آمار پشیمانی - باغ مخفی
X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : چهارشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1386 در ساعت 09:42 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : پشیمانی

گی دوموپاسان

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

آقای ساول که در اطراف شهر مانتس به او « پدر ساول » می گفتند تازه از خواب بیدار شده بود. هوا بارانی بود و یک روز بسیار غم انگیز پائیزی تازه آغاز شده بود. برگهای درختان می ریختند. آنها به آهستگی در میان قطرات باران فرومی ریختند و خود شبیه به یک باران دیگر می شدند، اما بارانی آهسته تر و سنگین تر.  روحیه ی آقای ساول چندان تعریفی نداشت. او میان بخاری دیواری و پنجره ی اتاق بالا و پائین می رفت. زندگی هم روزهای اندوهگینی دارد. برای او دیگر جز همان روزهای اندوهگین نمی آمد، چرا که او اکنون به شصت و دو سالگی رسیده بود. او که هرگز ازدواج نکرده بود به تنهایی زندگی می کرد و هیچ کس را نداشت. در تنهایی و بدون دست نوازشگری زندگی کردن چقدر غم انگیز است!

آقای ساول اغلب در باره ی زندگی اش که چقدر بی حاصل و بیهوده بود به فکر فرو می رفت. او روزهای سپری شده عمرش را از خاطر می گذراند. روزهای کودکی اش، خانه ی پدری که در آن بزرگ شده بود، سپس مدرسه ای که به آن می رفت، به زمان تعطیلات و بعد به دورانی که در پاریس به دانشگاه رفته بود و آخر از همه به یاد بیماری پدرش افتاد و سپس مرگ او. پس از مرگ پدر او به نزد مادرش رفت تا با او زندگی کند. مرد جوان و زن سالخورده به آرامی و بدون هیچ آرزوی دیگری در کنار هم زندگی کردند تا آن که مادر او نیز از جهان رفت. آه که زندگی چقدر غم انگیز است!

او همیشه به تنهایی زندگی کرده بود و حالا او نیز دیر یا زود می مرد. او از صحنه ی گیتی ناپدید می شد، تمام و دیگر هیچ. دیگر بر روی زمین کسی به نام ساول وجود نمی داشت. چقدر وحشتناک! انسان های دیگر همچنان زندگی خواهند کرد، همدیگر را دوست خواهند داشت، به خنده و شادی خواهند پرداخت. بله، دیگران اوقات خود را به خوشی و شادمانی خواهند گذراند در حالی که او دیگر وجود ندارد! آیا این عجیب نیست که دیگران می توانند خنده کنند و به شادمانی بپردازند و اوقات خوشی داشته باشند در حالی که می دانند دیر یا زود آنها نیز خواهند مرد؟ اگر فقط احتمال مرگ مطرح بود، می شد بالاخره امیدی هم داشت. اما خیر، مرگ اجتناب ناپذیر و محتوم است، همانقدر محتوم که شب در پی روز می آید.

اما اگر زندگی او برای خود محتوایی داشت و به فرجامی رسیده بود! اگر درعمر خود کار مهمی هم انجام داده بود یا اگر ماجراجویی هایی از سر گذرانده و بالاخره نوعی شادکامی، موفقیت و رضایت به دست آورده بود. اما حاصل عمر او تا اینجا هیچ بود و همین. او هیچ کار مهمی انجام نداده بود مگر همیشه از تختخواب خود برخاستن، سرهمان ساعت همیشگی غذا خوردن و دوباره به همان رختخواب بازگشتن. و عمر او به همین نحو سپری شده بود تا این که به سن 62 سالگی رسیده بود. او حتی همچون مردان دیگر ازدواج هم نکرده بود. آخر چرا؟ بله، واقعاً چرا او هرگز همسری اختیار نکرده بود؟ از آنجا که توان مالی آن را داشت، خرج و مخارج نمی توانست برای ازدواج او مشکلی ایجاد کرده باشد. آیا او فرصت مناسبی برای ازدواج پیدا نکرده بود؟ شاید! اما بالاخره انسان خودش می تواند فرصت ها را جور کند. او بی تفاوت بود. مسئله همین بود. بی تفاوتی بزرگترین نقطه ی ضعف او بود، نقص او و حتی می توان گفت عادت بد او. چه تعداد انسان ها که زندگی خود را با بی تفاوتی از دست نداده اند! برای بعضی از انسان ها از تخت بیرون آمدن، به خود حرکت دادن، گام های سریع برداشتن، سخن گفتن، در مورد بعضی چیزها تعمق کردن به راستی دشوار است.  

در تمام عمر او حتی یکبار هم هیچ زنی به او عشق نورزیده و سرش را بر روی سینه های او نگذاشته بود. او چیزی در باره ی آن دلهره ی شیرین امید و انتظار و ارتعاش آسمانی فشردن دست ها و نشئه ی هیجان غرورآمیز عشاق نمی دانست.

هنگامی که لبهای عاشق و معشوق برای اولین بار بر روی هم قرار می گیرند، وقتی در آغوش فشرده شدن توسط چهار دست این احساس را ایجاد می کند که انسان با دیگری یکی شده است، وجودی که چنان شاد است که به وصف نمی آید و دو انسانی که شیفته و دلباخته ی یکدیگر هستند، همه ی اینها باعث چه شادکامی فوق بشری که در قلب انسان نمی شوند.  

آقای ساول در لباس راحت خانگی خود در کنار آتش بخاری نشسته بود و پاهایش را دراز کرده بود. بدون تردید زندگی او ضایع شده بود. اما واقعیت این بود که او بالاخره یکبار هم عاشق شده بود. او به طور پنهانی و با حالتی محنت بار و با بی تفاوتی در قلب خود عشق ورزیده بود، همانگونه که البته ویژگی او در همه ی چیزهای دیگر بود. او دوست قدیمی خود مادام ساندرس همسر آشنای قدیمی اش آقای ساندرس را دوست داشت. آه که اگر او آن خانم را وقتی که یک دختر جوان بود می شناخت چقدر عالی می شد! اما او با آن خانم بسیار دیر آشنا شده بود. او دیگر با دیگری ازدواج کرده بود. بی هیچ تردیدی او حاضر بود که از دوشیزه ساندرس خواستگاری کند. و او چگونه از همان روز اول که چشمانش با چشمان او تلاقی کردند بدون وقفه در دل به او عشق ورزیده بود!     

او به خاطر می آورد که هر بار خانم ساندرس را می دید چگونه به شدت تحت تاثیر او قرار می گرفت و هنگام جدا شدن از او چقدر حالت اندوهگینی به او دست می داد. او شب هایی را به یاد می آورد که نتوانسته بود به خواب رود زیرا فقط به آن زن فکر می کرد. روزها که از خواب بر می خواست همیشه احساس عاشقانه ی کمتری نسبت به شب قبل در خود احساس می کرد. اما چرا؟

خانم ساندرس وقتی جوان تر بود زیبا، ظریف و خنده رو بود، با موهای مجعدی به رنگ روشن. آقای ساندرس شوهر مناسبی برای او نبود. خانم ساندرس اکنون 51 سال داشت. به نظر شاد می آمد. آه که اگر او آقای ساول را در روزهای سپری شده ی جوانی دوست می داشت چقدر عالی بود! بله. اگر او حتی آقای ساول را فقط در قلبش دوست می داشت باز هم جای شکرش باقی بود. حالا که آقای ساول او را چنان می پرستید، حقیقتاً چرا او نمی بایست آقای ساول را دوست داشته باشد؟ اگر خانم ساندرس فقط می توانست این احساس درونی او را حدس بزند. و آیا او هرگز چنین حدسی زده بود؟ آیا او هرگز چیزی ندیده یا چیزی از عشق آقای ساول نسبت به خود درک نکرده بود؟ اگر آقای ساول عشق خود را با او در میان می گذاشت او چه فکر می کرد و چه جوابی به او می داد؟ و به این ترتیب هزار و یک پرسش از ذهن آقای ساول می گذشت. او تمامی گذشته ی زندگی خود را مرور می کرد و سعی می کرد جزئیات بسیاری از آن را دوباره به دست آورد.

او به شب های طولانی فکر می کرد که در خانه ی ساندرس با ورق بازی گذرانده بود، در آن هنگام که همسر دوستش جوان و جذاب بود.

او سخنان بسیاری را به خاطر می آورد که با خانم ساندرس رد و بدل کرده بوند و آهنگ شیرین صدای او را به یاد می آورد و آن خنده ی بی صدا و پرمعنی او را.

و باز هم او به خاطر می آورد که هر سه نفری در امتداد ساحل رودخانه ی سن قدم می زدند و چگونه روزهای یکشنبه بر روی چمن های سبزرنگ ناهار می خوردند، در هر حال ساندرس در استانداری کار می کرد و وضع مالی خوبی داشت. و بعد به ناگهان برای بار دیگر از آن خاطرات دوردست آن بعدازظهری را به یاد آورد که هر سه در یک خانه ی کوچک در کنار ساحل رودخانه سپری کرده بودند. آن روز مثل هر یکشنبه سه نفری اول وقت عازم شده بودند، در حالی که مواد خوراکی خود را در سبدهایشان حمل می کردند. صبحی خوش نور در فصل بهار بود. یکی از همان هایی که انسان را شاد و سرمست می سازد، همه چیز رایحه ای از تازگی داشت و همه چیز به نظر می رسید که غرق در شادی و سعادت است. صدای پرندگان به نظر می رسید که بلند تر و شادمان تر و جنبش و بال بال زدن هایشان تندتر از همیشه است.

آن سه نفر جایی بر روی چمن زار و زیر یک درخت بید بساط غذای خود را پهن کردند. مکانی که به آب رودخانه ای که در ان اشعه های خورشید می درخشدیدند بسیار نزدیک بود. هوا بسیار مطبوع و دلپذیر بود و انباشته از عطر رستنی های تازه. و آنها با لذت تمام شراب بسیار گوارایی را می نوشیدند. در آن روز واقعاً همه چیز چقدر دلپذیر و مطبوع بود.

 پس از صرف غذا ساندرس همانجور که به روی پشت دراز کشیده بود بخواب رفت و وقتی بعداً بیدار شده بود گفته بود که آن بهترین و مطبوع ترین خواب کوتاهی بود که در تمامی عمر خود تجربه کرده است.

خانم ساندرس دست در دستان ساول آغاز به قدم زدن در ساحل رودخانه نمودند. او با مهربانی بر دستان ساول تکیه زده بود. سپس لبخندزنان چنین گفت: « من مست و از خود بی خود شده ام. دوست عزیز. مست و از خود بی خود ».

آقای ساول نگاهی به او انداخت و در درون سینه اش قلب او به شدت به تپش افتاد. او احساس می کرد که رنگش به سفیدی می گراید و از آن می ترسید که حالت چشمهایش احساس درونی او را لو دهند و لرزش دستانش راز او را بالاخره بر ملا سازد. خانم ساندرس از علف ها و نیلوفر آبی برای خودش تاج گلی درست کرد و آن را بر روی سر خود گذارده و از آقای ساول پرسید: « اینجوری از من خوشتان می آید؟ ».

از آنجا که او پاسخی ندارد ـ زیرا در واقع جز این که در جلوی پاهای او به زانو بیفتد هیچ جواب دیگری نداشت ـ خانم ساندرس به خنده افتاد، نوعی خنده ی گله مندانه که مستقیم صورت آقای ساول را نشانه رفته بود. او سپس گفت: « آدم بی دست و پا، حد اقل سخنی می گفتی ».

آقای ساول چیزی نمانده بود که زیر گریه بزند و هنوز هم نمی دانست که باید چه جوابی می داد.

و تمامی این خاطرات اکنون دوباره از ذهن او می گذشت، به همان روشنی و وضوح روزی که روی داده بودند. چرا خانم ساندرس به او گفته بود: « آدم بی دست و پا، حداقل سخنی می گفتنی ». و او به خاطر آورد که چگونه خانم ساندرس با محبت تمام خود را به او تکیه داده بود و چگونه هنگامی که مجبور شدند از زیر شاخه ی درختی که به طرف پائین رشد کرده بود عبور کنند، گوش او با گونه ی خانم ساندرس برخورد کرد و احساس عجیبی به او دست داد و او چگونه به سرعت خود را به عقب کشید و آنهم از بیم آن که نکند خانم ساندرس یک وقت تصور کند که او از روی عمد این کار را کرده بود.

و هنگامی که آقای ساول به او گفته بود: « آیا وقتش نیست که باز گردیم؟ » خانم ساندرس با نگاهی عجیب به او نگریسته بود. بله، نگاه او واقعاً هم عجیب و غیر عادی بود. در آن زمان آقای ساول چندان توجهی به آن نکرده بود و حالا به ناگهان چنین نکته ای به به یادش می آمد. خانم ساندرس جواب داده بود: « هر جور که شما بخواید دوست عزیز. اگر خسته شده اید البته بر می گردیم ».

و آقای ساول گفته بود: « من خسته نیستم. اما شاید حالا دیگر ساندرس بیدار شده باشد ».

و او درحالی که شانه هایش را بالا می انداخت جواب داده بود: « اگر می ترسید که شوهرم بیدار شده باشد، خب این نکته ی دیگری است. بر می گردیم ».

در راه بازگشت خانم ساندرس سکوت کرده و دیگر به دستان او تکیه نداده بود. چرا؟ او تا همین امروز هرگز به دنبال یافتن پاسخی برای این « چرا » نبود. و حالا به نظرش می رسید نکته ای را دریافته است که قبلاً به آن پی نبرده بود.

آقای ساول احساس می کرد که رنگش به سرخی گرائیده و با دستپاچگی از جای خود بلند شد. گویی که زمان به 30سال پیش بازگشته و خانم ساندرس می خواست به او بگوید که « من شما را دوست دارم ».

آیا چنین چیزی ممکن بود؟ این سوء ظن که تازه به ذهن او خطور کرده بود او را عذاب می داد. آیا امکان نداشت که او خودش ابراز عشق خانم ساندرس را درک نکرده و وجود چنین چیزی در او را حدس نزده بود؟ آه که چقدر بد می شد اگر واقعاً چنین بود و او چنین موقعیت خجسته ای را بدون آن که دو دستی به آن بچسبد از دست داده بود! با خود گفت: « من باید مطمئن شوم. حد اقل باید این تردید را بر طرف کنم. می خواهم واقعیت را بدانم ». و در حالی که به سرعت لباس خود را به تن می کرد با خود می اندیشید: « من 62 سال سن دارم و او هم 58 ساله است و من می توانم بدون آن که باعث دلخوری او شوم این موضوع را از او بپرسم ».   

او از خانه بیرون رفت. خانه ساندرس در آن طرف خیابان قرار داشت و تقریباً روبروی خانه ی او بود. او به درخانه رسید و در زد. خدمتکاری کوچک اندام در را باز کرد و باتعجب از این که او را صبح به این زودی می بیند گفت: « آه. شما صبح به این زودی به اینجا آمده اید؟ آیا اتفاقی افتاده است؟ ».

آقای ساول پاسخ داد: « نه دخترم. فقط لطفاً به خانم بگو که می خواهم همین حالا با او صحبت کنم ».

دختر خدمتکار پاسخ داد: « خانم در حال آماده کردن مربای زمستانه در آشپزخانه است. متوجه هستید که او لباس مناسبی به تن ندارد ».

ساوال گفت: « بله. اما لطفاً برو و به او بگو که می خواهم در باره ی مسئله ی مهمی با او صحبت کنم ».    

خدمتکار کوچک اندام او را تنها گذارد و ساول با بی قراری در اتاق نشیمن بالا و پائین می رفت. هرچند که او در درونش به هیچ وجه دستپاچه و خجالت زده نبود. آه! انگار که آمده بود از او دستور درست کردن نوعی غذا را بگیرد. در هر حال او اکنون 62 سال سن داشت.

در باز شد و خانم ساندرس ظاهر گشت. از آن ظرافت های جوانی او اکنون دیگر چیز چندانی در او نمانده بود. او چاق و مدور شده بود، با گونه هایی گوشتالو و خنده ای زنگ دار. خانم ساندرس در حالی که دستان چاقش از اندام فربه او فاصله گرفته بودند به طرف میهمان خود رفت. آستین های لباس او بر روی بازو هایش جمع شده بود و دستان برهنه اش آغشته به شربت قند بودند.

او هراسان پرسید: « موضوع چیست دوست من، مریض که نیستید؟ ». 

« خیر دوست عزیزم. اما می خواهم از شما نکته ای را بپرسم که برای من مهمتر از هر چیز دیگر است. چیزی که مرا عذاب می دهد و می خواهم به من قول بدهید که پاسخ مرا صادقانه بدهید ».

خانم ساندرس با خنده گفت: « من همیشه نسبت به شما صادق بوده ام. خیل خوب، بگوئید موضوع چیست ».

« خب، خلاصه کنم: من شما را از همان اولین برخورد در اولین روز ملاقاتمان دوست داشته ام. آیا شما خودتان چیزی حس نکرده بودید؟ ».

در حالی که در کلامش آهنگی از زمان گذشته به گوش می رسید پاسخ خود را با لبخندی همراه کرد: « آه. آدم بی دست و پا، من این موضوع را از همان روز نخست می دانستم! ».

بدن آقای ساول به لرزش افتاد و با لکنت زبان گفت: « پس می دانستید؟ خب و . . . » و سپس از سخن گفتن بازماند.

خانم ساندرس پرسید: « و اما بعد؟ ».

ساول گفت: « با این حساب چه فکر می کردید اگر . . . چه . . . چه پاسخی به من می دادید اگر ؟ ».

خنده ی شدیدتری بر لبان خانم ساول نقش بست و باعث شد که شربت قند از نوک انگشتانش به روی کف پوش اتاق چکه کند. سپس گفت: « شما از من چیزی نپرسیدید. اگر کسی می بایست نکته ای را بیان کند شما بودید نه من ».

آقای ساول سپس یک قدم به او نزدیک تر شد و گفت: « بمن بگوئید . . . لطفاً بمن بگوئید آیا می توانید روزی را بخاطر بیاورید که با هم به طبیعت رفته بودیم و ساندرس پس از صرف غذا روی چمن ها به خواب رفت و ما دو نفر در ساحل رودخانه ای که همان نزدیکی بود به قدم زدن پرداختیم؟ ».

خانم ساندرس که دیگر نمی خندید، بلکه مستقیم به چشم های او می نگریست گفت: « البته، کاملاً به خاطر می آورم ».

ساول در حالی که تمام بدنش می لرزید گفت: « خب . . . در همان روز . . . اگر من . . . اگر من پر دل و جرئت تر بودم . . . آنوقت چه می کردید؟ ». و سپس منتظر ماند.

خانم ساندرس چنان به خنده افتاد که فقط از یک زن واقعاً شاد بر می آمد، زنی که چیزی برای پشیمان شدن ندارد. آنگاه با صدایی که کنایه ی اندکی در آن احساس می شد و با صداقت تمام چنین گفت: « من خود را تسلیم شما می کردم دوست عزیز».  

سپس روی خود را برگرداند و برای درست کردن مربای زمستانه به آشپزخانه زد.

اقای ساول به سرعت به خیابان رفت. او شدیداً افسرده شده بود، گویی با فاجعه ی بزرگی روبرو شده است. و با قدم های بلند در آن باران مستقیماً به سوی رودخانه رفت، بدون آن که بداند چه می کند یا به کجا می رود. و هنگامی که به ساحل رودخانه رسید، به طرف راست پیچید و راه خود را برای مدتی همچنان ادامه داد، گویی که غریزه اش او را به این کار مجبور ساخته بود. از لباس های او همچون از ناودان یک خانه آب به پائین می ریخت. او همواره دورتر و دورتر رفت تا این که بالاخره همان محلی را یافت که در یکی از روزهای سپری شده ی عمرش با خانواده ی ساندرس دور هم جمع شده بودند. و یادآوری آن روز قلب او را به آتش کشید. او در زیر درخت های بدون برگ روی زمین نشست و زیر گریه زد.