آمار باغ مخفی
X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : پنج‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1386 در ساعت 08:32 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : یتیم هاس دیکتاتور

نجو والی

برگردان علی محمد طباطبایی

نجو والی در باره ی ورشکستگی اتحادیه ی نویسندگان عرب می نویسد

 

 

 

حدود یک ماه قبل اتحادیه ی نویسندگان عرب در قاهره یک نشست عمومی برگزار نمود که نمایندگان زیربخش های تمامی کشورهای عرب به استثنای عراق در آن شرکت داشتند. این البته برای نویسندگان عراق موضوع تازه ای نبود: آنها در 2004 از نشست دمشق و در 2005 از نشست الجزایر نیز محروم شده بودند. آنچه فعلا جدید است این که رئیس اتحادیه ی نویسندگان مصر که پیشتر از جهت سمت به عنوان منشی نجیب محفوظ مشهور شده بود به روزنامه نگاران حاضر در نشست توضیح داد که « تمامی زیربخش های اتحادیه به اشتثنای اتحادیه ای که توسط دولت عراق پس از اشغال تشکیل یافته به این سمینار دعوت شده اند. ما به این اتحادیه در داشتن روابط با دشمن صهیونیستی مظنون هستیم ».

شاید رئیس اتحادیه ی مصر که گفته می شود قرار است به عنوان رئیس سازمان انتخاب شود صرفا می خواسته است که عراقی ها را از سفر طاقت فرسای خود به مصر معاف کند تا همچون سال 2005 در الجزایر در معرض توهین و بی احترامی در بیرون انداختن از هتل محل اقامت خود قرار نگیرند، آنهم با وجودی که هزینه ی هرسه کنفرانس را اتحادیه ی عرب تقبل کرده بود که عراق فعلی « اشغال شده » افتخار عضویت در آن را دارد.

هرکس که به طور جدی بر این باور باشد که هیئت نمایندگی عراقی به همان دلیلی مستثنا و محروم گردید که رئیس اتحادیه می گوید با دانستن این واقعیت تادیب خواهد شد که تمامی نویسندگان عرب اتحادیه از جمله مصری ها توسط سیاستمداران کشورهای مربوطه تامین بودجه و سرپرستی می شوند. اتهام همکاری با « دشمن صهیونیستی » اختراع فرهنگ نامه ی نژادپرست عرب است، اصطلاحی که برای مصرف محلی و برای ترغیب و تبلیغ رسمی و حرفه ای مورد استفاده قرار می گیرد.

با این وجود این اتهام که عراق در حال همکاری با « آمریکای دشمن و اشغالگر » است در تمامی پاورقی های روزنامه های عربی مانند یک ویروس پخش گردیده و نویسندگان عراقی را قربانی کرده است. نه به این خاطر که آنها مسئول اشغال کشور هستند بلکه به این دلیل که مصر و کشورهایی که رئیس جمهور آمریکا بوش در آخرین نطق خود از آنها به عنوان « کشورهای میانه روی عربی» اسم می برد ـ اردن، عربستان سعودی و کشورهای خلیج (فارس) که از همه ی آنها اتحادیه هایی در کنفرانس شرکت داشتند ـ حتی یک روز هم  نمی توانند بدون « دوست » آمریکایشان به حیات خود ادامه دهند.

طی مدت 35 سال حکومت حزب بعث، اتحادیه نویسندگان عراقی هم صراحتا و هم به لحاظ تشکیلاتی به « دفتر ویژه » وابسته بود، یعنی جایی که مستقیما مسئول حزب حاکم به حساب می آمد. معنی آن این است که تمامی اتحادیه مجبور بود از خط ایدئولوژیک و سیاسی دفتر اطلاعات ملی صدام حسین تبعیت کند. در آن زمان این دفتر زیر نظر دیکتاتوری طارق عزیز کسی که مستقیما و شخصا از دستورات صدام حسین پیروی می کرد اداره می شد. شیوه ی انتخابات در اتحادیه نویسندگان شدیدا کنترل شده بود و نه آزاد. برای واجد شرایط بودن در انتخابات می بایست از عهده ی شرط های ویژه ی بسیاری برآمد: نامزدها باید « پاکیزگی روشنفکری » و « منشا اصیل عربی » خود را به اثبات می رساندند. گذشته از آن آنها مجبور بودند که آثار خود را زیر نظر « میلیشیای خلقی » و « فدائیان صدام » بنویسند.

هنگامی که اودای پسر صدام به صحنه ی سیاسی وارد شد، او مسئولیت امور فرهنگی و ورزشی را به عهده گرفت و برای سال ها رئیس کمیته ی المپیک بود و همچنین رئیس اتحادیه ی روزنامه نگاران و نویسندگان. پسر بزرگ تر دیکتاتور عراق قوانین اداری قبلی را به کناری نهاد و خودش قواعد جدیدی متداول نمود، قواعدی که متناسب با خواسته های لحظه ای خودش تغییر می کردند. طی دوره ی دیکتاتوری فقط چندتایی واقعیت « دموکراتیک » در باره ی وضعیت فرهنگ وجود داشت، آنچه البته مایه تاسف ادیبان ثبت نام شده در اتحادیه ی نویسندگان بود. و البته واقعیت های دیگری نیز وجود داشت که یقینا نمایندگان اتحادیه نویسندگان عرب که در دوره های قانون گذاری متفاوت فعال بوده اند نبابد برایشان ناآشنا و جدید باشد.

اما آیا شیون و زاری اتحادیه نویسندگان عرب هیچ ارتباطی هم می تواند با دموکراسی داشته باشد؟ تهیه ی یک فهرست بلند و بالا از روشنفکران کشورهای متفاوت عربی که به زندان انداخته شده اند کار دشواری نیست. علی الدمینی شاعری عرب تا همین اواخر همراه با چند تن از همکاران دیگرش در زندانی در عربستان سعودی نشسته بود. در سوریه جایی که اتحادیه 27 سال است که دارای یک مقر نمایندگی است، روشنفکران متعددی در زندان های دیکتاتور بعثی در حال پوسیدن بودند. فرج بیرقدار شاعری دیگر 15 سال پیش به زندان انداخته شد (کتابی در باره ی دوره ی زندان او اخیرا در بیروت منتشر شده است). اندیشمندان سوری میشائیل کیلو و عارف دلیلی سال گذشته را در زندان سپری کردند.

در هیچ کدام از این مورد ها اتحادیه نویسندگان عرب حتی زحمت نوشتن یک بیانیه را به خودش نداد که در آن آزادی این انسان ها را درخواست کرده باشد. در اواسط دهه ی 1970 در عراق رئیس اتحادیه نویسندگان، شاعر و نویسنده ی سابق بعثی شفیق الکمالی اعدام گردید. صدام او را با سم تالیوم مسموم کرده بود. اتحادیه نویسندگان عرب در هیچ کدام ازاین مورد ها ناخرسندی خود را ابراز نکرد و در عوض هیچ کشور عرب دیگری چنین جوایز نفیسی دریافت نکرده است ـ در شعر، رمان نویسی، ترانه نویسی، فیلم و تئاتر ـ که رژیم بعثی عراق در بغداد موفق به دریافت آنها گردیده. صدها روشنفکر و هنرمند میهمان صدام حسین بودند و از یک جشنواره به جشنواره ی دیگر اعزام می شدند. جشنواره ی شعر Marbad  و فستیوال شعر ابوتمام رویدادهای هرساله بودند. جشنواره ی بابل در روز تولد صدام برگزار می شد. گروه هنرمندان و نوازندگان عرب در کنار گروه های هنری اروپایی (از میان آنها مثلا گروه تئاتر Ruhr ) برنامه اجرا می کردند.

دولت پیشین عراق چنان رشوه های سخاوتمندانه ای می داد که رمان ها و اشعار بسیاری صرفا به ستایش از دلاوری های سلحشوران عراقی اختصاص می یافت و برای سرنگونی دشمنان « صهیونیستی » و « ایرانی » سوگند یاد می کرد. کارگردان مترقی مصر توفیق صالح فیلم « روز طولانی » را کارگردانی کرد، فیلمی که داستان زندگی سراسر نبرد صدام را تعریف می کرد (قهرمان این فیلم داماد خود صدام بود که بعدا به دست اودای به قتل رسید). همکار مصری او صالح ابوسیف « القادسیه » را منتشر ساخت که در آن ایدئولوژی نژادی تبلیغ گردیده و جنگ در برابر « جاسوسان ایرانی » ستایش می شد. شاعر بسیار مشهور فلسطینی محمود درویش وزیر اطلاعات (تبلیغات) عراق را « وزیر شعرا » نام گذاری کرد. علاوه بر آن او « بغداد زنانه » را ستایش می کرد زیرا فقط زنان زیبای آن را در خیابان ها می دید ـ زنانی که شوهرانشان به جبهه های جنگ با ایران فرستاده شده بودند. رمان نویس مصری جمال القیتانی که از وزارت دفاع سفارش می گرفت کتاب « پاسداران جبهه شرقی » را نوشت و آنهم در ستایش و تمجید از جنایت نسبت به کردها در شمال عراق.

سازمان های انتشاراتی لبنانی از فروش کتاب های از این قبیل به وزارت اطلاعات روزگار خود را می گذرانند. آن انتشاراتی که به اندازه ی کافی شجاعت آن را داشت که رمان ها یا مجموعه اشعاری از مخالفینی را که در خارج به حالت تبعید به سر می بردند منتشر کند در واقع مجبور به زیرپاگذاردن تحریم ها بود. نشریات تاسیس شده در پاریس و لندن و به سرپرستی نویسندگان عرب با حمایت های مالی صدام به کار خود ادامه می دادند، اما همگی از زمانی که دیکتاتوری سرنگون گردیده دیگر ناپدید شده اند. اکنون برای این « یتیمان » دیکتاتور دیگر چه چیزی باقی مانده است مگر ستایش از جنگ های بی معنی، همانگونه که در بیانیه ی پایانی در خاتمه ی سمینار نیز قرائت گردید؟ نه سخنی از صلح، یا از سانسور یا از تصفیه تمامی تشکیلات از بنیادگرایان! و نه چیزی بیشتر از یک سخنرانی از دوره ی قرون وسطایی که در خواست می کرد « عوامل » نویسندگان عراقی باید از هر جهت منزوی شوند.

27 سال پیش در پیامد امضای توافق نامه ی صلح کمپ دیوید میان مصر و اسرائیل اتحادیه نویسندگان عرب دفتر مصری خود را تعطیل نمود. برای مدت 27 سال از زمان نشست خود در دمشق اتحادیه در گیر جنگ با آسیاب های بادی « امپریالیسم و صهیونیسم » شده است و اکنون برادران گم شده دوباره بازگشته اند و به مراتب افراطی تر از برادران سوری « بعثی ». آنچه اتحادیه نویسندگان نمی دانند این که ادبیات نه در سمینارها و جزوه های سیاسی که در خود زندگی است که پای به هستی می گذارد و فقط در آزادی است که می تواند شکوفا شود.

 

نجم والی متولد 1956 در مصر است و نویسنده ی عراقی که در برلین زندگی می کند.

این مقاله ابتدا در Sueddeutsche Zeitung و در تاریخ 19 ژانویه 2007 منتشر گردید.

 

The Dictathor's Orphans by Najem Wali.

http://www.signandsight.com

 



زمان ثبت : پنج‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1386 در ساعت 07:49 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : بنیادگرایی روشنفکرانه یا نژادپرستی ضد نژادی؟

بخش اول

پاسکال بروکنر

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

پاسکال بروکنر از آیان هیرزی علی در برابر یان بوروما و تیموتی گارتون اش دفاع می کند و اندیشه های مبتنی بر تعدد فرهنگ های آنها را از جهت بازگرداندن انسان ها به

ریشه های سنتی خود مورد انتقاد قرار می دهد

 

« چه پاسخی می توان به انسانی داد که به شما می گوید ترجیح می دهد از خداوند اطاعت کند تا از انسان ها و کسی که در نتیجه ی اعتقادات خود یقین دارد که اگر گلوی شما را با چاقو پاره کند به بهشت وارد می شود؟ »

             « ولتر »

 

 

« استعمار و برده داری در غرب احساسی از خطاکاری و مقصر بودن از خود باقی گذاشته است که در نتیجه ی آن مردم غرب به مجیزگویی سنت های بیگانه واداشته شده اند. این نگرشی غیر قابل قبول و حتی نژادپرستانه است ».

         « آیان هیرزی علی »

 

 

نمی توان این واقعیت را تکذیب کرد که دشمنان آزادی در درجه ی اول از جوامع آزاد بیرون می آیند، یعنی از بخشی از نخبگان روشنفکر که مزیت های قوانین دموکراتیک را برای بقیه ی انسان های جهان انکار می کنند. از جمله نسبت به هم وطن های خودشان، به ویژه اگر آنها آنقدر بداقبال باشند که به یک دین دیگر یا به یک اقلیت قومی دیگر متعلق باشند. اگر کسی به صحت این ادعا شک دارد فقط کافی است به دو متنی که جدیدا منتشر شده است نگاه مختصری بیندازد: کتاب « جنایت در آمستردام » اثر یان بوروما نویسنده ی بریتانیایی ـ هلندی در باره ی قتل تئو وانگوگ و بررسی انتقادی این کتاب توسط روزنامه نگار انگلیسی و دانشگاهی تیموتی گارتون اش در نشریه ی New Yourk Review of Books .

گزارش بوروما که در سبک آنگلوـ ساکسونی به اجرا درآمده از این جهت جالب توجه است که به تمامی قهرمان های اصلی ماجرا اجازه ی ابراز عقیده و خودنمایی می هد، هم به قاتل و هم به قربانی آنهم با بی طرفی کامل. هرچند نویسنده ی کتاب نمی تواند عصبانیت خود را از عضو سابق پارلمان هلند و خانمی سومالی الاصل یعنی آیان هیرزی علی مخفی نگه دارد، کسی که دوست وانگوگ بود و خودش نیز تهدید به مرگ شده بود. بوروما از انتقادهایی که او به کتاب مقدس مسلمانان روا داشته آشفته شده است.

استدلال گارتون اش نسبت به هیرزی علی حتی خشمگینانه تر نیز هست. برای او به عنوان یکی از حواریون تعدد فرهنگ ها برخورد هیرزی علی هم غیر مسئولانه است و هم بی ثمر. نظر او نسبت به هیرزی علی سنگدلانه است: « آیان هیرزی علی اکنون یک بنیادگرای روشنفکر شجاع، صریحه اللهجه و تا حدی ساده نگرانه است ». او استدلال خود را با این واقعیت تقویت می کند که این زن جوان صریح اللهجه در جوانی عضوی از اخوان المسلیمن مصر بوده. برای گارتون اش او فقط یک کیش را با دیگری عوض کرده است، جزمی گرایی برای پیامبر با جزمی گرایی برای خرد.     

این استدلال برابری و هم ارز قرار دادن (1) تازگی ندارد، بلکه در سرتاسر قرن نوزدهم توسط کلیسای کاتولیک برای جلوگیری کردن از اصلاحات مورد استفاده قرار گرفته و هم اخیرا در فرانسه به هنگام « ماجرای (منع) حجاب اسلامی » توسط کسانی که با این قانون مخالف بودند. در قضیه ی هیرزی علی که خودش هدف ختنه ی زنانه و ازدواج زورکی قرار گرفته و کسی که از آفریقا به هلند پناه آورده بود این اتهامی کاملا اشتباه است. تفاوت میان او و محمد بویوری قاتل تئو وانگوگ این است که هیرزی علی هرگز برای پیش برد اندیشه هایش به قتل رساندن دیگران را تبلیغ و موعظه نکرده است.

هیرزی علی می نویسد: « از آنجا که کتاب های به اصطلاح آسمانی را انسان ها نوشته اند نه خدایان بنابراین باید از این آزادی برخوردار باشیم و بتوانیم آنها را تفسیر و با نیازهای عصر حاضر سازگار نمائیم نه این که هنوز مانند گذشته های دور در آن روزگار وحشتناک زندگی کنیم ». در این سطور کمترین نشانه ای از فرقه گرایی نمی توان یافت. تنها سلاح های او عقیده، ابطال و گفتار است. او هرگز از قلمروی خرد فراتر نرفته است و استدلال هایش کمترین حرارت و اشتیاقی برای تعصب نوکیشی ندارد. امیدواری او برای عقب راندن استبداد و خرافات به نظر نمی رسد که نتیجه ای از شادی ناسالم و نا درست باشد. اما آیان هیرزی علی مانند بسیاری از مسلمانان نوگرای دیگر در چشمان استادان متشخص ما مرتکب توهینی نابخشودنی شده است: او اصول دموکراتیک را بسیار جدی گرفته است. این دیگر جزو اسرار نیست که در نزاع میان ضعیف در برابر قوی جانب طرف قوی را گرفتن بسیار ساده تر است. آنها که مقاومت به خرج می دهند توسط بزدل ها همیشه مورد اتهام قرار می گیرند که با کله شقی های خود طرف قوی را به خشم می آورند.

یان بوروما با سست عهدی حق استنادکردن آیان هیرزی علی به ولتر را منکر می شود. او می نویسد « ولتر با یکی از قدرتمندترین نهادهای زمان خودش یعنی کلیسای کاتولیک درافتاده بود، در حالی که هیرزی علی خودش را با جریحه دار کردن یک اقلیت بی پناه در قلب اروپا خشنود می سازد ». هرچند که این اظهارنظر این واقعیت را مورد توجه قرار نمی دهد که اسلام اصولا مرزی نمی شناسد: جوامع مسلمان جهان قدیم توسط یک میلیارد مومن مسلمان با مذاهب مختلف حمایت می شوند. آنها می توانند به پیشاهنگان یک یورش بنیادگرایانه تبدیل شوند یا برعکس به نمونه ای از دین داری که در هماهنگی بیشتر با عقل قرار دارد. و این هم البته مسئله ی کم اهمیتی نیست، بلکه در حال حاضر یکی از اصلی ترین چالش های قرن 21 است.

آیان هیرزی علی که مورد تهدید مرگ قرار گرفته و باید پیوسته توسط محافظینی چند احاطه شود نه تنها مانند یک فرد گوشه گیر و منزوی زندگی می کند که مانند پروفسور رابرت روکر فرانسوی که او نیز توسط سایت های بنیادگرا به مرگ محکوم شده باید ریشخند آرمان گرایان بلند نظر و فیلسوفان ساحل نشین بی عمل را نیز تحمل کند. چپگراهای هلند به هیرزی علی حتی لقب نازی هم داده بودند. به این ترتیب در حالی که بر روی مدافعین آزادی عنوان نژادپرست گذاشته می شود، بنیادگرایان به عنوان قربانی به تصویر در می آیند.

این سازوکار رذیلانه را همه به خوبی می شناسیم. کسانی که بر علیه بربریت می شورند خود مورد اتهام بربر بودن قرار می گیرند. در سیاست همچون در فلسفه علامت تساوی همیشه معادل با واگذاری است. اگر اندیشیدن متضمن سبک و سنگین کردن واژه ها برای توصیف دقیق جهان است، یا به دیگر سخن همان عمل مقایسه کردن، بنابراین یکدست کردن تفات ها (یا برابر قرار دادن ها) بر ورشکستگی روشنفکرانه گواهی می هد. شعار معروف دانشجویان در شورش می 1986  CRS=SS (2) ، بوش = بن لادن یا برابر دانستن ولتر با ساوونارولا به معنای فراهم آوردن نوعی رضایت خاطر نازل برای شباهت های قابل تردید است. به طرزی مشابه این که به اندیشه ی روشنفگری اغلب به عنوان یک دین دیگر در کنار دیگر ادیان نگریسته  می شود به همان اندازه ابلهانه و لجوجانه است که آیین کاتولیک با دادگاه تفتیش عقاید یا اسلام افراطی برابر دانسته شود. پس از هایدگر بسیاری از اندیشمندان، از گادامر گرفته تا دریدا ادعاهای فلسفه ی روشنگری را به زیر سوال برده اند تا به این ترتیب عصر جدیدی از خودآگاهی تاریخی را تجسم بخشند. آنها برعکس بر این ادعا هستد که بذر شرارت های زمانه ی ما در بستر این اپیزود کاشته شده است: سرمایه داری، استعمار، تمامیت خواهی. برای آنها نقد تعصب خودش هم نوعی تعصب است یا اثبات این قضیه که بشریت از خودشناسی ناتوان است.  برای آنها وهم و پندار بعضی اهل علم و ادب که مشتاق ساختن لوح سفیدی از خدا و وحی بودند در واقع مسئول غوطه ور ساختن اروپا در تیرگی بود و از طریق یک دیالکتیک نفرت انگیز، بیداری عقل باعث به وجود آوردن هیولاهای زمینی گردید (هورکهایمر ـ آدورنو).

تمامی تاریخ قرن بیستم شاهدی بر تعصب مدرنیته بود و تردیدی وجود ندارد که باور به پیشرفت، خود چهره ی یک دین را پذیرفت، آنهم همراه با کشیشان سطح بالای خودش، از سن سیمون گرفته تا آکوست کنت و البته ویکتورهوگو که نباید فراموش شود. ادیان نفرت انگیز سکولار نازیسم و کمونیسم همراه با آیین های مرگبار و قتل عام های توده وار به اندازه ی بدترین حکومت های دینی وحشتناک بودند ـ که از میان این دو حد اقل کمونیسم خود را به عنوان یک نفی (negation) می نگریست. در قرن بیستم تعداد انسان هایی که در مخالفت با خدا کشته شدند از تعداد انسان هایی که به نام او به قتل رسیدند بیشتر بود. و با این وجود نازیسم و سپس کمونیسم از رژیم های دموکراتیک که از فلسفه ی روشنگری، حقوق بشر، تساهل و تکثرگرایی الهام گرفته بودند شکست خوردند. خوشبختانه رمانتیسم، تجرید در اندیشه ی روشنگری را کاهش داد و البته ادعای او را مبنی بر آن که انسان جدیدی آفریده است، انسانی آزاد از شور و هیجان دینی و تمایلات نفسانی.

امروزه ما میراث دار هر دو نهضت هستیم و میدانیم که چگونه خاص بودن و ویژگی ملی، زبانی و فرهنگی را با جهانشمولی نژادبشری آشتی دهیم. مدرنیته اکنون مدت ها است که نسبت به خودش دیدگاه انتقادی یافته و به ایده آل هایش با سوء ظن می نگرد و ستایش و تقدیس یک عقل دیوانه را که نسبت به زیاده روی های خود نابینا است محکوم می شمرد. به طور خلاصه مدرنیته خرد ویژه ای کسب کرده و به درک محدودیت های خودش نائل آمده است. فلسفه ی روشنگری نیز به سهم خود نشان داده است که از عهده ی بررسی های انتقادی اشتباه های خود به خوبی برمی آید. تقبیح کردن افراط کاری های اندیشه ی روشنگری در مفاهیمی که پدیدآورده بود خود دلیل دیگری است از وفاداری به روح آن. این مفاهیم جزء جدایی ناپذیر از ابزار های روشنفکرانه ی زمانه ی ما شده است به طوری که حتی متعصبین دینی نیز برای رساندن پیام های خود به آنها متوسل می شوند. چه از آن خوشمان بیاید یا نه، در هر حال ما فرزندان این قرن مناقشه آمیز هستیم و محکوم به لعنت کردن پدران خود در زبانی که آنها برای ما به میراث گذاشته بودند. و از آنجا که فلسفه ی روشنگری حتی بر سخت ترین دشمنان به پیروزی رسیده است دیگر تردیدی وجود ندارد که افراط گرایان اسلامی را نیز از پا درخواهد آورد، البته به این شرط که به خود باور داشته باشد و از سرزنش کردن و از خودراندن همین اندک اصلاح گرایان اسلامی که وجود دارد اجتناب ورزد.

ما امروزه دارای دو تصور از آزادی هستیم: منشا یکی از آنها به قرن هژدهم باز می گردد که بر رهایی از سنت و مرجیعت بنا شده بود و دیگری که ریشه در انسان شناسی ضدامپریالیستی دارد و بر منزلت برابر فرهنگ ها پی ریزی شده و حرف حسابش این است که ما فرهنگ های متفاوت را نمی توانیم صرفا بر اساس ملاک های فرهنگی خودمان مورد ارزیابی و قضاوت قرار دهیم. نسبی گرایی خواستار آن است که ما ارزش های خود را به عنوان باورهای جماعت ویژه ای که آن را غرب می نامیم بنگریم. و تعدد فرهنگ ها نتیجه ی این جریان است. هدف اصلی این اندیشه که در کانادا در 1971 متولد گردید تضمین زندگی صلح آمیز مردمی از گروه های قومی یا نژادی مختلف در کنار هم و در همان منطقه است. در تعدد فرهنگ ها هر گروه انسانی دارای یک بی نظیری (singularity) و مشروعیت است که مبنای حقوقی آنها برای زیستن را تشکیل می دهد و رابطه ی متقابل آنها را با گروه های دیگر تعین می کند. ملاک های حق و ناحق، جنایت و بربریت در برابر ملاک مطلق توجه و احترام به تفاوت ها ناپدید می شود. دیگر هیچ حقیقت ابدی وجود ندارد: نژادپرستی خام است که باعث می شود انسان به چنین چیزی (حقیقت ابدی و مطلق) باور داشته باشد.

هرکس که با کمرویی به خاطر آورد که زمانی آزادی اصلی نقسیم ناپذیر تلقی می گشت و زندگی انسان در همه جای جهان یک ارزش واحد داشت و بریدن دست دزد یا سنگسارکردن زن زناکار می بایست در همه جا عملی غیر قابل تحمل باشد، در نام برابری اجتناب ناپذیر فرهنگ ها به موقع سرجایش نشانده می شود. در نتیجه ما چشمان خود را بر این واقعیت که دیگران، هنگامی که در گتوهای فردیت ویژه بودن خود قرار داده می شوند چگونه زندگی کرده و رنج می کشند می بندیم. انسان خودش را از سنگینی بار سرنوشتی که آنها دارند با تاکید بر تفاوت های مصون از تعرض موجود تسکین می دهد. هرچند که به رسمیت شناختن اعتقادات و آداب و رسوم شهروندانی که از نقاط مختلف جهان آمده اند یک چیز است و تعریف کردن از جوامع متخاصم جزیره ای که میان خود و بقیه مرز غیر قابل عبور می سازند یک چیز دیگر. چگونه می توانیم این تفاوت ها را ستایش کنیم در حالی که آنها بشریت را به جای پذیرفتن طرد می کنند. این همان تناقض تعدد فرهنگ ها است: تمامی جوامع را به یک چشم می نگرد اما نه آن انسان هایی که آن جوامع را تشکیل داده اند. حق داشتن آزادی برای رها ساختن خود از سنت هایشان از آنها انکار می شود. به جای آن گروه به رسمیت شناخته می شود و افراد گروه سرکوب می شوند. به گذشته بیشتر از اراده ی کسانی که آرزومند جدایی از سنت ها و اقوام خود هستند ارزش گزارده می شود ـ زیرا مثلا می خواهند که عشق را متناسب با تصورات شخصی خود تجربه کنند.

انسان به سهولت خودکامگی تمام عیار اقلیت ها را فراموش می کند، اقلیت هایی که نسبت به جذب تا هر زمان که وضعیت آنها توام با جایگاه و مقام  استثنایی و حقوق ویژه نباشند مقاومت نشان می دهند. پیامد چنین وضعیتی تشکیل ملت ها در درون ملت ها است، اقلیت هایی که برای مثال اول احساس می کنند که مسلمان اند و سپس انگلیسی، کانادایی یا هلندی. یعنی در واقع هویت بر ملیت پیروز می شود. و آنچه هنوز هم بدتر است: با ظاهر رعایت و احترام ویژگی ها، افراد دوباره در یک محدوده ی تعریف شده ی قومی یا نژادی زندانی می شوند و برای بار دیگر در همان قالب محدود کننده ای که در ظاهر از میان همان در روند آزاد شدن هستند غوطه ور می گردند. سیاه پوستان، عرب ها، پاکستانی ها و مسلمان ها در تاریخ خود حبس می گردند، همچون دوره ی استعماری که در رنگ پوست یا باورهایشان زندانی بودند. 

 

 

Enlightment fundamentalism or racism of the anti-racist? By Pascal Bruckner.

http://www.signandsight.com/features/1146.html

 

 

1: یعنی مثلا بوش هیچ فرقی با بن لادن ندارد. وانگهی این طرز تفکر اصلاح طلبان ایرانی هم بود. در نشریات آنها بارها و بارها تیترهایی از این قبیل بسیار دیده شد. یکی از آخرین نمونه های آن ادعای آقای معماریان در صدای آمریکا است مبنی بر این که هم دیکتاتورهای خاورمیانه ای باید در دادگاه های بین المللی محاکمه شوند و هم سران دولت آمریکا. مترجم.   

 

 

2: Compagnies Républicaines de Sécurité یا CRS  یا پلیس ضد شورش در فرانسه. مترجم.

 



زمان ثبت : چهارشنبه 30 آبان‌ماه سال 1386 در ساعت 11:00 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : آیا ایران هدف بعدی است؟

یوشکا فیشر

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

آیا سیاست قادر است از تاریخ درسی هم بیاموزد؟ یا آن که سیاست همواره محکوم به تکرار ویرانگر اشتباهی واحد است، آنهم علی رغم درس های مصیبت بار گذشته؟ استراتژی جدید پرزیدنت بوش برای عراق این پرسش بسیار قدیمی فلسفی و تاریخی را دوباره مطرح ساخته است.

آن گونه که به نظر می رسد پرزیدنت بوش یک استراتژی سیاسی و نظامی جدید برای عراقی که در اثر جنگ داخلی پاره پاره شده است در پیش گرفته. مسیر جدیدی که بوش در نظر دارد را می توان تحت سه سرفصل خلاصه نمود: نیروهای نظامی بیشتر آمریکایی، مسئولیت بیشتر برای عراقی ها و آموزش بیشتر نیروه های عراقی توسط تعداد بیشتری از نیروهای آمریکایی.

اگر این طرح جدید را فقط برای عراق به کار بندیم بلافاصله دو نکته جلب توجه می کند: تقریبا تمامی پیشنهادهای گزارش بیکر ـ همیلتون در آن نادیده گرفته شده و خود طرح ـ با توجه به هرج و مرج شدید فعلی در عراق ـ بسیار ساده انگارانه است. در پرتوی ناکامی تمامی « استراتژی های جدید » قبلی برای ایجاد ثبات در عراق، امید چندانی برای موفقیت بیشتر این جدیدترین « استراتژی جدید » وجود ندارد، آنهم علی رغم 21 هزار نفر نیروی اضافی که قرار است به منطقه اعزام شوند.

آنچه در خط مشی دولت ایالات متحده که اخیرا اعلام گردید جالب توجه و حقیقتا جدید است شیوه ای است که آمریکا از عراق فراتر رفته و به ایران، سوریه و کشور های خلیج (فارس) می پردازد. در این مورد تصمیمات کاملا جدید و غیر منتظره ای اعلام گردیده است: یک گروه دیگر از ناوهای هواپیما بر به خلیج فارس اعزام خواهد شد، موشک های پدافند هوایی پاتریوت در کشورهای خلیج (فارس) نصب می شوند و 21 هزار سرباز اضافی که بسیار بیشتر از حد انتظار ژنرال های آمریکایی است به منطقه فرستاده می شوند. به این ترتیب انسان از اهداف این تقویت نیروی نظامی دچار تعجب می شود و به این تصور می افتد که گویا صدام هنوز هم زنده است و به قدرت بازگشته و قرار است که دوباره همه چیز برای به زیر کشیدن او آماده گردد.

مسئله ی شگفت انگیز در باره ی خط مشی جدید بوش جابجایی کانون سیاسی از عراق به نزدیک ترین همسایگان آن کشور است. بوش سوریه و ایران را متهم به دخالت در عراق، تهدید تمامیت ارضی آن کشور و به خطر افکندن جان نیروهای آمریکایی و به طور کل اتهام برای تلاش جهت تضعیف متحدین امریکا در منطقه می کند. اگر به آن توقیف « دیپلومات های » ایرانی در شمال عراق در شهر اربیل توسط نیروهای آمریکایی و به دستور مستقیم خود بوش را اضافه کنیم، یک تصویر کاملا جدید از طرح پرزیدنت آشکار می گردد: « استراتژی جدید » توصیه های گزارش بیکر ـ همیلتون را دنبال نمی کند بلکه به استراتژی فاجعه بار نئو ـ کون ها باز می گردد. ایران اکنون در دیدرس ابرقدرت قرار گرفته و رویکرد ایالات متحده فاز مقدماتی برای جنگ عراق را به خاطر می آورد ـ حتی تا کوچکترین جزئیات آن.

اما پیامد همه ی این ها چه خواهد بود؟ اساسا دو احتمال یکی مثبت و دیگری منفی می تواند مطرح باشد، لیکن بدبختانه به نظر می رسد که برای به وقوع پیوستن احتمال مثبت احتمال کمتری وجود دارد. 

اگر هدف اصلی تهدید این نیرو ـ نیرویی که ایالت متحده کاملا به وضوح در حال فراهم آوردن است است ـ آماده ساختن زمینه های مذاکره جدی با ایران باشد، هیچ گونه مخالفتی نمی تواند و نباید با آن مطرح باشد. اما چنانچه از طرف دیگر این تجمع نیروها نشانگر تلاش برای آماده ساختن مردم آمریکا برای جنگ با ایران و یک تصمیم جدی برای آغاز کردن چنین جنگی باشد، آنهم هر هنگام که موقعیت مناسب دست دهد، پیامد آن فاجعه ای بی کم و کاست است.

بدبختانه خطر چنین جنگی بیش از حد تصور واقعی به نظر می رسد. از آنجا که دولت بوش برنامه ی هسته ای ایران و اشتیاق و آرزوی هژمونیک این کشور را به عنوان یک تهدید اصلی برای منطقه می نگرد، استراتژی جدید آن مبتنی است بر یک اتحاد به تازگی شکل گرفته و اعلام نشده ی ضد ایرانی با کشورهای سنی و عربی و البته با اسرائیل. برنامه ی هسته ای ایران در این میان همان عامل ایجاد تحرک است زیرا در واقع برای اقدامات خصمانه ی آمریکا حکم یک ضرب الاجل را پیدا می کند.

لیکن حمله های هوایی به ایران که شاید آمریکا آنها را به عنوان راه حل نظامی تلقی می کند عراق را ایمن نخواهد ساخت، بلکه نتیجه ی کاملا معکوسی به بار می آورد و کل منطقه نیز به این ترتیب بی ثبات خواهد شد و رویای « تغییر رژیم » در ایران نیز به واقعیت نخواهد پیوست، بلکه برعکس مخالفین دموکرات در درون ایران هزینه ی سنگین آن را خواهند پرداخت و رژیم دینی است که در این میان فقط قوی تر می شود.

راه حل های سیاسی برای ایجاد ثابت در ایران و البته برای کل منطقه و به همین ترتیب برای تضمین طولانی مدت توقف برنامه ی هسته ای ایران هنوز هم به پایان خود نرسیده است. وضعیت فعلی برنامه ی هسته ای ایران در حالتی نیست که اقدامات نظامی بلاواسطه ای را لازم گرداند، بلکه کانون آن باید بر تلاش های دیپلوماتیک جهت جدا کردن سوریه از ایران و انزوای رژیم تهران متمرکز گردد. اما این برنامه نیازمند  آمادگی آمریکایی ها برای بازگشت به دیپلوماسی است و گفتگو با تمامی طرف های درگیر. تهران از انزوای منطقه ای و بین المللی بسیار بیمناک است. علاوه بر آن انتخابات شوراهای شهر در ایران نشان داد که می توان بر دیپلوماسی و دگرگونی ایران از داخل خود به عنوان یک انتخاب واقع گرایانه حاسب باز نمود. بنابراین تهدیدات فعلی بر ضد ایران به چه معنی می تواند باشد؟

فاجعه ی عراق از همان آغاز قابل پیش بینی بود و شرکا و دوستان متعدد آمریکا به روشنی آن را در هشدارهای خود به دولت بوش خاطر نشان کرده بودند. اشتباهی که ایالات متحد فعلا نیز در حال انجام آن است کاملا قابل پیش بینی است: جنگی که اشتباه است با طولانی تر کردنش درست نمی شود ـ این همان درس ویتنام، لائوس و کامبوج است.

استراتزی مبتنی بر ایدئولوژی در تغییر دادن رژیم ها به توسط نیروی نظامی ایالات متحده را به فاجعه ی جنگ عراق هدایت نمود. رفتن به داخل عراق و شکست دادن صدام ساده بود. اما امروز آمریکا در آنجا گیر افتاده و نه می داند که چگونه باید به پیروزی رسد و این که چگونه می تواند از آنجا آبرومندانه بیرون آید. یک اشتباه با تکرار دوباره و دوباره ی آن اصلاح نمی شود. پافشاری در اشتباه، اشتباه را اصلاح نمی کند، بلکه فقط آن را تشدید می نماید. ادامه ی خط مشی جدید آمریکا آن پرسش قدیمی را که آیا سیاست می تواند از تاریخ درسی بیاموزد در خاورمیانه پاسخ خواهد داد. این که پاسخ قطعی چه باشد ـ خوب یا بد ـ در هر حال پیامدهای بسیار گسترده و پردامنه ای به همراه خواهد داشت.    

 

Is Iran Next? By Joschka Fischer.

Project Syndicate 2007.

 



زمان ثبت : چهارشنبه 30 آبان‌ماه سال 1386 در ساعت 06:54 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : ارزش ها در زمانه ی طغیان

امیر طاهری

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

امیر طاهری کتاب جدید پاپ بندیکت « ارزش ها در زمانه ی طغیان »  را بررسی می کند

 

ادامه مطلب ...


زمان ثبت : چهارشنبه 30 آبان‌ماه سال 1386 در ساعت 12:19 ق.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : عدالت فاتح به سبک عراقی

شلومو آوینری

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

صدام حسین به دار مجازات آویخته شد، اما همه ی مردم عراق این واقعه را جشن نگرفتند. برعکس، شیوه ای که گروه های متنوع دینی و قومی در عراق به این رویداد واکنش نشان دادند، نشانگر دشواری حفظ وحدت عراق به عنوان یک واحد منسجم بود.

برای اکثریت شیعه ی کشور که سالهای طولانی توسط صدام و تمامی رژیم های قبلی که در آنها سنی ها غالب بودند سرکوب شده اند، مرگ صدام نمایانگر دستیابی آنها به تفوق سیاسی کشور است. علاوه بر آن شادمانی حاصل از پیروزی آنها یادآوری بی رحمانه ای است از آن که چنانچه ستمدیدگان آزاد گردیده و خود به قدرت رسند می توانند به سهولت به ستمگران تبدیل شوند.

برای اقلیت سنی که با دخالت نظامی آمریکا از قدرت به زیر کشیده شده و اکنون خشم و سرخوردگی خود را در حمله های روزانه به جمعیت شیعه و به مکان های مقدس آنها خالی می کند، صدام برای سالها همچنان به عنوان یک قهرمان باقی خواهد ماند. کردها ـ که مانند شیعیان توسط صدام برای چندین دهه قربانی خشونت های او بودند ـ اکنون بی سر و صدا در شمال کشور استقلال موجود خود را چسبیده و اطمینان می دهند که دیگر به هیچ وجه حاضر به پذیرش حکومت عرب ها نیستند.

نخست وزیر عراق نوری المالکی که مظهر ائتلاف شیعی ـ کرد است ابراز امیدواری نموده که مرگ دیکتاتور به نزدیک تر کردن شکاف میان فرقه های مختلف کمک نماید. اما حتی اگر سخنان او از روی صداقت هم باشد، واقعیت در عراق به طرف دیگری حرکت می کند و رد و بدل کردن سخنان زشت در مراسم اعدام صدام یقینا در رفع این تصور که این رویداد « عدالت فاتح » بود ـ یعنی فاتحین نه آمریکایی ها که شیعیان هستند ـ کمکی نخواهد کرد.

اما هیچ کدام از این ها خبرهای خوشی برای آینده ی کشوری که اکنون دیگر باید خود را به نامیدن آن به عنوان « عراق سابق » عادت دهیم ندارد. در واقع مباحثه ی واشنگتن در این باره که چگونه باید اوضاع در عراق تثبیت شود خارج از موضوع است، زیرا آنچه مدت ها است که دیگر وجود ندارد ـ یعنی عراق به عنوان کشوری در حال کار ـ نمی تواند رو به راه هم بشود. اکثریت شیعه ی کشور در لوای قانون اساسی الهام گرفته از آمریکا در اختصاص دادن تقریبا قدرت مطلق به خود موفق بوده است.

به این ترتیب آنچه فقط چند ماه پیش در واشنگتن به عنوان انتقال موفقیت آمیز قدرت به نوعی دولت منتخب تلقی می شد، امروزه آشکارا چیزی بیشتر از یک تقلید مضحک از آن نیست. قدرت امروزه نیز مانند حکومت صدام از لوله های تفنگ بیرون می آید، البته با این تفاوت که در عراق شیوه های اعمال خشونت هنوز هم به انحصار یک نیرو به تنهایی در نیامده است. هر نیروی شبه نظامی، هر وزارت خانه و هر جناح سیاسی شیعه افراد مسلح، قلدرها و جوخه های اعدام خودش را دارد ـ در حالی که سنی ها هنوز هم به استفاده از ذخیره ی اسلحه هایی که در حکومت صدام انبار شده بود ادامه می دهند و آنهم برای جنگ و گریز بر علیه نظم جدیدی که ظاهرا با انتخابات آزاد به مشروعیت رسیده است.

در حال حاضر هیچ قدرتی ـ مگر یک استبداد خشونت انگیز دیگر ـ وجود ندارد که بتواند سنی ها، شیعیان و کرد ها را دوباره در یک قالب سیاسی وادار به زندگی در کنار همدیگر کند. رویای واهی آمریکا در یک شبه آوردن دموکراسی به جامعه ای که شدیدا دچار اختلافات درونی است و فقط خشونت و زور را شناخته، تنوع وحشتناکی از شیاطین را از بند آزاد ساخته است.

در یک چنین اوضاع و احوالی، بحث های به راه افتاده در پیامد گزارش بیکر ـ همیلتون به آینده ی عراق ارتباطی  ندارد ـ هرچند که اهمیت خود برای آینده، قدرت، اعتبار و جایگاه ایالات متحده در جهان را همچنان حفظ خواهد نمود. آینده ی عراق را خود مردم عراق تعین خواهند کرد، البته با گلوله و نه با برگه ی رای (with bullets, not ballots) . ایالات متحده و تمامی جامعه بین الملل به هیچ وجه آمادگی و امکانات لازم برای درافتادن با این نسخه ی خاورمیانه ای از یوگوسلاوی و پیامد های منطقه ای آن را ندارند. و برخلاف وضعیت کشورهایی که به جای یوگوسلاوی نشستند و می توانستند چشم امیدی هم به اروپا داشته باشند، نبود مدلی مشروع و عربی برای دموکراسی باعث می شود که ایجاد یک حکومت و نظم دموکراتیک در عراق به مراتب دشوار تر باشد.

بعضی اروپایی ها و دیگران شاید از شکست آمریکا در عراق به وجد آمده باشند و بی کفایتی سیاست های ایالات متحده در دوره ی پس از اشغال آن کشور نیز دیگر بر همه روشن شده است، با این حال ریشه ی این ناکامی را باید در جای عمیق تری جستجو نمود. در واقع باید به ایجاد کشور عراق به عنوان یک تمامیت ساختگی در دهه ی 1920 توسط بریتانیای امپریالیستی باز گشت، هنگامی که سه ایالت متمایز از امپراتوری شکست خورده ی عثمانی به عنوان یک کشور به یکدیگر وصله شدند و به این ترتیب کشوری به وجود آمد که هرگز دارای یک هویت منسجم نبود.

در واقع خود بنیان گذاری عراق فعلی نیز بر عدالت فاتح قرار گرفته بود: امپراتوری بریتانیا که عثمانی ها را در هم شکسته بود، سنی ها را در کشوری که صرفا یک اقلیت بیشتر نبودند به اربابان آن تبدیل نمود. این نظم و ترتیب اکنون پس از یک دوره ی دیگر از عدالت فاتح از هم گسیخته است.

پیامد این آرایش جدید قدرت هنوز هم روشن نیست، لیکن یک کشور منسجم عراق ـ چه در شکل کشوری یکپارچه، یا کشوری فدرالی یا حتی کشوری متشکل از چندین کنفدراسیون ـ از جامعه ای برنخواهد خاست که در آن یک بخش از مردم صدام حسین را به حق به عنوان یک سرکوبگر مخوف می نگرد و در همان حال بخش دیگرش او را به عنوان یک قهرمان و یک شهید مورد سایش قرار می دهد.

یک جنگ همیشه دارای پیامدهای ناخواسته و طنزهای بی رحمانه است. در عراق است که برای ما روشن  می شود بعضی از کشورها را نمی توان نجات داد مگر آن که اول آنها را به نابودی کشید.    

 

شلومو آوینری پروفسور علوم سیاسی در دانشگاه هبرو در اورشلیم است و یکی از مدیران کل سابق در وزارت خارجه ی اسرائیل.

 

Victors' Justice, Iraqi-Style by Shlomo Avineri.

Project Syndicate 2006.

 



زمان ثبت : سه‌شنبه 29 آبان‌ماه سال 1386 در ساعت 09:13 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : روشنفکران عرب و شبح جهانی سازی

فرانچس زابل

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

بیشتر روشنفکرانِ عربِ حاضر در صحنه در پیشدستی نسبت به یکدیگر برای تقبیح جهانی سازی احساس وظیفه می کنند و آنهم بدون آن که این پرسش را از خود مطرح سازند که آیا جهانی سازی به عنوان جریانی غیر قابل توقف

واکنشی از درون خود این کشور ها نیست؟

   

ادامه مطلب ...


زمان ثبت : دوشنبه 28 آبان‌ماه سال 1386 در ساعت 10:43 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : ضد کمونیسم گرایی در برابر سرمایه داری

لودویک فن میزس

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

آزادی باید برای همه حتی برای افراد حقیر تضمین شود تا مبادا آن چند نفری که می توانند آزادی را برای تمامی بشریت مورد استفاده قرار دهند در کارهای خود با موانع روبرو گردند

  

ادامه مطلب ...


زمان ثبت : دوشنبه 28 آبان‌ماه سال 1386 در ساعت 10:20 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : غروب فرمانده

نینا خروشچف

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

کشیک مرگ فیدل کاسترو موضوعی است که توصیف آن شاید فقط از عهده ی گابریل گارسیا مارکز برمی آمد. رمان او « غروب پدرخوانده » به زیبایی و دقت تمام آن فلاکت اخلاقی، توقف کامل سیاسی و ملال ددمنشانه ای را بازتاب می دهد که جامعه ی که مدت های طولانی است مرگ یک دیکتاتور سالخورده را به انتظار نشسته توسط آنها کفن پوش شده است.    

ادامه مطلب ...


   1       2       3       4       5       6    >>