باغ مخفی

گلچینی از ترجمه های منتشر شده من از سال ۱۳۸۰ تا به امروز در سایت ایران امروز و بعضی نشریات دیگر

باغ مخفی

گلچینی از ترجمه های منتشر شده من از سال ۱۳۸۰ تا به امروز در سایت ایران امروز و بعضی نشریات دیگر

زمان از هم فروپاشیده

سلطه ی غرب، ترور اسلامی و قدرت تخیل اعراب

صادق جلال اعظم

بخش اول

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

صادق اعظم واکنش ها به 11 سپتامبر در جهان عرب را مورد بررسی قرار داده و آنها

را در مخالفت با نقطه نظرات ساموئل هانتینگتون می بیند. او اشاره می کند که جهان

 عرب به دشواری می تواند  با جهان غرب « برخورد » کند و آنهم فقط به علت

 تفاوت های بسیار در قدرت این دو. او همچنین دلایل این « برخورد » را

 مورد پرسش قرار می دهد و مواردی مانند سیاست و منافع حیاتی

را به عنوان قدرتمندترین کاتالیزور در مقایسه با

آرمان های صرفاً معنوی

می داند

 

ادامه مطلب ...

آیا توسعه در کنیا از حرکت بازمانده است؟

ژان میشل سورینو

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

یک ماه پیش از این کنیا گرفتار یک انفجار ناگهانی از خشونت پس از انتخابات گردید که نزدیک به یک هزار کشته و صدها هزار آواره از خود به جای گذارده و شدت و ابعاد خشونت آن جهان را به شگفتنی واداشت.

 

ادامه مطلب ...

نمایشی از عصر استالین

گفتگوی تاگس سایتونگ با طنزپرداز روسی ویکتور شندرویچ

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

از زمانی که پوتین به قدرت رسیده، سیاست در روسیه همانقدر با نشاط است که

 فضای داخل سردخانه های اجساد. اکنون او در نظر دارد که

نخست وزیر شود و حزبش مانند یک پیشوا

از او تجلیل به عمل می آورد

 

 

ادامه مطلب ...

روزهای سکوت در برمه

واسلاو هاول

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

در روزهای آینده ـ و حتی شاید ساعت هایی که در پیش است ـ فرجام برمه (کشوری که سابق بر این میانمار خوانده می شد) و سرنوشت بیش از پنجاه میلیون شهروند برمه ای معین خواهد شد. بحرانی که امروز شاهد آن هستیم سالها است که در حال تکوین و شکل گرفتن است. البته هیچکس نمی توانست دقیقاً پیش بینی کند که چه هنگام یک شورش علنی بر علیه دیکتاتور نظامی برمه فوران خواهد کرد.

 

ادامه مطلب ...

تورم به چین می آید

یوان زنگ

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

اقتصاد کلان در هر کشوری را می توان به آب جاری رودخانه تشبیه کرد. جریان آن تا چه اندازه پر قدرت و سریع است؟ منشا آن در کجا است و انتهای آن به کجا ختم می شود؟

 

ادامه مطلب ...

در باره ی برابری و نابرابری (۲)

بخش دوم

لودویگ فن میزس

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

این فلسفه نه فقط بر آموزه ی ای مبتنی است که مطابق با آن انسان معمولی به عنوان هالوی ساده ای توصیف می شود که می تواند به سهولت توسط نیرنگ های نسلی از تبلیغات چی های حیله گر فریب بخورد، بلکه علاوه بر آن متضمن این معادله ی مهمل هم هست که فروش کالاهایی که مصرف کننده به راستی نیازمند آنها است و آنها را چنانچه توسط دوزوکلک های فروشندگان هیپنوتیزم نشود خواهد خرید، برای تجارت سودآور نیست و این که از طرف دیگر فقط فروش کالاهایی سودهای فراوانی به بار می آورد که برای خریدار یا بی استفاده است یا استفاده ی چندانی ندارد یا حتی برای او کاملا زیان آور است. اما اگر شخصی این نظریه را نپذیرد، دیگر برای این نتیجه گیری دلیلی وجود ندارد که در رقابت بازار فروشنده ی کالاهای نامرغوب بر فروشنده ی کالاهای مرغوب پیشی می گیرد.

 

ادامه مطلب ...

افسانه ی پیشوا

هیتلر چگونه حمایت مردم آلمان را به دست آورد؟

یان کرشاو

بخش اول

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

هنگامی که هیتلر در 1933 صدراعظم آلمان گردید، بسیاری از مردم این کشوربه نظر

تردید به او می نگریستند. لیکن تبلیغات « پیشوا » و موفقیت های نظامی

به زودی او را تبدیل به یک بت کردند و مجیز گویی از او به

فاجعه ی رایش سوم کمک بسیار نمود

 

« امروز تمامی آلمان هیتلر است ». این عنوان یکی از روزنامه های منتشره در 4 آگوست بود که دگرگونی بسیار مهم در قدرت سیاسی را که تازه بوقوع پیوسته بود اعلام می نمود. دو روز قبل از آن که رئیس جمهور رایش پائول فن هیندن بورگ در گذشته بود، هیتلر بی درنگ برای لغو مقام ریاست جمهوری رایش و به دست آوردن سوگند ارتش برای اطاعت بی قید و شرط از خود به عنوان « پیشوای رایش و مردم آلمان » دست به کار شد. او اکنون بالاترین مقام کشور بود و فرمانده کل ارتش و همینطور رئیس دولت و بالاترین مقام حزب انحصاری NSDAP (1). هیتلر بدون هر گونه مخالفت و محدودیت مبتنی بر قانون اساسی قدرت تمام و کمال را در آلمان در اختیار داشت. با این وجود عنوان خبری که به آن اشاره شد حکایت از چیزی بیش از تغییر اساسی در قدرت سیاسی کشور بود. آن تیتر به طور تلویحی اشاره بر آن داشت که هویت هیتلر و هویت کشوری که بر آن حکومت می کرد با هم یکی شده و در واقع یک پیوند کامل میان مردم آلمان و هیتلر را اعلام می کرد.

همه پرسی که متعاقب آن در 19 آگوست 1934 بوقوع پیوست تا تغییرات در قدرت سیاسی کشور را مشروعیت بخشد دقیقاً به اثبات رساندن همین هویت جدید را نشانه گرفته بود. « هیتلر برای آلمان ـ تمام آلمان برای هیتلر » شعار روز بود. هرچند همانگونه که پیامدهای بعدی نشان دادند واقعیت از تبلیغات عقب مانده بود. مطابق با آمار رسمی بیش از یک ششم رای دهندگان در برابر فشار شدید برای همساز شدن مقاومت کرده و از دادن رای موافق خودداری کرده بودند. در بعضی نواحی بزرگ کارگری تا یک سوم مردم به هیتلر رای ندادند. با این وجود یک یا دو نکته وسوسه انگیز وجود داشت که جاذبه شخصی هیتلر را از گیرایی خود رژیم یا حتی حزب بالاتر می برد. بر روی یک برگه رای در پوتسدام نوشته شده بود: « موافقت با آدولف هیتلر بله اما مخالفت با کله گنده های حزب نازی ». همین عقیده را می شد در نقاط دیگر هم مشاهده کرد.

در زیر ظاهری از تملق و چاپلوسی از پیشوا که به طور پیوسته توسط تبلیغات یک شکل رسانه ها و با بوق و کرنا اعلام می گردید، نشانه های متعددی وجود دارد که گیرایی هیتلر آن گونه هم که تصور می شد مطلق نبوده است، حتی در دوره ای که بعد ها اغلب به عنوان « سالهای خوب » به خاطر آورده می شد، یعنی در اواسط دهه 1930. یک مثال از انتقاد شدید را که خود هیتلر را نشانه گرفته بود می توان در گزارشی از گشتاپو در برلین و در مارچ 1936 ملاحظه کرد. مدارای هیتلر با فساد و زندگی مسرفانه کله گنده های حزب آنهم در زمانی که استانداردهای سطح زندگی فقیرانه هنوز هم بیشتر آلمانی های معمولی را متاثر کرده بود شدیداً مورد انتقاد قرار می گرفت: « چرا هیتلر این ها را تحمل می کند؟ ». مطابق با آن گزارش از گشتاپو این پرسشی بر لبهای بسیاری از مردم بود و روشن بود که « اعتماد مردم به شخص هیتلر در حال حاضر دستخوش یک بحران قرار گرفته است ».

 

فراموش شده در شادی و وجد

هرچند یک روز پس از ارائه این گزارش نیروهای نظامی آلمان وارد منطقه غیر نظامی راین لند شدند. در یک حرکت تماشایی که به طور کامل ضعف دموکراسی های غربی را به نمایش گذاشته بود هیتلر توانست بزرگترین پیروزی خود در سیاست خارجی را تا آن زمان جشن بگیرد. مشکلات داخلی ماه های پیش شامل کمبود مواد غذایی، قیمت های بالا، دستمزدهای پائین و در نواحی کاتولیک خصومت بیشتر با رژیم در خصوص کشمکش میان کلیسا و حکومت موقتاً در وجد و سرخوشی آن روزها به فراموشی سپرده شدند.

علی رغم بی معنایی نتایج انتخابات در پایان ماه، هنگامی که ـ در بحبوحه ی دستکاری و تقلب در آرای انتخاباتی و تبلیغات شدید برای سازگاری مردم با شرایط جدید ـ مطابق با آمار رسمی 9/98 درصد به فهرست و بنابراین به رهبر رای دادند، نظامی کردن مجدد راین لند بدون هرگونه تردید حرکتی شدیداً مورد علاقه و توجه مردم آلمان بود و محبوبیت هیتلر را به نحو قابل توجهی بالا برد و این عملی بود که مردم آن را به رهبری جسورانه و ماهرانه ی خود هیتلر نسبت می دادند. در واقع می توان پذیرفت که میان مرگ هیندن بورگ در آگوست 1934 و ورود به اتریش و سرزمین سودت در چهار سال پس از این تاریخ، هیتلر عملاً در بدست آوردن حمایت اکثریت مردم آلمان موفق شده بود و این همان چیزی بود که برای مسیر فاجعه آمیز بعدی سیاست در آلمان از اهمیت بی حد و اندازه برخوردار بود. شاید گذشته از پیامد بلافاصله پیروزی حیرت انگیز در فرانسه در تابستان 1940، محبوبیت هیتلر هرگز بیشتر از دوره موفقیت سیاست خارجی او در 1938 نبوده است.  

سباستیان هافنر در تحقیقات تاریخی خود در باره ی این دوره به طور قابل قبولی به این نتیجه رسیده است که هیتلر در 1938 موفق به بدست آوردن « حمایت اکثریت بزرگی از آن اکثریتی گردید که در 1933 بر ضد او رای داده بودند ». در واقع هافنر فکر می کرد که هیتلر در آن زمان تقریباً تمامی مردم آلمان را در پشت سر خود متحد ساخته بود و این که بیش از 90 درصد مردم آلمان در آن زمان « به پیشوا معتقد بودند ». در فقدان هرگونه آزمون واقعی برای ارزیابی نظرات مردم و درشرایط ارعاب و سرکوب کسانی که شاید جرئت به چالش گرفتن تبلیغات رسمی به سرشان می زد، هنگامی که تنها نظر عمومی که وجود داشت همان نقطه نظرات عوامل رژیم بود، چنین برآوردی فقط می توانست یک حدس باشد و احتمالاً بیش از اندازه بالا. در عین حال انکار آن به نظر دشوار می آید که رژیم از 1933 حمایت زیادی به دست آورده بود و این هم البته به مقدار بسیاری به آنچه « دستاوردهای شخصی هیتلر » تلقی می شد باز می گشت. تمرکز یک طرفه و شخصیت پردازانه بر « موفقیت های رژیم » مظهری بود از تلاش های بی پایان تبلیغات و هدف آنها به طور آگاهانه ایجاد تصویر مبالغه آمیز از هیتلر به عنوان یک نابغه ی برجسته بود. این تا به آنجا پیش رفت که ژوزف گوبلز در 1941 توانست تا حدی به طور موجه از ایجاد « افسانه ی پیشوا » به عنوان بزرگترین دستاورد تبلیغاتی خودش سخن گوید.  

تصویر حاصل از تبلیغات هرگز از آنچه خود هیتلر در سخنرانی اش در رایشتاگ در 28 آوریل 1939 بیان کرد ( که هافنر نیز آن را نقل می کند) نبوده است:

 

فقط با تلاش های خودم

« من به هرج و مرج در آلمان پایان دادم، نظم را دوباره برقرار ساختم، تولیدات را در تمامی عرصه های اقتصاد ملی به نحو قابل توجهی بالا بردم . . . من در اسکان مجدد و کامل آن 7 میلیون بیکار که قلب های ما را متالم کرده بودند در تولیدات مفید موفق گشتم . . . من نه فقط ملت آلمان را از جهت سیاسی متحد ساختم که آن را از نظر نظامی نیز دوباره مجهز نمودم و من برای لغو برگ برگ آن عهدنامه و آن 448 بندی که محتوی شرم آور ترین تجاوزاتی است که هرگز ملتی به آن گردن نهاده است تلاش کردم. من سرزمین هایی را که از 1919 از آلمان ربوده شده بود دوباره به رایش ملحق ساختم، من باعث شدم که میلیون ها آلمانی شدیداً اندوهگین که از ما جدا مانده بودند دوباره به سرزمین پدری خود متصل شوند. من اتحاد هزارساله فضای زندگی آلمانی ها را از نو برقرار ساختم و برای تکمیل و به انجام رساندن تمامی آنها و آنهم بدون ریختن قطره ای خون و بدون ایجاد درد و رنج برای انسان ها یا تحمیل جنگ به مردم آلمان یا هر جای دیگر تلاش نمودم. من همان کسی هستم که 21 سال پیش هنوز کارگری ناشناس و سرباز مردم بود، شخصی که با تلاش های خود تمامی این ها را به انجام رسانده است ».   

البته این ادعا که تغییرات در سرنوشت آلمان صرفاً با تلاش های یک نفر به تنهایی ایجاد گردیده، مضحک بود. در این شرح مستوفی از آنچه بیشتر آلمانی های معمولی آن زمان آن را صرفاً به عنوان موفقیت های خیره کننده شخصی پیشوا تلقی می کردند آنچه مسحور کننده است این بود که آنها مظهری از « موفقیت های » ملی بودند و نه بازتابی از جهان بینی خود هیتلر. در آن قطعه از وسواس بیمار گونه ی هیتلر چیزی از « نابود کردن » یهودی ها یا نیاز برای جنگ جهت به دست آوردن فضای برای زندگی وجود نداشت. برقراری مجدد نظم، حیات تازه بخشیدن به اقتصاد، برطرف کردن بلیه ی بی کاری، لغو محدودیت های قرار داد نفرت انگیز ورسای و استقرار وحدت ملی همگی دارای پژواک های گسترده ی مردمی بودند و از نازی های جان سخت بسیار فراتر می رفتند و در واقع در شیوه های متفاوت به تمامی بخش های جامعه باز می گشتند. سنجش افکار عمومی مدت ها پس از پایان جنگ دوم نشان می دهد که بسیاری از مردم حتی در آن زمان نیز این « موفقیت ها » را به نوعی با خود هیتلر در ارتباط قرار می دادند.

 

ادامه دارد . . .

 

1: نام اختصاری برای National Socialist German Workers Party.

 

 

 http://www.spiegel.de/international/germany/0,1518,531909,00.html

در باره ی برابری و نابرابری

بخش اول

لودویگ فن میزس

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

متفاوت و نابرابر

آموزه ی قانون طبیعی که الهام بخش بیانیه ی حقوق انسان و شهروند در قرن هژدهم بود، متضمن این حکم مغلطه آمیز نبود که همه ی انسان ها به لحاظ زیست شناختی با هم برابر هستند. این بیانیه اعلام می کرد که تمامی انسان ها در برابر قانون برابر هستند و این که این برابری را نمی توان توسط هیچ قانونی که انسان وضع می کند لغو نمود، یعنی حقی است غیر قابل انتقال و یا دقیقتر گفته شود حقی است مسلم و ملغی نشدنی. فقط دشمنان آشتی ناپذیر استقلال و آزادی فردی هستند که اصل برابری در مقابل قانون را به نحوی تفسیر می کنند که گویی منشا آن در برابری ذهنی و فیزیولوژی ادعایی تمامی انسان ها است.

بیانیه ی فرانسوی حقوق انسان و شهروند مورخ 3 نوامیر 1789 اعلام نمود که تمامی انسان ها برابر به دنیا آمده و در مقابل قوانین برابر هستند. لیکن در آستانه ی آغاز رژیم ترور بیانیه ی جدیدی که تصویب آن قبل از قانون اساسی واقع شده بود اعلام نمود که تمامی انسان ها بر اساس طبیعت خود برابراند. از این تاریخ و بر اساس این نظریه، باوجودی که آشکارا با تجربه ی زیست شناختی در تناقض قرار داشت، همواره به عنوان یکی از اصول اعتقادی « چپگرایی » باقی مانده است. به این ترتیب ما در « دانشنامه ی علوم اجتماعی »   می خوانیم که « نوزادان به هنگام تولد، بدون توجه به خصوصیات ارثی خود، همانقدر با هم برابر هستند که فوردها ». هرچند این واقعیت که انسان ها با توجه به ظرفیت های بدنی و ذهنی نابرابر به دنیا می آیند غیر قابل انکار است. بعضی انسان ها از جهت سلامتی و قدرت و قوای ذهنی و استعدادهای خود و در انرژی و استواری از دیگر انسان ها برتر هستند و از این رو برای تعقیب امورات این جهانی نسبت به بقیه شایسته تر و سازگارترند ـ واقعیتی که مارکس نیز به آن اعتراف نموده است. او از « نابرابری استعداد فردی و از این رو نابرابری در توان و ظرفیت تولید » به عنوان « مزیت های طبیعی » و از « افراد نابرابر (کسانی که اگر نابرابر نبودند افراد متفاوتی نمی بودند) » سخن می گوید.

از نظر آموزش عمومی روان شناختی می توانیم بگوئیم که بعضی در مقایسه بادیگران دارای توان بهتری در تطبیق با شرایط مبارزه برای بقاء هستند و از این رو می توانیم ـ البته با سختگیری در قضاوت های ارزشی خود ـ از چنین دیدگاهی میان انسان های برتر و انسان های دون پایه تر تمایز قائل شویم.

تاریخ نشان می دهد که از زمان های بسیار قدیم انسان های برتر با به دست گیری قدرت و به انقیاد درآوردن انسان های دون پایه تر، از این برتری خود به نحو مطلوب استفاده کرده اند. در جامعه ای که در آن مقام اجتماعی نقش اصلی را بازی می کند درجاتی از کاست ها وجود دارد. از یک طرف زمین داران هستند که تمامی زمین ها را به خود اختصاص داده اند و در طرف دیگر خدمتکاران، رعیت ها، سرف ها و بردگان، زیردستان بی زمین و تهیدست. وظیفه ی زیردستان جان کندن برای اربابان است و هدف نهادهای جامعه صرفاً رساندن منفعت به اقلیت حاکم، یعنی شاهزاداگان و همراهانشان و اشراف زادگان.

پیش از این روی هم رفته در تمامی جهان یک چنین وضعیتی حاکم بود، همانگونه که هم مارکسیست ها و هم محافظه کاران نیز معتقد هستند، « آزمندی بورژوازی » در فرآیندی که برای قرن ها در جریان بود و هنوز هم در بسیاری از بخش های جهان همچنان ادامه دارد، نظام سیاسی، اجتماعی و اقتصادی « روزهای خوب گذشته » را متزلزل ساخت. اقتصاد بازار آزاد ـ سرمایه داری ـ به نحو قاطع سازمان اقتصادی و سیاسی انسان را به کلی دگرگون نمود. 

اجازه دهید که بعضی از مشهورترین واقعیت ها را در اینجا خلاصه کنم. در حالی که تحت شرایط ماقبل سرمایه داری افراد برتر اربابانی بودند که توده های انسان های دون پایه می بایست در خدمت آنها باشند، تحت شرایط سرمایه داری انسان های مستعد تر شیوه هایی برای بهره مند شدن از برتری خود نداشتند مگر در ارائه ی بهترین خدمات خود به خواست های اکثریتی که از استعداد کمتری برخوردار بودند.

در بازار، قدرت اقتصادی به مصرف کنندگان واگذار شده است. آنها هستند که در نهایت توسط خریدن یا انصراف خود از خرید تعین می کنند که چه چیز باید تولید شود و توسط چه کسانی و با چه کیفیتی و به چه مقداری. سرمایه داران و سرمایه گذاران و مالکینی که در جلب رضایت ضروری ترین آرزوهای هنوز برآورده نشده ی مصرف کنندگان به بهترین وجه و با ارزان ترین شیوه ی ممکن ناکام می مانند، مجبور به ترک پیشه و تجارت خود و از دست دادن موقعیت برتر خود می باشند.

در دفاتر تجارتی ودر آزمایشگاهها تیزترین ذهنها مشغول به ثمرنشاندن پیچیده ترین دستاوردهای تحقیقات علمی برای تولید ابزارها و وسیله های همواره بهتر و برای مردمی هستند که خود آنها هیچ تصوری از تئوری هایی که تولید آنها را میسر گردانیده ندارند. هرچقدر یک موسسه اجاری بزرگتر باشد، اجبار بیشتری برای تطبیق تولیدات خود با هوس ها و تمایلات متغیر توده ها یا همان کارفرمایان خود دارد. اصول بنیادین سرمایه داری تولید انبوه برای تدارک توده ها است. این حمایت و پشتیبانی مردم است که باعث می شود یک موسسه تجاری رشد زیادی داشته باشد. انسان معمولی در اقتصا بازار بالاترین [مرجع] است. او همان مشتری است که « همیشه حق با اوست ».

در حوزه ی سیاسی دولت منتخب نتیجه ی منطقی تفوق مصرف کننده در بازار است. صاحبان شرکت ها به انتخاب کنندگان به مثابه کارآفرینان وابسته اند و سرمایه گذاران به مصرف کنندگان. همان فرآیند تاریخی که شکل سرمایه دارانه ی تولید را به جای شیوه های پیشاسرمایه داری قرار داد دولت مردمی ـ دموکراسی ـ را نیز به جای استبداد پادشاهی و دیگر شکل های حکومت « تعداد اندکی انسان » بر بقیه نشاند. و هرجا که اقتصاد بازار توسط سوسیالیسم جایگزین شد، حکومت خودکامه دوباره رواج یافت. این که استبداد سوسیالیستی یا کمونیستی خود را توسط استفاده از اسامی مستعار مانند « دیکتاتوری پرولتاریا » یا « دموکراسی مردمی » یا « اصل رهبری » استتار کند هیچ تاثیری ندارد، بلکه پیوسته برابر است با انقیاد بسیاری توسط اندکی.

تقریباً غیر ممکن است کامل تر از این وضعیت امور جاری در جامعه ی سرمایه داری مورد سوء تعبیر قرار گیرد، یعنی وقتی گفته می شود که سرمایه داران و کارفرمایان یک طبقه ی « حاکم » اند و هدفشان « استثمار » توده های مردم محجوب است. ما نمی خواهیم این پرسش را مطرح کنیم که انسان هایی که تحت نظام سرمایه داری در کار تجارت فعال هستند چگونه می توانستند در استفاده از استعدادهای برتر خود در هر تشکیلات دیگر تولید نیز تلاش کنند: تحت نظام سرمایه داری آنها در خدمت به انسان هایی که استعداد کمتری دارند با هم رقابت می کنند. تمامی افکار آنها هدفش کامل تر کردن شیوه هایی برای تدارک و تامین مصرف کنندگان است. هر سال، هر ماه، هر هفته در بازار چیزی که قبلاً کسی آن را ندیده بود ظاهر می شود و به زودی تهیه آن برای همه میسر می گردد. آنچه « بازدهی کار » را چندین و چند برابر کرده نه درجاتی از تلاش به سهم کار یدی، بلکه تجمع سرمایه توسط پس انداز کنندگان و به کارگیری معقول آنها توسط کارآفرینان است. اختراعات فنی به صورت اموز جزئی بی مصرف باقی می ماندند اگر سرمایه ی لازم برای بهره برداری از آنها پیش از آن توسط صرفه جویی انباشته نمی گردید. انسان بدون کار یدی نمی توانست به زندگی ادامه دهد، هرچند آنچه او را فراتر از حیوانات قرار می دهد نه کار دستی و انجام کارهای روزانه، بلکه تعمق بود، یعنی آینده نگری که نیازهای آینده ی همیشه غیرقابل اطمینان را تامین می کند. نشانه ی ویژه ی تولید آن است که رفتار انسان توسط ذهن او تعین می شود. این واقعیت نمی تواند توسط یک معنی شناسی دفع شود که در آن واژه ی « کار » فقط به معنای کار یدی است.  

 

آیا مصرف کنندگان احمق اند؟

رضایت دادن به فلسفه ای که بر نابرابری ذاتی انسان ها تاکید دارد مغایر با احساسات بسیاری از انسان ها است. مردم با بی میلی کمتر یا بیشتر اعتراف می کنند که با بزرگان هنر، ادبیات و علم حد اقل در تخصص آنها برابر نیستند و این که آنها حریف قهرمانان ورزش نمی باشند. اما آنها آمادگی پذیرفتن پائین تر بودن خود در سایر امور و مسائل انسانی را ندارند. به باور آنها کسانی که از آنها در تجارت و کسب و کار جلوافتاده اند، یعنی کارآفرینان و تجارت پیشه گان موفق، پیشرفت خود را صرفاً به شرارت و تبهکاری مدیون هستند. آنها به شکر خدا بیش از حد درستکار و باوجدان هستند تا به روش های ریاکارانه ی رفتاری متوسل شوند، آنچه به باور آنها به تنهایی باعث می شود که یک انسان در جامعه ی سرمایه داری به موفقیت برسد.

با این وجود شاخه ی روبه رشدی در کتاب ها و نوشتارها وجود دارد که به وضوح انسان معمولی را به عنوان نوع دون پایه به تصویر می کشید: کتاب هایی در باره ی رفتار مصرف کنندگان و شیاطین تبلیغاتی ادعایی. البته نه نویسنده ها و نه مردمی که از نوشته های آنها استقبال می کنند به طور علنی اظهار نمی کنند و باور ندارند که این معنای واقعی اطلاعاتی است که آنها گزارش می دهند.

آن گونه که این کتاب ها به ما می گویند آمریکایی نمونه اساساً از اجرای ساده ترین وظایف روزانه ی امور مربوط به خانواده ی خود ناتوان است. آنچه آن مرد یا زن برای هدایت شایسته ی مسائل خانواده ی خود نیاز دارد نیست که خریداری می شود. آنها به سهولت با کندذهنی درآمیخته ی خود توسط ترفند ها و دوز و کلکهای تجار به خریدن چیزهایی که به آنها نیازی ندارند ترغیب می شوند، زیرا مسئله ی اصلی تجارت به دست آوردن سود نه توسط فراهم آوردن چیزهایی که مصرف کنندگان به آنها نیازمند هستند، بلکه قالب کردن اشیایی است که اگر آنها می توانستند در برابر نیرنگ های روان شناختی « خیابان مدیسون » مقاومت کنند چنین چیزهایی را هرگز نمی خریدند. ضعف غیرقابل علاج ذاتی اراده و هوش انسان معمولی باعث می شود که خریداران مانند « کودکان » رفتار کنند. آنها برای فرومایگی تبلیغات چی ها طعمه های ساده ای هستند.

نویسندگان و خوانندگان این انتقادهای تند و آتشین آگاه نیستند که تعالیم آنها متضمن آن است که اکثریت مردم آدم های ابلهی هستند و ناتوان از رسیدگی به امور خود و شدیداً نیازمند محافظت بزرگترهای خود. آنها با چنان درجه ای گرفتار حسادت و انزجار نسبت به تجار موفق هستند که نمی توانند ببینند چگونه توصیف آنها از رفتار مصرف کنندگان با تمامی آنچه نوشته های « کلاسیک » سوسیالیستی پیشتر از این در باره ی  بلندمرتبگی پرولتاریا می گفت در تناقض قرار می گیرد. آن سوسیالیست های قدیمی تر به « مردم »، به « کارگران و توده های زحمتکش »، به « کارگران یدی » تمامی کمالات هوش و شخصیت را نسبت می دادند. در چشمان آنها مردم « کودک » نبودند، بلکه پدیدآورندگان آنچه در جهان بزرگ و ارزشمند است، و آنها در واقع سازندگان آینده ی بهتر برای بشریت تلقی می شدند.

این یقیناً درست است که انسان معمولی از جهت های بسیاری از یک تاجر معمولی پائین تر است. اما این پائین تر بودن خود را در درجه ی اول در توانایی محدود او در اندیشیدن، کارکردن و از این رو شرکت بیشتر در تلاش مشترک ثمربخش برای بشریت آشکار می سازد.

اغلب آن مردمی که به نحوی رضایت بخش در مشاغل معمولی کار می کنند، در هر وظیفه ای که مستلزم اندکی ابتکار و تامل است به اندازه ی کافی خوب نمی باشند. اما آنها در برآمدن از عهده ی مسائل خانوادگی خود به نحوی شایسته آنقدر ها هم کند ذهن نیستند. شوهرانی که توسط همسران خود برای خرید قرصی نان به سوپرمارکت فرستاده شده اما در حالی باز می گردند که به زحمت می توانند تنقلات محبوب خود را که خریده اند حمل کنند یقیناً نمونه ی بارز شوهران نیستند و همینطور خانم خانه داری که بدون توجه به محتوای بسته بندی ها و فقط به خاطر ظاهر زیبا به خرید آنها می پردازد. 

امروزه این گونه پذیرفته شده است که انسان معمولی ذائقه ی نازل و بدی از خود نشان می دهد. در نتیجه آن تولید و تجارتی که تماماً وابسته به حمایت توده هایی از این قبیل انسان ها است به ناچار از سطح فرهنگی و هنری نازلی برخوردار است. (یکی از معضلات بزرگ سرمایه داری این است که چگونه می توان به دستاوردهایی با کیفیت بالا رسید و آنهم در فضای اجتماعی که در آن « انسان معمولی یا عادی » بیشترین تعداد و بالاترین اهمیت را به خود اختصاص می دهد). 

علاوه بر آن ما به خوبی می دانیم که بسیاری از انسان ها خود را تسلیم عادت هایی می کنند که به اثرات ناخواسته ای منجر می شود. از نظر مخالفین فعالیت های سرمایه داری ذائقه ی بد و عادت های مصرفی خطرناک مردم و سایر شرارت های زمانه ی ما صرفاً توسط روابط عمومی یا فعالیت های تجاری شاخه های بیشمار « سرمایه » بوجود می آید. جنگ ها توسط صنایع مهمات سازی به راه می افتند که اصطلاحاً به آن   « تجارت مرگ » می گویند. جنون میخوارگی زائیده ی سرمایه ی شرکت های تولید کننده ی الکل یا همان « تراست ویسکی » افسانه ای و کارخانجات آبجو سازی است.   

 

ادامه دارد . . .

 

On Equality and Inequality by Ludwig von Mises.

Mises.org