آمار آخرین امپراتوری - باغ مخفی
X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1387 در ساعت 11:02 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : آخرین امپراتوری

ریچارد پایپس

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

ممکن است تاریخ نگاران در این باره که چرا اتحاد شوروی تا این اندازه زود

 فروپاشید به بحث و مجادله ی خود ادامه دهند، اما به عقیده ی

ریچارد پایپس پرسش اصلی این است که چگونه

 این امپراتوری  چنین طولانی دوام آورد

 

تمامی امپراتوری ها دیر یا زود به پایان خود می رسند، معمولاً در اثر پیامدی از یک زوال طولانی که بالاخره به شکست نظامی منتهی می شود. زوال و سقوط امپراتوری روم دو قرن به درازا کشید. حتی پس از فروپاشی آن امپراتوری، وارث شرقی اش یعنی بیزانس باز هم برای مدت یک هزار سال دیگر دوام آورد. امپراتوری تزاری بیش از چهارونیم قرن به طول انجامید اما احتضارش که با رشته ای از شکست های نظامی و ظهور یک جنبش ستیزه ی جوی انقلابی همراه گردید بیش از نیم قرن ادامه نیافت. با این وجود اتحاد شوروی در شرایطی که از جهت نفوذ و اهمیت جهانی به طور آشکار در اوج خود بود، بدون شلیک حتی گلوله ای و تقریباً در یک چشم به هم زدن متلاشی گردید.

از آنجا که این حوادث بسیار سریع تر از آنکه بتوان آن ها را پیش بینی نمود روی دادند، تعجبی هم ندارد که چگونه اکثر محققین به حیرت و تعجب واداشته شدند. توافق عمومی در نظریه های اهل فن حکایت از آن داشت که اتحاد شوروی ماندگار خواهد بود، رژیمی با ثبات و پابرجا که می تواند از عهده ی هر چالشی به خوبی برآید. این برداشت شالوده ی نظری سیاست تشنج زدایی را فراهم آورد. گفته می شد که چه خوشمان بیاید و چه نیاید، باید خود را به بهترین وجهی که می توانیم با وجود اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و اقمارش تطبیق دهیم. 

قبل از ادامه ی بحث در باره ی توضیحات گوناگون پیرامون سقوط شوروی باید سخنانی چند در خصوص مسئله ی « علت های »  تاریخی گفته شود. به احتمال بسیار برای تاریخ نگاران پرداختن به هیچ موضوعی دشوار تر از این نیست، زیرا علت ها معمولاً بسیار متفاوت هستند: آنها ممکن است که جنبه ی فرعی داشته باشند، یا ممکن است اساسی و مهم باشند و یا آن که در دراز مدت تاثیر خود را نشان دهند. در هر حال، در هرکدام از این حالت ها انسان ها نقش تدریجاً تقلیل یافته تری بازی می کند.       

در بررسی آثار نوشته شده ی جنبی در باره ی سقوط اتحاد شوروی، پی می بریم که هر نویسنده ای برای آن پیامد توجه خود را بر علت بخصوصی متمرکز می کند: بعضی عوامل جانبی را مورد تاکید قرار می دهند، دیگران عامل های اساسی مهم می یابند و باز هم بعضی دیگر بر عامل های سیستماتیکی که در طبیعت رژیم شوروی جای گرفته بود انگشت می گذارند. همانگونه که بعداً خواهیم دید، مجموعه ای از علت ها در سرنگونی نهایی آن رژیم نقش داشتند. هر چند که در نهایت اتحاد شوروی از این جهت فروریخت که به طور ذاتی ضعیف، بی ثبات و به طور مهلکی به ضربه های داخلی و خارجی حساس شده بود، ضربه هایی که رژیمی سالم به خوبی از عهده ی آنها برمی آمد.

 

موانعی که باعث لغزش و سقوط اتحاد شوروی شدهد

از میان عوامل جانبی سه عامل برجسته تر هستند: افغانستان، چرنوبیل و میخائیل گوروباچف. یک ناظر چنین استدلال می کند که شکست شوروی در افغانستان همان علت اصلی برای سرنگونی نهایی بود، زیرا حمایت از سیاست های خارجی تهاجمی شوروی را متزلزل کرده و مسکو را از بازگردانیدن نیروی نظامی خود برای درهم کوبیدن ضدانقلاب لهستان که از هم پاشیدن و شکاف در امپراتوری اروپای شرقی را تسهیل نمود بازداشت.

انفجار رئاکتور هسته ای در چرنوبیل در آوریل 1986 اقتدار دولت را شدیداً تضعیف نمود، نه فقط از این جهت که عدم کفایت ایمنی در رئاکتورهای هسته ای شوروی را آشکار ساخت، بلکه به این خاطر که با وجودیکه شوروی به گلاسنوست متعهد شده بود اما در باره ی این رویداد به تزویر متوسل گردید. روزنامه ی پراودا ده روز طول کشید تا از این فاجعه گزارشی منتشر کند، و بالاخره چنین کرد زیرا دیگر بیش از آن نمی توانست طفره رود ـ آن فاجعه به طور گسترده توسط رسانه های غربی منتشر شده بود. تاخیر به بهای جان بسیاری تمام شد زیرا تلاش برای تخلیه مردم آن ناحیه را کند تر کرد و به این ترتیب باعث بی آبرویی دولت گشت.

دخالت نظامی در افغانستان و حادثه ی چرنوبیل نمونه های بسیار خوبی هستند از علت های جنبی ـ یعنی آن نوع از عللی که می تواند زنجیره ای از رویدادهای مصیبت بار به راه اندازد، اما البته فقط در صورتی که مردم کشور در وضعیت بدی به سر برند. چنانچه اتحاد شوروی به همان بی نقصی بود که اکثریت کارشناسان ادعا می کردند، جلوی هر دوی این رویدادها به احتمال بسیار گرفته می شد و تحت کنترل در می آمدند. با این همه دخالت پرهزینه تر و بحث انگیزتر ایالات متحده در ویتنام نه باعث سقوط آمریکا شد و نه حتی صدمه های ماندگار به آن کشور وارد ساخت.

مثال سوم برای یک علت جانبی شخصیت میخائیل گورباچف است. از وی که پس از سلسله ای از رهبری حزب و حکومت انتخاب گردید انتظار می رفت که خونی تازه به رگ های رژیمی دچار بیماری کم خونی تزریق کند، البته بدون آن که خصوصیت های اصلی آن رژیم را تغییر دهد. اما گورباچف سیاستمداری ضعیف و مردد از آب درآمد و کسی که نمی توانست میان پیشرفت و ثبات یکی را انتخاب کند. سرانجام وی برخلاف تمایل خودش آن رژیم را به شکلی مثله کرد که باز هم جانی در آن باقی ماند.  

 

علت های اصلی

هنگامی که ما به سطح دیگر و عمیق تر علیت روی آوریم، با عواملی مواجه می گردیم که اگر چه از دخل و تصرف در امان نبودند، اما دست و پنجه نرم کردن با آنها دشوارتر بود، زیرا آنها یا در نظام تثبیت شده بودند و یا خارج از کنترل حاکمان قرار داشتند. حل آنها هر جا که امکانش بود فقط به توسط دستکاری خود سیستم می توانست عملی گردد، یعنی آنچه مخاطرات آشکاری در بر داشت. در میان آنها سه عامل برجسته تر بودند: رکود اقتصادی، آرزوها و آرمان های اقلیت های ملی و مقاومت و مخالفت روشنفکری.

این که اقتصاد شوروی در دهه ی 1980 دچار دردسرهای بسیار زیاد بود را همه می دانستند. سازمان سیا در اصل پیش بینی رشدی در حد صفر کرده بود، و حتی در میان خود اتحاد شوروی صداهایی به گوش می رسید که خواهان تغییرات عمده ای در شیوه های اقتصاد جاری بودند. یک ضربه ی غیر منتظره کاهش ناگهانی قیمت نفت بود، یعنی مهمترین کالای صادراتی کشور و نان آور اصلی برای تهیه ی ارز پرقدرت خارجی. کاهش درآمدها از این منبع، مسکو را واداشت که به تهیه ی وام های سنگین از خارج متوسل شود.

تلاش هایی برای لیبرالیزه کردن و معقول ساختن شیوه های فعالیت اقتصادی با مقاومت سرسختانه ی دیوان سالاری رو برگرشت، یعنی همان کسانی که وسیله ی امرار معاش آنها وابسته به وجود چنین امتیازاتی بود. مخالفت دیوان سالاری چه به شکل منفعل و چه فعال، گورباچف را به جستجوی حمایت عمومی از طریق نهادهای انتخابی سوق داد. این عمل او به نحو موثری اعضای حزب را از جهت قدرت سیاسی نابود کرد ـ یعنی همان ویژگی اصلی رژیمی که توسط لنین تشکیل شده بود ـ و در نهایت باعث شد که کل بنا به زودی فروریزد.

اتحاد شوروی امپراتوری بود که طی جنگ داخلی ـ و بلافاصله پس از آن ـ در کامل ترین معنای کلمه ساخته شده بود، حتی با وجودیکه در مقایسه با امپراتوری های اروپایی که مستعمارتشان در بیرون از مرزهای خود قرارداشت، قلمروی آن متصل به پایتخت و مرکز امپراتوری بود. پس از جنگ جهانی دوم اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی جهت الحاق بیشتر قسمت های اروپای شرقی به خاک خود توسعه یافت. در مقایسه با امپراتوری های اروپایی، که منحصراً سرزمین های غیر اروپایی را تابع حکومت استعماری خود می ساختند، امپراتوری شوروی، کشورهای اروپایی را به انقیاد خود در آورد. در زمانه ای که تمامی امپراتوری های دیگر چه داوطلبانه و چه به زور از هم پاشیده بودند، امپراتوری روسیه نتوانست دوام آورد. به نظر نمی رسید که تاریخ بخواهد نسبت به فرآیند جهانی استعمارزدایی یک استثنای منحصر به فرد انجام دهد.

اما مقامات بالای شوروی ترجیح دادند که این واقعیت را نادیده گرفته و چنین وانمود کنند که آنها نه یک امپراتوری که « آش در هم جوش » دیگری هستند که در آن گروه های قومی کوناگون هویت های قومی خود را در یک ماهیت « شورایی » ی مشترک حل و محو نموده اند. البته این خیالی بیش نبود. بر خلاف ایالات متحده آمریکا که جمعیتش همگی از مهاجرین تشکیل می شد، ساکنین اتحاد شوروی در سرزمین های مادری خود زندگی کرده و آن را به تصرف درآورده بودند. اجازه ی رشد بیشتر دادن به امپراتوری بیش از اندازه برای روس ها دشوار بود، زیرا دولت های ملی آنها به طور همزمان با امپراتوری به نقطه ای رشد کرده بودند که این دو دیگر  قابل تشخیص از یکدیگر نبودند. علاوه بر آن، آنها بنا به سنت فقر و عقب ماندگی خود را با آگاهی غرور آفرین از این که بزرگترین کشور جهان بودند ترمیم می کردند.

به این ترتیب آنها دست روی دست گذاشتند و به زودی همه چیز از کنترل خارج شد. به محض این که سیاستمداران جمهوری های غیر روس به وضعیت متزلزل در مرکز پی بردند، به ایجاد جنجال برای حقوق ملی خود آغازیدند. گرجستان، لیتوانی و استونی در مارچ 1991  لاتویا در می و روسیه، ازبکستان و مولداوی در ژوئن همان سال استقلال خود را اعلام نمودند. اوکراین بزرگترین و پرجمعیت ترین جمهوری غیر روس و بلاروس خود را در جولای 1991 مستقل اعلام نمودند، تصمیمی که در 1 دسامبر همان سال توسط بیش از 90 درصد جمعیت اوکراین به تصویب نهایی رسید. گورباچف در تلاشی از فرط استیصال برای حفظ اتحادیه منشور جدیدی برای قانون اساسی طراحی نمود که موجودیت امپراتوری قدیم را حفظ می نمود، در حالی که بعضی امتیازهای صوری را به ملت های زیر سلطه روا می داشت. لیکن سیر رویدادها بر طرح او پیشی جستند. انحلال رسمی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در 1991 به عنوان پیامد توافقی میان سران حکومت روسیه، بلاروس واوکراین به وقوع پیوست. از این رو علت فروریختن اتحاد شوروی در مفهوم تحت اللفظی اش به طور مستقیم به همین ملیت ها باز می گشت.

اما در کجای سلسه ی علت ها باید مخالفت روشنفکری را قرار دهیم؟ لنین به خوبی نیاز برای تضمین کنترل کامل رسانه ها را درک کرده بود. اولین حکم دیکتاتوری او که در 26 اکتبر 1917 صادر گردید، انحصار حزب کمونیست بر مطبوعات را مورد تاکید قرار می داد. در بازگشتی به حکومت نیکولای اول، دولت او در ابتدا برای به موقع اجرا گذاردن چنین اقداماتی ضعیف بود، ، اما در خلال چند سال بعدی کنترل کمونیستی بر مطبوعات کامل شد. برداشت من که طی سفرهای متعدد به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی از 1957 به بعد انجام گردید، این بود که مقامات شوروی اهمیت چندانی به افکار و اندیشه های اتباع خود نمی دادند، بلکه تمامی نگرانی آنها منحصراً به آنچه مردم می گفتند متوجه بود. تلاش آنها ایجاد یک وحدت کلمه ی جعلی در باورهای عموم بود تا به این ترتیب بتوانند این احساس را افاده کنند که مخالفت با سیاست رسمی یک انحراف و لغزشی است که تاثیر آن درونی ساختن اندیشه ی مستقل است و ایجاد شرایطی شبیه به روان گسیختگی روشنفکری. رژیم پیوسته فاصله بسیاری با موفقیت در انجام چنین وحدت نظری در باروهای عمومی داشت، اما در حذف هر سخن عمومی از مخالفت با « سیاست » های مورد تایید قرار گرفته و رسمی بسیار موفق بود. 

بلافاصله پس از مرگ استالین هنگامی که جانشین های او به شل تر کردن بندهای سانسور آغاز نمودند، اطلاعات در باره ی کشور و جهان به طور گسترده به داخل نفوذ کرد، ابتدا به صورت قطره چکانی، سپس در جریانی معمولی و در نهایت به صورت سیلابی. این که چرا از دامنه ی سانسور کاسته شد روشن نیست، اما باید پذیرفت که آنها تصور می کردند که می توانند بدون به مخاطره افکندن اقتدار خود چنین کنند. برای مدتی اوضاع بر همین منوال بود. اما به طور غیرمنتظره در دهه ی 1960 صداهای مستقل مخالف به گوش می رسید که به طور مستقیم سران رژیم را مخاطب قرار می داد. در دهه ی 1970 در پی امضای پیمان هلسینکی که مطابق با آن اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی خود را متعهد به رواداشتن مقدار معینی آزادی در عوض تضمین های خارجی برای امپراتوری شرقی خود می ساخت، این صداها جسور تر شد. آن صداهای مخالف که توسط رادیوهای خارجی تقویت می شد، علی رغم پارازیت های شدید در داخل دریافت می شد، و بالاخره طلسم سانسور را شکاند. در اواخر دهه ی 1980 سانسور به کلی بی نتیجه شده و از کار افتاد و    دامنه ی بسیار  وسیعی از انواع عقاید به ناگهان و به طور عمومی آشکار گردید. در اینجا ما سه علت دیگر برای فروریختن اتحاد شوروی را مشاهده می کنیم که هرکدام از آنها سهم خود را ادا کرده اند، هرچند که تعیین این که سهم هرکدام از آنها چقدر است بی فایده است.

آخرین، اما نه کمترین عامل در میان آنها که باید ذکری از آن به میان آید سیاست مهار است که به طور مشترک توسط ایالات متحده و هم پیمان هایش از 1947 تا انتهای عمر رژیم شوروی ادامه یافت که البته فقط تا حدی موفقیت آمیز بود. با چیرگی کمونیست ها در چین (1949) امپراتوری کمونیستی از قلمروی  بسته ی شوروی ها خارج گشت. بعد ها رژیم های حامی شوروی که توسط مسکو کمک مالی دریافت کرده و سرپا نگه داشته می شدند در بخش های دیگر آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین جوانه زدند و با این وجود عزم و اراده ی قدرت‌ های غربی به ویژه ایالات متحده در خنثی کردن این توسعه برای مسکو بسیار گران تمام شد. مقادیر قابل توجهی که برای تامین هزینه های رژیم های نمایندگی پرداخت می شد باعث لطمات شدید به بودجه ی شوروی گردید، و آسیب به اقتصاد کشور را از آنچه بود بیشتر کرد، آنهم در حالی که جدایی از چین ادعای اتحاد کمونیستی و پیشرفت گریزناپذیر آرمان کمونیستی را شدیداً دچار تردید قرار داد.

 

آرمان شهری گمراه

هرچند که پس از تامل و بررسی بیشتر آن کاتالیزور تعین کننده ـ یعنی علت العلل یا علتی که سقوط دیر یا زود رژیم کمونیستی را قطعی می ساخت، چه آهسته و به مرور یا ناگهانی، آنهم قطع نظر از آن که رژیم چه می کرد یا چه برایش پیش می آمد ـ این گونه آشکار شد که طبیعت آرمان گرایانه (یوتوپیایی) اهداف خودش است.

هنگامی که ما صفت « آرمان گرایانه » را استفاده می کنیم منظورمان چیزی است که « خوب تر از آن است که واقعی باشد »، یا به زبان فرهنگ نامه ای « چیزی به طرزی باورنکردنی آرمانی یا ایده آل ». لیکن در حقیقت و در اصل تمامی آرمان شهرها فضایی از اجبار و فشار ملال آور را ترسیم می کنند که در آن شهروندان در زیر نظارتی بی وقفه زندگی کرده و در صورت تمرد و نافرمانی با مجارات های هولناک مواجه می شوند.

این که چرا آرمان شهر ها اهل سرکوب اند خود یک معما نیست. تلاش مشترک همگی آنها حل افراد انسانی در جامعه است برای رسیدن به برابری واقعی. تجربه نشان می دهد که رسیدن به چنین وضعیتی غیر ممکن است مگر به توسط اعمال زور و حتی در چنین صورتی نیز فقط برای مدت محدود پابرجا خواهند ماند. معضل اصلی طرح های آرمان گرایانه این است که آنها تعیین آنچه مردم « باید » بخواهند را فرض مبنایی خود قرار می دهند و نه آنچه مردم در واقع « خود » ترجیح می دهند. باید زور و فشار از بالا اعمال گردد تا همه ی آنها چیزی واحد را بخواهند. به همین علت است که جوامع آرمان گرایانه پیوسته ناکام می مانند و این که چنین جوامعی از بالا تحمیل می شوند و به طور داوطلبانه شکل نمی گیرند باعث می شود که آنها بیشتر مستعد شکست خوردن باشند. 

آزمایشی که در روسیه در اکتبر 1917 برای ایجاد یک آرمان شهر به راه افتاد، بزرگترین و جسورانه ترین تلاش در تاریخ بشر بود برای آن که به طور کامل جامعه و فرد فرد انسانی از نو ساخته شده و « انسان    نوین » ایجاد گردیده و عملاً تمامی میراث بشری واژگون شود. در اینجا این پرسش سربرمی آورد که چرا این تلاش اصلاً انجام گردید و چرا در میان تمامی کشورهای جهان در روسیه؟

اندیشه ی لیبرالی اعتماد خود را بر قانون و دستورات قرار می داد و بر شیوه های صلح آمیز برای تغییردادن خصوصیت ها و رفتار انسانی. سوسیالیسم اما مستعد اعتماد کردن به خشونت بود زیرا فرض مقدماتی اش این بود که عامل تعیین کننده در تاریخ مناسبات مالکیت است و این که هیچ تغییرات ماندگاری بدون الغای مالکیت خصوصی در شیوه های تولیدی نمی تواند به سرانجام رسد. و البته لازمه ی چنین امری فشار است زیرا مالکین از روی رضایت دست از دارایی های خود بر نمی دارند. در غرب جایی که سنت رفتار قانونی و مالکیت قوی بود، سوسیالیسم با گذشت زمان به از دست دادن خصلت انقلابی خود و تبدیل به دموکراسی های تکاملی اجتماعی گرایش داشت.

لیکن وضعیت در روسیه و سایر کشورهای غیر غربی متفاوت از این بود، جایی که این سنت ها یا پا نگرفته و یا بسیار ضعیف بودند. در روسیه سوسیالیسم بی درنگ خصلتی زورگویانه پیدا کرد، و میراث حکومت اقتدارگرایانه و همراه با خشونت را با مالکیت در هم آمیخت. هیچ سوسیالیست اروپایی حاضر نمی شد که     « دیکتاتوری پرولتاریا » را آن گونه تعریف کند که لنین آن را به عنوان « آن قدرتی که هیچ چیز و هیچ قانونی نمی تواند آن را محدود کند، قدرتی که مطلقاً توسط هیچ قاعده ای مهار نمی شود و آنچه به طور مستقیم بر زور تکیه دارد » تعیین می کرد. در روسیه برای بلندپروازی های بلشویک ها هیچ حدود و ثغوری وجود نداشت زیرا در آنجا نه فرهنگ اعتدال و میانه روی وجود داشت و نه انجمن هایی که بتوانند به نحوی کارآمد در برابر برنامه های آنها جهت دوباره سازی کشور از راس تا به انتها ایستادگی کنند.

لنین آگاه بود که خشونتی که او در نظر داشت به کار گیرد تا به طور بنیادی سرشت انسان را تغییر دهد حد و مرز های خودش را داشت. در مکاتبه ای سری با پولیت بورو که در مارچ 1922 به نگارش در آمده و در آن لنین اعدام دسته جمعی کشیش های ارتدوکس را فرمان می دهد، متذکر می شود که: « نویسنده ای فرزانه (ماکیاولی) در باره ی آئین کشورداری به درستی می گوید که اگر ضرورت حکومت بر آن است که به بعضی قساوت ها متوسل شود، باید آنها را در شدیدترین شیوه و در کوتاه ترین زمان ممکن به کار گیرد، زیرا توده ها استفاده ی طولانی مدت از قساوت را تحمل نخواهند کرد ».

بدبختانه برای او و جانشین هایش به کارگیری سرکوب و خشونت هرگز در ایجاد انسان نوین یا جامعه ی نوین که هدف اعلام شده ی او بود کامیاب نگشت. از این رو ترور به جزئی همیشگی از دستگاه حکومتی شوروی تبدیل گردید و به ایجاد شرایط تنش دائمی میان حکومت و جامعه دامن زد. 

کمونیست ها در تعقیب آرمان شهر خود همه ی آنچه را که ما توسط انسان شناسی آموخته ایم که انسان ها حتی در ابتدایی ترین شرایط ممکن در زندگی خود آرزومند آنها هستند یا به آنها عمل می کنند زیر پا گذاشتند. آنها عملاً دین، مالکیت و آزادی بیان را ممنوع اعلام کردند، یعنی آن چیزهایی که در تمامی جوامع انسانی ـ بدون توجه به سطح تمدنی موجود ـ میان آنها مشترک بود. هر رژیمی که از روی عمد در صدد سرکوب این نهاد ها برآید، به طور درونی دوامی نخواهد داشت و از این رو مستعد آن است که به طور مهلکی به رویدادهای مخالف مبتلا گردد، رویدادها و تحولاتی که که چه دارای سرشتی ضمنی و یا ذاتی باشند، اما در هر حال آنچه که جوامع بهنجار بی درنگ آنها را در خود مستحیل می سازند.

 

تاریخ انتشار اولیه جمعه 5 آذر 1384

 

 

The last Empire by Richard Pipes

Hoover Digest 2000 No.1.