آمار نگاهی نو به بوف کور و صادق هدایت - باغ مخفی
X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : پنج‌شنبه 22 آذر‌ماه سال 1386 در ساعت 08:36 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : نگاهی نو به بوف کور و صادق هدایت

علی محمد طباطبایی

منتشر شده به تاریخ 22 اسفند 1380 در سایت ایران امروز

 

مقاله ی آقای دکتر عباس احمدی در سایت خبری گویا در باره ی بوف کور اثر نویسنده ی شهیر صادق هدایت مرا به نوشتن این مطلب کوتاه ترغیب نمود. هدایت در دوره ی نوجوانی من همچون برای بسیاری دیگر شاخص ترین و اثرگذارترین نویسنده محسوب می شد.

شاید مهمترین علت آن نه خود هدایت و داستان هایش که بیش از هر چیز دیگر خودکشی او و گفتن یک « نه » بزرگ به زندگی و به جهان بود. او و نوشته هایش چنان تاثیری بر من داشتند که در تمامی مدت تحصیلم تصویری از او را که شخصاً با سیاه قلم نقاشی کرده بودم بر روی میز کارم قرار داده بودم و بدین ترتیب او هر روز با من بود و می توانم بگویم که عشق و علاقه به نوشتن و خواندن را با صادق هدایت آغاز کردم. آنوقتها هنوز هم می شد بعضی از آثار او مثلاً بوف کور، سگ ولگرد و سه قطره خون را در شکل کتابهای جیبی و ارزان قیمت چاپ انتشارات امیرکبیر یافت و خواند اما از همه معروفتر همان بوف کور بود. شایعات زیادی در باره ی این کتاب دهان به دهان بین محصلین سالهای آخر دبیرستان می گشت مبنی بر اینکه هر کس این کتاب عجیب را بخواند از دنیا بی زار می شود و دست به خود کشی می زند و از همین قبیل سخنان بودند که هر نوجوانی را به خواندن آن تشویق می کردند.

 بله، آن زمان درست مثل همین امروزِ خود ما، پدران و مادرانی که می دانستند صادق هدایت کیست و چه ها نوشته و چه عاقبتی داشته است نسبت به علاقه و توجه فرزندانشان به کتابهای او حساسیت زیادی نشان می دادند و مایل نبودند که جگرگوشه ی شان با خواندن چنین کتابهای مایوس کننده ای دچار افسردگی و نومیدی شود. اما اگر او تابدین حد نویسنده ی خطرناکی است چگونه تا بدین حد مشهور است و این شخصیت افسانه ای او با آن چند عکس سیاه و سفید و مخصوص به خودش چگونه چنین تاثیر شگفتی بر ادب دوستان ایران دارد و چرا او را بزرگترین نویسنده ی قرن بیستم ایران می دانند؟

همانگونه که اشاره شد می توان حدس زد که در حقیقت این شجاعت او برای سفر ابدی و البته بی تفاوتی اش برای ماندن در این جهان خاکی بود که چنان تاثیر غریبی بر جوانان و علاقمندان به ادبیات متعهد داشت. در ایران ما البته چنین نگرش های بزرگمنشانه به زندگی حقیر آدمی چیز غریب و نوظهوری هم نیست و البته شاید به همان اندازه که در فرهنگ های دیگر نیز مشابه آنها بسیار هست. بودا و مسیح دو نمونه ی معروف جهانی اند و دراویش ما نمونه های بومی. در جهانی که زندگی و حیات آدمی با خطرات و دشواری های بسیار همراه است و هرگز کسی از چند روز دیگرش کوچکترین اطمینانی ندارد و زندگی بر مدار « یا فقر یا نظر لطف بزرگان » می گردد نگرش هایی که زندگی این جهانی را بسیار حقیر و کم بها می دانند نباید هم چندان متعجب کننده باشند. در چنین جوامعی خصوصیاتی چون جاه طلبی و حس رقابت جویی اصولاً دارای بار منفی اند و از قضا گویا چنین خصوصیاتی باید باشند که باعث پیشرفت و شکوفایی جوامع غربی شده اند. 

اما من در اینجا نه می خواهم که به دلایل معروفیت صادق هدایت از نظر یک داستان نویس بپردازم و نه اصلاً تمایلی به ورود به مباحث نقد ادبی را دارم بلکه با اجازه می خواهم برای یک بار هم که شده او را از زاویه ی دیگری مورد بررسی قرار دهیم. چرا جوانان تا بدین حد شیفته ی او (یا افرادی امثال او) می شوند؟ اگر نظر من در این باره ی  درست باشد، یعنی اینکه علت را باید در خودکشی او و بی تفاوتی اش نسبت به زندگی دانست آیا جایگاه او در جامعه ی امروز ما نباید به حاشیه رانده شود؟ یعنی جامعه ای که بیش از هر چیز و هر زمان دیگر به میل و اشتیاق معقولانه و طبیعی به زندگی نیاز دارد و درحال ساختن جامعه ی مدنی مخصوص به خودش است. من تا قبل از خواند مقاله ی آقای دکتر عباس احمدی از موضوع اصلی بوف کور و ماجراهایش چیزی در ذهنم نمانده بود مگر همان چند جمله ی معروف شروع این رمان عجیب. اما اکنون که دوباره آنرا به خاطر آورده ام نمی توانم هیچگونه موافقتی با توصیه ی خواندن این کتاب به شخصی دیگر داشته باشم. به راستی می توان   پرسید که تمامی این خیال پردازی ها و جورکردن حوادث و ماجراهای بهت آور و      ناراحت کننده و سپس نوشتن آنها بر روی کاغذ و چاپ و توضیعشان برای چیست و اصلاً چه سودی دارد؟

 مسلماً هرکس باید این حق و اختیار را داشته باشد که هرچه دلش می خواهد به تخیل آورد و بنویسد و نوشته اش را به هر دلیلی که فکر می کند برای خواندن به اطرافیانش هم بدهد. اما . . . (و این همان نکته ی اصلی است) چاپ و منتشر کردن آن در سطح وسیع جامعه امری دیگر است، کاری پرمسیولیت و خطیر که نمی توان و نباید به سادگی از کنار آن گذشت. واضح است که من از سانسور دولتی حرف نمی زنم، بلکه منظورم آگاهی ما به عواقب ناخواسته ی اعمالمان و قبول هرگونه مسیولیت در قبال آنهاست. پرسش من در این باره است که عرضه کردن اثری که باعث ملال دیگران می شود و آنها را بدون هردلیل موجهی غمگین و نسبت به زندگی دل چرکین می کند چه لطفی دارد؟ این درست که غم و اندوه نیز بالاخره بخشی از زندکی ماست و فراموش کردن آنها به عمد خطای غیر قابل بخششی است که نتیجه اش ناقص دیدن زندگی و جهان آدمی است. اما آیا تولید کردن بی مورد غم و اندوه هم بخشی از زندگی ماست؟

اصولاً بعضی از مذاهب شرقی اساس کار خود را بر شناخت و درک عمیق انسان از درد و رنجی که با زندگی به دنیا می آید قرار داده اند لیکن به سهم خود سعی می کنند تا به مومنین نشان دهند که چگونه می توان در یک چنین جهانی آکنده از مکر و فریب کمتر دچار رنج و اندوه شد. به عبارت دیگر آنها می خواهند که از درد و رنج این جهانی ما کم کنند بلکه بتوانیم متوجه حقایق عمیق تری گردیم اما نگریستن به جهان از نقطه نظر دیدگاه های بدبینانه به زندگی چیز دیگری است. دکتر همایون کاتوزیان در کتاب معروف خود در باره ی هدایت به نام « صادق هدایت از افسانه تا واقعیت » و در صفحه ی 159 چنین می نویسد : « آرزوی مرگ در سرتاسر بوف کور وجود دارد لیکن جایی راوی جملاتی در ستایش مرگ می گوید که شباهتهای نزدیک با مقاله ی سال 1306 او در همین زمینه دارد : « تنها مرگ است که دروغ نمی گوید! حضور مرگ همه ی موهومات را نیست و نابود میکند. ما بچه ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات می دهد.» (بوف کور صفحه ی 93 و رساله هدایت در باره ی مرگ به سال 1306) زیرا به عقدیه ی آقای کاتوزیان ادعای هدایت این است که رنج انسان نه به خاطر معصیت آدم و حواست، نه به خاطر گناهان خودش، گناه انسان صرفاً این است که به جبر به دنیا آمده و باید مجازات اشد این گناهی را که بی خبر مرتکب شده است ببیند. جزای او این است که به رغم همه ی کوششها و تلاشهایش محکوم به تنهایی و بیگانگی باشد این حکمی جبری است که هیچ ربطی به اقدام ظاهراً آگاهانه به خوردن گندم یا دزدیدن آتش ندارد ( کاتوزیان در صفحه ی 292 از همان کتاب) . صادق هدایت در « پیام کافکا » و در صفحه ی 12 می نویسد: « آدمیزاد یکه و تنها است و در سرزمین ناسازگار گمنامی زیست می کند که زادبوم او نیست. با هیچ کس نمی تواند پیوند و دلبستگی داشته باشد خودش هم می داند . . . » .  در جای دیگری از آن کتاب می خوانیم : « آدمیزاد حتی دراندیشه و کردار و رفتارش هم آزاد نیست، از دیگران رودرواسی دارد، می خواهد خودش را تبریه کند. دلیل می تراشد از دلیلی به دلیل دیگر می گریزد، اما اسیر دلیل خودش است، چون از خطی که به دور او کشیده شده نمی تواند پایش را بیرون بگذارد » .  به عقیده ی من نوشتن چنین ماجراهایی از قبیل بوف کور از موارد دقیق تولید و تکثیر غم و اندوه بی مورد و بی حاصل است. برای چه باید چنین چیزهایی نوشت و منتشر کرد؟ مگر غیر از این است که ما باید به حکم انسانی خود و به عنوان یک انسان خودآگاه و شاید روشنفکر از غم و اندوه یکدیگرکم کنیم و نه برعکس به آنها بیفزاییم؟ گفته می شود که بعضی ها جهان و زندگی را به طور سیاه و سفید می بینند، اما به گمانم که هدایت جهان را فقط به رنگ سیاه می دیده است، حد اقل در بعضی از نوشته هایش مثل بوف کور به خوبی مشهود است. ظاهراً هدایت این کتاب را برای اولین بار در 50 نسخه ی دست نویس به سال 1315 در بمبیی منتشر ساخته است. وی در این هنگام 34 سال از سنش گذشته بود. این دقیقاً دوره ای است که در آن نظریات و عقاید یک انسان ابتدا تعدیل می گردند و سپس برای همیشه تثبیت می شوند و دیگر تقریباً به سختی می توان آنها را تغییر داد. اگر یک جوان 20 ساله بوف کور را نوشته بود از نظر بدبینی به زندگی و انتشار غم و اندوه بی پایان زندگی شاید چندان تعجبی نداشت اما مردی که در 34 سالگی چنین دیدگاهی به زندگی داشته باشد می توان حدس زد که متاسفانه نمی توان امید چندانی به موفقیت او داشت. اینکه چرا بیشتر جوانها هستند که به چنین داستان های بدبینانه و سراسر اندوه باری واکنش مثبت نشان می دهند و با افزایش سن نظرشان تغییر می کند تقریباً روشن است. 20 سالگی سنی است که جوانها از یک طرف از محیط گرم و پر محبت خانواده بیرون می آیند یا می دانند و حس می کنند که باید بیرون آیند و از طرف دیگر هنوز در جامعه ی متلاطم روبروی خود در جایگاه امن جدیدی جایگزین نگشته اند. شاید در هیچ سنی تا بدین درجه انسان به نظریه ی توطیه باور نداشته باشد. جوان 20 ساله خود را قربانی خانواده، پدر یا مادر می بیند. حس می کند که هرگز به او محبت کافی اعطا نشده است، برادران یا خواهرانش را بیشتر از او دوست داشته اند و احساس می کند که او در آن محیط گرم موجودی اضافی بیشتر نیست و همه او را پس زده اند. در حقیقت او تبدیل به یک گرگورسامسا یا همان حشره ی کافکا در مسخ می شود. و این در حقیقت همان دیدگاه هدایت در 34 سالگی است. او نیز در یک طرف جهان بیرون از خود را می بیند انباشته ار رجاله های پست و چشم و دل گرسنه و در سمت دیگر درون مشتاق و تشنه ی خود را لیکن افسوس که او چیزی جز همان هنرمند گرسنه ی کافکا نیست، هنرمندی که هنرش گرسنگی است وگرنه غذا های خوش مزه را بسیار دوست دارد اما اگر دست به غذا بزند دیگر گرسنه هنرمند نخواهد بود فقط شاید با این تفاوت که دراینجا هدایت نمی تواند ذلت و خواری رفتن به سوی میز غذا را بپذیرد. در داستان کوتاه « کاتیا » می نویسد :  « می دانید، همیشه زن باید به طرف من بیاید و هرگز من به طرف زن نمی روم. چون اگر من جلوی زن بروم اینطور حس می کنم که آن زن برای خاطر من خودش را تسلیم نکرده، ولی برای پول یا زبان بازی و یا یک علت دیگری که خارج از من بوده. اما در صورتی که اولین باز زن به طرف من بیاید او را می پرستم » (به نقل از کاتوزیان در همان کتاب قبلی، صفحه ی 162) . شکی نمی توان داشت که هدایت نیز می خواست یک انسان معمولی باشد اما به دلایلی که هرگز نخواهیم دانست نمی توانست. درست در شروع بوف کور می نویسد: « در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد.  این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون معمولاً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمد های نادر و عجیب بشمارند » . هدایت به راستی از کدام دردها صحبت می کند؟ آیا اینها همان ناکامی ها و شکست های او برای رسیدن به یک زندگی معمولی و خوب نیست؟ به عقیده ی من هست. غالباً پیش می آید که وقتی نمی توانیم به هدفی هرچقدر کوچک برسیم آنرا یک سر نفی می کنیم تا بدین ترتیب خیال خود را راحت کرده باشیم و دیگر مجالی برای انتقاد از خود نباشد. به عبارت دیگر هنگامی که کاری از ما بر نمی آید،  به خاطر خجالتی بودن یا پذیرفتن عقیده و ایمانی خاص، و آنهم کاری که چه بسا در عرف جامعه ی امری معمول و متداول است، یا باید غیر معمول بودن رفتار خود را بپذیریم و برای تغییر آن بکوشیم و یا آنرا توجیه نماییم. به گمانم که هدایت شق دوم را انتخاب کرده باشد. دکتر کاتوزیان در همان کتابی که پیشتر نام بردم و در صفحه ی 160 چنین می نویسد: « شاید رجاله ها آشناترین مقوله در داستانها و نامه ها و مکالمات هدایت باشد. با وجود این، چنانکه دیدیم مقصود از آن چیزی که معمولاً استنباط می شود نیست. غرض از رجاله ها مردمان معمولی است و احتمالاً، بخصوص در جوامعی با تکنولوژی پیشرفته تر، کسانی را که به واسطه ی ‹ زیرکی › ، ‹ زرنگی › ، ‹ شم داد وستد و موفقیت › خود ستایش می شوند نیز شامل می شود » . وی سپس به نقل از صادق هدایت می نویسد: « حس می کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدمهای بی حیا، پر رو، گدامنش، معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود . . . بدون مقصد معین از میان کوچه ها، بی تکلیف از میان رجاله هایی که همه ی آنها قیافه ی طماع داشتند و دنبال پول و شهوت می دویدند گذشتم ـ من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم چون یکی از آنها نماینده ی باقی دیگرشان بود: همه ی آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلیشان می شد . . . به من چه ربطی داشت که فکرم را متوجه زندگی احمقها و رجاله ها بکنم، که سالم بودند، خوب می خوردند، خوب می خوابیدند و خوب ( . . . ) و هرگز ذره ای از دردهای مرا حس نکرده بودند و بالهای مرگ هر دقیقه به سر و صورتشان ساییده نشده بود ».

می خواهم بگویم که این گونه سخنان محکوم کننده در مورد دیگرانی که چون ما نیستند بهترین توجیه برای رفتار غیر متعارف جوانانی است که به دلایل گوناگون نمی توانند مثل دیگران نرمال و معمولی باشند بلکه میخواهند یک چیز بخصوص و شخصی ممتاز و دیگرگون باشند که نمی توانند پس باید به گونه ی دیگری باشند.

به عقیده ی من هنگامی که ما از شخصیتی چون صادق هدایت سخن می گویم نباید صرفاً به مسئله ی ادبیات و نقش او در چنین حوزه ای صحبت کنیم بلکه باید بسیار فراتر رفته و نقش او و داستان هایش را از زاویه ی دید جامعه ای سالم نیز مورد کنکاش قرار دهیم و این تقریباً همان هدفی بود که من در اینجا دنبال کرده ام.