آمار دسته‌بندی فلسفه، علم و فن آوری - باغ مخفی
X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : جمعه 2 آذر‌ماه سال 1386 در ساعت 08:16 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : آیا لازم است در باره نژاد و هوش بشر سخن گوئیم؟

پتر سینگر

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

 

میان ژنتیک و هوش انسان عرصه ی پر خطر فکری و مین گذاری شده وجود دارد. رئیس پیشین هاروارد لاری سامرس در سال 2005 با بی احتیاطی تمام و توسط اظهارنظری در ژنتیک باعث ایجاد یک انفجار گردید. وی چنین ابراز عقیده کرده بود که دانشگاه او در استخدام استادان زن در رشته ی ریاضیات و فیزیک دشواری بیشتری دارد. ( او البته نگفته بود که در این رشته ها مردان به طور متوسط با استعداد تر از زنان هستند، بلکه صرفاً چنین اظهار نظر کرده بود که برای این باور که می گوید مردان به احتمال بیشتری نسبت به زنان می توانند در بالاترین و پائین ترین طیف توانایی ها در این دو حوزه ی دانشگاهی قرار گیرند دلایل قابل قبولی وجود دارد ـ و هاروارد البته فقط کسانی را استخدام می کند که در بالاترین رده قرار دارند).     

اکنون یکی از برجسته ترین دانشمندان روزگار ما با ناشی گری بیشتری اشتباهاً با پیامدهای قابل پیش بینی وارد همان زمین مین گذاری شده است. در ماه اکتبر جیمز واتسون که در جایزه ی نوبل سال 1962 به خاطر توصیف ساختار دی ان ای (DNA) سهیم بود، برای مدت کوتاهی برای تبلیغ کتاب جدید خود « پرهیز از انسان های کسالت بار و درس های عبرت دیگری از یک عمر تلاش در علم » به لندن آمده بود. از وی در مصاحبه با نشریه ی ساندی تایمز چنین نقل قول شده است که او از آینده ی آفریقا بسیار ناامید است زیرا « تمامی سیاست های اجتماعی ما بر مبنای این واقعیت قرار دارد که هوش آنها درست مانند هوش خود ما است ـ حال آن که تمامی تحقیقات انجام شده نشان می دهند که چنین موردی دقیقاً این گونه هم نیست ». او اضافه کرده بود که امیدوار است همه ی انسان ها با هم برابر باشند، اما « کسانی که به نحوی با کارمندان سیاه پوست سر و کار پیدا کرده اند به این نکته پی می برند که چنین نیست ».

واتسون در یک مصاحبه ی بعدی سعی نمود که این اظهار نظر را وضوح بیشتری بخشد. او گفت: « آرزوی مقاومت ناپذیر جامعه ی امروز ما این فرض است که برابری در برخورداری از عقل میرات جهانی بشریت است. شاید این گونه باشد، اما صرفاً آرزوی چیزی را در سر داشتن کافی نیست. این علم نیست. به پرسش گرفتن آن به معنای تسلیم در برابر نژادپرستی نیست ».

واتسون از این جهت درست می گفت که به پرسش گرفتن این فرض به خودی خود نژاد پرستی نیست. یک نژادپرست دارای رویکردی منفی نسبت به انسان هایی از یک نژاد بخصوص است. تحقیق در این باره که حقایق چه می گویند خودش به معنای نژادپرستی نیست. هرچند آنچه باعث ایجاد سوء ظن نژادپرستی می شود ترویج دیدگاهی منفی از داده ها و آنهم هنگامی است که آن دیدگاه فاقد یک مبنای استوار و محکم علمی است.

این دقیقاً همان موردی است که واتسون اعتراف به انجام آن می کند. او پس از بازگشت به نیویورک از کسانی که از سخنانش این برداشت را کرده بودند که آفریقا به نوعی « از جهت ژنتیکی پست تر » است معذرت خواهی نمود. او ادعا کرد که منظور او چنین چیزی نبوده و آنچه مهمتر است این که « هیچ گونه مبنای علمی برای این قبیل عقاید » وجود ندارد.

اما برای پس گرفتن آنچه قبلاً اعلام شده بود دیگر دیر بود. « موزه ی علم » سخنرانی از پیش برنامه ریزی شده ی او را که قرار بود در باره ی کتاب جدید و موفقیت های علمی او باشد لغو نمود. در زیر فشار هیئت رئیسه واتسون از مقام خود به عنوان رئیس Colg Spring Harbor Laboratory استعفا نمود، یعنی همان تشکیلاتی که تحت راهنمایی و هدایت های خود او به یکی از مهمترین موسسه های تحقیقاتی و آموزشی در علوم زیست شناسی تبدیل شده بود. دانشگاه راکفلر نیز سخنرانی را که قرار بود واتسون در آنجا برگزار کند لغو کرد.

چنانچه ادعاهای صریح و روشن را کنار گذاریم که واتسون در مصاحبه ی خود با ساندی تامیز بیان کرده بود، هنوز هم پرسش به راستی پیچیده ای باقی می ماند: آیا داشمندان می توانند احتمال ارتباط میان نژاد و هوش را مورد بررسی و تحقیق قرار دهند؟ آیا این پرسشی بیش از اندازه حساسیت برانگیز برای تحقیقات نیست؟ آیا خطر سوء استفاده از نتایج چنین تحقیقاتی بیش از اندازه بزرگ نیست؟

خطرات آن به اندازه ی کافی روشن هستند. کلیشه های نژادپرستانه چشم اندازه آینده ی بسیاری از غیر سفیدپوستان را صدمه می رساند، به ویژه به کسانی که منشأ آفریقایی دارند. مفاهیم  هوش و نژاد از آنچه معمولاً ما تصور می کنیم کمتر دقیق و مشخص هستند. دانشمندان باید با احتیاط بیشتری به آنها بپردازند، آنهم چنانچه در نظر دارند که پرسش های معنی داری در باره ی فصل مشترک میان آنها مطرح سازند.

بعضی بر این عقیده اند ابزاری که ما برای سنجش هوش از آن استفاده می کنیم ـ یعنی همان آزمون IQ ـ خودش به لحاظ فرهنگی جهت دار و جانبدارانه است. استفان جی گولد فقید نویسنده ی کناب « انسانِ به اشتباه اندازه گیری شده » تحقیقات میان فرهنگی با استفاده از آزمون IQ را به عنوان تلاشی برای انسان سفید جهت نشان دادن برتری های خودش رد می کند. اما اگر برفرض هم چنین بوده باشد این تلاش نتیجه ی معکوس به بار آورده، زیرا به نظر می رسد که مردم آسیای شرقی در مقایسه با مردم اروپایی برای رسیدن به موفقیت از استعداد بیشتری برخوردار هستند. از طرف دیگر به روشنی به نظر محتمل می رسد که تفاوت در نتایج آزمون های IQ در میان مردمی که در کشورهای فقیر زندگی می کنند با آنهایی که در کشورهای ثروتمند سکونت دارند تحت تاثیر عواملی مانند آموزش و پرورش و تغذیه در اوایل دوران کودکی باشد. نظارت کردن بر چنین متغیرهایی به نظر دشوار می آید.

با این حال گفتن آن که ما نباید دست به انجام تحقیقات در این عرصه زنیم مانند گفتن این است که ما باید تحقیقات عملی خالی از تعصب در باره ی علت های نابرابری در دارایی، آموزش و سلامتی میان مردمی از نژادهای مختلف یا متعلق به گروه های قومی گوناگون را کنار گذاریم. به هنگام مواجه با چنین مسائل اجتماعی مهمی، به دشواری می توان قائل شدن اولویت برای نادانی را پذیرفت.

در توضیح آن که چرا سخنرانی واتسون لغو گردید، سخنگوی « موزه علم » گفت که اظهار نظر های او به فراتر از مرزهای قابل پذیرش راه یافته بود. البته این تشکیلات بعداً با دعوت از مردمی که مایل به آموختن بیشتر در باره ی « علمی که در پشت سر ژنتیک و نژاد پنهان شده است » بودند و آنهم برای شرکت در مراسمی که قرار بود بعداً برگزار شود تعادل را حفظ نمود. سخنگویان در چنین مراسمی احتمالاً برای بحث پیرامون موضوعاتی مانند نژاد و هوش پذیرفتنی تر هستند. اگر چنین باشد، انسان می توان امیدوار باشد که حتی با مشاهده ی این که واتسون چگونه خودش را در آن میدان مین به هلاکت رساند، اما هنوز هم این جرئت و شهامت برای دیگرانی باقی مانده است تا برای رفتن به چنین زمین های مین گذاری شده مخاطره ها را بپذیرند.

و بالاخره، واقعیت ها در باره ی نژاد و هوش هرچه هم که در آینده از آب درآیند، آنها به هیچ وجه نه توجیهی برای تنفر نژادی هستند و نه دلیلی برای بی احترامی به مردمی از نژاد های دیگر. این که کسی باهوش تر است یا کم هوش تر، با این قبیل موارد سروکاری ندارد.

 

پتر سینگر استاد اخلاق زیستی در دانشگاه پرینستون است. از جمله کتاب های مهم او: اخلاق کاربردی، پدردبزرگ من، تراژدی یهودیان وین، نکته ی آموزنده ی داستان و اصول اخلاقی آنچه می خوریم می باشد.

 

Should We Talk About Race and Intelligence?

By Peter Singer.

Project Syndicate 2007.



زمان ثبت : یکشنبه 27 آبان‌ماه سال 1386 در ساعت 11:08 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : ناپدید شدن جادوی قدرتمند دین

دانیل سی. دنت

برگردان علی محمد طباطبایی

 

  

 

من چنان دیدگاه خوش بینانه ای دارم که امیدوارم زنده مانده و ناپدیدشدن جادوی قدرتمند دین را نظاره کنم. به باور من در حدود 25 سال آینده تقریبا تمامی ادیان به پدیده های کاملا متفاوتی تکامل خواهند یافت تا آنجا که در بیشتر نقاط جهان دین دیگر آن ترس آمیخته با احترام را که امروزه از آن برخوردار است در اختیار نخواهد داشت.

ادامه مطلب ...



زمان ثبت : چهارشنبه 23 آبان‌ماه سال 1386 در ساعت 09:46 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : داوکینز و توهم هایش

داوکینز و توهم هایش

مایکل فیتس پاتریک

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

مایکل فیتس پاتریک، کافری کاتولیک از مجادله ی عاری از ظرافت و دارای پیش داوری ریچارد داوکینز

در برابر دین احساس انزجار می کند

 

لطیفه ای ایرلندی و قدیمی در باره ی شخصی در ایرلند شمالی وجود دارد که داوکینز در کتاب خودش (توهم خدا) آن را بازگو می کند. شخص مورد نظر به پرسشی در یک نظر خواهی در باره ی وابستگی دینی پاسخ می دهد و خود را به عنوان یک کافر می خواند. واکنش مصرانه این گونه است: « آیا او یک کافر پروتستان است یا کافری کاتولیک ؟». من نیز که با پرسشی مشابه روبرو هستم خود را موظف به گفتن آن می دانم که من یک کافر کاتولیکم. منظور من از این اظهار نظر آن است که من از نظر اعتقادی یک ملحدم، اما از جهت تربیت خانوادگی و وابستگی قومی یک کاتولیک.

به آن واقف هستم که بعضی افراد که با تربیت کاتولیک بزرگ شده اند با توجه به مشکلات در زندگی بعدی خود کلیسای روم را سرزنش می کنند و از این که با یک ژانر ادبی شدیدا منحط تغذیه شده اند شکایت دارند. من که در کودکی خود توسط راهبه ها و برادران دینی آموزش دیده ام مجبور بودم که به حد کافی گزافه گویی های پرهیزکارانه و تنبیه بدنی گاه و بیگاه را تحمل کنم و البته بعضی علائق ناشایست جنسی، اما تمامی لطمه های وارده به کمک تعلیم و تربیت سالم و قرار گرفتن در معرض میراث فرهنگی غنی ـ یعنی هنرهای تجسمی، موسیقی، نوشته های مقدس و مناسک ـ کاملا جبران شدند. به همین خاطر من قدردانی، محبت و احترام را در خود حفظ کرده ام.

هرچند که من به عنوان یک ملحد احساس می کنم که باید از انتقاد تند ضددینی داوکینز استقبال کنم، اما به عنوان یک کافر کاتولیک از مجادله ی عاری از ظرافت او احساس انزجار دارم و البته در این مورد من تنها نیستم. داوکینز در اظهار نظرهای خود در باره ی دین کاتولیک ترکیبی از مخالفت ضد پاپی از مد افتاده ی پروتستانی را با تحقیر مد روز جماعت روشنفکران لیبرال در برابر هر نوع ایمان دینی آشکار می سازد. از این رو او به « وضعیت نیمه دائمی گناه بیمارگونه ای که کاتولیک رومی دچار آن است، یعنی شخصی دارای لغزش پذیری معمولی و کسی که هوشش از حد طبیعی کمتر است » رجوع می کند. او در بحث خود در باره ی پیامد های سوء استفاده ی جنسی کشیشان در ایرلند بر این نظر است که « هرچند تردیدی وجود ندارد که سوء استفاده ی جنسی به قدر کافی عمل وحشتناکی است، اما تاثیر سوء آن یقینا کمتر است از آسیب های روان شناختی طولانی مدت، وقتی کودک در درجه ی اول با تعلیم و تربیت کاتولیک بزرگ می شود ». این ها اظهارنظرهایی چنان بی کم و کاست جانبدارانه هستند که ـ درواقع اظهار نظری هایی بی معنا ـ که یافتن آنها در یک کتاب جدی که توسط نویسنده ای سرشناس به رشته ی تحریر درآمده است بسیار تعجب برانگیز است.    

تحقیر اشرافی داوکینز نسبت به تمامی شکل های ایمان دینی او را به آنجا کشانده است که از درک نکته ی اصلی غافل مانده. ایمان دینی را نمی توان به عنوان تجلی (یا علتی) برای جامعه ستیزی یا کندذهنی از نظر دورداشت. دین در سخنان مارکس « تحقق غیر واقعی و موهوم جوهر انسانی است زیرا جوهر انسانی دارای واقعیت حقیقی نیست ». دین « خودآگاهی و اعتماد به نفس انسانی است که یا خودش را پیدا نکرده و یا آن که دوباره خودش را گم کرده است ». در جهانی که در آن انسان ها از یکدیگر و از خودشان بیگانه شده اند و بر سرنوشت خود تسلطی ندارند، در پرستش نیروهای آسمانی است که برای خود پناهگاه و مرهمی جستجو می کنند. دین در حکم عاملی بازدارنده است، یک بهانه، یک گریز، کنارگذاردن مسئولیت فردی. سرسختی و استمرار دین دامنه ای از پرسش های ویژه ی تاریخی و سیاسی را مطرح می سازد که رویکرد قاطعنه ی غیر تاریخی داوکینز حتی زحمتی هم برای پاسخ دادن به آنها به خرج نمی دهد.

آنجا که او به قلمروی علم کاملا نزدیک می شود یعنی جایی که با آن کاملا آشنا است داوکینز از هر جای دیگر سخنانش قانع کننده تر است. او نشان می دهد که خدا در توضیحی برای آغاز جهان در مقایسه با یک نظریه ی علمی و ماتریالیستی بسیار دورازذهن تر است. او تایید می کند که نظریه ی داورینی تکامل در کنار تورات روایت به مراتب قابل پذیرفتنی تری در باره ی ظهور زندگی انسان بر روی زمین به دست می دهد. با این حال تلاش او در به کار گرفتن روان شناسی تکاملی در توضیح برجستگی چشمگیر و مداوم دین در قرن بیست و یکم برای من همانقدر غیر قابل قبول است که شنیدن پنج روش اثبات وجود خداوند از برادر آلپتوس در شرح آکویناس وقتی که من 13 ساله بودم. وقتی داوکینز مناقشه های مختلف سیاسی ـ در ایرلند شمالی، در اسرائیل و یوگوسلاوی سابق ـ را به علت های دینی تقلیل می دهد در واقع تهی بودن رویکرد غیر تاریخی خودش را برملا می سازد (در حالی که وی همان پیش داوری های عامیانه را مورد تایید قرار می دهد). وقتی او در تلاش برای توضیح خشونت های 11/9 و 7/7 با ملاک های بنیادگرایی اسلامی است، او عوامل تعین کننده ی مهم تر این رویدادها در ایدئولوژی تعدد فرهنگ ها را تحت شعاع قرار می دهد (بخشی از اتفاق نظر لیبرالی که از نظر داوکینز اوج پیشرفت تکاملی انسان است).

شگفت انگیز ترین ویژگی جهاد داوکینز بر علیه دین آن است که این تلاش درست در زمانی اوج گرفته که نفوذ اجتماعی دین در حالت رکود فرو رفته است. در ایالات متحده آمریکا، داوکینز از لیبرال ها تبعیت می کند، کسانی که با توجه به این که برنامه های کاری خودشان دیگر برای کسی جاذبه ای ندارد مسئله ی اصلی را به شکل بسیار مبالغه آمیزی در مبارزه با نفوذ دست راستی های مذهبی دیده اند. در بریتانیا داوکینز مبارزه ی خود را بر مدرسه ای در Gateshaed متمرکز نموده، جایی که در برنانه ی درسی اش آفرینش باوری (creationism) رخنه کرده است. به این ترتیب او می تواند پیتر واردی را ریشخند کند، یعنی میلیونری مبتذل و فروشنده ی اتوموبیل که آن مدرسه را تامین مالی می کند. با این حال در حالی که داوکینز با شادمانی به جنگ دشمنان موهوم می رود، جریان های پرنفوذ تر مبتنی بر بی منطقی بشری ـ مانند فرقه ی محیط زیست گرایان ـ را نادیده می گیرد، یعنی کسانی که دارای تاثیرات به مراتب بیشتری بر برنامه ی آموزشی مدارس کشور در مقایسه با گرایش هایی مانند « آفزینش هوشمند » (inteligent design) هستند.

در حالی که داوکینز می تواند به سهولت ویژگی های معمول میان دور افتاده ترین کیش های دینی را با آئین مسیحیت تشخیص دهد، اما به نظر می رسد که او نسبت به مضمون های دینی نهضت طرفداران محیط زیست بی توجه است. طرفداران محیط زیست همچون مسیحی های اوانگلیکن این پیام را موعظه می کنند که « توبه کنید که روز قیامت نزدیک است » این نهضت نیز یحیی تعمید دهنده ی (John the Baptist) خودش را دارد، یعنی فردی به نام جورج مونبیت که از صحرا بیرون آمده است (یعنی از آکسفورد) تا به ما خطر قریب الوقوع آتش جهنم (یا همان گرمایش جهانی) را هشدار دهد ـ اگر ما توبه نکنیم و تعالیم زاهدانه و قید و بند آنها را پذیرا نشویم. مراقب باشید، جانور زشت آخرالزمانی به طرف بیت اللحم (زادگاه عیسی مسیح) می رود تا به دنیا آید.

داوکینز به جای آن که تاثیر فراگیر این دورنمای مایوس کننده را به چالش گیرد تا آنجا پیش می رود که بر نظریه های به طرز شرم آوری ضد بشری پیتر سینگر صحه گذارد، یعنی یکی از بنیادگراترین حواریون این نهضت. هرچند این تشویق و ترغیب « اصول پیشرگیرانه » ضد علمی خود تهدید بزرگتری برای آزمایش علمی است تا تلاش رقت انگیز چند تایی اوانگلیکن در بازگرداندن آموزش زیست شناسی به کتاب تورات، اما به طور کامل توسط پروفسور آکسفورد ما که متخصص « علم به زبان ساده است » است نادیده گرفته      می شود. در حالی که رشته های دانشگاهی الهیات رو به انحطاط می روند، دوره هایی در انواع مدارس « سلامتی و بهداشت آلترناتیو » (که همگی در اندیشه ی ماقبل علمی با هم مشترک هستند) در سال های اخیر به سرعت در حال شد است، اما داوکینز بیش از حد مشغول نکوهش کشیش ها است تا فرصتی برای توجه به آنها داشته باشد.

در سال های متلاطم قبل از جنگ جهانی اول، آنارشیست های یهودی  در محله ی East End  لندن موجب برانگیختن آشوب می شدند به این ترتیب که آنها در روزهای تعطیل با محصور کردن کنیسه ها در Birk Lane به خوردن علنی ساندویچ ژامبون پرداخته و روزه گیران متدین را آزار می دادند. در شیوه ای به همان اندازه عنان گسیخته داوکینز به نظر می رسد که با توهین کردن به دینداران به شادی می پردازد. اما این قسم ژست گرفتن در برابر دین هیچ نقطه ی مشترکی با چالش گرفتن ریشه های ایمان دینی ندارد. آن کنیسه در محله ی Birk Lane ابتدا به عنوان یک کلیسای مسیحیان ساخته شده بود و اکنون هم به یک مسجد تبدیل شده است: در حالی که در اطراف آن اکنون بسیاری چیز ها تغییر کرده است، اما روشن است که نیاز برای پرستش و نیایش دینی ادامه یافته. به قول مارکس « دین خورشیدی خیالی بیشتر نیست و تا هر زمانی که انسان به دور خودش نگردد به گردش به دور انسان ادامه خواهد داد ».   

 

The Dawkins Delusion by Michael Fitzpatrick.

Spiked-online.com

 



زمان ثبت : سه‌شنبه 22 آبان‌ماه سال 1386 در ساعت 06:42 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : علم جایزالخطا است

جان پی. آ. یوانیدیس

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

تا به امروز انجام کشفیات جدید اغلب به عنوان هدف اصلی علم پزشکی تلقی می شدند، اما اکنون کشف یک مورد جدید به کار ساده ای تبدیل شده است. هرکس با کمی امکانات مالی و تعداد اندکی نمونه ی زیست شناختی در یک یخچال می تواند به هزاران کشف ادعایی برسد.

در واقع تعداد پرسش های تحقیقاتی که می توانیم مطرح سازیم به صورت تصاعدی در حال افزایش است. به کمک تجهیزات پزشکی به اندازه ی ناخن شصت دست می توان میلیون ها عامل زیست شناختی متفاوت را در یک فرد و با مقدار اندکی خون اندازه گیری کرد و درجا می توان میلیون ها پرسش تحقیقاتی را مطرح ساخت. اما ده ها هزار از این عوامل زیست شناختی حتی با آزمون هایی که با روش آماری کاملاً درست و اصولی به انجام رسیده اند، صرفاً از روی اتفاق ممکن است به نظر مهم و معنی دار بیایند. واقعیت این است که فقط تعداد اندکی از آنها چنین خاصیتی دارند و اکثریت عظیم این ادعاهای تحقیقاتی اولیه، نتایج تحقیقاتی بی پایه و اساسی به محقق تحویل می دهند. 

بنابراین امروزه مسئله ی اصلی تایید « کشفیات » به کمک بازسازی و قرار دادن آنها در شرایط متفاوت است. چندین تیم تحقیقاتی جدا از هم باید به این نتیجه برسند که آنها با استفاده از قواعد کلی کراراً « به درستی کار می کنند ». علاوه بر آن، تمامی تیم های تحقیقاتی باید در این نکته با هم به توافق برسند که فقط و فقط داده هایی را که از بقیه چشمگیر تر هستند و محقق را بیشتر تحت تاثیر قرار می دهند گزینش نکرده و برای ثبت گزارش نکنند. چنانچه گزارش علمی گزینش شده باشد، ما در نهایت به فهرست طولانی از کشفیات تیم های تحقیقاتی می رسیم که کاملاً اشتباه هستند و در میان این انبوه عظیم از ضایعات غیر قابل تکرار فقط تعداد اندکی نتایج واقعاً صحیح قرار دارد. 

در حقیقت داده های تجربی حکایت از آن دارند که پیوسته در معرض چنین مخاطراتی قرار دارند. در مقاله ای در نشریه ی انجمن پزشکی آمریکا که در جولای 2005 منتشر گردید، من نشان دادم که ابطال یافته های تحقیقاتی موضوعی بسیار متداول است، حتی در مورد معتبر ترین یافته های علمی. من 45 یافته ی جدید تحقیقات بالینی را مورد بررسی قرار دادم که در جهان علمی بیشترین تایید و شناسایی را کسب کرده بودند. علت انتخاب آنها این بود که طی 15 سال گذشته سایر محققین در تحقیقات خود بارها به آنها استناد می کردند.

در سال های اول پس از انتشار مقالات علمی، حتی در مطمئن ترین موضوع تحقیقات ـ برای مثال آزمون های آماری بالینی ـ به اثبات رسیده است که یکی از هر چهار نتیجه ی به دست آمده یا اشتباه بوده و یا به طور بالقوه مورد مبالغه قرار گرفته است. در علم بیماری های واگیر دار یا امپیدمولوژی (برای مثال مطالعاتی در باره ی نقش ویتامین ها، رژیم های غذایی یا هورمون ها در سلامتی انسان) چهار پنجم از معتبرترین یافته ها به سرعت بی اساس خوانده شدند. در تحقیقات ملکولی نرخ ابطال ها گاهی از 99 درصد هم فراتر می رفت، که علت آن فقدان آزمون های تکراری قابل ملاحظه بود.

اما این واقعیت ها نباید ما را هراسان سازد. باید پیوسته این احتمال را داد که اشتباه بودن بیشتر یافته های تحقیقاتی به سرعت به اثبات رسیده و مورد ابطال واقع شوند. در واقع این بخشی است از این واقعیت که پیشرفت ها در علم به طور کلی چگونه روی می دهند و در هر حال باید خود را با این وضعیت تطبیق دهیم. به جای آن که شواهد علمی را به عنوان عقیده ی جزمی به تصور درآوریم، باید آنها را به عنوان اطلاعات موقتی فرض گیریم که باید درجه ی میعنی از قابلیت اعتماد به آنها نسبت داده شود.   

در این ادعا که اعتبار اطلاعات علمی منتشره 10 درصد یا حتی 1 درصد است هیچ نکته ی اشتباه وجود ندارد. گاهی این ها بهترین شواهدی هستند که ما در اختیار داریم. اما ما باید به درک این نکته عادت کنیم که بعضی از یافته های تحقیقاتی دارای اعتبار علمی بسیار اندکی هستند، در حالی که یافته های دیگر احتمال دارد که بتوانند از آزمون زمان سربلند بیرون آیند. شاید خود محققین قادر باشند که در بی طرفی کامل این سطوح از اعتبار را به کارهای تحقیقاتی خودشان نسبت دهند، البته چنانچه با جزئیات کامل توضیح دهند که دست به انجام چه کاری زده و این که چگونه آن ها را به انجام رسانده اند.

علم یک جستجوی اصیل است، اما به سادگی نمی توان به پیشرفت های واقعی در تحقیقات علمی رسید. لازمه ی آن مقدار زیادی فرصت، تلاش های دائمی و پیگیر، صداقت و درستی سازش ناپذیر، سرمایه گذاری های متناسب و حمایت های مادی است و همچنین تعهدی تزلزل ناپذیر. پیشرفت های علمی ادعایی نیازمند اثبات دقیق و تکرار آنها توسط محققین مستقل هستند. شناخت علمی هرگز نهایی نیست، لیکن به طور دائم در حال تکامل است. این بخشی است از جاذبه ی افسون کننده ی علم که آزادی افکار را نیز پرورش می دهد.

در حالی که محققین جدی احتمالاً با این اصول آشنایی دارند، اما اغلب به هنگام انتشار اطلاعات علمی به فراموشی سپرده می شوند. جامعه ی ما از تورم اطلاعات انباشته شده است. علت آن این است که ما به هنگام بسیاری از فعالیت های انسانی ـ مثلاً سرگرمی ها، دادگاه ها، بازار سهام، سیاست و ورزش ـ تلاش می کنیم که در چهارچوب تمدن توده گیر فعلی در نظر مردم جلب توجه بیشتری کنیم. لیکن زیان آور خواهد بود اگر از علم انتظار داشته باشیم که به این ترتیب « خودنمایی » کند. گزافه گویی با مهمترین ویژگی های تعقل علمی مغایرت دارد، یعنی با اندیشه انتقادی و ارزیابی دقیق شواهد موجود.

 

To Err is Science by John P.A Ioannidis.

Project Syndicate 2006.   

 



<<    1       2       3       4       5       6