آمار از زخم های صادق هدایت تا هدایت صادقانه ی زخم هایمان (2) - باغ مخفی
X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : یکشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1388 در ساعت 07:51 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : از زخم های صادق هدایت تا هدایت صادقانه ی زخم هایمان (2)

نگاهی انتقادی به عقده ی ادیپ

بخش دوم

علی محمد طباطبایی 

 

pojo24i61ky0qg4c6rqg

 

در آغاز بخش دوم این مقاله اجازه دهید اعتراف کنم که آنچه در درجه ی نخست باعث نوشتن این مقاله شد نه صرفاً اعتراض من به بوف کور یا ادعای فروید بر وجود عقده ی ادیپ در انسان که بیشتر موضع گیری در برابر نوعی بیماری سازی دروغین توسط روشنفکران ما است. گوئی به هر طریقی که هست باید کاری کرد تا داستان عقده ی ادیپ و تمنا برای زنان لکاته که منظور از آن همانا چیزی جز تصویر اثیری از مادر نیست درست از آب درآید، به عبارت دیگر بخشی غیر قابل تفکیک از وجود واقعی خود ما باشد نه مثلاً چیزی کسب شده از بیرون یا نوعی رفتار فرهنگی منتقل شده.  

از قدیم گفته اند که وسواس داشتن به چیزی مثلاً به بیماری به نوبه ی خود انسان را بیمار می کند. آن انسان گرفتاری که معضلات خود را نتیجه ی عقده ی ادیپ و تنفر از پدرش بداند خواه و ناخواه به آن نیز دچار می شود و وجود آنرا در خودش کشف می کند و به حساب درایت و نبوغ فروید و شاید مطالعه ی بوف کور می گذارد. گمان نمی کنم که آنچه در بخش اول یا در مقالات دیگر نوشتم کمترین تاثیری در این قبیل هم میهنانمان داشته باشد. در روزگاری که در آن زندگی می کنیم بسیار پیش می آید که نوعی اعتقاد جنبه ی اپیدمی پیدا می کند یا به عبارت دیگر مد روز می شود. پست مدرنیسم از آن جمله است. اعتقاد به روانکاوی بخصوص از نوع فرویدی اش و یا تظاهر به لذت بردن از هنر و شعر معاصر نیز از همین قبیل است. مد در حقیقت چیزی است که انسان را همرنگ همان جماعتی می کند که به دلایلی شخص می خواهد خود را با آنها یکی بپندارد. او می خواهد همرنگ جماعتی باشد که پیشرو و مترقی محسوب می شود و از آن چیزهایی فاصله گیرد که بوی کهنه پرستی و سنت می دهند و برای چنین منظوری پیروی از مد روز سهل ترین وسیله است. این درست که وجود مد به زندگی ما تنوع می بخشد و ما را از کسالت و یکنواختی که زمانی جوامع سنتی دچارش بودند دور نگه می دارد اما چنانچه قرار باشد که اعتقادات و ارزش های ما نیز تابعی از مد روز گردند به دست خود معضلاتی فراهم می کنیم که هم وجود آنها را به گردن دیگران می اندازیم و هم برای حل آنها دچار نوعی خرافات پرستی مدرن می شویم. دو سه دهه پیش از این، ضد سرمایه داری بودن و سوسیالیست بودن به بسیاری از جوانان و روشنفکران احساس آرامش و اطمینان می داد. آنها یقین پیدا می کردند از اینکه در جای درستی ایستاده و با زمان حرکت می کنند. بله، حرکت کردن با زمان و دریافتن روح زمان (بخوانید گفتمان غالب) و عقب نیفتادن از قافله ی روشنفکران بیماری است بسیار جدی تر و با پیامدهای بسیار وخیم تر از مبتلا بودن به عقده ی ادیپ. چه کسی جرات دارد رک و راست اعتراف کند که از شعر معاصر نه چیزی می فهمد و نه لذتی می برد بلکه در اشعار همان حافظ و سعدی هفت قرن پیش حقایق عمیق تر و جاودانه تری می یابد و اشعار آنها حد اقل از نظر شکل ظاهر بسیار زیباتر در نظرش نمود می کند. اعتراف به آن برابر است با اعتراف به درجا زدن و عقب افتادن از قافله ی تمدن. بالاخره چیزی باید در این قبیل اشعار باشد، یا حقیقتی در تئاتر و هنرهای تجسمی پوچ گرای معاصر باشد که این همه افراد مشهور از آنها تعریف می کنند، آنها را نقد میکنند و یا با خالقین چنین آثاری مصاحبه های طولانی ترتیب داده می شود که در همه جا انعکاس می یابد و توی گمنام کیستی که جسارت کرده و بخواهی چنین جنبه های نوین و پیشروی هنر معاصر را به زیر سوال ببری؟ 

اما به اصل قضیه باز گردیم. در بخش نخست بعضی از انتقاد ها به نظریه ی عقده ی ادیپ را مطرح کردم و اجازه می خواهم که بحث را ادامه دهم. بسیار مایلم که در اینجا از انتقادهای اریش فروم به نظریات فروید یادی بکنم. به خاطر آوریم که این اریش فروم معروف شخصاً از طرفداران روش روانکاوی فروید است و برای او احترام عمیقی قائل است، لیکن در بعضی موارد نمی تواند با او هم نظر باشد. در بخش پیشین به یکی از انتقاد های او در این خصوص اشاره ای شد. گفتم که اریش فروم این پرسش را مطرح می کند که چرا در تراژدی سوفوکل هیچگونه رابطه ی عاشقانه بین مادر و فرزند برقرار نمی شود بلکه ازوداج آنها صرفاً پاداشی است که مردم شهر در جواب درایت و رشادت ادیپ و اینکه بالاخره توانست آنها را از شر موجود افسانه ای نجات دهد به وی عطا می کنند. اصولاً فروم براین نظر نیست که داستان ادیپ شهریار اشاره ای است اسطوره ای در ضمیر ناخودآگاه گذشتگان بر وجود چنین روابط پیچیده و بیمار گونه در انسان و خانواده بلکه نظر دیگری دارد و اصلاً به آنچه فروید در این خصوص گفته است باور ندارد. فروم قضیه را از دیدگاه دیگری مطرح می کند. می دانیم که فروم برخلاف فروید گوشه ی چشمی هم به مارکسیسم و نقش جامعه در شکل دادن به آنچه در ذهن و ضمیر انسان می گذرد دارد. فروید منشا هر حرکتی را درانسان و از نقطه نظر عدم ارضاء تمایلات جنسی می فهمید. همین جا اضافه شود که فروید در طی مطالعات خود به این نتیجه رسیده بود که تمایلات جنسی فقط آن چیزهائی نیستند که امروزه تحت واژه ی سکس خلاصه می شوند بلکه بسیار حوزه ی وسیع تری را شامل می شوند. اصولاً عشق به زندگی و عشق به طبیعت و علاقه به هر چیزی که بوی زندگی می دهد برای فروید سالخورده نشانه ای است از فعالیت نوعی غریزه ی زندگی ـ دوست در انسان که منشا و مبنای آن همان غریزه ی جنسی است. به خاطر همین هم هست که مثلاً از نظر فروید هنرمندی که یک ظرف میوه را نقاشی می کند یا پستی و بلندی های مناظر محیط اطرافش را به عنوان موضوع نقاشی برمی گزیند نادانسته و به شکلی فرهیخته غرایضی را ارضاء می کند که از طریق مستقیم و  جنسی امکان ارضاء آنها مقدور نشده است. فروم که همچون بسیاری دیگر از روان کاوان مانند آدلر، یونگ، خانم هورنای و حتی دوست و همکارش (منظور همکار فروید است) آقای برویر به فروید این ایراد را وارد می داند که او بیش از اندازه به جنبه ی غرایض جنسی تاکید دارد در ماجرای ادیپ حقیقت دیگری را کشف کرده است. ناگفته نماند که قرائت من از این ماجرا که در بخش نخست آمد اعتقاد یوناینان یا حداقل بخشی از آنها به تقدیر و ناچاری انسان در پذیرش آن بود. اما فروم که چون مرحوم شریعتی تصور می کند اسطوره ها باید مسایل عمیق تری را مطرح کنند در ماجرای ادیپ شهریار تعارض بین جامعه ی پدر سالار با مادر سالار را می بیند (همانگونه که شریعتی در داستان هابیل و قابیل دقیقاً چنین چیزی دیده بود با این تفاوت که به دلیل تربیت اسلامی خود از جامعه ی پدرسالار سخن به میان نیاورد). از نظر او درگیری و تنفر بین پدر و پسر بر سر عشق مادر نیست که بر سر مالکیت بر ابزار تولید و در اینجا بر زمین زراعتی است. در یک جامعه ی فئودالی پسر جانشین پدراست و وارث او. هیچ چیزی هم نمی تواند این قانون نوشته یا نانوشته را تغییر دهد. پس چون وارث او می شود باید تا روز مرگ پدر همچون یک خادم و گوش به فرمان او باشد. او (یعنی پسر) هیچ اختیاری از خود ندارد. حتی نمی تواند به میل خود حرفه ی دیگری انتخاب کند. از همین جا هم هست که نفرت پیش می آید. وانگهی هرچه پدر زودتر بمیرد به نفع پسر است. بنابراین آنها بدون آنکه خواسته باشند در تعارض ریشه داری گرفتار می شوند. فروم برای اثبات نظریه ی خودش به نسخه های دیگری از تراژدی سوفوکل اشاره می کند و همچنین به آن دو بخش دیگر تریلوژی که البته من دیگر وارد آنها نمی شوم و اعتقادی هم به نظریات او ندارم. ضمناً فروم به ما اطمینان می دهد که در جوامع صنعتی و پیشرفته دیگر کمتر نشانی از چنین تعارضات بیمارگونه بین پدر و پسر هست زیرا پسر کاملاً آزاد است که راه خودش را برود و و با توجه به منسوخ شدن سنت های گذشته نیازی به برده شدن پسر به دست پدر نیست. در اینجا برای ما همین قدر کافی است بدانیم که روانکاوی به تیزهوشی فروم که هرچه هست سالها پس از فروید به چنین نقطه نظراتی رسیده و آنهم در دوره ای که علوم در مجموع پیش رفت بسیار بیشتری داشته هرگز قرائت فروید از داستان ادیپ شهریار را نمی پذیرد و اصولاً به وجود چنین عقده ای در انسان که منشا آن تمایل جنسی کودک به والدین است اعتقادی ندارد. ایراد دیگر و بسیار مهمتر فروم نادیده گرفتن عشق مادر و فرزند توسط فروید است. فروم می گوید که آنچه به راستی بین مادر و فرزند در جریان است « عشق » است. اما فروید که مبنای نظریاتش را بر لذت جنسی و بدنی گذارده ظاهراً جز مسایل جنسی چیز دیگری را نمی تواند تشخیص دهد. می دانیم که اتولوژیست ها یا همان کردار شناسان ریشه ی عشق در جهان را غریزه ی مادری می دانند زیرا اگر نه در محبت مادر به فرزند و وابستگی فرزند به مادر در کجای دیگر جهان می توان سرچشمه های دوستی و محبت را جستجو کرد؟ در اینجا البته منظور فقط رابطه ی مادر و فرزند در انسان نیست که در مورد کلیه ی موجودات زنده است. در طبیعت نیز اگر خوب بنگریم این عشق از طریق زاده شدن و سرپرستی شدن توسط دیگری است که بوجود می آید. آیا هرگز از خود پرسیده ایم که چرا در مورد توله ی کلیه ی جانوران خون گرم و پستاندار نوعی قرابت و همشکلی وجود دارد و چرا ما علاقه ی خاصی به آنها احساس می کنیم؟ چه بچه ی گرگ باشد و چه شیر یا گربه همه ی آنها برای ما نوعی زیبائی کودکانه و معصومانه ی بخصوصی دارند و احساسات مادرانه ی ما را تحریک می کنند حتی اگر اصلاً مونث هم نباشیم، زیرا همانگونه که گفته شد عشق و محبت با عشق مادر به فرزند متولد شده و تسری یافته است. جریان به قدری روشن است که نیاز به سخنان بیشتر نیست. روشنفکران ما به جای آنکه روابط واقعی درون خانواده و بخصوص بین مادر و فرزند را در کتابهای روان شناسی جستجو کنند خوب است که ابتدا به اطرافشان نظری بیندازند و اصل ماجرا را به طور مستقیم مورد توجه قرار دهند. البته فروم نمی گوید که این عشق هرگز نتایج ناخوشایندی برای کودک در بر نخواهد داشت. کاملاً برعکس او معتقد است که علاقه و وابستگی بیش از حد پسر به مادر به شکل های مختلفی در زندگی آینده ی او برایش مشکلاتی فراهم خواهد نمود که به بحث ما البته مربوط نمی شود.  آنچه در اینجا باید مورد توجه قرار گیرد بی توجهی فروید به رابطه ی محبت آمیز و عاشقانه بین مادر و فرزند است. فروم به فروید انتقاد می کند که وی علی رغم اعترافش به رابطه ی عاشقانه ی پسر بچه ها به دختربچه های هم سال خود این تناقض را مورد توجه قرار نداده است. در چنین عشقی غریضه ی جنسی نقش بسیار بیشتری دارد تا در عشق بین مادر و فرزند. وانگهی پسری که مظهر عشق جنسی را در مادر می بیند چگونه می تواند آنرا در یک دختربچه ی هم سن و سال خودش بیابد که هیچ نیاز عاطفی یا نیاز دیگری به او ندارد؟ فروم می گوید که وقتی پسر بچه ای عاشق دختربچه ی هم سن و سال خود می شود نشان از آن دارد که پسر عشق جنسی به مادر را که فروید می گوید فراموش کرده است. مسئله ی بسیار مهم دیگری که فروم ما را متوجه ی آن می کند نقش بسیار اساسی و کلیدی « مادر » در کلیه ی فرهنگ های مختلف است. دلیل آن نیز چیزی نیست جز این واقعیت که انسان بدون زاده شدن از مادر معنا ندارد. کودک وجود خود را نه فقط مدیون مادر است که رشد کردن و بزرگ شدن خود را نیز به همچنین. تا وقتی کودک کودک است و توسط مادر سرپرستی و پذیرائی و نگهداری می شود او گویی در بهشتی زمینی زیست می کند. بعد ها هنگامی که به آهستگی به سنی می رسد که باید مستقل شود و مسئولیت زندگی و زن و فرزند را شخصاً به عهده بگیرد بسیار پیش می آید که هوای آن آرامش و سکون و اطمینان آغوش مادر به سرش می زند. از نظر فروم تناقض بین این دو حالت ریشه ی بسیاری از ناهنجاری های روانی است.

به طور خلاصه می توان گفت که فروید در رابطه بین پدر و مادر و فرزند آنچه را که هرگز ندیده است خانواده است، خانواده به عنوان اساسی ترین کانون پرورش ذهنی و روانی کودک و آنچه را که پیوسته به عنوان مسائل اساسی ذکر کرده است میل به ارضاء تمایلات درونی انسان است. در جهان بینی فروید به راستی که نه فرد به مفهوم متداول امروز مطرح است و نه جامعه بلکه تعاریف روان کاوانه نقش کلیدی را دارند.

من در همین جا سخنانم را فعلاً تمام می کنم. بحث ما در باره ی عقده ی ادیپ البته ادامه خواهد داشت.