آمار بنیادگرایی روشنفکرانه یا نژادپرستی ضد نژادی؟ - باغ مخفی
X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : پنج‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1386 در ساعت 07:49 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : بنیادگرایی روشنفکرانه یا نژادپرستی ضد نژادی؟

بخش اول

پاسکال بروکنر

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

پاسکال بروکنر از آیان هیرزی علی در برابر یان بوروما و تیموتی گارتون اش دفاع می کند و اندیشه های مبتنی بر تعدد فرهنگ های آنها را از جهت بازگرداندن انسان ها به

ریشه های سنتی خود مورد انتقاد قرار می دهد

 

« چه پاسخی می توان به انسانی داد که به شما می گوید ترجیح می دهد از خداوند اطاعت کند تا از انسان ها و کسی که در نتیجه ی اعتقادات خود یقین دارد که اگر گلوی شما را با چاقو پاره کند به بهشت وارد می شود؟ »

             « ولتر »

 

 

« استعمار و برده داری در غرب احساسی از خطاکاری و مقصر بودن از خود باقی گذاشته است که در نتیجه ی آن مردم غرب به مجیزگویی سنت های بیگانه واداشته شده اند. این نگرشی غیر قابل قبول و حتی نژادپرستانه است ».

         « آیان هیرزی علی »

 

 

نمی توان این واقعیت را تکذیب کرد که دشمنان آزادی در درجه ی اول از جوامع آزاد بیرون می آیند، یعنی از بخشی از نخبگان روشنفکر که مزیت های قوانین دموکراتیک را برای بقیه ی انسان های جهان انکار می کنند. از جمله نسبت به هم وطن های خودشان، به ویژه اگر آنها آنقدر بداقبال باشند که به یک دین دیگر یا به یک اقلیت قومی دیگر متعلق باشند. اگر کسی به صحت این ادعا شک دارد فقط کافی است به دو متنی که جدیدا منتشر شده است نگاه مختصری بیندازد: کتاب « جنایت در آمستردام » اثر یان بوروما نویسنده ی بریتانیایی ـ هلندی در باره ی قتل تئو وانگوگ و بررسی انتقادی این کتاب توسط روزنامه نگار انگلیسی و دانشگاهی تیموتی گارتون اش در نشریه ی New Yourk Review of Books .

گزارش بوروما که در سبک آنگلوـ ساکسونی به اجرا درآمده از این جهت جالب توجه است که به تمامی قهرمان های اصلی ماجرا اجازه ی ابراز عقیده و خودنمایی می هد، هم به قاتل و هم به قربانی آنهم با بی طرفی کامل. هرچند نویسنده ی کتاب نمی تواند عصبانیت خود را از عضو سابق پارلمان هلند و خانمی سومالی الاصل یعنی آیان هیرزی علی مخفی نگه دارد، کسی که دوست وانگوگ بود و خودش نیز تهدید به مرگ شده بود. بوروما از انتقادهایی که او به کتاب مقدس مسلمانان روا داشته آشفته شده است.

استدلال گارتون اش نسبت به هیرزی علی حتی خشمگینانه تر نیز هست. برای او به عنوان یکی از حواریون تعدد فرهنگ ها برخورد هیرزی علی هم غیر مسئولانه است و هم بی ثمر. نظر او نسبت به هیرزی علی سنگدلانه است: « آیان هیرزی علی اکنون یک بنیادگرای روشنفکر شجاع، صریحه اللهجه و تا حدی ساده نگرانه است ». او استدلال خود را با این واقعیت تقویت می کند که این زن جوان صریح اللهجه در جوانی عضوی از اخوان المسلیمن مصر بوده. برای گارتون اش او فقط یک کیش را با دیگری عوض کرده است، جزمی گرایی برای پیامبر با جزمی گرایی برای خرد.     

این استدلال برابری و هم ارز قرار دادن (1) تازگی ندارد، بلکه در سرتاسر قرن نوزدهم توسط کلیسای کاتولیک برای جلوگیری کردن از اصلاحات مورد استفاده قرار گرفته و هم اخیرا در فرانسه به هنگام « ماجرای (منع) حجاب اسلامی » توسط کسانی که با این قانون مخالف بودند. در قضیه ی هیرزی علی که خودش هدف ختنه ی زنانه و ازدواج زورکی قرار گرفته و کسی که از آفریقا به هلند پناه آورده بود این اتهامی کاملا اشتباه است. تفاوت میان او و محمد بویوری قاتل تئو وانگوگ این است که هیرزی علی هرگز برای پیش برد اندیشه هایش به قتل رساندن دیگران را تبلیغ و موعظه نکرده است.

هیرزی علی می نویسد: « از آنجا که کتاب های به اصطلاح آسمانی را انسان ها نوشته اند نه خدایان بنابراین باید از این آزادی برخوردار باشیم و بتوانیم آنها را تفسیر و با نیازهای عصر حاضر سازگار نمائیم نه این که هنوز مانند گذشته های دور در آن روزگار وحشتناک زندگی کنیم ». در این سطور کمترین نشانه ای از فرقه گرایی نمی توان یافت. تنها سلاح های او عقیده، ابطال و گفتار است. او هرگز از قلمروی خرد فراتر نرفته است و استدلال هایش کمترین حرارت و اشتیاقی برای تعصب نوکیشی ندارد. امیدواری او برای عقب راندن استبداد و خرافات به نظر نمی رسد که نتیجه ای از شادی ناسالم و نا درست باشد. اما آیان هیرزی علی مانند بسیاری از مسلمانان نوگرای دیگر در چشمان استادان متشخص ما مرتکب توهینی نابخشودنی شده است: او اصول دموکراتیک را بسیار جدی گرفته است. این دیگر جزو اسرار نیست که در نزاع میان ضعیف در برابر قوی جانب طرف قوی را گرفتن بسیار ساده تر است. آنها که مقاومت به خرج می دهند توسط بزدل ها همیشه مورد اتهام قرار می گیرند که با کله شقی های خود طرف قوی را به خشم می آورند.

یان بوروما با سست عهدی حق استنادکردن آیان هیرزی علی به ولتر را منکر می شود. او می نویسد « ولتر با یکی از قدرتمندترین نهادهای زمان خودش یعنی کلیسای کاتولیک درافتاده بود، در حالی که هیرزی علی خودش را با جریحه دار کردن یک اقلیت بی پناه در قلب اروپا خشنود می سازد ». هرچند که این اظهارنظر این واقعیت را مورد توجه قرار نمی دهد که اسلام اصولا مرزی نمی شناسد: جوامع مسلمان جهان قدیم توسط یک میلیارد مومن مسلمان با مذاهب مختلف حمایت می شوند. آنها می توانند به پیشاهنگان یک یورش بنیادگرایانه تبدیل شوند یا برعکس به نمونه ای از دین داری که در هماهنگی بیشتر با عقل قرار دارد. و این هم البته مسئله ی کم اهمیتی نیست، بلکه در حال حاضر یکی از اصلی ترین چالش های قرن 21 است.

آیان هیرزی علی که مورد تهدید مرگ قرار گرفته و باید پیوسته توسط محافظینی چند احاطه شود نه تنها مانند یک فرد گوشه گیر و منزوی زندگی می کند که مانند پروفسور رابرت روکر فرانسوی که او نیز توسط سایت های بنیادگرا به مرگ محکوم شده باید ریشخند آرمان گرایان بلند نظر و فیلسوفان ساحل نشین بی عمل را نیز تحمل کند. چپگراهای هلند به هیرزی علی حتی لقب نازی هم داده بودند. به این ترتیب در حالی که بر روی مدافعین آزادی عنوان نژادپرست گذاشته می شود، بنیادگرایان به عنوان قربانی به تصویر در می آیند.

این سازوکار رذیلانه را همه به خوبی می شناسیم. کسانی که بر علیه بربریت می شورند خود مورد اتهام بربر بودن قرار می گیرند. در سیاست همچون در فلسفه علامت تساوی همیشه معادل با واگذاری است. اگر اندیشیدن متضمن سبک و سنگین کردن واژه ها برای توصیف دقیق جهان است، یا به دیگر سخن همان عمل مقایسه کردن، بنابراین یکدست کردن تفات ها (یا برابر قرار دادن ها) بر ورشکستگی روشنفکرانه گواهی می هد. شعار معروف دانشجویان در شورش می 1986  CRS=SS (2) ، بوش = بن لادن یا برابر دانستن ولتر با ساوونارولا به معنای فراهم آوردن نوعی رضایت خاطر نازل برای شباهت های قابل تردید است. به طرزی مشابه این که به اندیشه ی روشنفگری اغلب به عنوان یک دین دیگر در کنار دیگر ادیان نگریسته  می شود به همان اندازه ابلهانه و لجوجانه است که آیین کاتولیک با دادگاه تفتیش عقاید یا اسلام افراطی برابر دانسته شود. پس از هایدگر بسیاری از اندیشمندان، از گادامر گرفته تا دریدا ادعاهای فلسفه ی روشنگری را به زیر سوال برده اند تا به این ترتیب عصر جدیدی از خودآگاهی تاریخی را تجسم بخشند. آنها برعکس بر این ادعا هستد که بذر شرارت های زمانه ی ما در بستر این اپیزود کاشته شده است: سرمایه داری، استعمار، تمامیت خواهی. برای آنها نقد تعصب خودش هم نوعی تعصب است یا اثبات این قضیه که بشریت از خودشناسی ناتوان است.  برای آنها وهم و پندار بعضی اهل علم و ادب که مشتاق ساختن لوح سفیدی از خدا و وحی بودند در واقع مسئول غوطه ور ساختن اروپا در تیرگی بود و از طریق یک دیالکتیک نفرت انگیز، بیداری عقل باعث به وجود آوردن هیولاهای زمینی گردید (هورکهایمر ـ آدورنو).

تمامی تاریخ قرن بیستم شاهدی بر تعصب مدرنیته بود و تردیدی وجود ندارد که باور به پیشرفت، خود چهره ی یک دین را پذیرفت، آنهم همراه با کشیشان سطح بالای خودش، از سن سیمون گرفته تا آکوست کنت و البته ویکتورهوگو که نباید فراموش شود. ادیان نفرت انگیز سکولار نازیسم و کمونیسم همراه با آیین های مرگبار و قتل عام های توده وار به اندازه ی بدترین حکومت های دینی وحشتناک بودند ـ که از میان این دو حد اقل کمونیسم خود را به عنوان یک نفی (negation) می نگریست. در قرن بیستم تعداد انسان هایی که در مخالفت با خدا کشته شدند از تعداد انسان هایی که به نام او به قتل رسیدند بیشتر بود. و با این وجود نازیسم و سپس کمونیسم از رژیم های دموکراتیک که از فلسفه ی روشنگری، حقوق بشر، تساهل و تکثرگرایی الهام گرفته بودند شکست خوردند. خوشبختانه رمانتیسم، تجرید در اندیشه ی روشنگری را کاهش داد و البته ادعای او را مبنی بر آن که انسان جدیدی آفریده است، انسانی آزاد از شور و هیجان دینی و تمایلات نفسانی.

امروزه ما میراث دار هر دو نهضت هستیم و میدانیم که چگونه خاص بودن و ویژگی ملی، زبانی و فرهنگی را با جهانشمولی نژادبشری آشتی دهیم. مدرنیته اکنون مدت ها است که نسبت به خودش دیدگاه انتقادی یافته و به ایده آل هایش با سوء ظن می نگرد و ستایش و تقدیس یک عقل دیوانه را که نسبت به زیاده روی های خود نابینا است محکوم می شمرد. به طور خلاصه مدرنیته خرد ویژه ای کسب کرده و به درک محدودیت های خودش نائل آمده است. فلسفه ی روشنگری نیز به سهم خود نشان داده است که از عهده ی بررسی های انتقادی اشتباه های خود به خوبی برمی آید. تقبیح کردن افراط کاری های اندیشه ی روشنگری در مفاهیمی که پدیدآورده بود خود دلیل دیگری است از وفاداری به روح آن. این مفاهیم جزء جدایی ناپذیر از ابزار های روشنفکرانه ی زمانه ی ما شده است به طوری که حتی متعصبین دینی نیز برای رساندن پیام های خود به آنها متوسل می شوند. چه از آن خوشمان بیاید یا نه، در هر حال ما فرزندان این قرن مناقشه آمیز هستیم و محکوم به لعنت کردن پدران خود در زبانی که آنها برای ما به میراث گذاشته بودند. و از آنجا که فلسفه ی روشنگری حتی بر سخت ترین دشمنان به پیروزی رسیده است دیگر تردیدی وجود ندارد که افراط گرایان اسلامی را نیز از پا درخواهد آورد، البته به این شرط که به خود باور داشته باشد و از سرزنش کردن و از خودراندن همین اندک اصلاح گرایان اسلامی که وجود دارد اجتناب ورزد.

ما امروزه دارای دو تصور از آزادی هستیم: منشا یکی از آنها به قرن هژدهم باز می گردد که بر رهایی از سنت و مرجیعت بنا شده بود و دیگری که ریشه در انسان شناسی ضدامپریالیستی دارد و بر منزلت برابر فرهنگ ها پی ریزی شده و حرف حسابش این است که ما فرهنگ های متفاوت را نمی توانیم صرفا بر اساس ملاک های فرهنگی خودمان مورد ارزیابی و قضاوت قرار دهیم. نسبی گرایی خواستار آن است که ما ارزش های خود را به عنوان باورهای جماعت ویژه ای که آن را غرب می نامیم بنگریم. و تعدد فرهنگ ها نتیجه ی این جریان است. هدف اصلی این اندیشه که در کانادا در 1971 متولد گردید تضمین زندگی صلح آمیز مردمی از گروه های قومی یا نژادی مختلف در کنار هم و در همان منطقه است. در تعدد فرهنگ ها هر گروه انسانی دارای یک بی نظیری (singularity) و مشروعیت است که مبنای حقوقی آنها برای زیستن را تشکیل می دهد و رابطه ی متقابل آنها را با گروه های دیگر تعین می کند. ملاک های حق و ناحق، جنایت و بربریت در برابر ملاک مطلق توجه و احترام به تفاوت ها ناپدید می شود. دیگر هیچ حقیقت ابدی وجود ندارد: نژادپرستی خام است که باعث می شود انسان به چنین چیزی (حقیقت ابدی و مطلق) باور داشته باشد.

هرکس که با کمرویی به خاطر آورد که زمانی آزادی اصلی نقسیم ناپذیر تلقی می گشت و زندگی انسان در همه جای جهان یک ارزش واحد داشت و بریدن دست دزد یا سنگسارکردن زن زناکار می بایست در همه جا عملی غیر قابل تحمل باشد، در نام برابری اجتناب ناپذیر فرهنگ ها به موقع سرجایش نشانده می شود. در نتیجه ما چشمان خود را بر این واقعیت که دیگران، هنگامی که در گتوهای فردیت ویژه بودن خود قرار داده می شوند چگونه زندگی کرده و رنج می کشند می بندیم. انسان خودش را از سنگینی بار سرنوشتی که آنها دارند با تاکید بر تفاوت های مصون از تعرض موجود تسکین می دهد. هرچند که به رسمیت شناختن اعتقادات و آداب و رسوم شهروندانی که از نقاط مختلف جهان آمده اند یک چیز است و تعریف کردن از جوامع متخاصم جزیره ای که میان خود و بقیه مرز غیر قابل عبور می سازند یک چیز دیگر. چگونه می توانیم این تفاوت ها را ستایش کنیم در حالی که آنها بشریت را به جای پذیرفتن طرد می کنند. این همان تناقض تعدد فرهنگ ها است: تمامی جوامع را به یک چشم می نگرد اما نه آن انسان هایی که آن جوامع را تشکیل داده اند. حق داشتن آزادی برای رها ساختن خود از سنت هایشان از آنها انکار می شود. به جای آن گروه به رسمیت شناخته می شود و افراد گروه سرکوب می شوند. به گذشته بیشتر از اراده ی کسانی که آرزومند جدایی از سنت ها و اقوام خود هستند ارزش گزارده می شود ـ زیرا مثلا می خواهند که عشق را متناسب با تصورات شخصی خود تجربه کنند.

انسان به سهولت خودکامگی تمام عیار اقلیت ها را فراموش می کند، اقلیت هایی که نسبت به جذب تا هر زمان که وضعیت آنها توام با جایگاه و مقام  استثنایی و حقوق ویژه نباشند مقاومت نشان می دهند. پیامد چنین وضعیتی تشکیل ملت ها در درون ملت ها است، اقلیت هایی که برای مثال اول احساس می کنند که مسلمان اند و سپس انگلیسی، کانادایی یا هلندی. یعنی در واقع هویت بر ملیت پیروز می شود. و آنچه هنوز هم بدتر است: با ظاهر رعایت و احترام ویژگی ها، افراد دوباره در یک محدوده ی تعریف شده ی قومی یا نژادی زندانی می شوند و برای بار دیگر در همان قالب محدود کننده ای که در ظاهر از میان همان در روند آزاد شدن هستند غوطه ور می گردند. سیاه پوستان، عرب ها، پاکستانی ها و مسلمان ها در تاریخ خود حبس می گردند، همچون دوره ی استعماری که در رنگ پوست یا باورهایشان زندانی بودند. 

 

 

Enlightment fundamentalism or racism of the anti-racist? By Pascal Bruckner.

http://www.signandsight.com/features/1146.html

 

 

1: یعنی مثلا بوش هیچ فرقی با بن لادن ندارد. وانگهی این طرز تفکر اصلاح طلبان ایرانی هم بود. در نشریات آنها بارها و بارها تیترهایی از این قبیل بسیار دیده شد. یکی از آخرین نمونه های آن ادعای آقای معماریان در صدای آمریکا است مبنی بر این که هم دیکتاتورهای خاورمیانه ای باید در دادگاه های بین المللی محاکمه شوند و هم سران دولت آمریکا. مترجم.   

 

 

2: Compagnies Républicaines de Sécurité یا CRS  یا پلیس ضد شورش در فرانسه. مترجم.