آمار از زخم های صادق هدایت تا هدایت صادقانه ی زخم هایمان (5) - باغ مخفی
X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 5 خرداد‌ماه سال 1388 در ساعت 09:27 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : از زخم های صادق هدایت تا هدایت صادقانه ی زخم هایمان (5)

نگاهی انتقادی به عقده ی ادیپ

( پنجمین و آخرین بخش )

علی محمد طباطبایی

 (تاریخ انتشار اول: سال 81)

 

 

این آخرین بخش از گفتار من در باره ی فروید و بوف کور است. خوانندگان محترم به خاطر دارند که ابتدای بحث از کجا آغاز شده بود. نقد من در باره ی محتوای بسیار غم انگیز و مایوس کننده ی بوف کور عکس العمل هایی را بوجود آورد. دوستان بیشتر با حربه ی فروید و روان کاوی او به مبارزه آمده بودند لذا من نیز به سهم خود ناچاراً از همین رویکرد وارد معرکه شدم و چنین تشخیص دادم که چاره ی کار نقد متقابل فروید و عقده ی ادیپ است.

در باره ی عقده ی ادیپ مفصل صحبت شد. در بخش پیشین نیز بعضی نقطه نظرات انتقادی در باره ی نظریه های فروید مطرح گشت و اینک به آخرین بخش رسیده ایم. ناگفته نماند که دامنه ی بحث بسیار وسیع تر ازاین ها باید باشد لیکن در چارچوب مقالات کوتاه (که در اینجا مورد نظر بوده است) باید به همین قدر اکتفا کنیم.

موضوع بخش پنجم را با نقد بزرگترین فیلسوف علم از نظریات شبه علمی (فروید و همکارانش) آغاز می کنم. در کشور ما سیر ریموند کارل پوپر شخصیتی ناشناخته نیست. هرچند حدس می زنم که وی نزد طرفداران فلاسفه ی قاره ای و پست مدرن شأن و مرتبه ی چندانی نداشته باشد. البته چنین چیزی دور از انتظار هم نیست. یکی از مسائلی که از دوره ی جوانی ذهن پوپر را به خود مشغول داشته بود تمیز دادن علم واقعی از علم دروغین بود. تا پیش از او برای چنین مواردی مهمترین ملاک اثبات گرایی بود. اما این چیزی بود که به نظر پوپر کارساز نمی آمد. او پی برده بود که اگر قرار باشد برای اثبات درستی یک نظریه به دنبال اثبات پذیری باشیم تقریباً می توان برای همه گونه نظریه چنین تاییداتی یافت. در آن زمان (دهه ی دوم قرن بیستم) وی که کمابیش تحت تاثیر فروید و آدلر نیز قرار داشت و شخصاً با آدلر همکاری می کرد اما روز به روز بیشتر به نظرش می رسید که پایه و اساس چنین نظریه هایی با مثلاً نظریه های فیزیکی آینشتاین بسیار متفاوت است. اما چگونه و در چه زمینه هایی؟ برای مثال طبق نظریه ی نسبیت آینشتاین اجرام بسیار سنگین می بایست بر نور نیز همچون بر ماده نیروی جاذبه اعمال کنند. چنین چیزی را آینشتاین شخصاً تجربه نکرده بود (واصولاً در آزمایشگاه امکان تجربه اش فراهم نبود) بلکه نتیجه ی منطقی نظریه هایش بود. در کسوف سال 1919 شرایطی فراهم گشت که بالاخره این نظریه ی عجیب به اثبات رسید. پوپر پی برد که اگر این کسوف خلاف نظریه ی آینشتاین را نشان می داد نظریه ی او ابطال شده بود بنابراین به این فکر افتاد که شاید ملاک درست تر برای علمی بودن یک نظریه ابطال پذیری باشد و نه اثبات کردن آن. آیا در مورد نظریه های فروید، آدلر یا مارکس نیز امکان ابطال وجود داشت. جواب پوپر منفی بود. آنها از هرگونه آزمایش موفق بیرون می آمدند و یا به عبارت دیگر هرگز حالتی وجود نداشت که پس از رخ دادنش نتوان آنرا از طریق یکی از این سه نظریه تببین یا توجیه نمود. بنابراین هرچه هم که ممکن بود پیش آید برای آنها فرقی نمی کرد.    (نا گفته نماند که دقیقاً همین مورد در باره ی مفسران پرمدعای ورزشی (یا حتی سیاسی) نیز صدق می کند. پس از انجام یک مسابقه ی ورزشی بسیار مهم و غالباً پس از دریافت نتیجه ی غیر قابل پیش بینی و عجیب چنین مفسرانی خواهند گفت که ما از قبل اخطار داده بودیم که اگر فلان کارها انجام نشود یا بهمان تغییرات داده نشود نتیجه ی بازی به نفع ما نخواهد بود. و اگر شما به آن گزارش مورد نظر مراجعه کنید خواهید دید که تا حدودی حق با آنهاست، با این توضیح اضافی که البته نوشتار آنها به طریقی است که اگر نتیجه ی بازی به مساوی یا حتی به پیروزی نیز ختم می شد به اندازه ی کافی سرنخ هایی برای تایید نظریات مفسر مورد نظر در آن گزارش می شد یافت). در این زمینه پوپر در کتاب معروفش به نام حدس ها و ابطال ها چنین می گوید: « بیشتر ناراحتی من از آن بود که آن سه نظریه ی دیگر، در عین اینکه به صورت علمی طرح شده بودند، در واقع بیشتر از آنکه به علم شباهت داشته باشند به اسطوره های ابتدایی شباهت داشتند. بیش از آنکه به علم نجوم (آسترونومی) شبیه باشند به احکام نجوم (آسترولوژی) شبیه بودند » (صفحه ی 42 ترجمه شادروان احمد آرام). وی چنین ادامه می دهد: « متوجه آن شدم که آن دسته از دوستان من که ستایندگان مارکس، فروید وآدلر بودند در تحت تاثیر عده ای از نکات مشترک میان این سه نظریه و مخصوصاً قدرت توضیح دهندگی آنها قرار داشتند. چنان می نمود که این نظریه ها می توانند عملاً هرحادثه ای را که در قلمرو وابسته به آنها اتفاق می افتاد توضیح دهند. مطالعه و تحقیق در هریک از آنها تاثیر یک مکاشفه یا الهام داشت که چشمان شخص را برای دیدن یک حقیقت تازه و مستور از کسانی که با آنها آشنایی ندارند باز می کند. پس از آنکه چشمان شما بدین ترتیب باز شد، در همه جا مثالهایی برای تایید آن خواهید یافت: جهان آکنده از دلایلی برای اثبات آن نظریه است. هرچه اتفاق می افتاد آنرا تایید می کرد. بنابراین حقانیت و راستی آن را آشکار می نمود و کسانی که باور نمی کردند آشکارا مردمانی بودند که نمی خواستند حقیقت آشکار را مشاهده کنند. کسانی که از دیدن آن خودداری می کردند، یا بدان جهت بود که نظریه را برخلاف مصالح طبقاتی خود تشخیص می دادند، یا به جهت محرومیت های ایشان بود که تحلیل ناشده باقی مانده و به صدای بلند خواستار درمان بودند . . . یک نفر مارکسیست ممکن نبود روزنامه ای را باز کند و در هر صفحه ی آن تاییدی از نظر خود در تفسیر تاریخ نبیند، نه تنها در اخبار بلکه در شکل عرضه ی آنها و البته مخصوصاً در آنچه روزنامه اصلاً نمی گفت» . سپس وی به یکی از آخرین دیدارهایش با آدلر اشاره ای می کند: « و اما در خصوص آدلر . . . یک بار در 1919 حالتی را به او گزارش کردم که به نظر من آدلری نمی نمود، ولی او هیچ دشواری در آن نیافت که این حالت را از طریق نظریه ی احساسات خودکمبینی خویش توجیه کند، در صورتی که اصلاً کودک مورد نظر را ندیده بود. من که اندکی یکه خورده بودم از او پرسیدم که چگونه می تواند این اندازه مطمئن باشد. و او در پاسخ گفت: به سبب تجربه ی هزارجانبه ی خودم. من که این سخن وی را شنیدم نتوانستم از گفتن این جمله خودداری کنم: گمان می کنم که با این حالت تازه آزمایش شما هزار و یکجانبه شده است ». سپس پوپر همانجا مثالی را می آورد که از آن زمان تا به امروز بسیار متداول شده است. وی شخصی را مثال می زند که می خواهد کودکی را در دریا غرق کند، و شخص دیگری که حاضر است برای نجات چنین کودکی جان خود را هم فدا کند. حال این مسئله را مطرح می کند که این دو حالت کاملاً متضاد چه با روان کاوی فروید و چه از طریق نظریات آدلر به راحتی قابل تفسیر است. مثلاً نفر اول طبق نظر فروید از یک سرخوردگی و سرکوب روحی ورانی (عقده ی ادیپ) رنج می برد در صورتی که نفر دوم به اوج تعالی صعود کرده است. از نطر آدلر نفر اول از احساس حقارت در عذاب است و می خواهد ثابت کند که جرئت ارتکاب یک جنایت را دارد، و نفر دوم نیز می خواهد ثابت کند که جرات نجات دادن کودک در حال غرق شدن را دارد. به عبارت دیگر هیچ رفتار بشری وجود ندارد که یکی از این دو نظریه نتواند آنرا تفسیر و تعبیر کند. پوپر می گوید که همین امر باعث تایید چنین مذاهب شبه علمی توسط طرفداران آنهاست، یعنی اینکه می توانند همه گونه حالت را توصیف کنند. اما از قضا چنین هنری نقطه ی قوت آنها نیست بلکه نقطه ی ضعف آنهاست و نشان از آن دارد که آنها نظریه های علمی نیستند. یک نظریه ی علمی هرگز قادر نیست که دو حالت متناقض را هم زمان تفسیر کند و با این وجود ابطال نشود. پوپر معتقد است که اگر قرار است روان کاوی مبنای علمی پیدا کند باید در چارچوب یک نظریه ی معین از قبل روشن شود که کدام اوضاع قابل مشاهده اگر عملاً مشاهده شود به معنای ابطال نظریه است. پوپر روان کاوی را به طور کامل رد نمی کند بلکه معتقد است که با رعایت قواعد علمی شاید بتواند در آینده تبدیل به یک علم واقعی شود.

اما مطلب دیگری که در همانجا توسط پوپر مطرح می شود و فروید نیز به شخصه بر آن صحه گذارده بود تحت تاثیر قرار گرفتن بیمار توسط روان کاو و بالعکس است. هیچ چیز در تحقیقات بدتر از این نیست که آنچه مورد تحقیق قرار می گیرد توسط شخص محقق دانسته یا نادانسته به سوی خاصی هدایت شود و از چهره ی واقعی خود فاصله گیرد. در اینجا معروفترین حالت همان اولین شاهکار روان کاوی است، منظورم ماجرای خانم آنا او (  Anna O.) است. نام اصلی وی دوشیزه برتا پاپن هایم بود. برای اولین بار این ماجرا در کتابی به نام « مطالعاتی در باره ی هیستری » که کار مشترکی بود توسط دکتر ژوزف برویر و فروید در سال 1895 گزارش گردید. گفته می شد که این اولین پیروزی روش روان کاوی از طریق بررسی گذشته ی بیمار و مجال دادن به وی برای به خاطر آوردن و صحبت کردن در باره ی ماجراهای هولناکی است که به ضمیر ناخودآگاه وی رسوخ کرده و به طور مدام باعث اذیت و آزار وی می شدند و اینگونه ادعا می گردید که بیمار پس از به خاطر آوردن ماجراهای تلخی که بر او گذشته معالجه خواهد شد. اما ظاهراً برای اولین بار در کتاب معروفی از ارنست جونز در باره ی بیوگرافی فروید بود که ادعا گردید آنچه در باره ی شفای برتا پاپن هایم گفته شده صحت ندارد. خانم پاپن هایم چون به دکتر برویر علاقه مند شده بود برای آنکه دل او را به دست آورد هرروز وانمود می کرد که دچار نوعی بیماری جدیدی شده است. یک روز صحبت کردن را فراموش می کرد تا به کمک روش روان کاوی فروید و برویر از این حالت نجات یابد اما طولی نمی کشید که نیمی از بدنش فلج می شد یا بار دیگر هرگاه که می خواست آب بنوشد احساسی به او دست می داد که از خوردن آب منصرف می شد آنهم در حالیکه شدیداً تشنه بود. بعداً گفته شد که از طریق هیپنوتیزم روشن گردید که وی در کودکی یک بار در هنگام نوشیدن آب متوجه شده بود که سگی از آن ظرف آب خورده است و پس از آن این حالت اشمئزاز به ضمیر ناخودآگاه او نفوذ کرده و او را زجر می داده. و یا مثلاً ادعا می شد که یکبار که دوشیزه پاپن هایم از پدر پیرش که در حال احتضار بود و مرتب سرفه می کرد نگهداری مینمود برای لحظه ای حواسش به نوای موسیقی دلنشینی جلب شد که از بیرون می آمد و هوس کرد که پدرش نبود و او می توانست در آن جمع شرکت کند. اما چون بلافاصله به او حالت ندامت و پشیمانی شدیدی به خاطر چنین فکری دست داده بود پس از آن هر بار که صدای موسیقی به گوشش می خورد سرفه می کرد. در کتاب دیگری به نام « یادی از آنا او، یک گمراهی صد ساله » اثر بورش یاکوبسون از طریق بررسی گزارشات کتبی آقای برویر و گزارشات دیگری از آسایشگاهی که بعداً خانم پاپن هایم در آن بستری گردید نویسنده ثابت می کند که هرگز چنین پیروزی در مورد خانم Anna O. وجود نداشته و فروید و برویر اصل ماجرا را به درستی تعریف نکرده اند. وانگهی از طرف دیگر آنها نتوانستند درک کنند که بخش قابل توجه حالت های بیمارگون خانم پاپن هایم ساختگی است و برای خودنمایی و جلب توجه دکتر برویر است. پوپر در همان کتاب قبلی و در زیر نویس صفحه ی 47 می نویسد: « مسئله ی رویاهای تایید کننده که به توسط روان کاو پیشنهاد شده، به وسیله ی فروید در آثارش مورد بحث قرار گرفته است. مثلاً در مجموعه آثار، جلد سوم در صفحه ی 314 می نویسد: اگر کسی اظهار کند که اغلب خوابهایی که می توان در یک تحلیل وکاوش مورداستفاده قرار داد . . . از تلقین شخص روانکاو سرچشمه می گیرد، آن وقت از لحاظ نظریه ی تحلیلی هیچ اعتراض نمی توان کرد. و سپس فروید با کمال تعجب بر این گفته اضافه می کند که « با وجود این چیزی وجود ندارد که بتواند از قدر و منزلت قابل اعتماد بودن نتایج ما بکاهد ». به عبارت دیگر بخش قابل توجه روان کاوی نوعی بازی دوجانبه خواهد بود، بازی که معلوم نیست چه سرانجامی داشته باشد. ممکن است بسیاری اعتراض کنند که بررسی روان و ضمیر ناخودآگاه انسان را نمی توان از طرق معمول علمی انجام داد. اما بالاخره از هر طریقی هم که انجام شود چارچوب کار باید با ملاک های علمی سازگار باشد نه چیزی مربوط به تصمیم شخصی یا خواست روان کاو. به عبارت دیگر مورد باید تکرارپذیری خودش را حفظ کند. اصولاً اشکال کار فروید این بود که برای بررسی آنچه در حوزه ی فرهنگ و امیال انسانی قرار می گرفت از روش طبیعتگرا استفاده می کرد نه روش تفهمی. فروید در جستجوی روابط علت و معلولی برای شناخت بیماری های روانی بود اما بعداً همین روش علت ومعلولی را برای فهم تمامی حرکات و افعال انسان نیز به کار برد. او نمی خواست که دلیل شخص را برای انجام عمل خاصی بداند بلکه در جستجوی علت هایی بود که شخص را به آن کار وادار کرده بود. یعنی نه فهم عملی که از یک انسان سر زده است بلکه نگاهی طبیعتگرایانه برای یافتن علت ها، درست به مانند نگاه یک زیست شناس به تک سلولی هایی در زیر میکروسکب. گفته می شود که وی به قدری در این نگاه جبرگرایانه اش غلو کرده بود که دیگر در نظریه های او هیچ جایی برای اراده آزاد انسان باقی نماند. از طرف دیگر عقیده ی منتقدین وی بر این است که کشف روان ناخودآگاه نتیجه ی طبیعی نگاه جبرگرایانه ی فروید بوده است. زیرا چه چیزی ممکن بود در ضمیر خودآگاه باعث رفتار غیر معقول یا حالت های بیمار گون شود؟ از این رو وی وجود یک ضمیر ناخودآگاه را لازم و ضروری می دید که قرار بود منبع ناراحتی های روحی و ورانی باشد اما معلوم نبود که چگونه باید در این ضمیر ناخودآگاه به دنبال علت های اصلی بیماری ها و افعال آدمی گشت. از طرف دیگر دیدگاه جبرگرایانه در نظریه های او را باید با توجه به دوره ای که فروید در آن زندگی میکرد (یعنی قرن نوزدهم) و اعتقاد عموم به نگاه ماشینی به جهان و انسان امری عادی دانست اما برای قرن نوزدهم نه قرن بیست و یکم. مطلب دیگری که باید به صورت اجمالی به آن اشاره شود این حقیقت است که فروید شدیداً تحت تاثیر سایر علوم زمانه ی خود بود و از آنها برای روان کاوی خود بسیار وام میگرفت. اما متاسفانه در روشی دلبخواهانه. از جمله مهمترین یافته های نیمه ی دوم قرن 19 اصل بقای انرژی توسط هلم هولتس بود. پروفسور بروکه استاد فروید در دانشگاه وین در سال 1874 در یکی از کتابهای خود این اصل فیزیکی را بدون شواهد کافی به ذهن و ضمیر تمامی موجودات زنده تسری داد. او ادعا کرد که تمامی موجودات زنده سیستم های انرژیایی هستند و در اینجا نیز همچون در ماده ی بدون حیات قانون بقای انرژی صدق می کند. فروید که شخصاً تحت تاثیر استادش بروکه بود این اندیشه را گرفت و از آن اصطلاح « انرژی روانی » را ساخت. از نظر فروید وظیفه علم روان کاوی بررسی و شناخت تغییرات، جابجایی ها و تبدیلات این انژی روانی است، فعل و انفعالاتی که تعیین کننده ی شخصیت و روان موجود انسانی می باشد. در همین رابطه استیوارت هیوز درکتابی که در بخش گذشته به آن اشاره شد ودر صفحه ی 118 می نویسد: « فروید تا آخر عمر واژگان مکانیستی بکار می برد. این کار را از معلمش ارنست فرون بروکه آموخته بود که در نتیجه ی کوششهای وی زبان فیزیک به زبان فیزیولوژی پیوند خورده بود. استعاره های فروید گاهی از هیدرولیک ولی بیشتر اوقات از برق گرفته شده است. بدین ترتیب به واژه هایی برمیخوریم مانند « جریان » و « سد » و « بار » و « تخلیه » و « برانگیختگی » . فروید و مفسران او همگی تاکید کرده اند که اینها مجاز است و نباید به معنای حقیقی گرفته شود و چیزها حقیقتاً چنین نیستند و بر این وجه روی نمی دهند. اما این دفاع کاملاً قانع کننده نیست. اگر روان حقیقتاً بدین شیوه کار نمی کند، کارکرد آنرا چگونه باید توصیف کرد؟ آیا بدیلی برای این استعاره ها بوده که با مقصود سازگارتر می شده است؟ فروید هرگز بدیلی ذکر نکرده است. نمی توان انکار کرد که هر متفکر از بعضی جهات بر پایه ی مجاز هایی که به کار می برد مورد داوری قرار می گیرد و اندیشه ی فروید هرگز از مرز واژگان نسبتاً ساده ی فیزیک قرن نوزدهم تجاوز نکرده است » . 

اما آخرین موردی که مایلم در اینجا به آن اشاره کنم ابهام روابط علی ـ معلولی در نظریه های فروید است. گفته می شود که یکی از علت هایی که باعث شد نظریه های فروید نزد روشنفکران با اقبال عمومی روبرو گردد توضیح و تبیین کارکرد ذهن انسان بر اساس روابط ساده ی علت و معلولی بوده است. تا پیش از او هرگز کسی با چنین رویکردی به ضمیر و انگیزه های اعمال آدمی توجه نکرده بود. اما این روابط علت و معلولی که فروید به ما نشان می دهد دچار ابهاماتی هستند. هنگامی که به کتری بر روی اجاق اشاره می کنیم و می گوییم آتش علت جوش آمدن آب است، در یک زمان هم آتش وجود دارد و قابل مشاهده است و هم آبی که در حال جوشیدن است. اما مثلاً وقتی فروید حالت اشمئزاز دوشیزه پاپن هایم از لیس زدن سگی به ظرف آب را در زمانی سپری شده علت عدم توانایی وی در نوشیدن آب می داند معلول وجود دارد (یعنی همان حالت بی زاری از نوشیدن آب) و می توان آنرا مشاهده کرد، لیکن آیا هم زمان علت هم وجود دارد و هرکس می تواند در این باره قانع شود؟ به عبارت دیگر آتش علت جوش آمدن آب است اما جوش آمدن آب تنها نشانه ی وجود آتش که نیست. چه آن آب جوش بیاید و چه نیاید می دانیم که آن آتش در اجاق وجود دارد. اما در مثال دوشیزه پاپن هایم چون به وی حالت بیزاری از نوشیدن آب دست داده بود و چون پس از جلسات روزانه ی روان کاوی توسط فروید و برویر چنین داستانی توسط او تعریف شده گفته می شود که آن یکی علت وجود این یکی است. اما بر چه اساسی؟ حتی اگر منطق فروید در سرکوب یک عمل و نفوذ آن به ضمیر ناخودآگاه را بپذیریم چه بسا هنوز هم هزارها خاطرات تعریف ناشده ی دیگری وجود داشته باشند که بتوان آنها را نیز مسبب حالت بیمار گون خانم پاپن هایم دانست. اما اگر منطق فروید را نپذیریم چه؟ اینگونه روابط علت و معلولی در رابطه با حادثه ای که در زمانهای گذشته به وقوع پیوسته و سپری شده است از حد نظریه فراتر نمی رود. مانند نظریه ای که معتقد است علت نابودی دایناسور ها برخورد یک شهاب سنگ بسیار بزرگ به زمین بوده است. این یک نظریه ای است که شاید بتوان برای آن دلایل قانع کننده ای یافت و شاید بتواند توضیحات قانع کننده تری از نظریه های رقیب بدهد. اما بحث اصلی همین است که ابتدا باید برای آن دلایل قانع کننده یافت، به طرح کردن خشک و خالی نظریه که نمی توان بسنده کرد. اما در روش روان کاوی فروید هرگز شواهد و قرائن کافی برای در رابطه قرار دادن یک علت با معلول احتمالی جستجو نمی شود.

کوتاه سخن. این حقیر طی پنج مطلبی که در ایران امروز در معرض قضاوت عموم قرار دادم سعی نمودم تا به سهم خود با نظریه ی عقده ی ادیپ و روش تفکر فرویدی که در ذهن روشنفکران و بخصوص داستان نویسان ما رسوخ بسیار کرده است به مبارزه ای قلمی برخیزم. به قول کارل پوپر بهتر آنکه قلم ها به جنگ برخیزند تا انسانهای واقعی، زیرا از این طریق نه تنها جانی فدای نظریه های اشتباه نمی شود که به توسط نقد به حقیقت نزدیک تر نیز می شویم. این حقیر از مد های روشنفکری و از فکر کردن در چارچوب الگوهای مد روز بیزار است و در جای آن سعی میکند به هنگام دریافتن تعداد دقیق دندان های اسب به جای مراجعه به کتابهای ارسطو اندرز آن اسطبل دار جوان را به کار گیرد که می گفت: دهان اسب را باز کنید و دندانهایش را بشمرید. والسلام.