آمار باغ مخفی
X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : چهارشنبه 4 دی‌ماه سال 1387 در ساعت 10:56 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان :

بخش دوم و پایانی

نگاهی انتقادی به یک مقاله از روزنامه ی شرق

علی محمد طباطبایی 

 

  

 

 من سخن خود را از همان جا که نیمه کاره مانده بود ادامه می دهم. صحبت به تحقیقات مارگارت مید رسیده بود که در مصاحبه ی خانم دکتر ظاهراً پایه ی علمی استدلال های ایشان را تشکیل می دهد. بنده اشاره کردم که گزارش های خانم مید که بیشتر آنها در نیمه ی اول قرن گذشته انجام شد و سپس به شکل کتاب چاپ گردید، بعدها توسط محققین دیگر مورد بررسی انتقادی قرار گرفت و روشن شد که وی یا به علت توقف کوتاه مدت در آن مناطق و یا تحت تاثیر قرار گرفتن پیش داوری هایش تصویر دقیق و کاملی از فرهنگ های ابتدایی که مورد بررسی قرار داده بود ارائه نکرده است.

به عنوان نمونه من دو صفحه از یکی از کتاب های پروفسور آیبل آیبسفلت با عنوان « جنگ و صلح از نگاه علم تحقیقات رفتاری » منتشره به سال 1997 را ترجمه کرده و در اینجا ضمیمه می کنم. عنوان آلمانی کتاب Krieg und Frieden می باشد و این دوصفحه به ترتیب 195 و 196 هستند. ضمناً این کتاب توسط انتشارات PIPER منتشر شده است. عنوان این بخش نیز « سوء تفاهمات و پیش داوری ها در انسان شناسی » است: 

 «« این گفته ی مشهور و بسیار نقل قول شده متعلق به مارگارت مید است که می گوید طبیعت بشر شکل نایافته ترین و خام ترین (عمل نیامده ترین) ماده ی خامی است که ابتدا توسط جامعه شکل خود را دریافت می کند. به سخن خود خانم مید « البته این نگرش پذیرفتنی تر است که طبیعت بشر را به عنوان عمل نیامده ترین و بی شکل ترین ماده ی خامی در نظر گیریم که باید توسط جامعه شکل بگیرد، شکل پذیری که اگر توسط سنت فرهنگی انجام نشود چیز با ارزشی از طبیعت بشر بدست نخواهد آمد ». وی دیدگاه خود را با این ادعا تقویت می کند که بسیاری، اگر چه نه همه ی ویژگی های شخصیتی که ما به عنوان مردانه یا زنانه به شمار می آوریم تعلقشان به جنسیت همان قدر سست است که پیوند نوع لباس، شیوه های مصاحبت و نشست و برخاست یا پوشش سر با جنسیت که یک جامعه در یک دوره ی خاص به یک جنس معین          اختصاص می دهد. 

مارگارت مید مجموعه ای از فرهنگ های نمونه را به عنوان شاهد برای نظریه ای که پیشتر به آن اشاره کردیم به عنوان دلیل ارائه می دهد. در قبیله ی آراپچ (arapech) در گینه ی نو او به شرح فرهنگی می پردازد که آرمان هدایت گر تربیتی آن در هر دو جنس، انسان های کاملاً وظیفه شناس و دوستار جامعه پدید می آورد. آن گونه که خانم مید می گوید مردان در این قبیله روحیه ی مبارزه طلبی چندانی ندارند و جنگ برای این مردم چیزی ناشناس است. بر خلاف آنها مردم قبیله ی موندوگومور (mundugumur) در گینه ی نو به عنوان خشن، جاه طلب، خشونت طلب و افراطی توصیف می شوند و البته در هر دو جنس به یک اندازه، ضمناً در اینجا احساسات لطیف نیز قدر و منزلتی ندارند. علت چنین شخصیت های متفاوتی تجربیات ابتدای کودکی عنوان می شود: اهالی آراپچ با عشق و محبت بزرگ می شوند. برای آنها امکان بسیار زیادی جهت ایجاد تماس های بدنی فراهم است و تنبیه بدنی ممنوع. اما برعکس با موندوگومور ها از همان ابتدای کودکی با خشونت برخورد می شود. از آنجا که کودکان برای پدر و مادر خود موجودی ناخواسته محسوب می شوند بنابراین آنها در جهانی خصومت آمیز چشم به جهان می گشایند. حتی ادعا می شود که شیردادن مادر به کودک نیز با عصبانیت و مبارزه به پیش می رود. پسربچه ها خیلی زود یاد می گیرند که هم جنس های خود را به دیده ی دشمن بنگرند.

البته کمترین شکی وجود ندارد که انسان رفتار خود را از لحاظ فرهنگی به شیوه هایی کاملاً متفاوت می تواند شکل دهد و این که مطابق با این روش های مختلف فرهنگ هایی وجود خواهند داشت که در جستجوی یک آرمان صلح طلبانه و مساوات طلب باشند و باز بعضی دیگر در طلب آرمانی جنگ جویانه و علاقمند به وجود تفاوت مقام و رتبه میان انسان ها. اما این مستعد بودن طبیعت بشر در برابر دگرگونی های فرهنگی اثبات نمی کند که طبیعت انسان بی شکل ترین و عمل نیامده ترین ماده ی خام است. به توسط تعلیم و تربیت می توان جلوی گرایش های بسیار ویژه و متمایز شده را که مادر زادی هستند گرفت، مانند گرایش به رتبه و یا به پرخاشگری ـ اما این که به طور کامل بتوان چنین کرد هنوز جای بحث دارد. و البته مشاهدات خانم مید به هیچ وجه اثبات نمی کند که رفتار انسانی به دلخواه و به تمامی جهت ها به طور یک اندازه قابل دگرگونی است. 

مشاهدات خانم مید البته این استنباط را ایجاد می کند که عکس ادعای وی در باره ی طبیعت بشر درست است. بنابراین باید تفاوت های فاحش مطرح شده در مشاهدات مید مورد برخورد انتقادی قرار گیرد. از طریق بررسی های به عمل آمده توسط فورچون در 1939 می دانیم که آراپچ ها به هیچ وجه آن اندازه که مارگارت مید شرح داده بود صلح طلب نیستند. آنها حتی (بر خلاف ادعای مید) جنگ هم می کنند.

بدون آن که بخواهم زحمات غیر قابل انکار مارگارت مید در مردم شناسی را بی اهمیت جلوه دهم، در همین رابطه لازم است که به نواقصی در داده های تحقیقاتی وی اشاره بشود. برای مثال او شرح می دهد که مردم قبیله ی Samoa افرادی بی خیال، خوش و خرم و بدون سختگیری در روابط میان اعضای خانواده یا عشاق هستند و گرایشی به نظام سلسه مراتبی نداشته و در آنها آرمان های جنگ طلبانه مشاهده نمی شود. هنگامی که من در 1967 درک فریمن (Derek freeman) را در Samoa ملاقات کردم وی من را متوجه بعضی بی دقتی های توضیحات مارگارت مید نمود. در 1983 انتقاد های وی در کتابی به چاپ رسید.

مارگارت مید در یکی از آثار خود با عنوان « از دریاهای جنوب » (منتشره به سال 1939) می نویسد « در ساموا کودک کمترین وفاداری عاطفی به والدین خود ندارد ». اما در ست در همان روز اول اقامت من در ساموا درک فریمن به من کودکی را نشان داد که می خواست با اصرار زیاد به دنبال مادرش به داخل قایقی برود اما خواهر و برادر بزرگترش او را این کار بازداشته بودند. تقریباً هر روزه این قبیل تصاویر در آنجا تکرار می شدند. باز خانم مید در همان کتاب می نویسد: « صفت شجاعت در نبرد در مانوا (Manua) هرگز موضوع مهمی نبوده. در اینجا جنگ صرفاً در دشمنی های درونی دهکده یا انتقام گیری های کوچک دیده می شود که طی آن حد اکثر یکی دونفر کشته می شوند ».  سپس وی اشاره می کند که جنگجویان هرگز نقش و موقعیت قابل توجهی در جامعه ی ساموایی نداشته اند و این که شجاعت را هرگز کسی به عنوان یک موضوع  مهم به شمار نیاورده است. آنچه از چشمان خانم مید پنهان مانده واژه ی Malietoa  به معنای جنگجوی شجاع است که بر روی هرسکه ای در آنجا نقش بسته و این که این بالاترین لقب رئیس قبیله است. این اصطلاح از افسانه ای ریشه گرفته که در آن از نبرد تونگانی ها حکایت می کند. اهالی تونگان حدود 700 سال پیش در نواحی ساوایی، اوپولا و توتیالا سکنی گزیده بودند و فقط مانوا در امان مانده بود. اما بالاخره اشغالگران بیرون رانده شدند و رهبر نیروهای در حال عقب نشینی که نامش تالایفه بود مطابق با آن افسانه پس از وداع و ابراز مراتب قدر شناسی چنین گفته است: جنگجویان شجاع/ که با شهامت پیکار کردیده اید/ من دگرباره برای جنگ به ساموا باز نخواهم گشت مگر برای دیداری دوستانه.

در کتابی که Kraemer در 1902 و با عنوان « جزیره ی ساوا » نوشته شواهد دیگری می توان یافت از فضیلت های جنگجویانه و گرایش برای خودنمایی کردن و مبارزه طلبی. اما راستی این است که علاقه ی مارگارت مید ساختن تصویری از یک جزیره ی بهشت گونه ی حاره ای بود، بهشتی که معضلات تمدن ما هنوز به درون آن نفوذ نکرده است. وی در کتاب دیگرش (بلوغ در ساموا)  می نویسد: « عشق رمانتیک که در تمدن ما روی می دهد و به طرزی تفکیک ناپذیر با ازدواج تک همسری (مونوگامی) و با انحصاری شدن، حسادت و وفاداری غیر قابل گریز پیوند خورده است در ساموا دیده نمی شود ».

از قضا دکتر فریمن مرا متوجه ی این موضوع کرد که ساموایی ها به عنوان « خشکه مقدس های » دریای جنوب مشهور شده اند. آنها یقیناً در این صفت خود از ما اروپایی ها ثابت قدم تر نیستند، اما در هر حال مطابق با آرمانی که دارند نمی توان آنها را متلون، یا هرگز سطحی و غیر رمانتیک ارزیابی کرد. »» (پایان نقل قول از کتاب پروفسور آیبل آیبسفلت).

 همانگونه که روشن است جدال بر سر داستان « لوح سفید » می باشد. این که آیا ذهن انسان به هنگام تولد چون صفحه ی نانوشته ای است که جامعه و فرهنگ باید آن را شکل دهد یا این که طبیعت هم از پیش چیزی در انسان (یا موجودات در کل) کار گذاشته است. از نظر خانم مید طبیعت انسان همچون ماده ی خامی است که شکل خود را باید از جامعه و فرهنگ بگیرد. درست است که انسان ها به دو جنس تقسیم می شوند اما دیگر از این بیشتر نمی توان تفاوتی میان آنها قائل شد و این هم البته همان سخن خانم دکتر نرسیسیانس است که می گوید : « پس من می توانم بگویم که رفتارهای قالبی که ما برای جنس های زن و مرد در جامعه خودمان قائل هستیم و آن را ثابت و تغییر ناپذیر می دانیم در حقیقت یک اسطوره است. یعنی چیزی نیست که بتوانیم در باره ی ثابت و تغییر ناپذیری آن با قطعیت حرف بزنیم. در این وضع وارد بحث نرم ها و هنجارهای فرهنگی می شویم. این نرم ها و هنجارهای فرهنگی است که در محیط زندگی ما، جامعه را به دو محیط متفاوت تقسیم می کند. یعنی محیط زنانه و مردانه که الیته این دو محیط در کنار دو محیط دیگر عمومی و خصوصی شکل می گیرد ». اصولاً برای تمامی کسانی که ذهن انسان را یک لوح نانوشته فرض می کنند همه ی آنچه واقعیت یا شخصیت یا وجود فعلی یک انسان در جامعه را توضیح می دهد و توجیه می کند جامعه است و آنچه از کودکی برسر این شخص آمده یا وی تجربه کرده است. و برای فمینیست ها یا کسانی که تفاوت نقش های جنسیتی در تاریخ گذشته را با پیش داوری بررسی می کنند نیز این نقش ها چیزی جز نقش های قالبی نخواهد بود. اما هیچ عقل سلیمی نمی تواند بپذیرد که این تفاوت نقش ها در همه ی تاریخ گذشته و در آن همه فرهنگ و تمدن متفاوت فقط از روی اتفاق یا از روی بدجنسی مرد است که به این شکل خاص از آب در آمده است، یعنی یک سری کارها پیوسته با زن ها بوده و بقیه با مردها. بالاخره این تفکیک شدن می بایست منطق موجهی داشته و که قابل توضیح باشد.

ضمناً این نگرش که ذهن موجودات زنده (و از جمله انسان) را یک صفحه ی نانوشته فرض می کند البته با یافته های جدید (حتی نه خیلی جدید) به هیچ وجه تطبیق ندارد. در این زمینه علم رفتار شناسی حیوانات تحقیقات بسیار زیادی به عمل آورده و ثابت می کند که حیوانات (درست مانند یک آدم آهنی) وقتی به دنیا می آیند از قبل برنامه ریزی شده اند و برای انجام مهمترین فعالیت های زندگی خود نیازی به آموزش ندارند. از آنجا که انسان نیز در هر حال یک حیوان است در او نیز همین برنامه ریزی از پیش وجود دارد منتهی انسان یک موجود فرهنگی هم هست و جدا از فرهنگ انسان اصلاً معنا ندارد. آنچه باقی می ماند این که توزیع نقش های جنسیتی در گذشته و دگرگونی آن در روزگار ما چگونه قابل توضیح است و رابطه ی آنها با خصوصیات مادرزادی و تاثیرات گرفته شده از فرهنگ چیست. روشن است که انجام عملی مانند نظافت خانه یا غذا پختن از هر دو جنس بر می آید و به هیچ وجه نمی توان خصوصیاتی در زن ها پیدا کرد که نشان دهد آنها بهتر یا بدتر می توانند چنین کارهایی را انجام دهند. اما اگر این گونه است چرا به جز استثناهایی بسیار ناچیز در تمامی تاریخ گذشته ی تمدن های بزرگ و بیشتر فرهنگ های بدوی این نقش ها با زن بوده است؟ علت آن احتمالاً ارتباط خانه با مکانی است که کودک در آن به دنیا آمده و بزرگ می شود. بعید نیست که در این مورد نوعی فرق ژنتیکی بین مرد و زن موجود باشد، یعنی علاقه ای که زنها به خانه و محیط آن دارند و مردها که معمولاً بیشتر ترجیح می دهند بیرون از خانه سرکنند می تواند مسئله ای مادرزادی باشد. چیزی شبیه به این در اکثر جانوران پستاندار دیده می شود. برای آنها خانه آنجا است که کودکان هستند و همانگونه که می دانیم چه در پستاندارانی که به صورت گروهی زندگی می کنند و چه آنهایی که به صورت انفرادی در هر حال نگهداری، شیردادن و طعمه آوردن و تغذیه کردن کودکان و تمیز کردن آنها و محیطی که در آن زندگی می کنند همیشه با مادر است ـ در شیر ها جنس نر به هنگام شکار تقریباً هیچ کار مهمی انجام می دهد اما همینکه ماده ها شکار را به چنگ آوردند آن وقت نر مثل یک سلطان قدرتمند می آید و شروع به خوردن می کند و هرچه باقی ماند برای بقیه است ـ و رابطه ی زن با خانه داری از اینجا باید ریشه گرفته باشد. بحث بر سر این نیست که مرد نمی تواند خانه را نظافت کند، موضوع اینجاست که در گذشته سنت یک تقسیم کار انجام داده بوده و وظیفه ی زن چیزی شبیه به جامعه ی سنتی خود ما بوده. البته استثناهایی هم از این قاعده وجود دارد مانند روستاهایی که زنها هم باید بچه داری کنند و هم کار مزرعه و مردها هم سوء استفاده از این اوضاع و این شاید مثالی از یک جامعه ی مردسالار باشد که البته در ایران (حد اقل در شهرها و بسیاری روستاها) شکل غالب نیست. 

اما مشکل مصاحبه ی مورد نظر چیز دیگری است. خانم دکتر نرسیسیانس ابتدا می گوید که نقش هایی که ما امروز به زن و مرد می دهیم در جوامع دیگر کاملاً متفاوت است. سپس به کمک تحقیقات خانم مید مثال هایی ارائه می کند و سپس نتیجه می گیرد که این نقش ها قالبی است یا به قول خودش در جای دیگر یک اسطوره است. آیا از آن مقدمه چنین نتیجه ای می توان گرفت؟ خیر نمی توان. زیرا ایشان فقط و فقط نشان دادند که در هر فرهنگی هر وظیفه ای به عهده ی یک جنس گذاشته شده است (حتی فرض کنیم که بعضی نقش ها در بعضی فرهنگ ها میان هر دو جنس مشترک بوده). اما نتیجه ای که ایشان می گیرند در آن مقدمه وجود ندارد. نتیجه گیری ایشان اثباتی است برای نسبی بودن نقش ها. حال آن که مثال های خانم مید مطلق بودن نقش ها را نشان می دهد با این تفاوت که این مطلق بودن در هر فرهنگی یا بر زن و یا بر مرد منعکس می شود. یک جا جارو کردن صرفاً زنانه و جای دیگر مردانه است و حتی اگر بپذیریم که در جامعه ی سومی جارو کردن امری مشترک است بازهم معنای همه ی اینها این است که در گذشته و در قبل از جامعه ی مدرن نقش ها کاملاً معین بوده است. هیچ فرهنگی پیش از این وجود نداشته که نقش ها با توصیه ی روشنفکران قابل تعویض باشند. خانم دکتر به جای این همه مقدمه چینی های بی حاصل از همان ابتدا باید بگوید که دیگر زن های ما حاضر نیستند فقط آن نقش هایی را به عهده بگیرند که تا صد سال پیش در ایران به هر حال زنانه تلقی می شد. و این هم البته خود دارد تبدیل به یکی از هنجارهای جامعه می شود که نقش ها در جامعه ی امروز ما اختیاری و قابل تعویض است اما همانگونه که پیشتر هم اشاره شد این یک دگرگونی کاملاً جدید در زندگی بشر است و کمترین رابطه ای با گذشته ی ما انسان ها ندارد و هرگز نمی توان با استناد به تاریخ یا به علم چنین چیزی را ثابت کرد.

مشکل دیگر مصاحبه ی ایشان این است که خانم دکتر یک جا در نقش یک محقق که بنا به وظیفه ی علمی خود نباید اعتنایی به ارزش ها داشته باشد، بلکه باید خود را وقف علم و واقعیت های موجود کند ظاهر می شود و درجای دیگر درست برعکس در نقش یک ایدئولوگ و کسی که آشکارا اخلاق و ارزش های جامعه را زیر سوال می برد. یک جا می گوید که تحقیقات نشان داده که در دنیا همیشه نقش ها این گونه بوده و در جای دیگر می گوید که نقش ها در اینجا باید این گونه باشد. این همان داستان معروف « است و باید » است که گویا برای اول بار دکتر سروش تحت تاثیر پوپر آن را در ایران مطرح کرده و سخن اصلی اش این است که علم را نباید با ارزش قاطی کرد. البته دیدیم که خانم دکتر نرسیسیانس حتی به یافته های خودش هم وفادار نماند و حالا که می خواهد علم را با ارزش آلوده کند اتفاقاً چیزی را قاطی می کند که حتی در یافته های خودش هم نبوده. یعنی این که هر فرهنگی برای خودش ارزش هایی داشته که ثابت بوده اما ایشان قاعدتاً می بایست با ارزش های حاکم در ایران هم کنار می آمد، یعنی به عنوان ارزش های جامعه ی ایرانی آن هم به عنوان یک محقق.

چنانچه باز به خود مصاحبه مراجعه کنیم در چند جای آن آماری ارائه می شود تا نشان دهد که به گفته ی خود خانم دکتر (در انتهای مقاله) « در نتیجه ی این آمار که به نظر می رسد از درجه ی اعتبار قابل قبولی برخوردار است جامعه ی ایرانی در وضعیتی قرار دارد که همچنان باورها و ارزش های سنتی در آن کفه ی سنگین تری نسبت به دیدگاه ها و باروهای مدرن یا جدید دارد ». برای مثال اکثر پرسش شوندگان صفت « نجابت » را بیش از هر ویژگی دیگر زیبنده ی زن دیده اند (و نه زیبنده ی مرد) و در مورد صفت « صداقت » برعکس. روشن نیست که انتخاب چه درصدی از دو طرف برای این دو ویژگی از نظر ایشان قانع کننده و قابل قبول است. شاید هر دو جنس می بایست در هر دو صفت درصد مشابهی را در انتخاب های خود کسب می کردند تا نشان داده شود که تفاوتی بین شخصیت ها یا به قول مقاله نقش ها وجود ندارد. و لابد چون نتایج این نظر سنجی با نتیجه ای که ممکن بود در فرانکفورت یا نیویورک بدست آید تفاوت دارد جامعه ی ما هنوز هم یک جامعه ی مدرن نیست. به تعبیر دیگر امروزه لفظ مدرن برای آنچه با ترقی و علم همگام است و سنتی برای آنچه به نوعی ضد ارزش است یا دورانش دیگر گذشته به کار برده می شود و چون هنوز هم زنان ما معتقد هستند که بالاترین ارزش برای زن نجابت است و برای مرد صداقت پس این جامعه هنوز هم یک جای کارش ایراد دارد. البته اشکالی ندارد که ایشان به عنوان یک زن با انتخاب این ارزش ها به این شکل موافق نباشد اما به عنوان یک محقق بر چه اساسی می تواند آنها را نامتناسب تشخیص دهد؟ بالاخره به قول خودشان اکثریت زن ها این گونه فکر می کنند، همانجور که در فلان قبیله ی آمریکای جنوبی به شکل دیگری. ایشان می بایست به آن مقیاس یا به آن متری اشاره می کرد که می خواهد به توسط آن این ارزش ها را با هم بسنجد، اما چنین مقیاس جهانشمولی ارائه نمی گردد، یا مگر این که بگویم این متر سلیقه ی شخصی ایشان است که در چنین حالی دیگر از دایره ی علم خارج شده ایم.    

یکی از خطرهایی که این گونه نگاه های فمینیستی برای ما مردم ایران در مجموع دارند این است که در ذهن زنان تحصیل کرده ی ما این توهم را ایجاد می کنند که تاریخ گذشته ی بشر در کل و تاریخ ما در ایران به طور اخص همه اش سراسر چیزی نیست جز سلطه ی مرد بر زن. زیرا به استثنای موارد بسیار نادری که شاید در جوامع بسیار ابتدایی وجود داشته باشد در بقیه ی فرهنگ ها به ویژه در فرهنگ های شهرنشین از آنجا که نقش زنها با نقشی که در جامعه ی صنعتی ی امروز می توانند داشته باشند متفاوت بوده پس حتماً کاسه ای هم زیر نیم کاسه است و حق و حقوق زنان همیشه نادیده گرفته شده است. نتیجه ی آن نوعی نگاه پر از سوء ظن به مرد است و این افسانه که گویای جامعه ی ما نظامی پدرسالار است. این افسانه البته توسط روشنفکرانی که می خواهند تعلق دینی خود را کم رنگ تر جلوه دهند بیشتر تکرار می شود. این گونه است که آن عزیزی که در ابتدای انقلاب آن گونه منقلب شده و یا دچار افراط شده و سر از فرماندهی نظامی یکی از ارگان ها در کردستان در آورده بود حالا دچار تفریط شده و به خانم هایی که برای رفع تبعیض حقوق زنان مبارزه می کنند خرده می گیرد که چرا از این که خود را فمینیست بنامند خجالت می کشند.

اما بالاخره راه چاره چیست؟ آیا می توان به گذشته باز گشت؟ آیا خانواده باید به همان شکلی باز گردد که صد سال پیش در ایران داشته؟ آیا آنچه به طور تلویحی در سخن خانم دکتر خود را برجسته می کند درست نیست؟ یعنی این که امروزه نقش هایی که زن و مرد باید به عهده بگیرند دیگر به هیچ وجه وابسته به جنس نیستند؟ آیا اگر یک زن قاضی باشد و معاون او مثلاً یک مرد این اشکالی دارد؟

موضوع این است که این ارزش ها خود به خود وارد شده اند، یعنی به همراه بسیاری دیگر ارزش های زندگی غربی. اصلاً بحث انتخاب در کار نیست. در مصاحبه ای که دکتر سید حسین نصر با رامین جهانبگلو در روزنامه ی وقایع اتفاقیه داشت این موضوع را به زیبایی توضیح می دهد. می گوید از یک طرف ادعا می شود که انسان آزاد است و خودش باید راه خودش را انتخاب کند، اما از طرف دیگر اگر کسی انتخابی داشته باشد که با روح زمانه ناسازگار نباشد در مخالفت با انتخاب او می گویند که این وضع زمانه است و ما باید از آن پیروی کنیم. پس در حقیقت انتخابی در کار نیست. من هم می خواهم همین را بگویم. ما این مسیر را انتخاب نکرده ایم و برای ادامه دادن یا بازگشتن از آن نیز قدرتی نداریم. حتی شخصی مانند دکتر شریعتی (همانگونه که در بخش اول اشاره شد) با وجودی که مهمترین نظریه اش بازگشت به خویشتن خویش بود هرگز در فکر یک جامعه ی کوچک سنتی و به دور از مدرنیزم نبود. زیرا می دانست که چنین نگرشی چیزی بهتر از افغانستان طالبان از آب در نخواهد آمد. در دنیای هنر یک چنین نگرش هایی به هنر گذشتگان در ابتدای قرن بیستم شکل گرفت. دارودسته های به اصطلاح هنری جدید و ماجراجو موزه ها را قبرستان نام نهادند و برتری زیبایی ماشین های مسابقه بر تندیس های یونانی را ستایش کردند و خواهان بسته شدن موزه ها گشتند. برای آنها نیز هنر دوره های گذشته صرفاً هنر یک طبقه ی خاص یا دیدگاه خاص بود که دیگر منسوخ گشته و نباید هرگز به آن مجالی داده می شد. اما گذر ایام از یک طرف خطا بودن آن دیدگاه ها را و از طرف دیگر پوچ بودنشان را به درستی برملا کرد.

پس به طور کل در جامعه ی امروز ما ارزش هایی به هر حال جایگزین ارزش های قبلی شده است که برای چه زن و چه مرد جذابیت دارد و دیگر نمی شود از مردم احتراماً یا با زور خواست که به این ارزش ها و نقش ها فکر نکنند. چنین چیزی نمی شود. ما دیگر به هیچ وجه نمی توانیم به گذشته باز گردیم. و این نتوانستن ربطی به پیشرفت و ترقی ندارد. علتش (و شاید حتی دلیلش) این نیست که باز گشتن به عقب ارتجاعی است و ضد ارزش یا ضد روح زمانه. علتش فقط همین است که دیگر نمی توان، فقط همین. موضوع این است که اکثریت مطلق جامعه ی جدید ما را افراد جوان و نیمه سالی تشکیل می دهند که طبق الگویی که در همه جا متداول است بیش از آن که علاقه ای به خواندن فلسفه و درگیر شدن در بحث های فکری داشته باشند و بعضی ارزش های قدیمی تر برایشان مطرح باشد عاشق زندگی اند و استفاده از اختراعات و نوآوری هایی که هر روز در یک جای غرب سروکله اش پیدا می شود (یا شاید بتوان گفت آنها به طور نادانسته در حال پیروی و یا بازتولید نقش هایی هستند که به این دلیل ساده که غرب را برتر می دانند پذیرش آن نقش ها را هم ضروری تصور می کنند). در چنین جامعه ای زن ها هم خود به خود خواهان استقلال بیشتری می شوند تا بتوانند همان شکلی را در درون خود تجربه کنند که در کشورهای غربی متداول است و همانگونه که گفته شد این هیچ ربطی به ایده ی پیشرفت در معنای قرن هژدهمی اش ندارد بلکه نوعی پیروی از سنت های حاکم در جهان غرب است. ما همان انسان های گذشته باقی مانده ایم فقط سنت های جدیدتری را می خواهیم جایگزین سنت هایی کنیم که برایمان دیگر جاذبه ای ندارند. اما البته چنین تغییراتی بدون دردسر و تنش در جامعه پیش نمی رود. آنچه در جامعه ی ما این وضعیت را بسیار بحرانی تر از هرجای دیگر  می کند این واقعیت است که از یک طرف سنت های پیوند دهنده و ارزش هایی که از درون مانعی برای غلبه ی غرایز اولیه بخصوص در جوان ها بوده به مقدار قابل توجهی از بین رفته است و از طرف دیگر بر خلاف جوامع غربی قانون گرایی، آزادی بیان، مطبوعات آزاد، حقوق بشر، احساس تعلق به یک کشور داشتن، احساس شهروندی و رعایت بعضی قواعد و بخصوص رعایت حقوق شهروندی دیگران، و از همه مهمتر وجود یک دولت مقتدر برای حمایت در شکل های متنوع از فرد اصلاً شکل نگرفته. بنابراین می توان گفت که ما از بعضی جهات در وضعیتی به مراتب بدتر از ایرانی های قبل از مشروطیت زندگی می کنیم. حالا در چنین محیط آشوب زده ای شما بیایید و از نقطه نظر فمینست های غربی به مسائل نگاه کنید و موضع بگیرید: نتیجه اش تلاطم و نا آرامی بیشتر هم برای زن است و هم مرد.  

اما هرچیزی که از غرب وارد می شود نه تنها با خودش همان مشکلاتی را می آورد که غربی ها را هم گرفتار کرده بلکه یک سری مشکلات و دردسرهایی هم در اینجا اضافه می کند که این بخش حد اقل در غرب دیده نمی شود. در این خصوص مثال ها به وفور یافت می شوند. از آپارتمان نشینی گرفته تا شیوه و اخلاق رانندگی در خیابان ها، و خلاصه هر اختراع و نوآوری جدید چنانچه مورد توجه قرار گیرد روشن می شود که با خودش مشکلات بسیاری به جامعه ی ما افزوده است که حد اقل مشابه آنها در غرب یافت نمی شود. دیدگاه های فمینستی نیز این این قاعده خارج نیستند. زن ها هم دوست دارند که برای کسب آزادی های بیشتر مبارزه کنند اما اول باید بدانند که واقعاً چه می خواهند و نفع آنها حقیقتاً در چیست و چگونه باید به این امر بپردازند. در مملکتی که نگاه ما در کوچه و بازار و در اتوبوس و تاکسی به غریبه ها در بیشتر موارد نگاه به یک بیگانه ی مرموز است که هر لحظه می تواند حقی را از انسان صلب کند صحبت از آزادی با این شیوه ها که حقیقتاً نوعی احساس خصومت و سوء ظن ها در آن موج می زند مشکلات ما را بسیار بیشتر می کند.

همانگونه که در ابتدای صحبت خود اشاره کردم پیشنهاد من این است که برای حل مشکلات وارد عرصه شویم نه برای جنگ و جدال تا بلکه موفقیتی داشته باشیم.