آمار سید قطب پدر خوانده ی القاعده؟ (2) - باغ مخفی
X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : سه‌شنبه 5 خرداد‌ماه سال 1388 در ساعت 09:30 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : سید قطب پدر خوانده ی القاعده؟ (2)

(بخش دوم)

پول برمن

نیویورک تایمز

برگردان: علی محمد طباطبایی

(انتشار اول در فروردین 82)

 

 

3

 قطب می نویسد که در سرتاسر جهان انسان ها به لحظه ای از بحران غیر قابل تحمل رسیده اند. نژاد بشر رابطه با طبیعت بشری را از دست داده است. الهام، بصیرت و اخلاق به انحطاط گراییده است. کیفیت روابط جنسی به « مرتبه ای پست تر از مقام چهارپایان » نزول کرده. انسان مفلوک، مضطرب و نسبت به آینده ی خود بدبین شده و به سبکسری و بلاهت، جنون و جنایت فروغلتیده و در بدبختی و ناخشنودی خود از زندگی اش به سوی مواد مخدر، الکل و تفکرات اصالت وجودی گراییده است. قطب بهره وری اقتصادی و دانش علمی را مورد ستایش قرار می دهد اما یقین دارد که ثروت و علم نمی تواند نژاد بشری را نجات دهد. در عوض بر این گمان است که ثروتمندترین کشورها از قضا ناخشنودترین هستند. او می پرسد که علت این ناخشنودی چیست - این جدایی مصیبت بار میان طبیعت حقیقی بشری و زندگی امروزی؟    

 

بسیاری از منتقدان فرهنگی در اروپا و آمریکا دقیقاً همین پرسش را در سالهای میانی قرن بیستم مطرح می سازند و بسیاری از میان آنها که از نیچه و سایر فلاسفه پیروی می کنند در این خصوص به منشآ تمدن غربی در یونان باستان اشاره دارند، یعنی جایی که گفته می شود انسان مرتکب خطای فاجعه آمیز خود شده است. به اعتقاد آنها این خطایی فلسفی است که عبارت است از ایمانی خودبینانه و اغوا کننده به نیروی عقل بشری ـ ایمانی پرنخوت که پس از قرن های بسیار در عصر حاضر منجر به ایجاد استبداد فن آوری بر زندگی بشر گردیده است.

 

قطب در چنین تحلیلی سهیم است. فقط با این تفاوت که او خطای اولیه در یونان باستان را به اورشلیم باستانی منتقل می کند. در شیوه ی معمول اسلامی، قطب یهودیت را به عنوان آیین مکشوف شده توسط خداوند به موسی و دیگر پیغمبران تلقی می کند. آیین یهود به انسان تعلیم می دهد که فقط یک خدا را پرستش کند و از خدایان دیگر دست بکشد. یهودیت به انسان آموزش می دهد که در هر حوزه از زندگی چگونه باید رفتار و عمل کند ـ چگونه در وجودی این جهانی به زندگی ادامه دهد که البته این زندگی خواهد بود در تفاهم و توافق با خدا. چنین شیوه ای توسط اطاعت از سیستمی از قوانین تفویض شده توسط خداوند میسر خواهد شد که این البته همان مجموعه قوانین موسی است. هرچند که از نظر قطب آیین یهود در آنچه که او آنرا « نظامی از آیین های خشک و بی روح » می نامد برباد رفت.

 

هرچند که البته خداوند رسول دیگری نیز فرستاد. این پیغمبر در روش تفکر اسلامی قطب عیسی بود، کسی که برخی اصلاحات مفید را پیشنهاد نمود ـ برای مثال حذف بعضی از محدویت ها از مجموعه قوانین موسی در رابطه با آنچه می توان خورد و نوشید که دیگر به نظر می رسید غیر ضروری شده بودند ـ و البته عیسی کسی بود که معنویت جدید و تحسین برانگیزی مطرح نمود. اما سپس رویدادی هولناک رخ داد. در دیدگاه قطب ارتباط میان پیروان عیسی و یهودی ها مسیری تاسف آور طی کرد. پیروان عیسی با خط و مشی قدیمی یهودی ها درافتادند و بدگویی متقابل را هدف قرار دادند. پیام عیسی سرانجام به تضعیف و انحراف کشیده شد. حواریون و پیروان وی مورد تعقیب و آزاد قرار گرفتند که در نتیجه ی آن به علت رنج و عذابی که گرفتارش شده بودند از فراهم آوردن بیان شایسته و نظام مند پیام عیسی ناتوان ماندند.

 

چه کسی مگر قطب از میان زندان رقت انگیزش در مصر عبدل ناصر می توانست فکر و توجه خود را تا بدین اندازه موجه بر دشواری هایی که حواریون عیسی به هنگام تنظیم پیام گرفتارش شده بودند متمرکز کند. وی براین گمان بود که در نتیجه اصول و مرام عیسی (انجیل مسیح) شدیداً تحریف گشت و بنابراین نباید به  عنوان سخنان دقیق و موثق از وی تلقی شود. آسمانی بودن انجیل را عیسی به شخصه و به صراحت بیان کرده بود. اما در برداشت و بینش اسلامی قطب عیسی فقط یک انسان بیشتر نبود ـ رسولی فرستاده شده از طرف خداوند و بالاخره اینکه او مسیح نبود. اما مصیبت بزرگتر چیز دیگری بود: حواریون عیسی بر اساس آنچه قطب آنرا « جدایی ناخوشایند دوگروه » می خواند در طرد تعالیم یهودی ها زیاده روی کردند. حواریون و پیروان عیسی یعنی همان مسیحی ها پیام آسمانی عیسی مبنی بر معنویت و عشق را مورد تاکید قرار دادند اما آنها سیستم قوانین یهود را طرد کردند، یعنی همان مجموعه قوانین موسی را که می بایست هرگونه جزییاتی از زندگی روزانه را تحت ضابطه درآورد. در عوض مسیحی های اولیه فلسفه ی یونانی را به کیش مسیح وارد کردند که منظور از آن اعتقاد به وجودی معنوی اما کاملاً جدا از زندگی مادی و این جهانی است، یعنی اقلیمی از روح ناب.  

 

در قرن چهارم از عصر مسیحیت امپراتور کنستانتین امپراتوری روم را به کیش مسیحیت درآورد اما در تفسیر قطب کنستانتین این عمل را در ریاکاری و بی دینی انجام داد که در آن صحنه هایی از شهوت پرستی، دختران نیمه برهنه، سنگ ها و فلز های گرانبها نقش اصلی را بازی می کرد. مسیحیت که مجموعه قوانین موسی را طرد کرده بود نتوانست هیچگونه دفاعی از خود نشان دهد و بدین ترتیب در ترس و وحشتی که آنها از اخلاق رومی داشتند مسیحی ها بهترین کاری که از دستشان بر می آمد را انجام دادند و با عیاشی و هرزگی امپراتوری توسط کیشی از زهد رهبانی مقابله به مثل کردند. اما این ابداً مفید واقع نشد. زهد رهبانی در تضاد با کیفیت های مادی طبیعت بشری است. از نظر قطب به این صورت بود که بالاخره مسیحیت ارتباط و تماس خود را با جهان مادی از دست داد. مجموعه قوانین قدیمی موسی به همراه قواعدی که برای دستوراتی از قبیل غذا، پوشش صحیح، ازدواج، مسائل جنسی و هرچیز دیگر داشت ربوبی و جهانی را در مفهومی واحد در برگرفته بود که معادل بود با عبادت یا نیایش خدواند. اما مسیحیت این ها را به دو چیز مختلف تقسیم کرد یعنی به مقدس و عرفی (یا دنیوی). مسیحیت معتقد است که: « امر سزار را به سزار و کار خداوند را به خدا بسپار ». مسیحیت جهان مادی را در یک طرف و جهان معنوی را در طرف دیگر می داند: عیش و عشرت کنستانتین در آنجا و ترک دنیای رهبانی در اینجا. در دیدگاه قطب در چنین شیوه ی برخورد به زندگی یک « دوگانگی شنیع » وجود داشت. و اوضاع باز هم بدتر از این شد. مجموعه ای از شوراهای مذهبی به نمایندگی از مسیحیت آن چیزهایی را برگزیدند که به تصور قطب آنها اصول و روش هایی نامعقول با مسیحیت هستند ـ اصول و روش هایی در باره ی طبیعت عیسی، عشای ربانی (نان و شراب) استحاله ی وجودی و سایر سوالاتی که همگی در نظر قطب « مطلقاً دور از فهم، تصور ناپذیر و باور نکردنی » هستند. تعالیم کلیسا اصول و روش های معقول را در شکل اندیشه های جزمی از حرکت بازداشتند و سپس بحران نهایی همه را غافلگیر کرد.

 

 

 

 

4

 

اکنون صحنه ی داستان قطب به سرزمین عرب ها تغییر مکان می دهد. در قرن هفتم خداوند وحی جدیدی به پیغمبرش محمد ابلاغ می نماید، کسی که رابطه ی صحیح و تحریف نشده با طبیعت بشر برقرار می کند، یعنی همان چیزی که پیشتر از این همیشه از دست مسیحیان گریخته بود. محمد مجموعه قوانین جدید و دقیقی تقریر می کند که باعث می شود دین بیشتر از گذشته با جهان مادی به تفاهم برسد. در قرآن نبوت محمد چنین دستور می دهد که انسان بر روی زمین « خلیفه یا جانشین » خداوند باشد و جهان مادی را سرپرستی کند و نه فقط اینکه جهان را به عنوان چیزی بیگانه با معنویت بپندارد یا همچون مسیحیان استراحتگاهی موقتی در مسیر زندگی پس از مرگ بداند. دانشمندان مسلمان در قرون وسطی این دستورالعمل ها را به طور جدی پذیرفتند و به جستجو و تحقیق در طبیعت مادی مشغول شدند. در دانشگاه های اسلامی شرق دانشمندان مسلمان تحقیقات علمی و فنی خود را عمق بخشیدند و روش های استقرایی یا علمی را کشف کردند. این روش ها به سهم خود باعث شدند که راه ورود به تمامی پیشرفت های علمی و فنی گشوده شود. بدین منوال اسلام رهبری بشریت را به دست گرفت اما بدبختانه مسلمانان در معرض حمله های صلیبیون، مغول ها و سایر دشمنان قرار گرفتند و از آنجا که در عمل معلوم گردید که به قدر کافی به وحی وفادار نیستند قادر به دور کردن این حمله ها نشدند. آنها نتوانستند از کشفیات درخشان روش های علمی خود بهره برداری کنند.

 

در عوض کشفیات مسلمانان به اروپای مسیحی صادر شد و در اینجا، یعنی در اروپای قرن شانزدهم بود که روش علم اسلامی به ثمر نشست و بدین ترتیب دانش مدرن سربرآورد. اما مسیحیت در پافشاری اش بر قرار دادن جهان مادی و معنوی در زوایای مختلف نتوانست بر پیشرفت علمی فائق آید. بدین ترتیب ناتوانی مسیحیت در اعتراف یا احترام به کیفیت مادی زندگی روزمره به درون قلمروی فرهنگ سرایت کرد و روش و رویکرد جامعه ی مسیحی در برابر علم را شکل بخشید.

 

اروپایی ها، بدان گونه که قطب آنها را مجسم می کند و تحت تاثیر مسیحیت، آغاز به تصویر کردن خدا در یک سو و علم در سوی دیگر نمودند. دین اینجا، تحقیق مبتنی بر عقل آنجا. در یک طرف اشتیاق سوزان طبیعت بشری برای خدا و زندگی منطبق با دستورات الهی و در طرف دیگر آرزوی طبیعی انسان برای دانش و جهان مادی. کلیسا در برابر علم، دانشمندان در برابر کلیسا. هر چیزی که اسلام آنها را واحد می دانست کلیسای مسیحی به دو بخش تقسیم کرد. و تحت چنین فشارهای آزارنده ذهن اروپایی در نهایت به دو نیم شد. گسستگی کامل شد. مسیحیت اینجا، الحاد و بی دینی آنجا. این جدایی شوم و سرنوشت سازی میان مقدس و دنیوی (سکولار) بود.