آمار آنچه هنوز هم از کمونیسم می توان آموخت - باغ مخفی
X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : یکشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1388 در ساعت 07:53 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : آنچه هنوز هم از کمونیسم می توان آموخت

واسلاو هاول

برگردان علی محمد طباطبایی 

 

iqsxjrom8d0jk5rmeyt8 

 

هفدهم نوامبر که پانزدهمین سالگرد « انقلاب مخملین » از سال 1989 بود و به 41 سال دیکتاتوری کمونیستی در چکسلواکی پایان داد، فرصت مناسبی است برای اندیشیدن در باره ی معنای آن نوع از رفتار اخلاقی و عمل انسانی که از روی آزادی انجام می پذیرد. امروز ما در جامعه ای دموکراتیک زندگی می کنیم، اما بسیاری از انسان ها ـ و البته نه فقط در جمهوری چک ـ هنوز هم بر این بارو هستند که اربابان واقعی سرنوشت خود نمی باشند. آنها در واقع این اطمینان را ازدست داده اند که می توانند حقیقتاً مسیرهای توسعه ی سیاسی را تحت تاثیر قرار دهند و شاید حتی ایمان چندانی به این ادعا نداشته باشند که در تعیین جهتی که تمدن ما به آن سوی تحول می یابد اساساً سهم و نقشی دارند.

طی دوره ی حکومت کمونیستی اغلب مردم معتقد بودند که تلاش های فردی برای تاثیرگذاردن بر تغییرات اجتماعی و سیاسی بی معنا است. رهبران کمونیستی بر این اصل پافشاری می کردند که نظام آنها نتیجه ی قوانین عینی و محتوم تاریخی است و کسی توان جلوگیری از تحقق آنها را ندارد و چنانچه کسانی این منطق را نپذیرند باید ـ حد اقل از جهت اطمنیان بیشتر ـ به مجازات برسند. 

بدبختانه آن شیوه ی اندیشیدنی که دیکتاتوری های کمونیستی را مورد تایید و حمایت قرار می داد به طور تمام و کمال ناپدید نگشته است. بعضی از سیاستمداران و صاحب نظران بر این عقیده اصرار می ورزند که کمونیسم صرفاً در اثر فشار وزن خودش بود که سرنگون گردید، یا به عبارت دیگر بر اثر « قوانین عینی » تاریخ. برای بار دیگر مسئولیت فردی و اقدامات انسانی بی اهمیت جلوه دادن شدند. کمونیسم آنگونه که برایمان تعریف می کنند، فقط یکی از انواع بن بست های خردگرایی غربی است و از این رو صرفاً کفایت می کرد که مردم در کشورهای کمونیستی منفعلانه صبر پیشه کنند و در انتظار سرنگون شدند نظم حاکم باشند.

دقیقاً همین نوع از انسان ها اغلب به شکل های دیگری از تجلی اجتناب ناپذیربودن رویدادها باور دارند، مانند به اصطلاح قوانین بازار و یا سایر « دست های نامریی » که زندگی ما را هدایت می کند. از آنجایی که این نوع از اندیشیدن فضا و مجال اندکی برای عمل فردی و اخلاقی باقی می گذارد، منتقدین اجتماعی غالباً به عنوان اخلاق گرایان ساده لوح یا افراد معتقد به نخبه سالاری مورد تمسخر قرار می گیرند.

شاید این یکی از همان دلایلی باشد که چرا 15 سال پس از سقوط کمونیسم، ما دوباره شاهد بی تفاوتی سیاسی مردم هستیم. دموکراسی به نحو فزاینده ای صرفاً به عنوان یک آئین نگریسته می شود. در نگرشی کلی، جوامع غربی اکنون به نظر می رسد که در حال تجربه ی نوعی بحران فرهنگ دموکراسی و شهروندی هستند.    

این احتمال وجود دارد که آنچه ما شاهدش می باشیم صرفاً تغییر پارادایم های ایجاد شده توسط فن آوری های جدید است و نباید چندان نگران آن بود. اما شاید هم مسئله عمیق تر از اینها است: شرکت هایی که در سطح جهانی فعال اند، کارتل های رسانه ای و بوروکراسی های قدرتمند مشغول دگرگونی و تبدیل احزاب سیاسی به سازمانهایی هستند که وظیفه ی اصلی آنها دیگر خدمت به بخش عمومی نیست، بلکه صرفاً حفاظت از مشتریان و منافع بخصوص است. سیاست تبدیل به میدان پیکار عوامل فشار (لابی ها) شده است. رسانه ها معضلات جدی را به مسئله ای پیش پا افتاده تبدیل می کنند. دموکراسی اغلب مانند بازی واقعی برای مصرف کنندگان به نظر می رسد و نه حرفه ای جدی برای شهروندان متعهد.

هنگامی که در دوره استیلای کمونیست ها در باره ی آینده ای دموکراتیک به رویابافی می پرداختیم، از آنجا که ما از مخالفان عقیدتی آن نظام محسوب می شدیم یقیناً بی نصیب از برخی توهمات آرمانگرایانه نبودیم، یعنی آن توهماتی که امروزه دیگر به خوبی به آنها آگاهی یافته ایم. با این حال، آن هنگام نیز که معتقد بودیم کمونیسم فقط یک بن بست در خردگرایی غربی نیست اشتباه نمی کردیم. سلطه نظام دیوان سالاری، دخل و تصرف های بی نام و نشان و تاکید بر دنباله روی های جمعی در نظام قبلی به کمال خود رسیدند، و با این حال امروزه بعضی از همان تهدید ها هنوز هم ما را رها نساخته اند.

در آن زمان دیگر اطمینان کامل داشتیم که چنانچه دموکراسی از ارزش هایش خالی شود و به رقابت صرف میان احزاب سیاسی که برای هر مشکلی راه حلی حاضر و آماده را تضمین می کنند فروکاسته شود، در شرایط غیر دموکراتیک به سر می بریم. به همین خاطر بود که ما آن تا اندازه بر بعد اخلاقی سیاست و یک جامعه ی مدنی پرشور به عنوان وزنه ی تعادلی برای احزاب سیاسی و نهادهای کشوری تاکید می گذاشتیم.

ما همچنین خواب یک نظم بین المللی عادلانه را می دیدیم. پایان جهان دوقطبی حاکی از موقعیت و فرصت بزرگی برای انسانی تر ساختن نظم جهانی بود. اما در عوض ما شاهد جریانی از جهان گرایی اقتصادی هستیم که از نظارت سیاسی گریخته است و از این رو هم باعث ویرانی اقتصادی می گردد و هم در بسیاری از نقاط جهان به نابودی زیست بوم ها منجر می شود. 

سقوط کمونیسم فرصت و مجالی بود برای ایجاد نهادهای سیاسی بین المللی که بتوانند در سطح جهانی به نحوی کارآمد به انجام وظیفه بپردازند، یعنی نهادهای سیاسی که بر اصول دموکراتیک مبتنی بوده و قادر باشند آنچه را که در شکل فعلی اش گرایشی خودویرانگر به نظر می رسد در جهان صنعتی متوقف سازند.

اگر به هیچ وجه حاضر به مغلوب شدن به دست قدرت های ناشناس نیستیم، اصول آزادی، برابری و اتحاد ـ یعنی همان شالوده های ثبات و پیشرفت مادی در دموکراسی های غربی ـ باید در سطح جهانی آغاز به فعالیت جدی نمایند. اما مهمتر از هر چیز دیگر باید ـ به همان گونه که طی دوره کمونیستی ضرورت داشت ـ ما ایمان خود به مراکز جایگزین اندیشه و اقدام مدنی را از دست ندهیم. نگذاریم که ذهن هایمان به قبول این باور متمایل شوند که هرگونه تلاش برای تغییر نظم « تثبیت شده » و قوانین « عینی » بی معنا است. بیایید در ساختن یک جامعه ی مدنی جهانی کوشا باشیم و بگذارید بر این عقیده پافشاری کنیم که سیاست صرفاً یک فن آوری برای کسب قدرت نیست، بلکه باید ابعاد اخلاقی نیز در آن در نظر گرفته شود.  

در عین حال سیاست مداران در کشورهای دموکراتیک باید به طور جدی در باره ی اصلاحات در نهادهای بین المللی اندیشه کنند، زیرا ما از روی ناچاری نیازمند نهادهایی هستیم که در سطح جهانی قادر به اعمال سیاست باشند. برای مثال ما می توانیم از سازمان ملل آغاز کنیم، نهادی که در شکل فعلی اش یادگاری از وضعیت جهان درست کمی پس از پایان جنگ جهانی دوم است. سازمان ملل نفوذ بعضی از قدرت های منطقه ای جهان را منعکس می سازد و به نحو غیر اصولی و غیر اخلاقی کشورهایی که نمایندگانشان طی انتخاباتی دموکراتیک تعین شده اند با کشورهایی برابر گرفته می شوند که نمایندگان آنها یا سخنگوی خود هستند یا در بهترین حالت سخنگوی یک شورای رهبری کننده.

ما اروپایی ها دارای یک وظیفه ی ویژه هستیم. تمدن صنعتی که اکنون در تمامی جهان گسترده شده از اروپا اصل و منشا گرفته است. تمامی معجزات آن، اما همچنین تمامی تناقضات هراس انگیزش می توانند به عنوان پیامدهای خصیصه ای که اصالتاً اروپایی است تبیین گردند. از این رو اروپای متحد باید در مواجه با چگونکی رویارویی با خطرات و بیم های گوناگون که امروزه ما را محاصره کرده است سرمشقی برای تمامی جهان باشد.

در حقیقت یک چنین وظیفه ای که به طور تنگاتنگ به موفقیت در یکپارچگی اروپا گره خورده است تحقق اصیلی است از مفهوم اروپایی « مسئولیت جهانی ». و این البته راه کاری به مراتب بهتر از آن است که معضلات گوناگون جهان نوینی را که در آن زندگی می کنیم صرفاً به حساب آمریکایی ها بگذاریم.    

 

 

1: What Communism Still Teaches Us, by Vaclav Havel

Project Syndicate November 2004