آمار دیگری و ما: آیا تعدد فرهنگ ها به طور ذاتی نسبی گرایانه است؟ - باغ مخفی
X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1387 در ساعت 08:01 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : دیگری و ما: آیا تعدد فرهنگ ها به طور ذاتی نسبی گرایانه است؟

چارلز تایلور

برگردان علی محمد طباطبایی 

 

 taylor

 

 

درک « دیگری » بزرگترین چالش اجتماعی قرن بیست و یکم خواهد بود. آن روز ها را دیگر باید سپری شده به حساب آورد وقتی که « غربی ها » می توانستند تجربیات و فرهنگ خود را به عنوان تنها ملاک به شمار آورند و دیگر فرهنگ ها را صرفاً به عنوان شکل های مقدماتی از تکامل غرب. امروزه بیشتر مردم در جهان غرب پی برده اند که این پیش داوری های تکبرآمیز دیگر در کنه باورهای قدیمی قرار گرفته است.

آنچه قابل تأسف است این که، این تواضع نو یافته با وجودیکه برای درک فرهنگ ها و رسوم دیگر ضروری است، اما در معرض تغییر جهت به سوی نسبی گرایی قرار گرفته و حتی تا آنجا پیش رفته که نائل شدن به حقیقت در مسائل انسانی را مورد پرسش قرار داده است. زیرا به نظر غیر ممکن می رسد که هرگز بتوان عینیت را با تصدیق تفاوت های ادراکی بنیادین میان فرهنگ ها هماهنگ نمود . بنابراین صراحت و گشودگی فرهنگی با خود این مخاطره را نیز به همراه می آورد که ما اعتبار ارزش های خود را پایین آوریم.

برای دست و پنجه نرم کردن با این وضعیت دشوار ما باید اهمیت و جایگاه فرهنگ در زندگی بشر را درک کنیم. فرهنگ، زبان، خودآگاهی و برآوردی که ما از خود داریم تمامی آنچیزهایی را که ما به عنوان پایه و اساس یک طبیعت مشترک بشری می خوانیم با میانجیگری هم پدید می آورند. طی تاریخ بشری همیشه و در همه جا این توانایی های اساسی موجب آشکارنمودن و به اثبات رساندن ابداعات شگفت آور بی پایانی شده اند. برای توضیح چنین گوناگونی ها، بعضی انسان ها درک ما از طبیعت انسانی را در سطحی پایین تر از درک ما از فرهنگ می نشانند. برای مثال جامعه شناسی مبتنی بر زیست شناسی در جستجوی کشف انگیزه های انسانی در مسیرهای تکاملی است. طرفداران این دیدگاه بر این نظراند که تغییرات فرهنگی صرفاً در حد نوعی بازی در سطح نمودها است.

با این حال هرگز ما نمی توانیم قوانینی را کشف کنیم که برای تمامی گونه های انسانی معتبر باشند، زیرا ما هرگز قادر به عمل کردن خارج از درک تاریخی و فرهنگی بخصوص خود نیستیم، یعنی خارج از آنچه در اصل موجود انسانی نام می گیرد. برداشت ما از افول امپراتوری روم معادل با درک و برداشت در انگلستان قرن نوزدهم از این واقعه نیست و نمی تواند باشد و یا با درک و برداشت در برزیل در قرن بیست و دوم و چین از قرن بیست و چنجم.

در همین جاست که اتهام نسبت به نسبی گرایی سر بر می آورد. با این وجود این باور اشتباه خواهد بود که پذیرش تفاوت های فرهنگی لازمه اش ترک وفاداری و تعهد نسبت به حقیقت (یا صدق) است. دستاورد بزرگ و انقلابی علم از قرن هفدهم توسعه و تکامل یک زبان برای توصیف طبیعت بود که واژه های معنایی و ارزشی را پالوده می ساخت که افلاطون و ارسطو برای زبان علمی قدیمی تر به میراث گذاشته بودند و در واقع از تمدن های اولیه تر تغذیه شده بود.

اما جهانشمولی زبان علوم طبیعی نمی تواند در مورد مطالعه ی انسان ها به اجرا گذارده شود، یعنی جایی که نظریه ها و رویکردهای بسیاری با یکدیگر در حال رقابت هستند. یک دلیل آن این است که زبان علوم انسانی درک و برداشت معمول ما از آنچه باید انسانی باشد را به کار می گیرد، یعنی زندگی کردن در جامعه، داشتن اعتقادات اخلاقی، آرزومند سعادت بودن و غیره. صرف نظر از این که یک نظریه چه مقدار دیدگاه های روزمره ی ما را مورد تردید قرار می دهد، ما در هر حال به درک خود از آن جنبه های مبنایی زندگی بشری تکیه می کنیم که در نظرمان چنان آشکار می آیند که نیازمند هیچ گونه صورت بندی (علمی) نیستند.

قوم پرستی و نظریه های مبتنی بر برتری نژادی از دریافت های بدون بررسی که ما به طور ناخداگاه از فرهنگ های گذشته با خود همراه آورده ایم نتیجه می شوند، اما قادر نیستیم که آنها را توسط گزینش رفتارهایی دیگر از خود دور کنیم. اگر برداشت ضمنی ما از شرایط انسانی می تواند مانع درک ما از دیگران شود، و اگر چنین رفتاری برای هستی ما چنان به شدت اساسی است که ما به سادگی نمی توانیم نبودن آن را آرزو کنیم، در چنین صورتی آیا ما به طور کامل زندانی دیدگاه های خودمان نیستیم و ناتوان از شناخت دیگران؟

درک و شناخت واقعی از مسائل انسانی نیازمند تشخیص صبورانه و کنارگذاردن آن جنبه های ضمنی در پیش فرض های ما است که باعث تحریف واقعیت « دیگری » می شود. چنین چیزی وقتی می تواند روی دهد که ما به دیدن خصوصیت های غیر عادی خودمان به طور کاملاً آشکاری آغاز کنیم، یعنی به عنوان داده های واقعی در باره ی خودمان، و نه صرفاً به عنوان جنبه های غیر قابل تردید از آن چه برای ما شرایط (درست) انسانی معنا می دهند. درک ما از « دیگری » به کمک چنین تصحیح هایی بهبود خواهند یافت، اما در هر حال ناقص باقی می مانند. اگر تاریخ امپراتوری روم در قرن بیست و پنجم در چین به عنوان تاریخی متفاوت از آن چه ما امروز می پنداریم از آب در آید، علت آن این است که داده ها اکنون به نحوی تلقی شده اند که نسبت به برداشت های ما (یا مثلاً برزیلی های قرن بیست و دوم) متفاوت بوده اند. اختلاف در این جا بر سر این است که پرسش هایی دیگری مورد سوال واقع شده اند، یا موضوعات دیگری مورد توجه بوده اند و یا جنبه های دیگری به عنوان قابل توجه خودنمایی کرده اند. البته همچون در زمانه ی خود ما، بعضی از برداشت ها کم و بیش رنگ و بوی قوم گرایی و نژاد پرستی خواهند داشت و شاید بیشتر تحریف شده، و باز بعضی دیگر سطحی خواهند بود. اما به طور خلاصه بعضی از برداشت ها نسبت به بقیه از درستی و صدق بیشتری برخوردارند و به حقیقت نزدیک تر.  

لازمه ی پرهیز از تحریف دیگران اعتراف به این واقعیت است که شیوه ی زندگی ما تنها شیوه ی « طبیعی » نیست، بلکه صرفاً یکی از بیشمار روش های ممکن است. نحوه برخورد ما به روشی که در آن جهان را تعبیر می کنیم نمی تواند به طریقی باشد که گویی آن شیوه به اندازه کافی بدیهی هست که مورد پرسش قرار نگیرد. نمی تواند درکی از « دیگری » وجود داشته باشد بدون درک تغییر یافته ای از خود ـ به عبارتی جابجایی در هویت که درک ما را از خودمان، از اهدافمان و از ارزش هایمان تغییر می دهد. به همین دلیل است که هنوز هم بسیاری در برابر تعدد فرهنگ ها موضع می گیرند. ما در تصورات تحریف شده ی خود از دیگران سرمایه گذاری کلانی کرده ایم.

بسیاری از ما انسان ها در یافته ایم که چنانچه امکانات بالقوه ی دیگران را درک کنیم یقیناً خودمان نیز غنی تر خواهیم شد. البته این را هم نمی توان انکار کرد که رسیدن به چنین درجه ای که بتوان هستی و ارزش دیگران را به جا آورد می تواند دردآور باشد. لحظه ی تعیین کننده هنگامی رخ می دهد که تفاوت های « دیگری » بتواند نه به عنوان خطا، تقصیر یا به عنوان نتیجه ی روایتی نازل تر و ناقص تر از آنچه ما هستیم دریافت شود، بلکه به عنوان چالشی که توسط آلترناتیوی انسانی و پذیرفتنی ایجاد شده است.

جوامع دیگر شیوه های متفاوت و اغلب نگران کننده ای از انسانی بودن را در برابر دیدگانمان می گشایند. وظیفه ی ما اذعان کردن به انسانیت این شیوه های « دیگر » است، در حالی که همچنان شیوه ی زندگی خود را ادامه می دهیم. این که رسیدن به چنین چیزی احتمالاً بسیار دشوار است و این که رسیدن به چنین حالتی نیازمند ایجاد تغییر در درک از خود است و بنابراین تغییر شیوه ی زندگی خودمان، چالشی است که جوامع ما باید در سال هایی که پیش رو داریم در نظر داشته باشند.

  

 

 

چالرز تایلور استاد فلسفه در دانشگاه Northwestern در شیکاگو است. 

 

 

The Other and Ourselves: Is Multi-culturalism Inherently Relativist?

by Charles Taylor

Projet Syndicate July 2002