آمار بکوش و بازهم بکوش - باغ مخفی
X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
زمان ثبت : پنج‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1388 در ساعت 06:46 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : بکوش و بازهم بکوش

(آزمون، آزمون . . .)

امبرتو اکو

گاردین

4 سپتامبر 2004

برگردان علی محمد طباطبایی 

 

 umberto_eco_narrowweb__300x450_0-dc7ea 

 

به عقیده ی امبرتو اکو روش علمی وزنه ی تعادل برازنده ای برای بنیادگرایی است

 

بسیاری از خوانندگان به احتمال بسیار نمی دانند که سیاه چاله ها دقیقاً چه هستند. بی پرده بگویم، بهترین کاری که در این خصوص از من ساخته است به تصور در آوردن آنها به شکل اردک ماهی در فیلم « زیردریایی زرد » است که همه چیز در اطراف خود را می بلعد تا آن که در نهایت نوبت به فرودادن خودش می رسد. اما برای پی بردن و فهمیدن موضوعات جدیدی که منظور نظر من هستند، همه ی آنچه شما در باب سیاه چاله ها باید بدانید این است که آنها یکی از مناقشه برانگیز ترین مسائل در فیزیک نجومی معاصر می باشند.

اخیراً در روزنامه ها خواندم که دانشمند بلند آوازه استفان هاوکینز سخنانی بیان کرده است که جنجالی بودن حد اقل چیزی است که می توان در باره ی آن گفت. در آنجا او چنین اظهار نظر می کند که وی در نظریه ی اش در خصوص سیاه چاله ها (که در دهه ی 70 منتشر شده بود) دچار خطا شده است و در همان جلسه اصلاحات لازم را در برابر مخاطبینی که همگی از دانشمندان نزدیک به او هستند پیشنهاد می کند. 

برای کسانی که شخصاً در تحقیقات علمی در گیراند، هیچ نکته ی دور از انتظاری در این رویداد وجود ندارد، مگر محبوبیت و جایگاه خود استفان هاوکینز. اما من احساس می کنم که این واقعه را باید مورد توجه جوانانی از هر مکتب غیر بنیادگرا یا مکتبی که در آن اعتراف به خطاها جایگاهی ندارد قرار داد تا آنها شاید اصول و مبناهای علوم جدید را مورد تامل و اندیشه قرار دهند.

علم به دفعات توسط رسانه های گروهی مورد انتقاد قرار گرفته است و برای غرور اهریمنی که بشریت را به سوی نابودی احتمالی هدایت می کند مسئول شناخته شده است. لیکن باید متوجه بود که رسانه ها در انتقادهای خود به طور کاملاً آشکاری علم را با فن آوری اشتباهی گرفته اند. این علم نیست که باید مسئول سلاح های اتمی، ایجاد حفره در لایه ی اوزون، گرم تر شدن کره ی زمین و امثالهم شناخته شود: علم چیزی نیست مگر شاخه ای از دانش بشری که هنوز هم قادر است ما را از مخاطراتی بر هذر دارد که با اعتماد به  فن آوری های غیر مسئولانه، حتی با اعتماد به اصول و مبانی خودش ایجاد می کنیم.

مسئله اینجا است که در بسیاری از نقدهای نوشته شده در باره ی ایدئولوژی پیشرفت (یا به اصطلاح روح روشنگری) غالباً روح علم با روح برخی فلسفه های آرمان گرای قرن نوزدهم برابر فرض شده، یعنی فلسفه هایی که مطابق با آنها تاریخ پیوسته در حال حرکت به سوی مرحله ی بهتری است، یا به سوی تحقق پیروزمند خودش می باشد، یعنی تحقق روح یا بعضی نیروهای پیش برنده ی دیگر که برای ابد به سوی مطلوب ترین غایت ها در حال حرکت هستند.

هرچند در اصل بسیاری از انسان ها (دست کم انسان هایی از نسل های بسیار) پیوسته از خواندن فلسفه های آرمان گرا دچار تردید شده اند، فلسفه هایی که از درون آنها این ادعا سربرآورده که هر متفکری که پس از متفکر دیگری می آید شناخت بهتری [از جهان] دارد (یا بهتر به اثبات می رساند) که توسط متفکرین قبل از خودش چه مقدار اندک حقایق جهان بر بشر معلوم و آشکار شده است (درست مانند آن است که گفته شود، ارسطو از افلاطون باهوش تر بوده است). و همین مفهوم از تاریخ است که شاعر ایتالیایی لئوپاردی، هنگامی که وی با حالتی شاعرانه به « سرنوشت های شکوهمند و در حال پیشرفت » کنایه می زند، آن را به چالش می گیرد.

در علنی ترین روایت های معتقد به علوم خفیه از این مکتب فکری، حقیقت توسط تمدن هایی پرورانده شده است که ما دیگر هیچ گونه ارتباطی با آنها نداریم، مثلاً آتلانتیس که بعداً توسط اقیانوس بلعیده شد، یا هیپربوریان ها (انسان های قطبی)، و یا آریایی های صد در صد اصیل که در نواحی معتدل قطبی زندگی می کردند، فرزانه های هند باستانی و سایر افسانه های سرگرم کننده که ـ در حالی که غیر قابل اثبات هستند ـ برای فیلسوفان و نویسندگان درجه سوم آثار بازاری این امکان را فراهم می آورند که به پشت سرهم بیرون دادن روایت های تکراری از یاوه های کهنه و وابسته به سحر و جادو برای سرگرم نگه داشتن مردم در تعطیلات  تابستانی ادامه دهند.

علم جدید کلاً بر این نظر نیست که هرچه جدید است همیشه بهتر و درست تر هم هست. برعکس، علم جدید مبتنی بر اصول « خطاپذیری » است (که برای اول بار فیلسوف آمریکایی چارلز پیرس آن را مطرح ساخت و سپس توسط پوپر و بسیاری از نظریه پردازان دیگر به آن طول و تفصیل داده شد و سپس توسط خود دانشمندان به مورد اجرا گذارده شد) نظریه ای مطابق با آن علم توسط اصلاح مداوم خودش به جلو می رود، فرضیه هایش را توسط آزمون و خطا ابطال می کند، خطاهایش را می پذیرد ـ و این مسئله را مورد توجه قرار می دهد که آزمونی که به نتیجه ی قطعی نمی رسد یک ناکامی محسوب نمی شود بلکه همانقدر ارزشمند است که یک تجربه ی علمی موفقیت آمیز، زیرا این تجربه علمی ناکام ثابت می کند که مسیر معینی از تحقیقات اشتباه بوده و ضروری است که یا مسیر آن تغییر داده شود و یا اصلاً کار از ابتدا آغاز گردد.

و این همان چیزی است که قرن ها پیش در ایتالیا توسط موسسه ی آموزشی که با نام Accademia del Cimento معروف بود پیشنهاد شده بود و شعار آن provando e riprovando  بود. ترجمه ی روان آن « بکوش و باز هم بکوش » است. اما در اینجا یک تفاوت ظریف وجود دارد. در حالی که در زبان ایتالیایی riprovare به طور معمول به معنای « دوباره سعی کردن » است، اما در اینجا معنای دقیق آن « خرده گیری کردن » یا « کنار کذاشتن و دور انداختن » آن چیزی است که دیگر نمی تواند در پرتوی عقل و تجربه مورد حفاظت و پشتیبانی قرار گیرد.

این شیوه ی اندیشیدن همانگونه که قبلاً اشاره کردم با تمامی شکل های بنیادگرایی مخالف است، و البته با تمامی تفسیر های تحت الفظی از کتاب مقدس ـ که در برابر تفسیرهای مجدد و مداوم همچنان گشوده است ـ و با تمامی قطعیت های جزم اندیش. این همان « فلسفه ی » خوب و در همان مفهوم سقراطی از آن است که باید در دانشکده ها آموخته شود.

 

Testing, testing . . . , by Umberto Eco.

The Guardian, Saturday September 4, 2004 .