آمار آفتاب پرست (*) - باغ مخفی
X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : یکشنبه 7 آبان‌ماه سال 1391 در ساعت 08:39 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : آفتاب پرست (*)

آنتوان چخوف

برگردان علی محمد طباطبایی

 


سربازرس پلیس اوچوملوف در حالی که پالتوی نویی به تن داشت و بسته ای در زیر بغلش در بازار مرکزی شهر در حال قدم زدن بود. یک مأمور انتظامی مو قرمز در پشت سرش با قدم های بلند و با آبکشی در دست که از انگورفرنگی های توقیف شده پر بود راه می رفت. دور و ور آنها همه جا در سکوت بود. حتی پرنده هم آنجا پر نمی زد. . . . درهای باز مغازه ها و میخانه ها مانند دهن های گرسنه با نا امیدی و اندوه نگاه خود را متوجه جهانِ خداوند کرده بودند. حتی در آن حوالی سرو کله ی یک گدا هم پیدا نبود.

اوچوملوف به ناگهان صدایی به گوشش خورد: « تو گاز می گیری، حیوان لعنتی؟ بچه ها نگذارید فرار کند! امروز دیگر کسی اجازه ی گار گرفتن ندارد. نگهش دارید! اوهوی . . .  اوهوی.

صدای زوزه ی یک سگ به گوش رسید. اوچوملوف به مسیری نگاه کرد که صدا از آنجا می آمد و سگی را دید که از الوار فروشی پیچوگین بر روی سه پایش لی لی کنان بیرون می آمد و دور و بر خود را می پائید. مردی در پیراهن پنبه ای آهارزده با جلیقه ای که دکمه هایش باز بود سگ را تعقیب می کرد. مرد در حالی که بدنش را به جلو خم کرده بود همچنان به دنبال سگ می دوید تا این که به زمین خورد و توانست یکی از پاهای سگ را بگیرد. دوباره صدای زوزه ی سگ و فریاد « نگذارید فرار کند » بگوش رسید. چهره های خواب آلود از مغازه ها بیرون آمدند و به زودی جمعیتی که به نظر می رسید به ناگهان از زیر زمین سبز شده است به دور الوار فروشی جمع شد.

مأمور انتظامی گفت: « عالی جناب . . . مثل این که جاروجنجالی راه افتاده. »

اوچوملوف کمی به طرف چپ برگشت و با قدم ها بلند به طرف جمعیت رفت. او همان مرد را در جلیقه ی دکمه بازش دید که در کنار دروازه الوار فروشی ایستاده، دست راستش را به هوا بلند کرده و انگشتش را که از آن خون می چکد به مردم نشان می دهد. از روی صورت نیمه مستش می شد حدس زد که می گوید: « تلافی اش را سرت درمی آورم، پست فطرت. » و در واقع انگشت او شبیه به پرچم پیروزی هم شده بود. اوچوملوف دریافت که او کسی نیست مگر هریوکینِ طلافروش. اما آن تقصیرکاری که باعث این جنجال شده بود، توله سگی تازی و سفید رنگ با پوزه ای بلند و لکه ای زرد بر روی پشتش بود. او روی زمین و در میانه ی جمعیت در حالی که پنجه های جلویی اش را دراز کرده بود نشسته بود و تمام بدنش می لرزید. در چشمان کوچک و گریانش حالتی از بدبختی و ترس دیده می شد.

اوچوملوف در حالی که راهش را از میان جمعیت باز می کرد پرس وجوکنان گفت: « چه خبر شده؟ اینجا چه می کنید؟ برای چه انگشتت را در آسمان می چرخانی؟ . . . کی بود که داد می کشید؟ »

هریوکین پس از آن که در مشتش صرفه ای کرد گفت: « عالی جناب، من داشتم تنها اینجا راه می رفتم و به کسی هم کاری نداشتم. من داشتم در باره ی هیزم بخاری با میتری میتریچ صحبت می کردم که به ناگهان این حیوان پست انگشت مرا گاز گرفت . . . شما باید ببخشید . . . من یک صنعت کارم . . . کاری که من می کنم بسیار ظریف است . خسارت من باید جبران شود. شاید حتی برای مدت یک هفته نتوانم از این انگشتم استفاده کنم . . . عالی جناب، قانونی وجود ندارد که آدم مجبور باشد چنین عملی را از یک حیوان تحمل کند . . . اگر قرار باشد که هرکسی را هر روزه گاز بگیرند، دیگر این دنیا ارزش زندگی کردن ندارد . . . »

اوچوملوف با جدیت و در حالی که صرفه ای کرده و ابروانش را بالا می انداخت چنین گفت: «  آهان! . . . بسیار خوب. حالا این سگ مال کی هست؟ نمی گذارم قصر در برود! به او یاد خواهم داد که آزاد گذاردن سگ ها برای ولگردی یعنی چه! وقتش رسیده که اگر این متمولین نمی خواهند مقررات را رعایت کنند خودمان مواظبشان باشیم! وقتی این پست فطرت حسابی جریمه نقدی بشود، یاد خواهد گرفت که آزاد گذاشتن سگ ها و این جور حیوانات ولگرد یعنی چه! به او درسی خواهم داد! » سربازرس در حالی که مأمور انتظامی را مخاطب قرار می داد فریاد کشید: « یلدرین، مشخص کن که صاحب این سگ کیست و گزارشی بنویس! سگ را هم باید بکشیم. همین الان! شکی نیست که سگ بیماری هاری دارد  . . . پرسیدم صاحب این سگ کیست؟ »

یک نفر از میان جمعیت فریاد کشید: « گمان کنم سگ ژنرال زیگالوف است. »

« ژنرال زیگالوف، آهان . . . یلدرین، کمک کن کتم را در بیاورم . . . به شکل وحشتناکی هوا گرم است! باید علامتی از بارندگی قریب الوقع باشد . . . » بعد در حالی که صورتش را به طرف هریوکین برمی گرداند ادامه داد: « یک چیز را نمی توانم بفهمم. چطور میان این همه آدم یکراست آمده و تو را گاز گرفته؟ قد این حیوان به انگشت دست تو هم نمی رسد. یک سگ کوچک که بیشتر نیست. اما تو یک آدم گنده هستی! لابد انگشتت را هنگام کوبیدن یک میخ زخمی کردی و بعد به فکرت افتاد که از یک نفر خسارتش را بگیری. ما همه جنس امثال شما ها را خوب می شناسیم! یک چنین شیطانی هستی تو!»

« عالی جناب، او سیگار روشنش را از روی مسخربازی به صورت سگ مالیده، و این حیوان هم به فکرش افتاده که او را گاز بگیرد . . . عالی جناب، این مردک یک آدم احمق است! »

« دروغ میگویی، ای چپ چشم! تو که خودت چیزی را ندیدی چرا دروغ میسازی؟ عالی جناب نجیب زاده ای فهمیده است، و متوجه می شود چه کسی دورغ می بافد و چه کسی حقیقت را می گوید، همانگونه که خدا برهمه چیز دانا و بیناست . . . و اگر من دورغ می گویم بگذاریم که دادگاه معلوم کند. در کتاب قانون نوشته اند . . . ما امروز دیگر همه با هم برابریم. برادر خود من یک ژاندارم است . . . بگذارید به شما گفته باشم . . . »

« بحث نباشه! »

 مأمور انتظامی با قاطعیت تمام گفت: « خیر، این سگ ژنرال نیست. ژنرال سگ این جوری ندارد. او همیشه سگ شکاری داشته. »

« آیا کاملاً مطمئن هستی؟ »

« بله عالی جناب. »

« این را من هم می دانستم. ژنرال سگ های گران قیمت نگه می دارد، حیوانی با نژاد اصیل، و خدا می داند که این چه نوع سگ بی ارزشی است! نه پوست قشنگی دارد، نه شکل زیبایی . . . یک حیوان پست. و کدام آدم فهمیده ای چنین سگی نگه می دارد؟! . . . حواستان کجاست؟ اگر سگی مثل این در پترزبورگ یا مسکو سروکله اش پیدا بشود، میدانید چه می شود؟ هیچ کس به قوانین توجهی نمی کند و درجا خفه اش می کنند! هریوکین تو زخمی شده ای و ما نمی توانیم موضوع را پی گیری نکنیم . . . باید به او درسی بدهیم! دیگر وقتش است . . . »

مأمور انتظامی با صدای بلند با خودش فکر کرد: « با این وجود شاید هم این سگ ژنرال باشد. روی صورتش که نام صاحبش را ننوشته اند . . . اخیراً سگی شبیه به همین را در حیاط ژنرال دیده ام. »

در این بین صدایی از میان جمعیت فریاد کشان گفت: « شکی نداشته باشید که این سگ ژنرال است! »

« هی! . . . یلدرین، کمک کن پالتویم را بپوشم . . . جریان هوا تند تر شده . . .  و من احساس سرما می کنم . . . این را ببر پیش ژنرال و در باره اش تحقیق کن. بگو که من آن را پیدا کرده و فرستاده ام. و به آنها بگو نگذارند این سگ به خیابان بیاید . . . ممکن است سگ گران قیمتی باشد و اگر قرار باشد هر خوکی سیگارش را به صورت این حیوان فروکند طولی نمی کشد که بیچاره ضایع می شود. سگ حیوان حساسی است . . . و تو آدم کله پوک دستت را بیار پائین. فایده ای ندارد که آن انگشت مسخره ات را به دیگران نشان بدهی! تو خودت مقصر هستی! . . . »

« آه نگاه کنید. آشپز ژنرال دارد از آنجا رد می شود. از او بپرس . . . آهای پروهور! آقای عزیز، بیا اینجا! این سگ را نگاه کن . . . آیا این مال شماهاست؟ »

« چه حرف ها! ما هرگز سگی مثل این نداشته ایم! »

اوچوملوف گفت: « دیگر نیازی به تلف کردن وقت نیست. این یک سگ ولگرد است! دیگر در باره ی چه چیز باید گفتگو گنیم؟ وقتی من گفتم سگ ولگرد است یعنی سگ ولگرد است . . . باید از بین برود. تمام شد و رفت. »

پروهور شروع به صحبت کرد: « این سگ ما نیست. این سگ برادر ژنرال است که تازه به اینجا نزد ما آمده است. ارباب ما علاقه ای به سگ ها ندارد. اما برادرش عاشق آنها است . . . »

اوچوملوف در حالی که در تمامی چهره اش پرتوی از شادی نشسته بود با لبخندی سکرآور پرسید: « ولادیمیر ایوانوویچ! شما بمن نگفتید که برادر عالی جناب اینجاست. او آمده و من کمترین خبری ندارم! آیا او برای یک ملاقات معمولی آمده؟ »

« بله. »

« خب من هرگز . . . او دوری برادرش را نتوانست تحمل کند . . . اینجاست و من اصلاً هیچ خبری ندارم! پس که این سگ عالی مقام است! خوشحالم که این را می شنوم . . . این سگ را همراه خود ببرید. توله سگ بدی نیست . . . حیوان دوست داشتنی است . . . انگشت مردیکه را گاز گرفته! هاهاها . . . بیا، چرا داری می لرزی؟ رررر . . . رررر . . . پست فطرت عصبانی است . . . یک چنین توله سگ کوچک نازنینی. »

در حالی که مردم به هریوکین می خندیدند پروهور سگ را صدا زد و همراه او از الوار فروشی دور شد.

اوچوملوف در حالی که خودش را در پالتوی بزرگش می پیچید تهدیدکنان به هریوکین گفت: « دفعه ی دیگر می دانم با تو چکار کنم. » سپس به راه خود در بازار شهر ادامه داد و رفت.

________________________

*: آدم بوقلمون صفت و دم دمی ، آدم متلون.