آمار گل میخک در لوله ی تفنگ - باغ مخفی
X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1388 در ساعت 09:53 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : گل میخک در لوله ی تفنگ

برگردان علی محمد طباطبایی 

 

 lv7fz73qs9j4w5fcoik 

سه دهه پیش در پرتقال ارتش یکی از کهن ترین دیکتاتوری های غرب را سرنگون

کرد. این رویداد پیش درآمد عصری جدیدی بود که برای تمامی

اروپا آزادی را به ارمغان آورد

 

 

علامت شروع برای قیام شعر عاشقانه ی کوتاهی است از پائولو د کاروالهو، در شب 24 آوریل 1974، ساعت ده و پنجاه دقیقه و از طریق یک فرستنده ی رادیویی: « می خواستم بدانم که من کیستم/ اینجا چه می کنم/ چه کسی مرا ترک کرده/ چه کسی را فراموش کرده ام/ تو با لباسی سراسر از گل آمدی/ من برگ هایت را زدودم/ تو خودت را به عشق تسلیم کردی/ اما من به تو هیچ ندادم . . . » این علامتی است برای شروع عملیات نظامی. اما ترانه ی کاروالهو (با عنوان پس از وداع) در تاریخ ثبت نمی شود، بلکه جای آن را شعر پرطرفداری از زکا آلفونسو (با عنوان گراندولا این شهر سوخته) از شهر کوچک زراعتی در صد کیلومتری جنوب لیسبون می گیرد، جایی که خیابان های گل آلودش همچون چهره های کارگران کشاورزی آن شهر به رنگ قهوه ای سوخته در آمده اند. صدای این ترانه نیم ساعت پس از نیمه شب بلند می شود، گویی پیامی به رمز در آمده است که می گوید « قیام شروع شده است ». ترانه ی آلفونسو که نغمه های آن با طنین آهنگ قدم روی مردم همراهی می شد چنین می گوید: « در تو ای شهر من/ ملت است که حکومت می کند/ سرزمین برادری/ و در هر گوشه اش چهره ی مهربان یک دوست . . . ». دو سال پیش از این قیام بود که پلیس مخفی خوفناک تمامی صفحه ی های این ترانه را از فروشگاه ها جمع آوری و توقیف نمود. گویا پیام سیاسی این ترانه بیش از اندازه واضح بود. برابری و برادری هنوز هم پس از گذشت 150 سال از انقلاب فرانسه در پرتقال شعارهای خطرناکی تلقی می شدند، یعنی در سالخورده ترین دیکتاتوری اروپای غربی.

سقوط 25 آوریل 1974 که به « انقلاب گل های میخک » معروف شده است بالاخره به این دیکتاتوری خاتمه داد. اما برای ما امروز این سرنگونی نشانه ای است از مقدمه ی یک موج بزرگ دموکراسی خواهی در اروپا و نوسازی اساسی آن که از سوی جنوب گسترش یافت (سقوط رژیم اوبریست ها در یونان در 1974 و پایان فرانکوئیسم در اسپانیا در 1975) و با شروع دهه ی هشتاد به کشورهای بلوک شرق سابق نیز سرایت نمود: در اکتبر 1980 در دانسیگ سندیکای آزاد سولیوارنوسک به طور رسمی اجازه ی فعالیت یافت، و دورنمای پایان نظم پس از جنگ خود را نمایان ساخت.

دیکتاتوری در پرتقال در 1926 آغاز شده بود، هنگامی که ژنرال ویتور گومز دا کوستا دولت دموکراتیک را سرنگون کرد، دولتی که پس از زوال سلطنت در 1910 روی کار آمده بود. در 1923 نظامی ها آنتونیو سالازار را به عنوان نخست وزیر برگزیدند که تا سال 1968 که سال سقوط وی بود با خشونت استبدادی بر پرتقال حکومت کرد. سقوط او البته یک سرنگونی به معنای واقعی کلمه بود: پوشش پارچه ای صندلی راحتی وی شکاف برداشته و حاکم 79 ساله چنان به زمین افتاد که دچار خونریزی مغزی شد. پس از عمل جراحی یک سکته او را برای سالهای باقی مانده از عمرش، یعنی چیزی در حدود دو سال بعد فلج نمود. جانشین سالازار یعنی مارچلو کائتانو چهره ی لیبرال تری از خود نشان می داد، اما وی در نهایت صرفاً تجسمی بود از تداوم رژیم های قبلی. البته اکنون دیگر اتحادیه های سیاسی اجازه ی فعالیت داشتند، لیکن از فعالیت احزاب هنوز هم خبری نبود. انتخاباتی هم وجود داشت، که البته با دخالت حکومت در کار آنها اختلال ایجاد می شد، و پلیس مخفی خوفناک هنوز منحل نشده دوباره با نامی دیگری ظاهر می گشت.  

کائتانو ناتوانی خود در سیاست خارجی را نیز به خوبی به اثبات رساند. پرتقال قدیمی ترین قدرت استعماری اروپا، با اشغال آنگولا، موزامبیک و گینه ی بیسائو در آفریقا، هنوز هم نواحی عظیمی را در اختیار خود داشت و این ها همه هنگامی بود که سرزمین های تحت اشغال انگلستان و فرانسه از مدت ها قبل استقلال خود را بدست آورده بودند. در نیمه ی اول دهه شصت مقاومت مسلحانه در سرزمین های تحت اشغال شکل گرفت. بدین ترتیب پرتقال درگیر جنگی شد که نیمی از بودجه ی کشور را می بلعید. کشوری که در آن زمان یعنی در 1974 نه میلیون جمعیت داشت، دارای ارتشی با دویست هزار سرباز بود که سه چهارم از این تعداد در آفریقا مستقر بودند. تمامی مردان جوان کشور موظف بودند که یک دوره ی چهار ساله ی خدمت در ارتش را بگذارنند که نیمی از آن می بایست در آفریقا سپری شود. این جنگ در تبدیل به نرخ امروز روزانه یک میلیون یورو هزینه روی دست دولت می گذاشت. پرتقال که زمانی تنها قدرت بزرگ جهان بود به یک نواخانه تبدیل شده بود: در هیچ کجای اروپا نرخ مرگ و میر کودکان و تعداد افراد بی سواد تا این اندازه زیاد نبود و هرگز در هیج یک از کشورهای اروپایی چنین تعداد کثیری از انسان ها کشور خود را به قصد فرار به خارج ترک نمی کردند.

افسرانی که از سالها پیش دور از وطن خدمت خود را می گذراندند، اولین کسانی بودند که حدس می زدند جنگ را خواهند باخت. اما آزردگی خاطر آنها هنگامی بیشتر شد که طی فرمانی حکومتی نیروهای شبه نظامی که فقط دوره ای کوتاه از آمادگی رزمی را گذرانده بودند با افسران حرفه ای که خدمات طولانی را پشت سر داشتند از هر نظر برابر محسوب  شدند. در سپتامبر 1973 در نزدیکی شهر اوورا (Evora) 150 افسر جلسه ای ترتیب دادند. محفل مخفی آنها جنبش نیروهای مسلح موسوم به MFA (1) را بنیان گذارد و قطعنامه ای صادر کرد که کائتانو مجبور گردید فرمان حکومتی را پس بگیرد.

اما آنها برای مدت زیادی به درخواست های شغلی خود پایبند نماندند. در دسامبر همانسال این گروه سندی را منتشر نمود که در آن افسران به روشنی چنین می گفتند: « بدون دموکراسی آینده ای نخواهیم داشت ». در مارس 1974 MFA وضعیت پرتقال را بدین گونه توصیف کرده بود: « مشکل اصلی مردم جنگ در سه کشور آنگولا، موزامبیک و گینه است ».

سه هفته قبل از این واقعه در لیسبون کتابی منتشر گردید با عنوان « پرتقال و آینده » که که همچون صدای انفجار یک بمب طنینش در همه جا پیچید. نویسنده ی آن آنتونیو اسپینولا بود، یعنی قائم مقام رئیس ستاد ارتش. وی، مردی با عینک ته استکانی و ژنرالی محافظه کار، که زمانی به عنوان داوطلب در جنگ داخلی اسپانیا در کنار فرانکو جنگیده بود، در این کتاب ادعا می کرد که پرتقال از نظر قدرت نظامی نمی تواند در این جنگ به پیروزی برسد. بنابراین وی پیشنهاد نوعی فدراسیون را با مستعمره ها مطرح می ساخت و البته استقلال مناطق تحت اشغال را نیز به هیچ وجه نمی پذیرفت. لیکن مسئله ی رد استقلال در کتاب او اهمیت درجه ی دوم داشت. در اینجا مسئله ی جنجال بر انگیز این بود که قائم مقام ستاد ارتش به طور رسمی پذیرفته بود که دیگر به پیروزی در جنگ در آفریقا باور ندارد ـ و این چیزی نبود جز یاس و بدبینی محض. طی گذشت فقط دو هفته از انتشار آن کتاب جنجالی پنجاه هزار نسخه ی آن به فروش رفت. اما تا امروز هنوز هم کسی نمی داند که چرا کائتانو به آن کتاب اجازه ی چاپ داده بود و این که آیا وی اصلاً آن را پیش از چاپ خوانده بود یا نه.

زیر فشار محافل شدیداً محافظه کار که به وحشت افتاده بودند، در 14 مارس کائتانو سیاستمداران و مقامات نظامی سطح بالا را به جلسه ای فراخواند تا همگی برای بار دیگر در باره ی سیاست های استعماری که از پیش اتخاذ کرده بودند یک صدا شده و سوگند وفاداری یاد کنند. اسپینولا و مافوقش رئیس ستاد ارتش فرانسیسکو داکوستا گومز حتی زحمت شرکت در جلسه را نیز به خود ندادند و هر دوی آنها روز بعد از مقام های خود خلع شدند.

در 16 مارس بعضی از واحد ها دست به نافرمانی زدند و دو گروهان پیاده نظام به سوی لیسبون به راه افتادند. لیکن شورش آنها سرکوب گردید و در حدود 200 نظامی دستگیر شدند. اکنون دیگر وقت آن رسیده بود که تا دیر نشده است MFA دست به کار بشود. در 23 آوریل اوتلو ساراویا د کاروالهو (Otelo Saravia de Carvalho) دستورالعمل مخصوص شب 24 آوریل را برای روز بعد صادر کرد. سرگرد مدرسه ی جنگ لیسبون در آغاز دهه شصت به عنوان افسر در آنگولا و از 1970 تا 1973 در کینه خدمت کرده بود، مکانی که او از همانجا اعتراض بر علیه حکم حکومتی برابری افسرهای نظامی را رهبری کرد.  

هنوز صدای ترانه ی « گراندولا شهر سوخته » محو نشده بود که در 25 آوریل 1974 چندین کاروان از دومین هنگ زرهی از شهر سانتارم  در 80 کیلومتری شمال لیسبون به سوی پایتخت پیشروی خود را آغاز کردند. ساعت سه بامداد آنها به مکان معروف پراکادوکومرسیو (Praca do Comercio) در قلب پایتخت رسیدند. ساعتی بعد فرودگاه و تلویزیون دولتی نیز به تصرف نیروهای شورشی در آمده بود. در سراسر کشور در همان ساعات اولیه بامداد افسران MFA واحدهای نظامی را چه با توافق و چه مخالفت فرماندهان آنها به کنترل خود درآوردند.

در ساعت ده صبح یک ستون زرهی به پراکادوکومرسیو اعزام گشت. اما سروان جوانی با نام سالگوریو مایا که فرماندهی واحدهای شورشی از شهر سانتارم را به عهده داشت فرمانده وفادار به رژیم را به تسلیم شدن متقاعد کرد. واحد دیگری به همانجا گسیل شد لیکن بلافاصله به قیام افسران پیوست. سپس فرمانده مایا به همراه یک گروه به سوی پادگان کارمو حرکت کرد، یعنی اقامتگاه اصلی گاردملی جمهوری خواه که کائتانو و کابینه ی در حال زوالش در آنجا سنگر گرفته بودند. بقایای یکان های وفادار به رژیم سعی به جلوگیری از پیشروی آنها کردند، اما بی فایده بود: هزاران نفر از شهروندان لیسبون که در پی درخواست های MFA به خیابان ها و مکان های مهم ریخته بودند راه را بر آنها بستند.

در ساعت یک بعد از ظهر افسران قیام کننده به کائتانو و رئیس جمهور آمریکو توماز که او نیز در پادگان کارمو پناه گرفته بود اتمام حجتی دادند مبنی بر این که آنها باید خود را تا ساعت 5 بعد از ظهر تسلیم کنند در غیر این صورت به  محل استقرار آنها حمله خواهد شد. کائتانو آمادگی خود را برای مذاکره با اسپینولا که شخصاً عضوی از MFA  نبود و تازه شب قبل از قیام از نقشه های آنها مطلع گشته بود اعلام نمود. اسپینولا از طرف افسران شورشی به عنوان نماینده پذیرفته شده و با نخست وزیر وارد مذاکره گردید. کائتانو اعلام نمود که چنانچه اسپینولا مسئولیت دولت جدید را به عهده بگیرد وی حاضر به استعفا خواهد بود. در حدود ساعت 6 بعد از ظهر پرچم سفید بر روی پادگان نصب گردید . 40 دقیقه بعد سخنگوی MFA از طریق رادیو اعلام نمود که نیروهای وفادار به حکومت تسلیم شده اند. ساعت 7 و سی دقیقه همان شب کائتانو به همراه وزرای کشور و خارجه پادگان را ترک نمودند و به مرکز فرماندهی افسران شورشی انتقال داده شدند.

 

« علیه ناتو، فورد و اشمیت » ـ تظاهرات چپگراهای آلمانی همراه با مردم پرتقال 

در این میان لیسبون به هم ریخته بود و همه در حال تبریک گفتن به یکدیگر بودند. در واقع قیام به یک جشن ملی تبدیل شده بود. یک پیشخدمت زن که از محل کار خود به منزلش بازمی گشت در لوله ی تفنگ یک سرباز گل میخکی قرار داد. یک عکاس این صحنه را در تصویری ثبت نمود و آن را برای همیشه به عنوان نماد سرنگونی بدون خون ریزی تبدیل نمود.

با این وجود هنگامی که جمعیت انبوهی به سوی روئاکاردوسا به حرکت در آمده بودند، یعنی مکانی که مرکز پلیس مخفی منفور رژیم بود، با گلوله پذیرایی شدند. چهار نفر به قتل رسیدند. ظاهراً این ها تنها قربانیان این روز بیادماندنی بودند: روز بعد آخرین مدافعان باقی مانده ی رژیم نظامی خود را تسلیم کردند.

بلافاصله پس از آن ژنرال اسپینولا خود را به عنوان فرمانده یک هیئت هفت نفره « حکومت نجات ملی » معرفی کرد. پلیس مخفی و لژیون پرتقال منحل گردید و صدها زندانی سیاسی آزاد شدند. کائتانو و توماز به جزیره ی پرتقالی مادریا در اقیانوس اطلس تبعید شده و چهار هفته بعد به عنوان پناهنده وارد برزیل گشتند، جایی که کائتانو در 1980 در گذشت. در اواخر آوریل بود که رهبران احزاب چپ توانستند به میهن خود بازگردند: ماریو سوارز رهبر حزب سوسیالیست که در 1973 در بن تشکیل شده بود و آوارو چونال رهبر حزب کمونیست پرتقال که 11 سال را در زندان سپری کرده و سپس موفق به فرار شده بود. در اول مارس در لیسبون 500 هزار نفر آزادی و آغاز یک عصر جدید را جشن گرفتند.

آیا در 25 آوریل واقعاً یک انقلاب به وقوع پیوسته بود؟ به نظر می رسد که آنچه روی داده را می توان بیشتر به یک کودتا شبیه دانست، البته کودتایی کاملاً مردم پسند، و کودتایی که به یک دیکتاتوری خاتمه داد و باعث ایجاد چشم اندازی دمکراتیک گردید. البته افسران شورشی کمترین تصور روشن و واحدی از جنبه های سیاسی و اقتصادی یک پرتقال جدید نداشتند. آنچه آنها را به گرد یکدیگر جمع نموده و متحد ساخته بود خاتمه دادن به جنگ در مستعمره های آفریقایی بود. و از قضا در همین مورد بود که از روز پس از انقلاب گل های میخک نقطه نظر های کاملاً مخالف میان اسپینولا و MFA به روشنی خود را آشکار ساخت. در حالی که ژنرال محافظه کار در اولین نطق رسمی خود به عنوان رهبر حکومت نظامیان از « باقی ماندن ملت در تمامی قاره ها » صحبت نمود، اما افسرانی که قیام کرده بودند در برنامه ی که ارائه دادندد چنین می گفتند: « باید مبناهایی برای سیاست های خارجی ما انتخاب گردد که  ما را به صلح رهنمون گرداند ». اسپینولا یک فدراسیون را مد نظر داشت، اما افسران شورشی برای استقلال      مستعمره ها مصمم بودند.

در این منازعه بالاخرهMFA  بر طرف دیگر غلبه یافت. لیکن اسپینولا که در این میان توسط حکومت نظامی ها به عنوان رئیس جمهور موقت انتخاب شده بود از عقیده ی خود دست بردار نبود: در سپتامبر 1974 در روز اعطای سند استقلال به گینه ی بیسائو وی به جریان محافظه کار « اکثریت خاموش » پیوست تا او را با توجه به «  هرج و مرج در حال افزایش » مورد حمایت خود قرار دهند. علامت کاملاً روشن بود. نیروهای رژیم گذشته نسیم هوای تازه ی صبح گاهی را احساس کرده بودند. جریانی با عنوان « نیروی مسلح برای آزادی پرتقال » دوباره به حرکت درآمد. هنگامی که دو هفته بعد « اکثریت خاموش » واقعاً برای حمایت از اسپینولا تصمیم به برگزاری تظاهرات داشت، فعالین چپ گرا خیابان های لیسبون را سنگربندی کردند و از طرف MFA نیز مورد حمایت قرار گرفتند. ژنرال عینک ته استکانی بدون آن که نتیجه ای داشته باشد از شورای حکومتی درخواست اعلام برقراری حالت فوق العاده نمود. دور روز بعد اسپینولا استعفا داد و ژنرال کوستا گومز جای او را گرفت.

بحران ماه سپتامبر تاثیر خود را بر افسران MFA گذاشت. هنگامی که اسپینولا در مارس 1975 برای کودتایی دیگر تلاش بی حاصلی انجام داد و نیروهای آنها به یک واحد نظامی چپ گرا حمله کردند MFA نیز دچار افراط گرایی شد. یک روز پس از کودتای نافرجام و پس از آن که اسپینولا در اسپانیای فرانکو مخفی گردید، شورای انقلابی نیرومندی از اعضای MFA تشکیل شد. این شورا اعضای حکومت نظامی ها و شورای موقت حکومتی را تغییر داد و در تعیین مقامات جدید برای وزارت خانه های کشور و خارجه نقش موثری ایفا نمود. همچنین توانست که در قانونگذاری دارای حق وتو در برابر مجلس گردد. سپس نوبت به بانک ها و صنایع کلیدی رسید که همگی ملی اعلام شدند و برنامه ای برای اصلاحات ساختاری کشاورزی اعلام گردید. شورای انقلاب در یک اقدام آمرانه و تحکم آمیز دستوراتی صادر کرد مبنی بر این که در قانون اساسی جدید باید به عنوان بالاترین مرجع به رسمیت شناخته شود. هم زمان اکثریت احزاب سندی را امضا کردند ـ یا به صورت داوطلبانه و یا از روی اجبار شرایط حاکم ـ که در آن خود را نسبت به برقراری نظام سوسیالیستی و ملی کردن صنایع و موسسات بزرگ موظف می دانستند. در 25 آوریل 1975 یعنی یک سال پس از انقلاب گل های میخک اعضای مجلس موسسان قانون اساسی انتخاب شدند.

افراط گرایی جامعه و مردم را نیز بی نصیب نگذارد. کارگران کشاورزی مزارع را به اشغال خود در می آوردند. کارگران مدیرانی را که از آنها ناراضی بودند زندانی می کردند. از بسیاری از شرکت ها و موسسات سلب مالکیت شد. دانشجویان استادان ضد انقلابی را به دانشگاه ها راه نمی دادند. در باشگاه های گلف اکنون بر روی همگان باز بود و پلاژهای خصوصی برچیده شدند. در همه جای پرتقال پرچم سرخ به احتزاز در آمد. در کاخ کرملین نیز گوش ها تیز شده بود. شرکت هواپیمایی روسی ایروپلوت با امید بسیار یک خط هوایی جدید مسکو ـ لیسبون ـ هاوانا به راه انداخته بود. در تظاهراتی که در خیابان های پایتخت برگزار می شدند شعارهایی به زبان آلمانی نیز دیده می شد: « پرتقال نباید تبدیل به شیلی اروپا بشود » یا « علیه ناتو، فورد و اشمیت ـ نبرد انقلابی ». لیسبون اکنون قبله ی انقلابیون سراسر جهان شده بود. در 12 نوامبر 1975 کارگران ساختمانی 37 ساعت تمام محل تشکیل مجلسس موسسان را به اشغال خود درآوردند. دولت به عنوان اعتراض به این عمل دست به اعتصاب زد و کارهای معمول حکومتی خود را به حالت تعلیق درآورد. دو هفته بعد چتربازهای وابسته به نیروهای انقلابی تمامی فرودگاه های کشور را به اشغال خود درآوردند و یک ژنرال را دستگیر نمودند و خواستار برکناری فرمادنهان نظامی خود شدند.

 

انقلاب پدر خود را کنار می گذارد

نظم و انضباط در ارتش به سرعت در حال زوال بود. پرتقال در لبه ی یک تحول عظیم انقلابی یا بهتر است گفته شود در حاشیه ی یک جنگ داخلی قرار گرفته بود. در این حال رئیس جمهور کوستا گومز فرمانی برای حکومت نظامی صادر کرد. نیروهای وفادار به دولت سرانجام موفق شدند شورش را سرکوب نموده و سربازان متمرد را دستگیر کنند. اتلو ساراویا د کاروالهو یعنی طراح اصلی انقلاب گل های میخک که هم زمان رهبر جناح چپ  MFA و فرمانده نیروهای نظامی مستقر در لیسبون بود توسط شورای انقلاب از تمامی مسئولیت های خود خلع شد. بدین ترتیب یک کودتای جدید که این بار از سوی جناح چپ اعمال می شد حنثی گردید.

سپس یک پروسه ی دشوار و کند عادی سازی اوضاع و احوال به جریان افتاد. در آوریل 1967 یک قانون اساسی به تصویب رسید که مطابق با آن دولت موظف به گذار به سوسیالیسم و اجتماعی کردن ابزار تولید بود. با این حال گذشت زمان روشن ساخت که اینها لفاظی های بیش نبودند. در انتخابات دومین سالگرد انقلاب گل های میخک حزب سوسیال دموکرات به رهبری ماریو سوارز به قدرت رسید. دو ماه پس از آن ژنرال رامالهو اینس که کودتای جناح چپ را در هم شکسته بود از طرف مردم به عنوان رئیس جمهور انتخاب گردید. بدین ترتیب پرتقال به یک دموکراسی پارلمانی کاملاً عادی تغییر مسیر داد.

 زکا آلفونسو که ترانه ی گراندولا شهر سوخته ی او در آن شب از ماه آوریل 1974 به شعار و اسم رمز آزادی تبدیل شده بود نمی توانست ناخرسندی و یاس خود را همچون بسیاری از انقلابی های دیگر از مسیری که پرتقال در حال طی کردن بود مخفی نگه دارد. وی در یکی از آخرین اشعارش که قبل از مرگ خود سروده بود چنین می خواند: « چگونه دیکر می توان زندگی کرد / وقتی که آزادی به فروش رسیده است / در آزادی فروخته شده / فقط مرگ است که باقی می ماند.

  

 

1: MFA مخفف Movimento das Forças Armadas است یا جنبش وابسته به نیروهای مسلح. 

 

منبع مقاله: روزنامه ی اینترنتی دی تسایت شماره ی 17 سال 2004