آمار فرضـیه ی زیـبائی شــناسی (2) - باغ مخفی
X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1387 در ساعت 09:11 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : فرضـیه ی زیـبائی شــناسی (2)

اثر کــلایو بل

بخش دوم و پایانی

برگردان علی محمد طباطبائی 

 

  

 

 

     اغلب کسانی که در باره ی هنر توجه بسیار مبذول می دارند در بخش اعظم آثاری که آنها را بیش از بقیه تحت تاثیر قرار می دهد چیزی می یابند  که محققین به آن اصطلاح ‹ بدوی › (primitive) داده اند. البته آثار بدوی بدی هم وجود دارد. برای مثال به خاطر می آورم که سرشار از شور و حرارت به دیدن یکی از اولین کلیساهای رومانسک در Poitiers رفتم به نام نوتردام لاگراند و آنرا در ابعادی نامتناسب، بیش از اندازه تزئین شده، خشن، قطور و سنگین همچون هر ساختمان والامرتبه تری یافتم که توسط آن مهندسین معمار بیش از حد متمدن که یا یک هزار سال زودتر شکوفا شده اند و یا هشتصد سال دیرتر ساخته می شوند. لیکن چنین استثنائاتی نادرند.

اصولاً هنر بدوی خوب است ـ و در اینجا باز فرضیه ی من فایده بخش است ـ زیرا   علی القاعده از کیفیات توصیفی بری است. در هنر بدوی شما هیچگونه بازنمائی دقیقی پیدا نخواهید کرد، بلکه فقط شکل معنی دار را خواهید دید. با این وجود هیچ هنر دیگری تابدین حد عمیق و صمیمانه ما را تحت تاثیر قرار نمی دهد. چه ما تندیسی سومری را مورد بررسی قرار دهیم و چه هنری متعلق به دوره ی پیش از پادشاهی مصر یا یونان باستان را، و یا شاهکار های چینی از دوره های T’ang و Wei یا آثار آغازین ژاپنی که من شانس دیدن بعضی نمونه های ممتاز آنها را در نمایشگاهی به سال 1910 یافتم، یا اینکه دوره ای نزدیک تر به خود را در نظر گیریم، هنر بدوی بیزانس از قرن ششم و تحولات قدیمی آن بین بربرهای غربی، یا از این جایگاه بسیار دور شویم و هنر رازآمیز و شکوهمند آمریکای مرکزی و جنوبی که قبل از ورود سفیدپوستان شکوفا شد را مورد ملاحظه قراردهیم، در هر کدام از این موارد ما سه ویژگی را مشاهده خواهیم کرد ـ فقدان بازنمائی، فقدان تکبر فنی و ظهور شکل (form) به طرزی والا و با عظمت. کشف رابطه بین این سه مورد کار دشواری نیست. اهمیت و معنی ظاهری، خود را در دلمشغولی به بازنمائی دقیق و نیرنگ فخرفروشانه گم می کند. […]

     نگذاریم کسی تصور کند که بازنمائی به خودی خود چیز بدی است. شکلِ واقع گرایانه در آنجا که به عنوان بخشی از یک طراحی عمل می کند ممکن است به اندازه ی شکلی انتزاعی موثر و مهم باشد. اما اگر یک شکل بازنمائی شده دارای ارزشی باشد این ارزش به خاطر شکل است و نه به خاطر بازنمائی. عنصر بازنمائی شده در یک اثر هنری ممکن است مضر باشد یا نباشد اما همیشه خارج از موضوع (irrelevant) است، زیرا برای ارج گذاری و درک اثری هنری لازم نیست که ما با خود چیزی از زندگی همراه بیاوریم، نه دانشی از تصورات و ماجراهای زندگی و نه خویشاوندی با احساسات و عواطفش. هنر ما را از سرزمین فعالیت آدمی به جهان وجد و سرور می برد. برای لحظه ای ما از علائق انسانی دور نگاه داشته می شویم. انتظارات و  پیش بینی های ما و خاطراتمان متوقف می شوند. ما به ورای جریـان زندگــی ارتقاء می یابیـم. من این حالت را نه کاملاً همسان که شبیه وضع آن ریاضـی دان حرفه ای می دانم که غرق در مطالعات خود است. در دل او نیز برای گمانه زنی هایش احساسی می جوشد که در واقع هیچ رابطه قابل درکی با زندگی انسان ندارد، اما این احساس او چه غیر انسانی باشد و چه ابر انسانی از درون یک علم تجریدی است که سر بر می آورد. من گاهی در شگفتم که درک و لذت هنر از یک طرف و راه حل های ریاضی از طرف دیگر به طرزی بسیار نزدیک با هم وصلت دارند یا نه؟ آیا قبل از آن که ما احساس زیبائی شناسانه ای را برای ترکیبی از شکلها در خود حس کنیم ، بطور هوشمندانه صحت و ضرورت آن ترکیب را درک نمی کنیم؟ اگر جواب مثبت باشد این حقیقت توضیح داده می شود که در حالیکه با سرعت از میان اتاقی عبور می کنیم تشخیص می دهیم که تصویری خوب است آن هم با وجود آنکه ما نمی توانیم بگویئم که آن احساس زیادی برانگیخته است. به نظر می رسد که ما صحت شکل هایش را به طرزی هوشمندانه بازشناخته ایم بدون آنکه برای تثبیت توجهات خود توقفی کرده و اهمیت عاطفی و پر احساس آنها را جمع آوری کرده باشیم. اگر این چنین باشد، جستجوی اینکه آیا این شکلها به خودی خود هستند یا درک ما از صحت و ضرورت آنها که احساس زیبائی شناسانه را باعث می شود مسئله ای موجه خواهد بود. اما من فکر می کنم که نیازی به درنگ برای مورد بحث قرار دادن این موضوع در اینجا نباشد. من این موضوع را مورد بررسی قرار می دهم که چرا ترکیبات مشخصی از شکل ها ما را تحت تاثیر قرار می دهند. چنانچه می خواستم به نتایج مطلوب رسم نمی بایست از مسیرهای دیگری می رفتم و با این وجود می خواهم بدانم که چرا بعضی ترکیبات شکل ها به نظر ما چنین می رسند که درست و ضروری اند و چرا درک ما از درستی و ضرورت آنها ما را تحت تاثیر قرار می دهد. آنچه من برای گفتن دارم بدین قرار است: فیلسوف از خود بیخود شده و آن کسی که در باره ی اثر هنری به تعمق می پردازد در سرزمینی اقامت گزیده که دارای اهمیتی عمیق و منحصر و مخصوص به خود است. چنین اهمیتی با اهمیت زندگانی خویشی ندارد. در این جهان احساسات زندگی جائی ندارد. این جهانی است با احساسات مخصوص به خودش.

     برای درک و لذت بردن از اثر هنری تنها چیزی که نیازداریم مفهومی از شکل و رنگ و آگاهی از فضای سه بعدی است. این مقدار اندک از آگاهی به گواهی من برای ارزیابی جایگاه بسیاری از آثار هنری ضروری است، زیرا بسیاری از اثرگذارترین شکلهایی که آفریده شده اند دارای تصویری سه بعدی هستند. مشاهده ی یک مکعب یا لوزی در شکل نمائی مسطح به معنی کاستن از اهمیت آن است، و درک و مفهومی برای فضای سه بعدی برای شناخت جایگاه دقیق اغلب شکل های مربوط به هنر معماری ضروری است. تصاویری که اگر ما آنها را در شکل الگوهای مسطح می دیدیم ناچیز و بی اهمیت جلوه می کردند اکنون به این دلیل عمیقاً محرک اند که در حقیقت ما آنها را به عنوان سطوح خویشاوند و مرتبط می بینیم. اگر بازنمائی فضای سه بعدی باید ‹ بازنمائی › خطاب شود، پس در این صورت من تصدیق می کنم که نوعی از بازنمائی هم وجود دارد که غیر قابل قبول نیست. علاوه برآن من می پذیرم که همراه با احساس از خط و رنگ ما باید برای خود دانش و آگاهی از فضا را همراه آوریم آن هم چنانچه در صــدد آن باشیــم کــه بیشترین جلوه های هر شـکل دلخواه را مورد توجه قرار دهیم. با این وجود، طراحی های فوق العاده ای وجود دارد که برای درک و لذت بردن از آنها چنین دانش و آگاهی ضرورتی ندارد: بنابراین، اگر چه آنچه آمد در خصوص درک و لذت بردن از بعضـی آثار هنری پذیرفتنی است، اما برای درک و لذت از تمامی آثار هنری نیز ضروری نمی باشد. آنچـه بایـد بگوئیم این است که بازنمائی کردن فضای سه بعدی در هنر نه ضروری است و نه انجامش به هنر لطمه ای می زند واینکه هر نوع دیگر از بازنمائی خارج از موضوع است.

[…]کسانی که در برابر یک اثر هنری احساس کمی یا ابداً هیچگونه احساسی برای شکل ناب در خود نمی بینند خویشتن را در حالت سرگردانی و تحیر می یابند. آنها چون انسان ناشنوا در یک کنسرت موسیقی هستند. آنها می دانند که در حضور چیزی عظیم قرار دارند، لیکن فاقد نیروی ادراک برای آن شیء اند […]. به جای بیرون رفتن و افتادن در مسیر هنر یعنی به درون جهانی نوین از تجربه ی زیبائی شناختی آنها چرخ تندی می زنند و مستقیم به محل امن خود برمی گـردند، به جـهانی از علائـق انسـانی. برای آنـها اهمیت اثر هنری بستگی به آن چیزی دارد که آنها را به سوی هنر می کشاند. هنر هیچ گونه چیز جدیدی به زندگی آنها نمی افزاید، فقط خاطرات گذشته را مغشوش می کند. یک اثر خوب هنری شخصی را که قادر به درک موقعیت آن اثر هنری است به همراه خود از زندگی خارج کرده و به وجد و شعف می آورد: استفاده از هنر به عنوان مفهومی برای احساسات زندگی به معنی استفاده از یک تلسکوپ برای خواندن اخبار است. شما پی خواهید برد مردمی که نمی توانند احساسات ناب زیبائی شناختی را حس کنند تصاویر را از طریق موضوعات آنها به خاطر می سپارند، در حالیکه برخلاف آنها کسانی که می توانند چنین کنند، بیشتر اوقات هیچ گونه تصوری از اینکه موضوع یک تصویر چیست ندارند. آنها هرگز توجهی به عنصر بازنمودی در آن تصویر ندارند و از این رو هنگامی که تصویری را مورد بحث قرار می دهند در باره ی شکل و نسبتها و کمیتهای رنگها صحبت می کنند. اغلب آنها می توانند از طریق کیفیت یک خط منفرد اظهار نظر کنند که آیا آن نقاش هنرمند خوبی است یا نه. آنها صرفاً توجه خود را به خطوط و رنگها معطوف می کنند، به نسبتهای آنها و کمیت و کیفیت هایشان. اما از این طریق آنان احساسی با عمق بیشتر و به مراتب والاتر بدست می آورند که از طریق توصیف واقعیات و اندیشه ها  امکان بروز آنها نمی بود.

     بعضی ممکن است بیندیشند که این جمله ی آخری دارای طنینی اطمینان بخش است ـ حتی شاید بعضی بگویند بیشتر از اطمینان بخشی. شاید من بتوانم آنرا توجیه کنم، و چنانچه گزارشی از احساسات خود در باره ی موسیقی بدهم  منظور و نیت خود را نیز روشن تر سازم. من در واقع اهل موسیقی نیستم. من موسیقی را به خوبی درک نمی کنم. من شکل موسیقیائی را برای درک بی اندازه مشکل می یابم و اطمینان دارم که ظرافت های عمیق تر هارمونی و ریتم اغلب از من می گریزد. اگر من خواسته باشم یک کمپوزیسیون را از روی امانت و به درستی درک کنم، در واقع شکل آن باید ساده باشد. عقیده ی من در باره ی موسیقی سزاوار توجه نیست. با وجوداین، گاهگاهی که در یک کنسرت شرکت می جویم و با وجودیکه درک من از موسیقی محدود و پیش پا افتاده است اما ناب نیز هست. گاهی نیز با این وجود که من از موسیقی درکی ناچیز دارم، دارای زمینه ای باز برای درک مطلب می باشم. در نتیجه ی آن، هنگامی که دارای احساسی روشن، واضح و دقیق هستم، مثلاً در آغاز یک کنسرت، وقتی که چیزی نواخته می شود که می توانم آنرا درک کنم، از موسیقی آن احساس ناب زیبائی شناختی را دریافت می کنم که مشابه آنرا از هنرتجسمی دریافت می دارم. البته با حرارتی کمتر و شور و شعفی زودگذر و ناپایدار. من موسیقی را برای آنکه مرا همراه خود به جهان سرمستی و خلسه ی ناب زیبائی شـناختی ببرد بطـور ناقص درک می کنم. اما در لحظاتی که موسیقی را به عنوان شکل ناب موسیقیائی درک می کنم، در هنگامی که اصوات بر اساس قوانین ضرورتی اسرار آمیز ترکیب شده اند، به عنوان هنری ناب و با اهمیتی عظیم به تنهائی و بدون نسبت با هر نوع اهمیت زندگی، در آن لحظات خود را در بی پایانـی وضعیت روحی والا گم می کنم مانند حالتی که هنر تجسمی مرا با خود می برد. چقدر وضعیت روحی معمول من در یک کنسرت نازل است. خسته یا سردرگم، اجازه  می دهم که حس من برای شکل آرام گیرد. احساس زیبائی شناختی من درهم می شکند، و من به هارمونی هائی که نمی توانم به چنگشان آورم تصورات زندگانی را گره می زنم. ناتوان از حس عواطف و احساسات جدی هنر، من در درون شکل های موسیقیائی به خواندن احساسات انسانی چون وحشت و ابهام، عشق و نفرت آغاز می کنم و دقایق را به حد کافی دلپذیر در جهانی از احساس تیره و حقیر می گذرانم. در چنین لحظاتی، ناهنجار ترین قطعات بازنمائی های آوائی ـ صدای یک پرنده، صدای تاخت و تاز اسبها، فریاد کودکان یا قهقهه های ارواح شیطانی ـ که در درون یک سمفونی گنـجانده می شوند مرا مکدر نخواهند کرد. به احتمال بسیار از آن خشنود هم می شوم. آنها شاید نکات جدیدی از ابداع و تنوع زنحیره های احساسی رومانتیک یا فکری حماسی ارائه دهند. من به خوبی می دانم که چه پیش آمده است. من هنر را به عنوان وسیله ای برای احساسات زندگی و خواندن اندیشه های زندگی در درون آن مورد استفاده قرار داده ام. من آغاز به قطع تنه های قطور درختان با تیغ صورت تراشی کرده ام. من از اوج باشکوهِ وجد و سروری زیبائی شناسانه به تپه ماهورهای گرم و راحت بشری فروغلطیده ام. این سرزمینی است شاد و سرخوش. هیچکس مجبور نیست که از لذت بردنش در چنین جائی شرمگین باشد. فقط آن کس که در بلندی ها بوده است نمی تواند در این وادی های دنج و راحت احساس ملال نکند. و نگذاریم کسی که در مرغزارهای گرم و کنج خلوتِ عشاق شادی بسیار کرده است، گمان برد که می تواند احساس کسانی را که از قله های سرد و سفید هنر بالارفته اند حدس بزند.

      اغلب مردم در باره ی موسیقی همانقدر مشتاقانه متواضع هستند که من هستم. اگر آنها نمی توانند شکل موسیقیائی را به چنگ آورند و از آن احساس ناب زیبائی شناختی کسب کنند، تصدیق می کنند که موسیقی را یا بطور ناقص درک می کنند و یا ابداً درکی ندارند. آنها به روشنی اذعان می دارند که بین احساس موسیقی شناس برای موسیقی ناب و آن شخص علاقمند به کنسرت برای آنچه موسیقی تداعی می کند اختلافی وجود دارد […]. آیا این توقع زیادی است که دیگران باید همانقدر در احساساتشان برای تصاویر صادق باشند که من در حساسات خودم برای موسیقی هستم؟ زیرا من مطمئن هستم که اغلب آنهائی که از نمایشگاه های نقاشی بازدید می کنند همان چیزی را حس می کنند که من در یک کنسرت حس می کنم. آنها لحظات سرمستی و خلسه و ناب خود را دارند. اما این لحظات کوتاه و نامطمئن اند. بزودی آنها به جهان علائق انسانی باز می گردند و بدون هیچگونه شکی احساسات خوب اما حقیر را برای بار دیگر حس می کنند. من خواب این را هم نمی بینم که بگویم که آنچه آنها از هنر بدست می آورند بد است یا که منفی است. من معتقدم که آنها بهترینی را که می توانند از هنر کسب کنند بدست نیاورده اند. من مدعی نیستم که آنها نمی توانند هنر را درک کنند، بلکه به اعتقاد من آنها قادر نیستند وضع روحی کسانی را درک کنند که هنر را به بهترین وجه می فهمند. من نمی گویم که هنر برای آنها مفهومی ندارد یا که مفهوم اندکی در بر دارد، بلکـه به نظـر من آنهــا در دریافت اهمـیت تــمام و کــمال آن ناکام می مانند. حتی برای لحظه ای هم به ذهن من خطور نمی کند که درک آنها از جایگاه و ارزش هنر چیزی است که باید از آن شرمنده بود. اکثریت انسانهای جالب و باهوشی که من با آنها آشنائی دارم نمی توانند جایگاه و ارزش هنر تجسمی را بطور کاملاً خالص تشخیص دهند. و، ضمناً، شناخت ارزش و جایگاه اکثر نویسندگان بزرگ هم کاملاً ناب نیست. اما با این فرض که در آنجا بعضی بخش های احساس ناب هنری هم وجود دارد، من اطمینان دارم که حتی درکی التقاطی و حد اقل از جایگاه و ارزش هنر یکی از ارزشمندترین چیزها در جهان است ـ در حقیقت تا آن اندازه ارزشمند که در لحظات منگی و سربه هوائی ام به این اعتقاد اغوا شده ام که هنر ممکن است رستگاری جهان را محقق سازد.

     با وجوداین، هرچند که انعکاس ها و سایه های هنر، زندگی در دشتها را ارزش می بخشد، روح هنر در کوهستان های این دشتها سکنا گزدیده است. برای آن کس که اظهار عشق می کند، اما عشقی ناخالص، معشوقِ توانگر آنچه را باز پس می دهد که به همراه آورده است. همچون خورشید، معشوق بذرهای نیکو را در خاکی نیکو گرما می بخشد و باعث به ثمر نشستن میوه های خوب می گردد. اما فقـط به عاشـق بغایت کامل است که او هدیه ای نو و ورای هرگونه قیمت اعطا می کند ـ هدیه ای که از تمامی ارزش ها ارزشمند تر است. عشاق ناکامل آنچه به هنر تقدیم می دارند و آنچه از هنر کسب می کنند چیزی جز اندیشه ها و احساسات عصر و تمدن خود نیست. در اروپای قرن دوازدهم امکان داشت که انسان شدیداً توسط کلیساهای سبک رومانسک تحت تاثیر قرار گیرد و در تصویری متعلق به سلسله ی T’ang  متعلق به کشور چین چیز قابلی نیابد. برای انسانی از دوره ای بعد، تندیسی یونانی مفهومی بسیار در خود داشت و تندیسی مکزیکی عملاً هیچ چیز، زیرا فقط برای مورد اولی بود که آن انسان می توانست انبوهی از تصورات مربوطه را  که متعلق به احساساتی آشنا بودند بیابد. اما آن عاشق بغایت کامل که می تواند اهمیت بسیار عمیق شکل را حس کند، بر فراز حوادث زمان و مکان قد برافراشته است. برای او مسائل باستان شناسی، تاریخ و سرگذشت قدیسین اهمیت ندارد. اگر شکل یک اثر مهم است، خاستگاه و منشا آن بی ربط می باشد. در برابر عظمت آن فیگورهای سومری در موزه ی لوور، او به همراه همان طغیان احساسات و به همان خلسه و سرمستی زیبائی شناحتی برده می شود و به هیجان می آید که بیش از چهار هزار سال پیش دوستدار هنر سومری. از نشانه های هنر بزرگ جذبه و گیرائی همگانی و جاودانی آن است. شکل معنی دار با تعهد به نیروئی برای تحریک احساس زیبائی شناختی هر فردی که توان حس کردن آنرا دارد برپا ایستاده است. تصورات و اندیشه های انسانها وزوز می کنند و چون پشه های خاکی می میرند. انسانها نهادها و رسم هایشان را به همانگونه که تن پوش هایشان را تغییر می دهند عوض می کنند. پیروزی های هوشمندانه ی یک دوره سفاهت های دوره ی دیگری است. فقط هنر بزرگ است که استوار و منور باقی می ماند، زیرا احساساتی که بیدار می کند به زمان و مکان بستگی ندارد، چرا که قلمروی پادشاهی اش مربوط به این جهان نیست. برای آنهائی که حسی از اهمیت شکل معنی دار را در خود حفظ کرده اند چه اهمیتی دارد که آیا شکل هائی که آنها را تحت تاثیر قرار می دهد در پاریسِ دو روز پیش از این بوجود آمده یا بابل هزار و پانصد سال قبل؟ شکل های هنر تمام ناشدنی اند، اما همگی آنها به همان مسیر از احساس زیبائی شناختی و به همان جهان خلسه و سرمستی زیبائی شناختی منتهی می شوند. 

 

ـــــــــــــــــــــــــ 

 

منبع مقاله: Aesthetics,Oxford University Press 1997 ، فصل اول صفحات 15 الی 23