آمار تبانی در ایران (۲) - باغ مخفی
X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : جمعه 26 مهر‌ماه سال 1387 در ساعت 08:38 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : تبانی در ایران (۲)

اچ . دی . اس . گرین وی

نگاهی به کتاب « تمامی مردان شاه: کودتای آمریکایی و ریشه های ترور در خاور میانه »

اثر استفان کینزر

بخش دوم

برگردان علی محمد طباطبایی 

 

 

بدون تردید اولین مامور CIA  که شاه را تحت تاثیر قرار داد کرمیت روزولت بود، کسی که دوستانش وی را  « کیم » صدا می زدند. وی پسر بزرگتر تئودور روزولت بود و فارغ التحصیل Groton و Harvard که به عنوان عضو جدیدی در کالج دفتر زمان جنگ برای خدمات استراتژیک پذیرفته شده بود، دفتری که زیر نظر فرانک وایزنر اداره می شد، و این شخص کسی بود که کار خود را تا سطح یکی از مقام های عالی رتبه ی CIA  ادامه داد. در حدود سال 1953 روزولت برای انجام عملیاتی در خاورمیانه به خدمت وایزنر درآمده بود. آن گونه که کینزر می نویسد روزولت برای این به آنجا فرستاده شد تا نخست وزیر ایران مصدق را از قدرت خلع کند، یعنی کسی که شاه از او متنفر بود زیرا مصدق را به عنوان تهدیدی برای تاج و تخت خود تصور می نمود ـ آن هم  با وجودی که شاه مصدق را به مقام نخست وزیری منصوب کرده بود، و این هنگامی بود که مصدق در میان مردم به طور گسترده و در مقام رهبر نهضتی برای ملی کردن شرکت نفت انگلیس محبوبیت یافت. انگلیسی ها نیز به سهم خود و دقیقاً به همین منظور از مصدق متنفر بودند. آمریکایی ها هم از این جهت با او مخالف بوند که تصور می کردند او راه تسلط یک حکومت کمونیستی را در ایران هموار خواهد کرد. روزولت در تابستان 1953 به طور مخفی به قصر شاه آورده شد، در صندلی عقب یک اتوموبیل و زیر یک پتو تا با شاه جوانی ملاقات کند که در آن زمان به مرد وحشت زده، ضعیف و شدیداً متزلزل تبدیل شده بود.

اولین تلاش برای انجام کودتا توسط CIA و انگلیسی ها با شکست مواجه شد. طبق سفارش ماموران سازمان جاسوسی آمریکا رئیس گارد سلطنتی یاداشتی رسمی حاکی از خلع مصدق از مقام خود را به منزل او برد، اما توسط گاردهای وفادار مصدق بازداشت گردید. شاه به خارج فرار کرد، مردم برای حمایت از مصدق به میان خیابان ها ریختند و رؤسای روزولت در واشنکتن به او دستور دادند که ایران را ترک کند. لیکن وی تصمیم گرفت که برای انجام کودتا تلاش دیگری بکند. او ترتیبی داد که جمعیتی تشکیل شده از ارازل و اوباش خیابان ها را با تظاهرات خود و در اعتراض به دولت مصدق پر کنند. میان آن ها افسران ارتش وجود داشتند و البته بعضی از آیت الله های بزرگ که روزولت به آنها پول داده بود. تظاهرکنندگان بالاخره به خانه ی مصدق رسیدند و پس از نبردی با محافظین او آنجا را به تصرف خود در آوردند. مصدق در منزل یکی از همسایه ها پناه گرفت اما روز بعد خود را تسلیم کرد. شاه با پیروزی از ایتالیا باز گشت و به روزولت چنین گفت: « من تخت خود را به خداوند، به مردمم، به ارتشم و به شما مدیون هستم ». همانگونه که هلمز بعد ها نوشت این « بالاترین موج عملیات سری » بود. مصدق که به جرم خیانت محاکمه می شد در محکمه ی خود توطئه گران خارجی بر ضد خودش را محکوم نمود. پس از سه سال زندان وی در منزل خود تحت نظر بود تا این که سرانجام در 1967 درگذشت. 

 

مصدق شخصیتی بی نظیر در تاریخ قرن بیستم بود. با بینی بزرگ و چشمانی تیز بین ظاهری اشرافی و با هیبت داشت. پدر او در دربار یکی از شاهان سابق وزیر بود. مصدق در فرانسه و سوئیس تحصیل کرده بود. او یک ملیت گرا بود که با شور و حرارت زیاد و به صورتی سازش ناپذیر با حق بهره برداری انگلیسی ها از نفت ایران مخالف بود. شخصیت مصدق به قدری قوی بود که تمامی اطرافیان را ـ در برداشتی  که کینزر ارائه می دهد ـ به کناری می زد. (مصدق برای سال 1951 از طرف نشریه ی تایم به عنوان مرد سال انتخاب شد). کینزر از آورل هاریمن نقل قولی می آورد که نشانگر تاثیر شخصیت مصدق بر روی اوست: « در او انعکاسی از ناتوانی را می شد دید، و در حالی که ظاهراً همچون یک رهبر ملیت گرای متعصب اسیر عقاید خودش بود اما در هیچ موردی کوتاه نمی آمد. وقتی تحت فشار قرار می گرفت به تختخواب خود پناه می برد و گاهی به نظر می رسید که فقط رگه ی باریکی از حیات در چهره ی او باقی مانده است، یعنی هنگامی که در پیژامه ی صورتی رنگش روی تخت لم می داد و دستانش را بر روی سینه اش جمع می کرد، چشمانش پرپر می زدند و تنفسش بریده بریده می شد.  هرچند که در لحظه ی مقتضی می توانست خودش را از حالت پیرمردی استخوانی و فرسوده به حریفی مکار و جدی تغییر شکل دهد ».

مصدق واقعاً بیمار بود ـ کینزر در این باره توضیح بیشتری نمی دهد ـ  اما مصدق به خوبی می دانست که چگونه از آن بیماری ها در نمایش سیاسی که خودش ترتیب می داد استفاده کند تا بدین ترتیب هواداران و بعضی دوستان بعد از این را تا سر حد جنون مجذوب خود نماید. وینستون چرچیل که با قضیه ی مصدق سر و کار زیادی داشت این رهبر ایران را « دیوانه ای پیر که در ویرانی کشورش مصمم است و همینطور در تقدیم کردن دودستی آن به کمونیست ها » توصیف می کند. اما چرچیل شدیداً در اهمیت امپراتوری انگلیس غوطه ور بود و نمی توانست خود را با رهبران ناسیونالیست جهان سوم تطبیق دهد.

مصدق در محاکمه خود چنین گفت: « تنها جرم من این است که صنعت نفت ایران را ملی کردم و دست شبکه ی استعماری و نفوذ سیاسی و اقتصادی بزرگترین امپراتوری روی زمین را از ایران قطع نمودم ». منظور او انگلیسی ها بود نه آمریکایی ها و در این مورد کاملاً حق داشت. از همان هنگام که نیروی دریایی سلطنتی بریتانیا در سال های اول قرن بیستم از ذغال سنگ به نفت تغیر شیوه داد این ماده برای این کشور از اهمیت بسزایی برخوردار شده بود. لرد کرزن گفته بود که در جنگ جهانی اول « متحدین بر روی موجی از نفت به سوی پیروزی حرکت می کردند » و در جنگ جهانی دوم بریتانیا وابستگی اش به نفت حتی بیشتر هم شد. دولت بریتانیا در دوره پس از جنگ اول تحت نخست وزیری کلمنت آتلی با هرگونه تقسیم اداره و نظارت بر کمپانی نفتی انگلیس ـ فارس و سپس انگلیس ـ ایران مخالف بود. ایران در آن روزها از نظر تولید نفت چهارمین کشور جهان محسوب می شد و نود درصد نفت اروپا را تأمین می کرد. بریتانیایی ها هیچ علاقه ای به هرگونه سازش با احساسات ملیت گرای ایرانی ها نداشتند. آنها بر خلاف آمریکایی ها در عربستان، حتی حاضر نبودند که به طور اسمی ایران سهم برابری از درآمد نفت با آنها داشته باشد.  

در اوایل دهه ی پنجاه بریتانیا از این که همچون همین امروز مقتدر ترین کشور جهان نباشد شکایتی نداشت و در آن زمان هنوز هم در تلاش حفظ موقعیت خود نه فقط به عنوان قدرتی جهانی که حتی استعماری بود. پنجاه و یک درصد از سهام شرکت نفت انگلیس ـ ایران متعلق به انگلیس بود و بیشتر سود حاصل مستقیم روانه ی خزانه ی دولت انگلیس می شد. وزیر خارجه ارنست بوین (Ernest Bevin) وقتی می گفت که « بدون نفت ایران، هیچ گونه امیدی برای ما وجود نداشت تا بتوانیم به سطح زندگی که در بریتانیا مورد نظر ما است برسیم » کاملاً صادق بود. اما در اینجا چیزی بیش از پول بود که در خطر قرار داشت. انگلیسی ها تاسیسات نفت ایران را از هیچ ساخته بودند و تصور آن ها این بود که نظارت بر این تاسیسات باید در اختیار آنها قرار داشته باشد.

مصدق خلاف آن را می گفت. آن گونه که کینزر می نویسد: « سیاستمداری که واقع بین تر بود احتمال داشت که با طرف مقابل کنار بیاید. اما مصدق واقع گرا نبود. او اهل رویا بود، یک خیال پرداز و آرمان گرا، کسی که معتقد بود آخر هر کاری خیر از آب در می آید. ثبات قدمی که وی با آن نبرد خود بر علیه شرکت نفت انگلیس ـ ایران را ادامه می داد برای او غیر ممکن ساخته بود که چنانچه امکان کنار آمدن و سازش وجود داشته باشد چنین کند ». کینزر اضافه می کند که شیوه ی رفتار مصدق با اعتقادات شیعه ایران کاملاً مطابقت داشت، با سنت آن از شهادت و او با رضا و رغبت و حتی شاید از روی اشتیاق رنج و درد را برای رسیدن به هدفش می پذیرفت.

 

آمریکایی ها در وسط این معرکه گیر افتاده بودند. از یک طرف ترومن فکر می کرد که برخورد انگلیسی ها « ابلهانه بود و بر خلاف منافع خودشان ». دین آچسون در مقام وزیر امور خارجه اشاره ی مشهور چرچیل در باره ی « نبرد بریتانیا » را دراینجا تکرار می کند: « هرگز تا پیش از این چنین تعداد اندکی انسان چنین زیاد و به طرزی چنین ابلهانه و به این سرعت (منافع خود را) از دست نداده بود ». زیرا با وجودی که انگلیسی ها شلوغ می کردند (هارت و پورت می کردند) و با دخالت نظامی تهدید می نمودند و یک ناو جنگی را هم برای ترساندن مصدق روانه کردن بودند، اما او همچنان کار خود را ادامه داد و بالاخره نفت را ملی کرد و انگلیسی ها را بیرون انداخت. انگلیسی ها با مسدود کردن صادرات نفت ایران واکنش متقابل نشان دادند به طوری که اقتصاد ایران درست به مانند اقتصاد انگلیس با شتابی فزاینده سقوط کرد.

هنری گریدی سفیر آمریکا در تهران تلگرافی به واشنگتن خبر داد که « انگلیسی ها . . . به نظر می رسد که برای خلاص شدن از شر دولتی که با آن دچار مشکل شده اند تصمیم گرفته اند که تاکیتک های قدیمی خود را دنبال کنند. مصدق از پشتیبانی 95 تا 98 درصد مردم کشورش بر خوردار است. در چنین شرایطی بالاترین حماقت خواهد بود که او را بیرون بیندازند ». ترومن و آچسن با این نظر او موافقت کردند.

در عصر جدید از سیاست های یک جانبه آمریکایی و دخالت های نظامی پیشگیرانه به سختی می توان به خاطر آورد که درست پس از جنگ دوم جهانی آمریکا از چیزی به طور کامل متفاوت از امروز در خاورمیانه دفاع می کرد. با وجودی که ایالات متحد به عنوان « رهبر جهان آزاد » از جنگ بیرون آمد، اما انگلیسی ها، فرانسوی ها، هلندی ها و پرتقالی ها هنوز هم بر امپراتوری عظیمی فرمانروایی می کردند. برای بسیاری از مردم تحت ستم استعماری، ایالات متحد با آرمان گرایی ویلسونی و استعمارستیزی مشخص می شد. فرانکلین روزولت بارها عقیده اش را در این مورد تغییر داد که آیا فرانسوی ها باید پس از جنگ دوم جهانی برای بار دیگر اندونزی را اشغال کنند. ماموران آمریکایی OSS در مخفی گاه های جنگلی با هوشی مینه ملاقات هایی ترتیب داده بودند. آمریکایی ها به خاورمیانه نه به عنوان فاتحین و قیم های استعمارگر بلکه به عنوان آموزگاران و مربی ها و اغلب عضو کلیسای پرسیبتری می آمدند، یعنی کسانی که در جستجوی آن نبودند که مردم دیگر را به کیش خود درآورند بلکه به دنبال کمک کردن به آنها بودند. تشکیلاتی مانند کالج رابرتس در استانبول، دانشگاه آمریکایی بیروت و دانشگاه آمریکایی در مصر پسرهای نخبگان خاورمیانه را آموزش می دادند. در ایران کالج البرز که آمریکایی ها سنگ بنای آن را گذاشته بودند آن گونه که کینزر می نویسد: « در میان اولین و مدرن ترین مدارس در این کشور بود و هزاران فارغ التحصیل این مدرسه برای شکل دادن زندگی ایرانی ها از این مدرسه بود که وارد صحنه می شدند. »

 ادامه دارد . . .

 

1: The Iran Conspiracy, by H.D.S Greenway

The New York Review of Books, Sept.25 2003