آمار حدیث نفس - باغ مخفی
X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : شنبه 12 آبان‌ماه سال 1386 در ساعت 11:54 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : حدیث نفس

 (ماجرای یک اسیر عراقی در کویت)

اوریانا فالاچی

وال استریت جورنال، چهارم آوریل 2003

برگردان: علی محمد طباطبایی

 

 

نام او داکل عباس بود (Dakel Abbas) . وقتی به زیر پرچم احضار شد 21 سال بیشتر نداشت. او قبلاً در دهکده ای زندگی می کرد و به همراه زنش به کشت خیار، پیاز و بادمجان می پرداخت. این دهکده ای بود نزدیک به اسماوا در مرکز عراق. اگر او را می دیدید به جای آنکه او را یک سرباز واقعی بپندارید فکرمی کردید که بازمانده ای است از یک اردوگاه کار اجباری. کله ای داشت مانند

جمجمه که فقط رویش یک بینی، یک دهان و دو چشم کار گذاشته بودند. قفسه ی  سینه اش همچون نقش برجسته ای می مانست از دنده هایش که به دشواری توسط پوست تیره رنگش پوشیده شده بود. ماهیچه هایش به قدری ضعیف بودند که مانند تیغه های کوچکی در کف دست یک بچه جای می گرفتند. و من با خود اندیشیدم که صدام سپاهیان خود را به خوبی خوراک نمی دهد. او در روزهای آخر جنگ خلیج توسط اعضای نهضت مقاومت کویت دستگیر شد و گویا آنها از روی اشتباه به گروهی که داکل عباس در آن بود آتش گشوده بودند در حالیکه آنها قصد داشتند تا خود را تسلیم کنند. او چنین به نظر می رسید که به سختی زخمی شده است و دکتر ها هم نمی دانستند آیا هرگز بهبود پیدا می کند یا نه. من از روی تصادف در بخشی از بیمارستان مبارک در کویت به او برخوردم، جایی که او از ده روز قبل از آن در کنار چند زندانی دیگر از همقطارانش افتاده بود. آنها صورت هایشان را در زیر ملحفه هایشان مخفی کرده بودند و از برخورد نگاهشان با چشمان من می گریختند. اما داکل عباس بر خلاف آنها حتی برای لحظه ای چشم از من بر نمی گرفت. نگاهش کاملاً ملتمسانه می نمود. بدین ترتیب من به او نزدیک شدم و به کمک یک مترجم از او پرسیدم که آیا می خواهد چیزی به من بگوید. او جواب مثبت داد. من ضبط صوتم را روشن کردم و او بلادرنگ آغاز به سخن کرد. داکل عباس برای مدت طولانی همینطور یک ریز صحبت کرد. با چنان شور و اراده و چنان هیجانی که من در عمل قادر به دویدن به میان سخنان او نبودم. وانگهی نیازی به طرح سوال نیز نبود. حدیث نفس او تمامی پاسخ های لازم را در خود داشت. داستان او هیچ چیز را از قلم نمی انداخت.

و اکنون این پرسش شاید مطرح باشد که چرا من پس از گذشت 12 سال به این ماجرا باز گشته ام. زیرا ساده دلی، بی گناهی و صداقت او امروز نیز همان اندازه پر از معنا است که 12 سال پیش بود. زیرا داکل عباس های امروز همان داکل عباس های 12 سال پیش هستند. و زیرا مانند همیشه آنها نخستین قربانیان صدام اند، یعنی تمامی صدام هایی که این جهان را آلوده کرده اند.

 

 

حدیث نفس داکل عباس:

   به من گوش بده. از تو خواهش می کنم. لطفاً مرا ترک نکن. من خیلی تنها هستم. وانگهی، وقتی با کسی صحبت می کنم درد کمتری حس می کنم. به سخنان من گوش بده و ببین که آنها با من چه کرده اند. دوازده گلوله، دوازده تا. یکی در شانه ی راست، یکی در شانه ی چپ. یکی به ساعد راست و یکی به ساعد چپ. یکی به دست راست و یکی به دست چپم. یکی در کفل راست و یکی هم به کفل چپ. یکی به ساق راستم و یکی و به ساق چپم. هر دو پایم نیز گلوله خورده اند. عبدل داشت پرچم سفید را به اهتزاز در می آورد . او واقعاً داشت این کار را می کرد. او زیر شلواری سفیدش را درآورده بود و آنرا به یک تکه چوب بست و در حالی که آنرا در هوا پیچ و تاب می داد فریاد کشید: « شلیک نکنید. شلیک نکنید. ما تسلیم هستیم ». منظورم همان عبدل کرده (Abdul the Kurd) است. رفیقم را می گویم. کسی که از دستورات سرپیچی می کرد و زیر شلواری سفید می پوشید. در لشگر عراق ما اجازه نداریم که زیر شلواری سفید به تن کنیم. درست همانطور که نمی توانیم زیر پیراهنی سفید، جوراب سفید یا دستمال سفید داشته باشیم. میدانی چرا؟ چون با زیر شلواری و زیر پیراهنی سفید و جورا بها یا دستمال سفید سرباز ها می توانند پرچم سفید درست کنند و خود را تسلیم کنند. با این وجود عبدل هرگز زیر شلواری سفیدش را در نمی آورد. هیچ وقت. حتی برای شستن آن. اگر یک وقت یک افسر آنرا ضبط می کرد، باید با پرچم سفید خداحافظی می کردیم. اما آن مردان رذل همه ی ما را از دم به گلوله بستند. منظورم مردهایی با بازو بند قرمز است. آدم های نهضت مقاومت کویت . . . ای خدا، ای خدا آخر چه کسی هرگز از مقاومت کویتی ها چیزی شنیده بود؟ چه کسی هرگز می توانست تصور کند که آنها تا این حد خطرناک هستند؟ پس از آنکه مرا با گلوله سوراخ سوراخ کردند تازه مرا کتک هم زدند. وقتی مرا می زدند نعره می کشیدند که: « تو آدم متجاوز! تو دزد! » .پاسخ دادن بی فایده بود که: « نه، نه، من هرگز به کسی تجاور نکرده ام! من هیچویت چیزی ندزدیده ام! ».

اما راستش را بخواهی من یک بار چنین کاری کرده ام. زمانی که من بسیار گرسته بودم. برای هفته ها بود که ارتش ما را فقط با دو برش نان در صبح و دو برش هم در شب تغذیه می کرد. هیچ چیز خوراکی دیگر جز آب در دسترس نبود و وقتی من دیدم که یک زن کویتی با سبدی پر از تخم مرغ و پنیر و موز از کنارم می گذرد دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. دستم را دراز کرده و گفتم: « اینهارو بده به من ». و بعد او آنها را به من داد. بلا درنگ. بدون گفتن حتی کلمه ای. خوب، بالاخره من کاری را کردم که سرباز ها همیشه انجام می دهند.

یک سال و چهار ماه پیش از این داستان بود که من تازه سرباز شده بودم. یعنی از وقتی که آدم رذلی که برای کدخدای روستای من جاسوسی می کرد روزی دنبال من آمد و به همسرم گفت: « داکل کجاست » ؟ او جواب داد: « در مزرعه مشغول چیدن خیاره ». بعد طرف گفت: « برو به دنبالش و به او بگو که ظرف دو ساعت باید در بخش برای اسم نویسی در ارتش حاضر باشه ». خدایا، خدایا، من اصلاً علاقه ای به سرباز شدم نداشتم. حتی برای سربازی در زمان صلح. من دوست نداشتم که در پادگان میان سرباز ها باشم. در شهرهایی که مردم روزنامه می خوانند و هی مثل طوطی آنچه در روزنامه ها نوشته شده را تکرار می کنند. من یک کشاورزم. دوست دارم که روی زمین خودم کار کنم. خیار و پیاز و بادمجان بکارم. تازه سربازها به جنگ هم می روند. در جنگ ما کشته می شویم. ما زخمی می شویم. ناقص می شویم و می میریم. پدرم یک سرباز بود و در جنگ مرد. در جنگ با ایران. عمویم هم همینطور. با همه این ها به بخش رفتم. نمی توانستم سرپیچی کنم . . . کدخدای روستای من خیلی آدم خبیثی است.او همیشه می گوید که صدام مرد بزرگی است. یک رهبر بزرگ که هدفش افتخار و عظمت عراق است، و اگر یک وقت تو مخالف این را بگویی مرده ای. کدخدای قبلی آدم نازنینی بود. او از صدام متنفر بود و می گفت که او یک دروغگو است، یک دلقک است، یک جنایتکار که جانیان دیگر گردش حلقه زده اند. یک آدم کش که به هزینه ی مردم قصر های خود را می سازد. بالاخره آنها یک روز او را دستگیر کردند. او اعدام شد. و به جای او کسی را گذاشتند که با ماموران مخفی اش جاسوسی ما را می کند. بعد از اینکه نام مرا در ارتش نوشتند مرا به بصره فرستادند. جایی که مردم روزنامه می خوانند و مثل طوطی ها آنچه را که روزنامه ها می نویسند هی تکرار می کنند. آنجا به من یک لباس نظامی دادند و مرا  به رسته ی توپخانه اعزام کردند. جایی که بسیاری از جوانهای قبایل دیگر نیز آنجا بودند. آنها همه به لهجه های دیگری صحبت می کردند و من اصلاً نمی فهمیدم چه می گویند. اما من بالاخره عبدل را پیدا کردم. او با وجودیکه کرد بود لهچه ی مرا صحبت می کرد. این عبدل چقدر آدم نازنینی بود. چقدر مهربان و با مروت بود. جولای گذشته این عبدل بود که آنچه سرهنگ می گفت را برایم ترجمه می کرد. سرهنگ می گفت که ما می خواهیم کویت را برای دفاع در برابر حمله ی آمریکایی ها و اسراییلی ها اشغال کنیم. آنها در صدد کشیدن نقشه هستند برای تهاجم و غارت چاه های نفت. نمی دانم حرف مرا باور می کنید یا نه. وقتی آن سخنان را شنیدم احساس بهتری پیدا کردم. من به خاطر دفاع از کویت در خود احساس افتخار می کردم. بخصوص اینکه کویت طی جنگ با ایران به ما عراقی ها کمک های زیادی می کرد. با پول، با گوشت و برنج و میوه. آخ که من هرگز پیش از جنگ با ایران این همه میوه نخورده بودم. همه میوه های کویتی. تازه، من یک مسلمانم و کویت هم که کشوری اسلامی است. یک کشور برادر. من همچنین خوشحال بودم زیرا فکر می کردم که وقتی به کویت وارد شویم همه ی کویتی ها بسیار خوشحال خواهند شد. آنها برای ما هورا می کشند و دست می زنند و گل پرتاب می کنند. اما وقتی در اواخر به اکتبر کویت وارد شدم بلافاصله عقیده ام عوض شد. من این را خیلی خوب فهمیدم زیرا کویتی ها ما را با خصومت و دشمنی زیادی نگاه می کردند. زنها نگاهی هراسان داشتند. بچه ها هرگز لبخند نمی زدند. و بالاخره یکروز . . .  می دانید، اواخر اکتبر بود و به ما شیرینی داده بودند. من یکی از همین روزها در برابر یک کودک کویتی زانو زدم و یک شیرینی به او تعارف کردم. گفتم: « این را می خوای » ؟ اما کودک زیر گریه زد و فریاد کشان به طرف مادرش دوید: « مامان، مامان ». من فهمیدم که چه خبر شده زیرا عبدل برایم توضیح داده بود که تمام دنیا اکنون بر ضد ما هستند. و فقط اردنی ها و فلسطینی ها طرف ما هستند. و اینکه آمریکایی ها به زودی به عراق حمله خواهند کرد. گذشته از آن در واحدی که در آن خدمت می کردم همه از صدام متنفر بودند. همه به او مانند کدخدای خوب ده من که قبل از دستگیری اش همیشه او را نفرین می کرد لعنت می فرستادند. منظورم به طور علنی است. آنها به صدام لقب های وحشتناک و بدی می دادند، همه می خواستند که از ارتش فرار کنند و خود را نجات دهند . . . 

اواخر اکتبر بود و به ما شیرینی داده بودند. من یکی از همین روزها در برابر یک کودک کویتی زانو زدم و یک شیرینی به او تعارف کردم. گفتم: « این را می خوای » ؟ اما کودک زیر گریه زد و فریاد کشان به طرف مادرش دوید: « مامان، مامان ». من فهمیدم که چه خبر شده زیرا عبدل برایم توضیح داده بود که تمام دنیا اکنون بر ضد ما هستند. و فقط اردنی ها و فلسطینی ها طرف ما هستند. و اینکه آمریکایی ها به زودی به عراق حمله خواهند کرد. گذشته از آن در واحدی که در آن خدمت می کردم همه از صدام متنفر بودند. همه به او مانند کدخدای خوب ده من که قبل از دستگیری اش همیشه او را نفرین می کرد لعنت می فرستادند. منظورم به طور علنی است. آنها به صدام لقب های وحشتناک و بدی می دادند، همه می خواستند که از ارتش فرار کنند و خود را نجات دهند . . .  و من نیز همینطور، می خواستم به به ایران فرار کنم. علت آن هم این بود که یکبار پدرم به من گفت: « داکل، اگر من مردم بدان که حق با آنهاست که از صدام متنفرند. او برای ما سرباز ها حتی به اندازه ی سرسوزنی ارزش قائل نیست. ما برای او در حکم حیواناتی هستیم که فقط به درد سربریدن می خوریم و فقط همین. داکل! اگر صدام جنگ دیگری آغاز کرد تو باید از ارتش فرار کنی، فرار. باید به ایران بروی. در ایران هم می توان خیار و پیاز و بادمجان پرورش داد ». اما عبدل چنین قصدی نداشت، نمی خواست به ایران فرار کند. می گفت که کردها در ایران شدیدتر از عراق قصابی شده اند و اینکه ترجیح می دهد به عربستان سعودی فرار کند. و اگر چنین نمی کند فقط به این علت است که جاده ی منتهی به عربستان سعودی مین گذاری شده است و نمی خواهد با یک انفجار به هوا برود. من هم مثل عبدل به جایی فرار نکردم زیرا فرار از ارتش عملی خطرناک است. اگر آنها تو را گیر بیاورند درجا اعدامت می کنند. آنها حتی به قوم و خویش های تو هم رحم نمی کنند. به زنت به مادرت به خواهرت و دخترخاله هایت تجاوز می کنند. بالاخره آمریکایی ها به جنگ عراق آمدند. در واحد من همه می گفتند: « دیگر نیازی به فرار نیست. صدام عقب نشینی می کند. او کویت را ترک می کند و ما را به خانه باز می گرداند ». بله، همه همین را می گفتند، حتی افسرها. یک شب عبدل و من اطراف چادر فرمانده قدم می زدیم که شنیدیم سرهنگ با صدای بلند می گوید: « او عقب نشینی خواهد کرد، عقب نشینی. صدام فهمیده که این جنگ را از همان حرکت اول باخته است‌». فرمانده گفت: « موافقم، موافقم. پس از حالا به بعد دیگر باید حاضر باشیم. ما خودمان را به آمریکایی ها تسلیم می کنیم و به نیویورک می رویم. ما ثروتمند می شویم ». فقط یک نفر آن وسط کلام مخالفی گفت. او گفت: « همه ی این حرف ها مزخرف است. فراموش نکنید که ما گاز داریم . . .

بله ما داشتیم. واقعاً. آن نوعش را که با گلوه های توپ شلیک می کردیم. در دسامبر چند هلی کوپتر آنها را آورده بودند. و با وجودیکه فرمانده گفته بود که گاز بسیار چیز خطرناکی است زیرا اگر باد مخالف بوزد این عراقی ها هستند که کشته می شوند نه آمریکایی ها، آن گلوله ها به ما احساسی از اطمینان و قوت قلب می دادند. آنها باعث می شدند احساس کنیم که تقریباً در امان هستیم. اما یکروز که فرمانده از واحد سان می دید متوجه شدیم که به کمربند افسر ها کیسه های کوچکی وصل است. عبدل از گروهبان پرسید: « این کیسه ها دیگه چیه » ؟ گروهبان پاسخ داد: « ماسک ضد گاز ». باز عبدل فضولی کرد: « و چرا افسر ها ماسک ضد گاز دارند » ؟ گروهبان گفت: « چون آمریکایی ها هم گاز دارند ». ما عصبانی شدیم و اعتراض کردیم: « این منصفانه نیست. اگر آمریکایی ها هم گاز دارند ما هم باید مثل افسر ها ماسک ضد گاز داشته باشیم ». و حالا ما برای استفاده از آن گلوله ها ناشکیبا شده بودیم. و من حتی تا آخرین لحظه هم نفهمیدم که چرا ما هرگز از آنها استفاده نکردیم. منظور همان وقتی است که آمریکایی ها به سراغ ما آمدند و . . . من نمی توانم به خاطر بیاوردم که این چه وقت بود. من بسیار ترسیده بودم و احساس می کردم که کله ام مثل یک کدوحلوایی توخالی است. فقط یادم هست که ما جنگ نکردیم. اصلاً فرصتی برای جنگیدن نبود. ما دچار سردرگمی خوفناکی شده بودیم. فقط همین. افسر ها مثل بزها در طوفان می دویدند. یکی نعره می کشید: « دستورات، دستورات کجا ماده اند » ؟ یکی دیگر با فریاد متقابل پاسخ داد: « چه دستوری؟ ما مدتی است که دستوری نگرفته ایم. تمامی ارتباط های ما قطع شده » ! سپس جیغ هولناکی شنیدیم: « ما را نکشید، بگذارید زنده بمانیم » !

اما در این بین افسر ها با خودروهایی که از شهروندان کویتی مصادره کرده بودند آنجا را ترک کردند. کامیون های دسته نیز با تمامی آنچه از کویت به غنیمت گرفته شده بود محل را ترک می کردند. دستگاه های تلویزیون، غذا، پارچه و کالاهای گوناگون که از فروشگاه های کویتی دزدیده شده بودند. و ما سرباز ها می بایست که پای پیاده برویم. عبدل گفت: « بچه ها، به زیر شلواری سفید من توکل کنید و دنبال من بیایید ». من به همراه ده نفر از همقطار هایمان به دنبال او روانه شدم. در دست هرکدام از ما یک کلاشینکف بود به همراه مهمات لازم. اما اتفاقاً آن شب بسیار تاریکی بود و دودهایی که از چاه های نفتی که آتش زده بودیم به هوا بر می خاست همه چیز را تیره تر می کرد. ما به جای آنکه جاده ای را که به عراق منتهی می شد طی کنیم به جاده ای قدم گذاشتیم که به عربستان سعودی منتهی می شد. در مرز عربستان سعودی به ما شلیک کردند و شش نفر از ما کشته شدند. دو نفر اهل بصره، دو نفر از باکوبا، یکی از سلیمانیه و یکی از سامره. این آخری شصت سال از عمرش می گذشت اما با این وجود او را به زیر پرچم احضار کرده بودند. رفیق اهل سلیمانیه فقط 16 سال داشت و با این حال به خدمت فراخوانده شده بود.

بعداً چه پیش آمد؟ خوب، اینگونه شد که فقط چهار نفر از ما زنده ماندند و در حالیکه هنوز نفس می کشیدیم به سرعت عقب نشستیم. ما دویدیم و دویدیم تا بالاخره جاده ی اصلی را پیدا کردیم، یعنی جاده ای که به جهاران می رفت. در اینجا عبدل روی زمین نشست و گفت: « بچه ها ما نمی توانیم از این راه برویم. ما بیش از اندازه خسته و گرسته هستیم. یا باید با یک وسیله ی نقلیه به عراق باز گردیم و یا اینکه من زیر شلواری سفیدم را در می آورم و تسلیم می شویم. » بله، او دقیقاً همین سخنان را گفت. و درست در همان لحظه سر و کله ی یک ماشین از دور پیدا شد. خود رو جلوی پای ما توقف کرد و مردی بسیار موقر با لبخندی گفت: « شما عراقی هستید؟ من فلسطینی ام. می خواهید به عراق بروید؟ من شما را می رسانم ». بعد در همان حال که ما با خوشحالی بسیار فریادمی کشیدیم  « متشکریم آقا، بسیار متشکریم »  او دستانش را به سوی ما دراز کرد و گفت: « نفری 125 دینار آب می خوره » ! خدایا، خدایا، 125 دینار برای هر نفر، یعنی پنج هزار دینار در مجموع؟ چه کسی این همه پول را به ما داده بود؟ در ارتش عراق به هر سرباز پنجاه دینار در ماه می دهند و ما تازه در این دوماه آخری حتی دیناری نگرفته بودیم. با ناراحتی جیب های خود را در مقابل او خالی کردیم و پیش خود تصور می کردیم که او خواهد گفت: « اشکالی نداره، با این وجود من شما رو به همراه خودم به عراق می برم ». مگر فلسطینی ها دوستان ما یا حتی از متحدین ما نبودند؟ اما او چنین چیزی نگفت. لبخند بزرگ او اکنون به خنده ای تبدیل شد و ماشین او در یک چشم به هم زدن رفت. آن قدر سریع که فرصتی برای کشتن او نبود.

بقیه ی داستان من یک تراژدی است. غصه است، هراس است، سوگنامه است. ما که از خشم و نا امیدی بسیار نابینا شده بودیم کلاشینکف ها و مهمات مان را دو انداختیم. ما دو باره به رفتن با پای پیاده ادامه دادیم تا اینکه طرف های سحر به مرز عراق رسیدیم. البته نه دقیقاً خود مرز. بین ما و مرز 200 یا 300 یارد فاصله بود. با این وجود برای من به معنای خود عراق بود. احساس می کردم که انگار هم اکنون در دهکده ی خودم بودم و در کنار همسرم خیارها، پیازها و بادمجان هایم. در حقیقت من مردانی با بازوبند قرمز را ندیدم. فریاد کشیدن آنها را که می گفتند: « ایست وگرنه شلیک می کنیم » نشنیدم. فقط متوجه شدم که عبدل گفت: « بچه ها این همان لحظه ای است که من باید پرچم سفیدم را در هوا پیچ و تاب دهم » . سپس او شلوارش را درآورد و زیر شلواری اش را. او دوباره شلوارش را پوشید و زیر شلواری را به تکه ای چوب محکم بست و پرچم سفیدی درست کرد. او آن را به اهتزاز در آورده و فریاد کشید: « تیراندازی نکنید، تیراندازی نکنید ما تسلیم هستیم » ! و در حالیکه او آنرا در هوا پیچ و تاب می داد هیچ کدام از ما متوجه نشد که آن اصلاً شباهتی به یک پرچم سفید نداشت. زیر شلواری که هرگز شسته نشده بود بسیار کثیف بود و به هیچ وجه سفید نبود بلکه کاملاً سیاه شده بود. بدین ترتیب پرچمی که او به اهتزاز درآورده بود پرچم سفید نبود. این پرچمی سیاه بود. و آنها تیراندازی کردند. آنها مرا اینگونه سوراخ سوراخ کردند و عبدل را هم کشتند. بله آنها او را کشتند. و من نتوانستم به خانه باز گردم. اگر به خانه بروم، کدخدای روستای من به صدام خواهد گفت که من کلاشینکف و مهمات خودم را دور انداخته ام. و صدام مرا اعدام می کند. لطفاً به آمریکایی ها بگو که مرا به خانه نفرستند. لطفاً برای آنها توضیح بده که اگر چنین کنند من را باید مرده به حساب بیاورند. خواهش می کنم، من به شما التماس می کنم، لطفاً . . .