رابرت آ. پکنهم و ویلیام رتلیف
برگردان علی محمد طباطبایی

رهبر مستبد و فقید با خشونت حکومت کرد،
اما موفقیت آمیز ترین کشور در آمریکای جنوبی را باقی گذاشت
رئیس جمهور پیشین شیلی ژنرال آگوستو پینوشه در دسامبر سال گذشته درگذشت. بعضی از یادگارهای او را همه به خوبی می شناسند، اما بقیه را خیر.
پینوشه رهبر کوتای 11 سپتامبر 1973 بود و تا 1990 در راس یک رژیم نظامی ریاست کرد، یعنی در راس حکومتی که حقوق بشر را زیر پا می گذاشت، احزاب سیاسی را تعطیل می کرد، انتخابات را برمی چید، مطبوعات و اتحادیه های صنفی و کارگری را در تنگنا قرار می داد و در سایر اقدامات غیر دموکراتیک طی بیش از 16 سال حکومتش فعالانه شرکت داشت. این واقعیت ها مهم اند و بارها و بارها خاطر نشان شده اند.
بعضی از حقایق مهم دیگر در باره ی دوره ی پینوشه و میراث او نیز به دقت مستند شده است، اما کمتر کسی از آنها مطلع است. در واقع در اغلب موارد کسی حاضر به پذیرش آنها نیست. ( یک استثنای نسبی در این قاعده سرمقاله ی 12 دسامبر 2006 در واشنگتن پست است با این سرخط: « معیارهای دوگانه ی دیکتاتور: آگوستو پینوشه شکنجه کرد و مخالفانش را به قتل رساند. میراث او موفق آمیز ترین کشور آمریکای جنوبی از آب درآمد). من در اینجا مایلم که به جنبه هایی از میراث او اشاره کنم که به نحو گسترده مورد مخالفت قرار گرفته، کسی به آنها اهمیت نداده، تحریف شده و گاهی حتی به طور اشتباه تکذیب شده یا روی آنها را سرپوش گذاشته اند، یعنی آنچه به واقع شیلی را علی رغم چالش های دنباله دار به موفقیت آمیز ترین کشور آمریکای لاتین تبدیل نمود.
کودتای شیلی جای چه نوع از دموکراسی را گرفت؟
کودتای 1973 اغلب به این عنوان که دموکراسی را در شیلی نابود کرد معرفی شده است. چنین توضیحاتی در واقع نیمی از حقیقت بیشتر نیستند. در اواخر دهه ی 1960 و اوایل ده ی 1970 دموکراسی شیلی خودش در سراشیب نابودی به راه افتاده بود. جیمز ولان، تاریخ نگار، هنگامی که نوشت « شیلی یک دموکراسی هم جنس خوارانه بود که خودش را به مصرف می رساند » ماهیت تراژیک این دموکراسی را به درستی به ثبت رسانده است. رئیس جمهور شیلی از 1964 تا 1970 یعنی ادوارد فری مونتالوا، کسی که در به قدرت رساندن سالوادور آلنده پس از خودش نقش موثری داشت، بعدها دوره ی ریاست جمهوری آلنده را « کاروان جنون » نامگذاری کرد. آزادی به نحو فزاینده ای مسئولیت ها را در هم شکست. بی قانونی به امری متداول تبدیل گردید. خشونت بدون کنترل چپگرایان طی دولت دموکرات مسیحی فری مونتالوا نیز شدت یافته بود، قبل از آن که آلنده به ریاست جمهوری برسد و مدت ها قبل از آن که پینوشه به طور کل نقشی در سیاست شیلی به عهده گرفته باشد.
در 1970 آلنده 2/36 درصد آراء مردم را به خود اختصاص داد، کمتر از 6/38 درصدی که در 1964 به دست آورده بود و فقط 3/1 درصد بیشتر از نفر دوم. طبق قانون اساسی مجلس می توانست ریاست جمهوری را به هر یک از آن دو کاندیدای اول بدهد. آنها در نهایت آلنده را انتخاب کردند، البته فقط پس از آن که او به صراحت به قانون اساسی سوگند وفاداری یاد کرد. چند ماه بعد آلنده برای رژی دبره دوست چپگرای خود تعریف کرده بود که وی هرگز در عمل قصد نداشت که به تعهدات خود وفادار بماند، اما فقط برای آن که به مقام ریاست جمهوری دست یابد آن را امضا نمود. طی سه سال بعدی در انتخابات مجلس قانون گذاری و سایر انتخابات آلنده و ائتلاف « اتحادیه ی مردمی » اش که در آن احزاب کمونیستی و سوسیالیستی حاکم بودند، هرگز اکثریتی را به دست نیاورد. علاوه بر آن آلنده تلاش نمود تا ـ در سخنان خودش ـ « نظام اقتصادی و سیاسی شیلی را به یک اقتصاد مارکسیست ـ لنیسیستی تبدیل کند ».
نزدیک ترین متحد آلنده در « اتحادیه ی مردمی » کمونیست ها بودند، یعنی جناح راست آن اتحادیه، اما هردوی آنها توسط جناح چپ اتحادیه ـ در درجه ی اول اعضای حزب سوسیالیست آلنده و اولترا چپ ها (اصطلاحی که کمونیست ها برای آنها درست کرده بودند) تحت فشار قرار گرفته بودند برای آن که با سرعت بیشتری از آنچه خود مایل بودند به طرف چپ حرکت کنند. خشونت به سرعت توسط چپ افراطی شدت یافت، از جمله ی آنها بسیاری از اعضای حزب خود رئیس جمهور. املاک و دارایی ها مصادره شدند و در شهرها و مناطق روستایی مناطق مستقل پدید آمد، و این ها غالبا در مخالفت با نظراتی بود که آلنده و کمونیست ها با دوراندیشی به آن رسیده بودند. در جریان این برنامه ها، آلنده همراه با حامیان خود و چپ افراطی نه تنها قادر به کنترل اقتصاد از هم فروپاشیده، جامعه ی از هم گسسته و نظام آموزشی و ارتش سیاسی شده نبودند، که سنت های مبتنی بر قانون اساسی و حقوقی و فرهنگی را هم در دست نداشتند. به طور خلاصه در جولای 1973 و شاید حتی کمی قبل از آن شیلی در برابر یک جنگ قریب الوقوع داخلی قرار گرفته بود.
بسیاری از چپ ها مدت ها بر این تصور بودند که سرمایه داری و دموکراسی با هم ناسازگار هستند. در یک نمایش بی شرمانه از جهت تحقیر خواست اکثریت و تحقیر نهادهای به قول آنها « دموکراسی بورژوازی » روزنامه ی طرفدار آلنده به نام Puro Chile نتایج انتخابات مجلس قانون گذاری 1973 را با این سرخط منتشر نمود: « مردم 43 درصد، جسد ها 55 درصد ». این نگرش و اقداماتی که در پی آن به جریان افتاد چپ میانه و راست را برضد آلنده برانگیخت، گروه هایی که نامزدهای آنها تقریبا دوسوم از آراء انتخابات 1970 را به خود اختصاص داده بودند. در 22 آگوست 1973 مجلس نمایندگان که اعضایش پنج ماه قبل از آن انتخاب شده بودند، به این نتیجه گیری رسیدند که رژیم آلنده به طور فراگیر « عناصر اساسی تاسیس و جایگاه قانون را نابود کرده است ». (دیوان عالی کشور قبل از آن به خاطر نقض مکرر نظام حقوقی و تشریفات قضایی دولت آلنده را محکوم کرده بود). کمتر از سه هفته بعد، ارتش به رهبری فرمانده کل قوا که تازه به این سمت منصوب شده بود یعنی پینوشه دولت را سرنگون کرد. کودتا در حمایت کامل رئیس جمهور قبلی ادواردو فری مونتالوا، اولین رئیس جمهور انتخابی پس از برقراری مجدد دموکراسی در 1990 یعنی پاتریچیو ایلوین و اکثریت چشمگیر مردم شیلی قرار داشت. کوبا و ایالات متحده هردو فعالانه در این کودتا شرکت داشتند، اما بازی گران اصلی آن خود مردم شیلی بودند.
اقتداگرا نه تمامیت خواه
رژیم شیلی از 1973 تا 1990 یقینا نظامی اقتدارگرا بود، اما تمامیت خواه نبود. این تفاوت گذاری در تحلیل مقایسه ای سیاسی امری بنیادین است. رژیم های تمامیت خواه درجات بسیار بالایی از نفوذ را در تمامی جنبه های اقتصاد، جامعه، دین و فرهنگ به اجرا می گذارند، در حالی که در خصوص رژیم های اقدارگرا چنین چیزی دیده نمی شود. رژیم های تمامیت خواه دارای احزاب مسلط و یگانه هستند، دارای یک ایدئولوژی منسجم و یکدست و آشکارا اشاعه یافته به نحو گسترده در جامعه. و آنها دارای سطوح بسیار بالایی از بسیج و مشارکت مردمی هستند که اداره ی آن به طور مستقیم و جدی توسط خود حکومت انجام می شود و آنها بر خط و مشی ها و بر منتخبین نظارت دقیق دارند، اگر اصلا انتخابی در کار باشد. رژیم های اقتدارگرا بیشتر دارای طرز تفکری مخصوص به خود هستند و نه ایدئولوژیک. در آنها سطح مشارکت سیاسی پائین است و دارای رقابت و کثرت گرایی محدود در سیاست ها و فعالان سیاسی هستند (از جمله در مطبوعات)، و کنترل های اعمال شده توسط رژیم و بهره برداری از حکومت، جامعه، اقتصاد، خانواده، دین، مطبوعات و فرهنگ خود دارای محدودیت هایی است.
در اینجا باید دو نوع گرایش متفاوت برای امکان گذار به دموکراسی در حکومت ها را مورد توجه قرار دهیم. تغییر دادن نظام های تمامیت خواهانه بدون غلبه ی نیروهای خارجی بسیار دشوار تر از رژیم های اقتدارگرا است. اقتدار گرایی پینوشه در شیلی پس از 16 سال با یک انتقال قدرت صلح آمیز و مبتنی بر قانون اساسی که در 1980 به تصویب رسیده بود به پایان رسید. رژیم تمامیت خواهانه ی کاسترو در کوبا تا اینجا 49 سال ادامه یافته است، اما دموکراسی شیلی پس از 1990 همچنان پایدار و سالم باقی مانده است. همانگونه که هکتور شامیس در Journal of Democracy (اکتبر 2006) اشاره کرده است وزیر امور خارجه ی فعلی در شیلی آلجاندرو فوکسلی بلافاصله پس از اولین دولت دموکراتیک پس از پینوشه اذغان نمود که « قوانین مبتنی بر قانون اساسی که از پینوشه باقی مانده به طریقی غریب یک نظام دموکراتیک پرورش داده است » زیرا آنها بازیگران اصلی را مجبور به مصالحه می کردند و نه رویارویی و در عین حال از سیاست های پوپولیستی پرهیز می نمودند، آنچه باعث افزایش حکم رانی اقتصاد گردید.
میراث اقتصادی
در برخی محافل اخیرا این ادعا مد شده است که گویا سابقه ی موفقیت آمیز توسعه ی اقتصادی شیلی در دهه های اخیر در واقع به سال 1990 باز می گردد، یعنی به اولین دولت غیر نظامی پس از 1973. اما این ادعا کاملا اشتباه است. سابقه ی تاریخی این موضوع کاملا روشن است. رئیس جمهور پینوشه و مشاورین غیر نظامی او، پس از یک فرآیند دقیق و طولانی از بررسی ها و تصمیم گیری ها در 1975 ـ 1973 که طی آن مسیرهای جایگزین برای انجام برنامه های لازم مورد بررسی و توجه قرار گرفته بودند، مجموعه ی کاملا جدیدی از ساختارهای کاملا نوین با گرایش به سوی بازار آزاد و خط مشی های مربوطه را به اجرا گذاردند که از همان زمان به عنوان بنیادهای توسعه اقتصادی و اجتماعی شیلی در سه دهه ی بعدی باقی مانده است. این الگوی جدید که ما آن را سرمایه داری می نامیم، طی سال های حکومت پینوشه مورد تعدیل و بازاندیشی قرار گرفت و در سال هایی که پینوشه هنوز در قدرت بود کمبودهای آن جبران گردید، مهم تر از همه در واکنش به بحران اقتصادی در اوایل دهه ی 1980 و همچنین در سال های حکومت غیر نظامی ها پس از 1990. لیکن عناصر اصلی آن تغییر داده نشدند و از این رو هیچ کدام از دولت های پس از 1990 پیشنهادی یا اشاره ای برای بازگشت به یکی از دو الگوی شکست خورده ی قبلی یعنی سرمایه داری دولتی (70 ـ 1938) یا سوسیالیسم دولتی (73 ـ 1970) نداشته است.
الجاندرو فوکسلی وزیر دارایی در یک مصاحبه در 1991 چنین گفت: « گرچه ما علاقه ای به دولتی که قبل از ما بر سر کار بود نداریم، اما آن دولت بسیاری از کارها را به درستی انجام داده بود. ما اقتصادی را به ارث بردیم که در حکم یک موهبت بود ». تمامی چهار دولت غیر نظامی از 1990 الگوی اقتصادی و اجتماعی جدید و متمایل به بازار آزاد را حفظ کردند که از رژیم نظامی به ارث رسیده بود. با وجودی که بلافاصله پس از 1990 تغییراتی به وقع پیوست، اما آن تغییر اساسی و عمیقی که مثبت بود بدون تردید 1973 بود و بلافاصله پس از آن، و نه 1970 یا 1990.
اسطوره ی نئولیبرالیسم
غالبا چنین گفته می شود و اکثرا بر این باور هستند که رفرم های اقتصادی پینوشه هرگونه نقش مهمی که دولت در اقتصاد به عهده داشت را حذف کرد بود. ادعا می شود که پینوشه یک مدل نئولیبرال را به اجرا گذارده بود، یعنی سرمایه داری ابتدایی و وحشی از همان نوعی که به شیلی در قرن 19 نسبت داده می شود. لیکن حقایق خلاف آن را می گویند. بزرگترین صنعت شیلی و محلی که از آن بالاترین ارز خارجی را در اواخر دهه ی 1970 به دست می آورد صنایع مس بود، که در اواخر دهه ی 1960 و اوایل دهه ی 1970 ملی شده بود، و از آن زمان همچنان باقی ماند. بانک های داخلی در اواخر دهه ی 1970 از نظارت دولت خارج شدند، اما در اوایل دهه ی 1980 دوباره با قدرت به حالت قبل بازگشتند. فقر که به شدت در طی و در اثر خط مشی های فاجعه آمیز « اتحادیه مردمی » افزایش یافت، فقط در نتیجه ی سیاست های تثبیت، رفرم های ساختاری و برنامه های اقتصادی که جملگی با هدایت دولت پینوشه به جلو می رفتند کاهش یافت. هزینه های قابل توجه دولتی برای انجام اقدامات مستقیم برنامه های اقتصادی که فقیرترین فقرا را نشانه رفته بود در اواسط دهه ی 1980 آغاز گردید و نه پس از 1990. سطح فقر که در 1984 در حد بالای 50 درصد قرار داشت، در 1989 به 34 درصد کاهش یافت. پس از 1990 همچنان به کاهش ادامه داد و در 2005 به 15 درصد رسید. ائتلاف احزاب سیاسی جناح میانه و چپ (Concertation) که در 4 انتخابات ریاست جمهوری گذشته به پیروزی رسیده بود، البته استحقاق حدی از سرافرازی را برای سال های پس از 1990 دارد، اما این سرافرازی و اعتبار به دولت پینوشه نیز باز می گردد، زیرا موفق به ایجاد خط مشی ها و ساختارهای بنیادین اقتصادی در دهه های 1970 و 1980 گردید که ائتلاف میانه و چپ آنها را همچنان حفظ نمود و همین ها بودند که توانستند شغل های جدید و یک فراوانی اقتصادی برای فقرا بوجود آورند و بر اساس آنها بود که برنامه های ضد فقر دولت به اجرا رسید.
میراثی برای جهان
ابداعات سیاست های اقتصادی و اجتماعی دولت پینوشه نه فقط دارای اثرات و پیامدهای ضمنی برای دولت های بعدی در شیلی بود که حتی برای بقیه ی آمریکا لاتین و جهان گسترده. امروزه تقریبا تمامی جهان کمتر بر دولت ها و بیشتر بر بازارها متکی است تا آنچه در 1970 بود. اولین کشور جهان که موفق به جدایی سرنوشت ساز از گذشته گردید ـ یعنی دور شدن از سوسیالیسم و سرمایه داری دولتی و رفتن به سوی ساختارها و خط مشی های مبتنی بر بازار آزاد ـ نه چین دنگ سیائوپنگ، نه بریتانیای اواخر 1970 مارگارت تاچر، نه ایالات متحده ی ریگان در 1981 و نه هیچ کشور دیگری در آمریکای لاتین یا هرجای دیگر، بلکه شیلی پینوشه در 1975 بود. در آن زمان الگوی اقتصادی شیلی تقریبا در همه جا چیز منفوری بود ـ تا حدی به خاطر ارتباط با رژیم نظامی شیلی و همچنین به این خاطر که به عنوان یک الگوی ذاتا باورنکردنی و واپسگرایانه به ویژه برای کشورهای در حال توسعه نگریسته می شد ـ هرچند همانگونه که بعدا معلوم گردید کاملا اشتباه بود. از میان رژیم های نظامی بسیاری در آمریکای لاتین در دهه های 1960 ، 1970 و 1980 تنها رژیمی که با سرمایه داری دولتی قطع رابطه ی کامل کرد همین شیلی بود. لیکن ابتدا برداشت های جهانی از مدل اقتصادی شیلی به کندی و سپس بعد از میانه ی دهه ی 1980 به سرعت تغییر کرد. در حال حاضر خط مشی های اقتصادی بیشتر کشورهای آمریکای لاتین، آمریکای شمالی، اروپای غربی، مرکزی و شرقی، چین، هند، روسیه و جمهوری های سابقش، بیشتر آفریقا و بسیاری نقاط دیگر جهان از الگوی شیلی پیروی کرده اند و آنهم به جاری دور شدن از آن.
پائیز دو دیکتاتور
مرگ پینوشه درست در زمانی روی داد که فیدل کاسترو در بستر بیماری قرار گرفته بود. آیا گزارشگران هر دوی آنها را با دقت و انصافی برابر مورد توصیف و ارزیابی قرار دادند؟ کاسترو تقریبا همانقدر کوبایی ها را به قتل رسانده است که پینوشه مردم شیلی را. دولت پینوشه برای شرکت در بعضی فعالیت های تروریستی در خارج از کشور از آرژانتین گرفته تا ایالات متحده محکوم شناخته شده است. سازمان عفو بین المللی شدیدا از استرداد رهبر شیلی به اسپانیا در 1998 برای محکمه ای که فکر می کرد با انجام آن عدالت به انجام خواهد رسید حمایت کرد. لیکن کاسترو هزاران چریک را از کشورهای سراسر جهان آموزش داده و صدها هزار نفر از نیروهای کوبایی را به کشورهای بسیاری در حد اقل سه قاره برای به راه انداختن جنگ و پرداختن به نبرد اعزام کرده است که در نتیجه ی آنها نابودی و مرگ و میرهای بی شماری به دنبال آمده است. ما نمی توانیم برای استرداد کاسترو یا برای محاکمه ی او حتی پس از مرگش سازمان های حقوق بشری را برانگیزانیم. در نهایت شیلی موفقیت آمیز ترین مورد از توسعه ی اقتصادی اجتماعی و سیاسی در آمریکای لاتین بود و یک پیشاهنگ در تغییر مسیر جهانی به سوی نوعی سرمایه داری که به لحاظ اجتماعی فارغ از جهل و تعصب است، در حالی که کوبا یک خطای تاریخی ملالت بار، فقیر و تمامیت خواهانه است.
چه تعداد از کشورها یک دهه یا یک قرن دیگر سودای رفتن به سوی موفقیت های فیدل کاسترو ـ یا سالوادور آلنده ـ را در سر خواهند داشت؟ برای بخش های اصلی میراث پینوشه دلایل قابل قبولی می توان یافت. اکنون وقت آن رسیده است که بپذیریم میراث سال های حکومت پینوشه یک آمیزه ی بهتری است از آنچه معمولا تصور می شود.
What Pinochet Did for
By Robert A. Packenham and William Ratliff.
Hoover.org
عباس خیدر
برگردان علی محمد طباطبایی
جامعه ی نظامی گرانه: چگونه فرهنگ خشونت از ده ها سال پیش عراق را
به نابودی کشانده است
هنگامی که من در 2003 و بلافاصله پس از تهاجم نظامی ایالات متحده به عراق از شهر زادگاهم بغداد دیداری به عمل آوردم، تصمیم به جستجوی ادبیات از دوره ی رژیم صدام گرفتم. من می خواستم بدانم که چه کتاب هایی میان 1980 و 2003 نوشته شده بودند تا شخصا خودم در باره ی آنها یک کتاب بنویسم. من نیاز به جستجوی زیادی نداشتم. در همان اولین کتاب فروشی با فروشنده ای مهربان برخورد کردم. من به او توضیح دادم که در جستجوی یافتن شعر غنایی و نثر هایی که برای صدام تالیف شده بودند هستم. فروشنده با پوزخندی چنین گفت: « آیا با خودت یک ماشین باری هم آورده ای؟ ». من ابتدا منظور او را درک نکردم. سپس او چنین ادامه داد: « من یک انبار پر از این آت و اشغال هایی دارم که شما دنبالش می گردید».
این قبیل آثار ادبی در باره ی صدام حسین و جنگ های او بخشی از یک جریان طولانی از نظامی کردن زندگی عمومی در عراق بودند که زنگ ها را برای خاتمه دادن به تمدن و آغاز وحشی گری در عراق به صدا در آورده بودند. این جریان در اوایل دهه ی هشتاد میلادی آغاز گردید. در آن زمان صدام حسین در تلویزیون عراق نشان افتخاری را به سینه ی یک مرد نصب نمود. علت آن: آن مرد فرزند خودش را شخصا به قتل رسانده بود، زیرا پسرک نمی خواست که در جنگ شرکت کند. اکنون دیگر به طور قانونی مقدور شده بود که هر کس به دلایل میهن پرستانه فرزند ذکور خودش را به قتل رساند.
خشونت روزانه ی فعلی در عراق که از سال 2003 در تلویزیون شاهد آن هستیم همین جوری از آسمان نیفتاده است، بلکه بخشی است از یک جریان طولانی که آغاز آن به جنگ ایران و عراق باز می گردد. حکومت عراق در 1980 تصمیم گرفت که این جنگ نه تنها باید در مرزها انجام گیرد که درمدارس و در خیابانها. نظامی گراکردن زندگی بالاترین اصل اساسی حزب بعث و رهبری آن حزب بود. به این ترتیب طی سالها فرهنگی از خشونت عمیقا در خودآگاهی جامعه عراق ـ و البته در ناخودآگاه آنها ـ جای گرفت و به بخش دائمی آن تبدیل گردید.
هر عراقی می بایست طرز کار با اسلحه را بیاموزد. در کنار ارتش معمولی و ثابت، حکومت به ایجاد یک ارتش کودکان، یک ارتش نوجوانان و یک ارتش مردمی مبادرت ورزید. در تلویزیون به طور روزانه برنامه ای با نام « رهبر در قلب شعرا » پخش می شد که در آن یک شاعر مشهور در لباس خاکی رنگ نظامی ظاهر گشته و از بر شعرهایی در باره ی جنگ و رهبر می خواند. قبل از برنامه ی نماز که پنج بار در روز پخش می شد، برنامه ی « تصاویری از جبهه » قرار داشت که در آن تصاویری از سربازان کشته شده در جنگ در حالی نشان داده می شدند که صدای هراس انگیز شاعر فلسطینی ادیب ناصر پخش می شد و همه ی این ها قبل از سخنرانی چندین ساعته ی صدام. طی این جنگ و جنگ های بعدی در عراق ایدئولوژی بعثی حاکم بود، اعدام های علنی به وقوع می پیوست، اخراج شیعیان به عنوان « نژاد غیر اصیل عراقی » انجام می گردید و مخالفان سیاسی توقیف می شدند. کشور فقط یک رنگ بیشتر را نمی شناخت: رنگ خاکی نیروهای نظامی.
در سال 2004 شاعر عراقی نجم والی نوشت: « 1980 برابر بود با پایان یک نوگرایی سطحی در ادبیات ». در واقع نه فقط پایان ادبیات، که باید گفت پایان تمامی فرهنگ مدرن در عراق. تحت حکومت صدام دونوع هنر از یکدیگر متمایز می شدند: در یک طرف هنری که در خدمت نظام سیاسی بود، در طرف دیگر هنر تبعید که آن را به عنوان « خیانت » تلقی می کردند. در رسانه های دولتی فقط برای همان هنر نوع اول جای مطرح شدن وجود داشت و تقریبا تمام روشنفکران مهم جهان عرب در دهه ی 80 صدام را به عنوان نماد همبستگی ملت عرب تلقی می کردند. در تاریخ ادبیات بسیار به ندرت ممکن بود که چنین تعداد بیشمار از شعر و سرود برای یک فرد تنها نوشته شود. من شخصا در حدود یک میلیون شعر را شمارش کرده ام که در آنها از رهبر مقدس و جنگ هایش صحبت می شود. برای روشن شدن ذهن خواننده چند بیت از یک شاعر تونسی به نام علی دوب را می آورم: « این سرزمینی است که با هیچ جای دیگر این جهان نمی توان آن را مقایسه کرد. رنگ دیوار هایش خاکی است. شیر کودکانش خاکی رنگ است و رنگ من هم خاکی است. آه، شما شاعران پیشگو! این کشوری است ناب ! ».
بسیاری از شعرا و نویسندگان به طور علنی خود را به عنوان سرباز صدام می نامیدند. در دسامبر 1980 در حدود یک هزار نویسنده ی عرب در جشن ادبی به نام Al Marbid در شهر جنوبی بصره بیانه ای را با این مضمون امضا کردند: « ای رهبر، ما شعرا و نویسندگان عرب خود را در آب پیروزی هایت تطهیر می کنیم ». تقریبا تمامی امضا کنندگان آن بیانیه امروز جزو چهره های مطرح و برجسته ی صحنه ادبیات عرب هستند. تا همین امروز هیچ کدام از آنها توضیح نداده است که چرا یک چنین بیانیه ای را به امضا رسانده است. البته منظور من انتقاد از تک به تک این هنرمندان نیست ـ آنچه من می خواهم مورد انتقاد قرار دهم آن فضای فرهنگی است که شدیدا از « خاکیسم » تاثیر پذیرفته است.
سه مهمترین محتوای هنر حکومتی عراق تحسین و ستایش شهدا، سربازان و رهبر بود. شاعری به نام عبدالعمر موالا می نویسد: « ما صلیب را خم می کنیم، شهادت را برمی گزینیم و روز رستاخیز و قیام پس از مرگ را. مرده ها دوباره برمی خیزند و درهای تمامی پرسش ها بسته می شوند. رودی از خون به سرزمین آسمانی می چسبد. رودی که ما آن را با بریدن سرهای دشمن ایجاد کرده ایم ». و شاعر عراقی عبدالوحد وظیفه ی روشنفکران را در شعری که وی آن را به سربازان هدیه کرده است چنین تشریح می کند: « برای زدن سرهای دشمن به دنبال شما می آئیم، ما روشنایی شما را با خود حمل می کنیم و به راه می افتیم ».
این روشنفکران صرفا به این اکتفا نمی کردند که برای حکومت شعر بسرایند, بلکه آنها حتی به جنگ سایر شکل های فرهنگ هم می رفتند. این استراتژی را شاعره ی کویتی سواد الصباح در 1985 این گونه توضیح می دهد: « شاعری که ما می خواهیم باید مانند یک سرباز در جبهه ها باشد. اشعاری که بوی خون و باروت ندهند شعرهای گندیده و فاسدند. شاعری که اهل سازش و مصالحه باشد، مانند سربازی است که از جبهه فرار می کند. ما باید او را تعقیب کرده و شعرهایش را به آتش بکشیم ». شعرای « خاکیسم » خود را به جای داور قرار می دهند. از این رو شاعر مصری مختارالنادی در 1999 در شعری که به صدام تقدیم کرده می نویسد: « سرهای خیانت کاران در تبعید را با تبر قطع کن و آنها را با پست برای اربابانشان بفرست ».
برای خشونت بی وقفه در عراق دلایل و علت های بسیاری وجود دارد: کشورهای عربی در همسایگی عراق با داشتن حکومتی مستبدانه از یک عراق دموکراتیک به وحشت افتاده اند. مورد دیگر منافع و علائق دیرینه ی ایران و ترکیه در عراق است و باز هم مسئله ی دیگر شبه نظامیان اسلام گرا هستند. البته نقش دموکراسی عجیبی که نیروهای ایالات متحده در نظر داشت به کمک تانک ها و آتش مسلسل های خود به تحقق برساند را نباید فراموش کرد و در کنار آن اشتباهات بیشمار دولت عراق و آنها که در کاخ سفید نشسته است. دلایل و علت ها بسیار اند اما فرهنگ خشونتی که از 1980 تا 2003 در عراق بوجود آمد برای آن که خشونت جاری تا همین امروز همچنان ادامه یافته است و به نظر هم نمی رسد که به پایان برسد نقش اصلی و تعین کننده را دارد. دوره ی « خاکیسم » به هیچ وجه به پایان نرسیده است. حتی می توان ادعا نمود که با گروه های اسلام گرا خونی تازه در رگ هایش به جریان افتاده است: محتویات قدیمی با مجموعه واژگانی مشابه جانی تازه یافته است، مسلح کردن مجدد ارتش عراق با اشعار و سرودهای بسیاری همراه گردیده. روشنفکران میهن پرست طرفدار خشونت را در عراق جدید هم می توان یافت: مثلا آ. الحسن شاعری که پیش از این هنر خود را در خدمت صدام قرار داده و لقب « شاعر رهبر ما صدام » را گرفته بود امروز با عنوان « شاعر رهبر ما مقتدا » به همان وظیفه ادامه می دهد.
دیکتاتوری و خاکیسم نه فقط سرزمین عراق را به نابودی کشیده اند که حتی روح و روان مردم عراق را. ارزش ها و هنجارهای آموزش نظامی تا همین امروز رفتار انسان ها را تحت تاثیر خود قرار داده است. یک آغاز جدید در عراق قابل پیش بینی نیست، زیرا ارزش های قدیمی حزب بعث همچنان حضور دارند و دموکراسی نظامی که با تانک ها آمده است آخرین چیزی بود که این ملت آن را کم داشت. کشور امروز نیازمند یک فرهنگ جدید است که بتواند با واژه هایی مانند « زندگی » و « عشق » سروکار داشته باشد. دولت ایالات متحده و عزیرداردانه هایش در حاکمیت فعلی عراق و البته القاعده و گروه های شبه نظامی خارجی فقط سرباز، راکت و قتل عام و یک فرهنگ نظامی گرای جدید را برای مردم به ارمغان می آورند ـ فرهنگ جدیدی از « خاکیسم ».
عباس خیدر متولد 1973 در بغداد در حال حاضر به عنوان نویسنده در مونیخ زندگی می کند. کتاب او « خاکیسم: جنایت روشنفکرانه در عراق » در 2005 و توسط انتشارات Al-Kamel در کلن منتشر شده است.
Die Farbe Khaki
Militarisierte Gesellschaft: Wie die Kultur der Gewalt den Irak seit Jahrzehnten ruiniert
Von Abbas Khider
http://www.tagesspiegel.de/kultur/archiv/27.04.2007/3227470.asp
لی آلن دوکاتکین
برگردان علی محمد طباطبایی

به دشواری می توان تصور نمود که شخصی احسان و نیکی را به عنوان یک معضل تلقی کند، اما چارلز داروین چنین کرد. این موضوع که زنبور های کارگر خود را برای حفاظت از کندوی هایشان قربانی می کنند ـ یعنی نمونه ای نهایی از نیکی و محبت در دنیای جانوران ـ یک شب تمام خواب را بر چشمان داروین حرام کرد.
اگر اندیشه های داروین در باره ی تکامل از طریق انتخاب طبیعی صحیح باشد (که البته آنها چنین هستند) آنگاه چنین شکلی از نوع دوستی و فداکاری می بایست در طبیعت بسیار به ندرت دیده شود. اگر تولید مثل و تکثیر فزاینده مهم ترین و نهایی ترین هدف در تکامل از طریق انتخاب طبیعی است، پس افراد نوع دوست باید ناپدید شوند و آنهم بسیار به سرعت. با این وجود می بینیم که چنین نشده است و داروین چنان در باره ی این موضوع گیج و متحیر شده بود که او از نوع دوستی به عنوان مسئله ای سخن می گفت که می توانست برای کل نظریه تکاملی او پیامدهای ویران کننده ای در بر داشته باشد.
آنگاه یک روز به ناگهان یک راه حل برای این مسئله ی بغرنج به ذهن او رسید: زنبورهای کارگر صرفا در حال یاری رساندن به یک گروه پیر از زنبورها نیستند، بلکه آنها از کندوی خود حفاظت می کنند. این کندوی آنها دارای افراد ویژه ای است: خویشاوندان هم خون.
خویشاوندان هم خون همانگونه که از معنای آن بر می آید بسیار به یکدیگر شبیه هستند. به این ترتیب در حالی که زنبوران کارگر جان های خود را از دست می دهند، اما به این ترتیب به طور بالقوه جان صدها خویشاوند هم خون خود را نجات می دهد. در زبان امروزی ما می گوئیم که زنبورهای کارگر به خویشان هم خون خود کمک می کنند، زیرا جانورانی با این خصوصیت در واقع از نظر ژنتیکی با هم خویشاوند هستند. ما با کمک نمودن به خویشاوندان خونی خود به طور غیر مستقیم تکثیر کپی هایی از ژنهای خودمان را مورد حمایت قرار می دهیم ـ یعنی کپی هایی که اتفاقا در درون بدن های خویشان هم خون ما قرار دارند.
البته داروین تنها دانشمندی نبود که شیفته ی بررسی جدی در تکامل احسان و نیکوکاری گردیده بود. در واقع همکار و دوست خوب او توماس هنری هاکسلی نیز دقیقا از این نظر مانند او بود. هاکسی حتی درگیر یک مباحثه ی پرهیجان در این باره گردید که آیا خویشاوندان هم خون می توانند (یا نمی توانند) توضیح کاملی از نوع دوستی در انسان ارائه دهند.
طرف مقابل هاکسلی در این مباحثه پرنس پتر کورپوتکین بود، پیشخدمت سابق تزار روسیه، یک طبیعت گرا و به تحقیق مشهورترین آنارشیست قرن نوزدهم. استدلال هاکسلی این بود که تمامی نیکی و احسان در انسان به رابطه ی خونی بازمی گردد، در حالی که کورپوتکین ادعا می گرد که نیکی و خویشاندی دو مقوله ی کاملا جدا از یکدیگر هستند ـ به عبارت دیگر یکی از آنها با دیگری به هیچ وجه رابطه ای ندارد. البته هیچ کدام از آنها درست نمی گفتند، لیکن می بایست یک قرن بگذرد قبل از آن که یک زیست شناس خجالتی، تودار و بسیار باهوش اهل بریتانیا به نام ویلیام دی. همیلتون تمامی مناقشه در باره ی خویشاوندی خونی و نوع دوستی را فرونشاند و آنهم از طریق ارائه ی یک معادله ی ساده ی ریاضی، لیکن بسیار موزون.
همیلتون به جای طرح این پرسش که آیا خویشاوندی خونی می تواند در باره ی نوع دوستی همه چیز را توضیح دهد (یا ندهد) به طور متفاوتی به این پرسش برخورد نمود. او با تعریف 3 اصطلاح کار خود را آغاز کرد: خویشاوندی ژنتیکی میان افراد (با نام احتصاری r )، هزینه ی عملی نیکی (c) و فایده ای که گیرنده ی نیکی هنگامی که شخصی نسبت به او مهربان باشد به دست می آورد (b) . همیلتون در اوایل دهه ی 1960 و با استفاده از ریاضیات زیبا به کشفی نائل گردید که نوع دوستی و خویشاوندی خونی در آن توسط رابطه ی همه یا هیچ با یکدیگر مرتبط نیستند.
برعکس آنچه تحت عنوان « قانون همیلتون » مشهور است بر این نظر است که نوع دوستی وقتی تکامل می یابد که r ضرب در b از c بزرگتر باشد. به سخن دیگر، اگر تعداد کافی از خویشاوندان هم خون از نوع دوستی بهره مند شوند و آنهم به طوری که از هزینه ای که نوع دوستی به همراه دارد بیشتر باشد، در چنین صورتی نوع دوستی گسترش خواهد یافت و در غیر این صورت خیر. معنای این فرمول در قالب زبان بی روح انتخاب طبیعی این است که هر چقدر از نظر ژنتیکی خویشاوندان به هم نزدیکتر باشند، احتمال یاری رساندن آنها به همدیگر هم بیشتر است، که در این حالت تعین کننده ی اصلی فایده ای است که از این رابطه به دست می آید.
در عمل هزاران آزمایشی که با موجودات غیر انسان و با انسان ها انجام شده است قدرت قانون همیلتون را نشان داده است. این تساوی کوچک در واقع نسخه ی معادلی است از همان فرمول مشهور آینشتاین یعنی (انرژی برابر است با جرم در مجذور سرعت نور) منتهی در دانش زیست شناسی تکاملی. ما به طور پیوسته مشاهده می کنیم که بررسی هزینه ها و فایده های نوع دوستی که با خویشاوندی ژنتیکی همره است برای ما امکان پیش بینی حضور یا غیبت نوع دوستی را فراهم می آورد.
البته قانون همیلتون تمامی انواع نوع دوستی را توضیح نمی دهد. یک بخش بزرگ دیگر از نیکی میان انسان ها در مقوله ی « رابطه ی متقابل یا معامله به مثل » قرار می گیرد. افراد گاهی علاقمند به رفتار نوع دوستانه در برابر دیگری هستند وآنهم با این انتظار که وقتی خودشان به کمک نیازمند شدند در عوض کاری که انجام داده بودند به آنها کمک شود.
زیست شناسان تکاملی به این نوع از نوع دوستی همیشه همانقدر علاقه نشان داده اند که به نوع دوستی مبتنی بر خویشاوندی خونی. شگفت آن که این بیل همیلتون بود که همراه با رابرت آکسلرود محقق علوم سیاسی و رابرت تریورس زیست شناس تکاملی که الگویی را در حمایت از رابطه ی متقابل تکاملی تدوین نمودند.
آکسلرود و همیلتون در ادامه ی تحقیقات انجام شده توسط تریورس در اوایل دهه ی 1970 از ریاضیات نظریه ی بازی ها برای پیش بینی آن که به اصطلاح « نوع دوستی دوجانبه » چه هنگام می تواند تکامل یابد استفاده کردند. برای بار دیگر این الگو توسط تعداد زیادی از مطالعات تجربی مورد تایید قرار گرفت.
رابطه ی متقابل می تواند پیچیده باشد، اما توسط یک چشم انداز تکاملی با سهولت بیشتری می توان به درک آن نائل شد ـ به همان ترتیب که در مورد خویشاوندی از راه خون و نوع دوستی.
هنگامی که احسان و نیکی یک معضل است آنگاه پاسخ مناسب ـ یا حد اقل بخشی از آن پاسخ ـ را می توان در زیست شناسی تکاملی یافت.
لی آلن دوکاتکین پروفسور زیست شناسی است. وی در رشته ی زیست شناسی از دانشگاه Louisville موفق به دریافت نشان « محقق برجسته دانشگاهی » گردیده است. جدیدترین کتاب وی « معادله ی نوع دوستی » است.
Is Goodness Natural? By Lee Alan Dugatkin.
Project-syndicate.org 2007.
گفتگوی اشپیگل آن لاین با بازرس کل ایالات متحده آمریکا استوارت بوان
برگردان علی محمد طباطبایی

فساد و رشوه خواری تمامی وزارت خانه های عراق را فراگرفته است. حق حساب ها بیشتر به دست خود شورشی ها می رسد. با این وجود استوارت بوان بازرس کل
در امور بازسازی در مصاحبه با اشپیگل آن لاین نشانه های
امیدوارکننده ای برای آینده ی این کشور
جنگ زده می بیند
اشپیگل: در ایالات متحده آمریکا بحث داغی در باره ی بازگرداندن سربازان آمریکایی از عراق در جریان است. در خصوص بازسازی عراق، کشور شما خود را عقب کشیده است. آیا با توجه به آنچه پیش آمده نباید بازسازی در درجه ی اول به عهده ی آمریکا باشد؟
بوان: هدف اصلی ما در بازسازی صرفا دادن یک حرکت اولیه برای شروع بود. پیام آخرین گزارش من کاملا روشن است: دوره ای که در آن ایالات متحده بخش بزرگتر برنامه ی کمک رسانی و نوسازی را به عهده داشت دیگر سپری شده است.
اشپیگل: و حالا چه کسی باید هزینه ها را به عهده بگیرد؟
بوان: خود عراق. ایالات متحده در عراق سرمایه گذاری های کلانی انجام داده. حالا نوبت آن است که خود کشور رهبری را در بازسازی به عهده بگیرد. برای مثال در پایان سال گذشته در صندوق دولت 12 میلیارد دلار موجود بود، در حالی که سیاستمداران قادر به جلوبردن برنامه های لازم برای بازسازی نبودند. اکنون این وضعیت باید تغییر کند و تغییر هم خواهد کرد. عراقی ها مسئولیت هایی را که باید شخصا به دوش بکشند اکنون جدی تر می گیرند و به مرور روشن خواهد شد که آیا آنها توان برآمدن از پس مسئولیت ها را دارند یا خیر.
اشپیگل: در فهرست کشورهایی که در آنها فساد و رشوه خواری به شدت رواج دارد فعلا عراق در رتبه ی سوم قرار گرفته.
بوان: در رابطه با مسئله فساد و رشوه خواری من به هیچ وجه خوش بین نیستم. فساد تمامی تک به تک وزارت خانه ها را فراگرفته. این موضوع مرا بسیار نگران می کند. دولت عراق باید بالاخره کارمندان فاسد خود را به طور جدی تحت پیگرد قانونی قرار دهد. یک کارمند خطاکار باید در اسرع وقت محاکمه شود، بخصوص اگر یک کارمند سطح بالا باشد، تا به این ترتیب عراقی ها متوجه شوند که دولت در تصمیم خود برای مبارزه با این به قول ما شورشیان درجه ی دوم جدی است. هیچ تردیدی وجود ندارد که این شورشیان درجه ی دوم به درجه ی اولی ها کمک مالی می رسانند.
اشپیگل: به عقیده ی شما هزینه ی شورشیان را فساد اداری تامین می کند؟
بوان: قائم مقام نخست وزیر اخیرا به من می گفت که هزینه ی فساد از جیب مردم عراق تنها در یک پالایشگاه Beidschi بیش از یک میلیارد دلار بوده و او کاملا اطمینان داشت که یک بخش بزرگتر این پول به سوی شورشی ها در تمامی نقاط عراق جریان یافته است.
اشپیگل: بیشتر وزارت خانه ها در اختیار شیعیان است. آیا باید بپذیریم که با این حساب دریافت کنندگان این پول ها شیعیان هستند؟
بوان: این نتیجه گیری می تواند تقریبا درست باشد. هرچند من به عنوان بازرس کل باید به اعداد متکی باشم تا بتوانم به کمک آنها به راستی چیزی را اثبات کنم که فعلا نمی توانم.
اشپیگل: وضعیت کدام یک از این دو وخیم تر است: امنیت در عراق یا فساد دولت؟
بوان: امنیت. وضعیت بد امنیتی تمامی برنامه ها را سه سال تمام است که با ممانعت روبرو ساخته و باعث فرار دسته جمعی عراقی های تحصیل کرده از کشور شده است. اما وضعیت فساد اداری هم چندان بهتر نیست. عراقی ها تا هر زمان که به صداقت حکومت خود اطمینان حاصل نکنند، نمی توان انتظار پیشرفتی را داشت.
اشپیگل: اگر قرار است که بالاخره روزی در آینده مردم عراق از رفاه برخوردا شوند، آیا این مسئله هیچ ارتباطی هم به بازسازی پالایشگاه ها و استخراج نفت دارد؟
بوان: دقیقا همین طور است. 95 درصد درآمدهای کشور از فروش نفت و گاز بدست می آید. عراقی دارای سومین ذخائر بزرگ نفتی جهان هستند. در واقع عراق می بایست مدت ها قبل در مسیر رفاه گام برداشته باشد. اما تولید هنوز هم در سطح پائین تری نسبت به قبل از جنگ قرار دارد. و تقصیر اصلی در این مورد بر عهده ی زیرساخت های افتضاح در این بخش از تولید است. اشکال دیگر هم البته این است که ایالات متحده در سرمایه گذاری در این بخش توجه زیادی به خرج نداده. فقط 9 درصد از کمک های بازسازی به بخش نفت تخصیص داده شده است.
اشپیگل: این را هم باید اضافه کنیم که شورشیان علاقه ی زیادی به تخریب لوله های انتقال نفت دارند.
بوان: بله. خط لوله های نفتی در ترکیه دائما غیر قابل استفاده هستند. و همین که دوباره تعمیر می شوند برای بار دیگر به آنها حمله می شود و از کار می افتند و کل سیستم متوقف می شود. از این رو حمل و نقل باید به کمک وسایط نقلیه سنیگن انجام شود که این هم به نوبه ی خود شرط لازمی است برای انجام قاچاق.
اشپیگل: ایالات متحده چگونه می تواند در یک چنین شرایطی انتظار داشته باشد که جامعه بین الملل در عراق سرمایه گذاری کند؟
بوان: در کنفرانس مادرید در 2003 جهت جمع آوری کمک برای بازسازی عراق کشورهای دیگر وعده ی 13 میلیارد دلار کمک های مالی دادند که از این مقدار فعلا 3 میلیارد ارسال شده است و من از نقطه نظر یک سرمایه گذار به این خلف وعده کاملا حق می دهم. وقتی قرار است که کمک های ارسالی برای انجام پروژه های عمرانی در عراق در هوا منفجر شوند یا پول های ارسالی به سرقت بروند، ارسال کمک های بیشتر با تاخیر مواجه خواهد شد. با این حال از هم اکنون عراق شخصا مسئولیت کامل برای ایجاد امنیت و مبارزه بر ضد فساد را به عهده گرفته است. به این ترتیب عراق می تواند به کشورهای علاقمند برای کمک علامتی ارسال کند تا آنها هم بدانند که سرمایه گذاری به طور مجدد باصرفه خواهد بود.
Jetzt muss der Irak zahlen.
گفتگوی مشاور پیشین پوتین با اشپیگل
برگردان علی محمد طباطبایی

آندره ایلاریانوف، 45 ساله، بورسیه در موسسه کاتو و مشاور ارشد اقتصادی پیشین پوتین، در باره ی
دلایل رفتار وحشیانه ی کرملین با مخالفین سیاسی و شیوه ی برخورد غرب
با مسکو با اشپیگل به گفتگو نشسته است
اشپیگل: ما تقریبا آخر هر هفته تصاویر مشابهی را در برنامه های خبری می بینیم: حکومت قدرتمند روسیه، افسران پلیس خود را با باتوم به جان گروه های کوچک تظاهرکننده می اندازد. با توجه به محبوبیت پوتین در روسیه، این سوال پیش می آید که او تا چه حد به انجام چنین رفتاری نیازمند است؟
ایلاریانوف: آنها که در راس قدرت نشسته اند از روی عمد دست به این رفتار خشن می زنند تا مخالفین سیاسی خود را مرعوب کنند. هدف آنها خورد کردن اراده ی مردم در مقاومت در برابر پلیس و دست کشیدن از انجام اقدامات مستقل است. موضوع اینجاست آنها در انجام چنین اقداماتی به طور مرتب سطح رفتار تهاجمی خود را افزایش می دهند. بر خلاف ترور توده های وسیع توسط هیتلر، استالین و مائو، در روسیه ما در حال حاضر در حال تجربه ی اقدامات تروریستی بر علیه افراد و گروه های کوچک هستیم.
اشپیگل: هدایت این عملیات با چه کسانی است؟
ایلاریانوف: کارمندان اداره های ضد اطلاعات. در حال حاضر این افراد بیش از 70 درصد موقعیت های ممتاز را در دستگاه های دولتی به اشغال خود درآورده اند. نابودی کمپانی نفتی میخائیل خودروفسکی به نام یوکوس، قتل روزنامه نگار مشهور آنا پولیتکوفسکایا، مسمومیت مامور مخفی پیشین آلکساندر لیتوینکو با پولونیوم ـ هدف هر کدام از این موارد نگه داشته جامعه در وضعیت هراس دائمی است. به این ترتیب مردم را بیشتر و بهتر می توان کنترل کرد. این تنها دلیلی است که رسانه های تحت کنترل حکومت اجازه دارند در باره ی این قضایا گزارش هایی تهیه و پخش کنند و همین گزارش ها هم به سهم خود به فضای وحشت و هراس مردم بیشتر می افزاید.
اشپیگل: چه کسی برای برخورد خشونت بار با تظاهرگنندگان تصمیم اصلی را گرفته است، رئیس جمهور یا مشاورینش؟
ایلاریانوف: یقین بدانید که در سطح وزیر کشور رشید نورگالیوف به تنهایی انجام نگرفته. به دشواری می توان تصور نمود که چنین تصمیم های مهمی بدون آگاهی رهبران بالای کشور انجام بشود.
اشپیگل: در هر حال فعلا که هیچ گونه شواهدی مبنی بر این که دولت مورد تهدید قرار گرفته باشد به چشم نمی خورد. اقتصاد در حد 6 درصد در حال رشد است و روس ها می توانند برای گذراندن تعطیلات به خارج رفته و اتوموبیل بخرند. چرا کرملین نمی خواهد تظاهرات بدون خشونت را بپذیرد؟
ایلاریانوف: زیرا رهبران ما مطابق با یک منطق متفاوت عمل می کنند. پوتین شخصا گفته است و احتمالا درست هم گفته که هیچ مامور مخفی پیشینی وجود ندارد. آنها صرفا برای تعقیب و به دام انداختن دشمن تعلیم دیده بودند. اگر دشمنی وجود نداشته باشد، آنها خودشان دشمن درست می کنند.
اشپیگل: آیا به عقیده ی شما روسیه ی امروز دیگر به یک دیکتاتوری تبدیل شده است؟
ایلاریانوف: یقینا روسیه دیگر یک کشور آزاد نیست. ما داریم در مسیر کشوری مانند زیمبابوه جلو می رویم.
اشپیگل: به نظرم شما مسئله را بیش از اندازه بزرگ می کنید.
ایلاریانوف: خیر. تمامی نهادهای دموکراتیک ما اکنون دیگر برچیده شده اند. ما حقیقتا به بیماری زیمبابوه دچار شده ایم. به همین خاطر است که چرا روسیه به لحاظ دیپلوماتیک در انزوای بیشتر قرار گرفته و چرا رشد اقتصادی در مقایسه با 15 جمهوری سابق شوروی کند تر است. روسیه اکنون از جهت رشد اقتصادی از آخر سوم است.
اشپیگل: کمپانی های غربی ثباتی را که پوتین برای کشور به ارمغان آورده است ارج می گذارند. آیا آنها باید به سرمایه گذاری در روسیه خاتمه دهند؟
ایلاریانوف: آنها هستند که باید تصمیم بگیرند و خودشان هستند که باید مخاطره سیاسی را مورد ارزیابی قرار دهند.
اشپیگل: بوریس گریزلوف رئیس پارلمان روسیه پلیس را با آن روش های قدیمی اش تحسین کرده است، و از این که آنها همه ی کار ها را به درستی انجام می دهند اظهار رضایت نموده. قرار است که او با وزیر امور خارجه ی آلمان فرانگ والتر اشتاین مایر و با رهبران سیاسی مهم احزاب آلمان در برلین ملاقات کند.
ایلاریانوف: من در مقامی نیستم که بخواهم به اعضای پارلمان آلمان در این خصوص توصیه هایی بکنم. اگر گریزلوف خشونت بر علیه مخالفان را موجه می داند، او در واقع با این کارش آنچه را مورد تایید قرار می دهد که در اصطلاح جنایی ما به آن راهزنی می گویند. این تظاهرکنندگان نبودند، بلکه پلیس بود که مثل دزدان رفتار کرد. پلیس با دعای خیر آنهایی که در قدرت نشسته اند درست مانند یک گروه تروریستی عمل کرد.
اشپیگل: شما در حکومت پوتین برای مدت 5 سال به عنوان رابط با G8 فعالیت می کردید. آیا غرب باید روسیه را از گروه کشورهای کلیدی صنعتی به خاطر سوء استفاده از دموکراسی بیرون کند؟
ایلاریانوف: نمی توان در باره ی امکاناتی که غرب برای فشار بر روسیه در اختیار دارد مبالغه کرد.
اشپیگل: آیا پوتین در مارس آینده برای بار سوم خود را کاندید خواهد کرد، البته علی رغم این واقعیت که تحت قانون اساسی فعلی چنین چیزی امکان پذیر نیست؟
ایلاریانوف: پوتین غالبا گفته است که چنین قصدی ندارد. اما افرادی او را احاطه کرده اند که برای انجام چنین تصمیمی پافشاری بسیار کنند. آنها گام های بسیاری برخواهند داشت تا اطمینان حاصل کنند که پوتین از روی احساس وظیفه تصمیم خود را عوض کند.
Former Putin Advisor Discusses Brutality against Russian Opposition
http://www.spiegel.de/international/world/0,1518,478817,00.html
گفتگوی تاگس سایتونگ با میشائیل کیفر کارشناس مسائل اسلامی
برگردان علی محمد طباطبایی
میشائیل کیفر کارشناس مسائل اسلامی از این بابت شادمان است که تقریباً همه مسلمانان
خشونت را در می کنند. آنچه باعث نگرانی او شده یهودستیزی است
تاگس سایتونگ: آقای کیفر، وزیر کشور شویبله از « نتاریج نگران کننده » در یک بررسی از مسلمانان آلمان سخن گفته است. آیا این هشدار وزیر کشور پذیرفتنی است؟
میشائیل کیفر: بله. برای نگران بودن دلایل کاملاً موجهی وجود دارد. اما باید این بررسی را نسبت به آنچه شویبله انجام داده به شکل متفاوتی مورد ارزیابی قرار دهیم. واقعیت این است که این بررسی دو شناخت اساسی اما متفاوت ارائه می هد. یکی از آنها این است که تعداد مسلمان هایی که ممکن است دست به اعمال خشونت انگیز بزنند یا با اعمال خشونت انگیز موافق باشند از آنچه تا به حال تصور می شد به مراتب کمتر است. فقط 6 درصد آنها طرفدار خشونت اند. این همان خبر خوب است.
تاگس: و خبر بد؟
کیفر: آنچه حقیقتاً نگران کننده است اظهارات دانش آموزانی است که مورد پرسش قرار گرفته اند. این داده ها نشان می دهد که یک چهارم از جوانان مسلمان با دموکراسی فاصله زیادی دارند و تعصبات ضد یهود در مقایسه با گروه های دانش آموزی غیر مسلمان با شدت بسیار بیشتری در آنها شکل گرفته است.
تاگس: این بررسی 40 درصد مسلمان های آلمان را به عنوان « بنیادی مدار » ارزیابی می کند. نظر شما راجع به این طبقه بندی چیست؟
کیفر: نسبت به گذشته در میان جوانان مسلمان گرایش شدیدتری به سوی دین وجود دارد. البته باید در استفاده از واژه های معین دقت بیشتری به عمل آورد. بنیادی مدار را نباید با بنیادگرا اشتباهی گرفت.
تاگس: به چه علت امروز دین برای جوانان مسلمان مهمتر از قبل شده است؟
کیفر: علت آن یقیناً باید این باشد که بسیاری از جوانان با پیش زمینه مهاجرتی در جامعه ما آن گونه که خودشان دلشان می خواهد مورد پذیرش قرار نمی گیرند. آنها در برخوردهای روزانه خود تبعیض و پائین تر بودن رتبه اجتماعی خودشان را تجربه می کنند، به ویژه در مدرسه. به عقیده من اسلام برای هویت سازی نقش مهمی بازی می کند، زیرا به جوانان چیزی را می دهد که جامعه از آنها مضایقه کرده است ـ یعنی جهت گیری و همینطور ارزش نهادن.
تاگس: یک جمعبندی در باره ی این گزارش به این نتیجه رسیده است که هرچقدر مسلمان ها دینی تر هستند به همان اندازه نیز نسبت به دموکراسی شکاک تراند. آیا تجربیات شما این نتیجه گیری را تایید می کند؟
کیفر: بله. چنین گرایشی وجود دارد. علت آن این است که کثرت گرایی نظام مبتنی بر دموکراسی ما وجود موقعیت هایی را ممکن گردانیده که مسلمان های شدیداً دینی آنها را به عنوان نشانه های انحطاط (اخلاقی) تلقی می کنند.
تاگس: بیش از 40 درصد جوانان مسلمان با این سخن موافقند: « مسلمان هایی که در جنگ مسلحانه برای ایمان خود کشته می شوند به بهشت می روند ». حال این پرسش مطرح می شود که چگونه فقط 6 درصد مطابق با خبر خوش شما از خشونت طرفداری می کنند.
کیفر: این درصد بالا واقعاً بسیار هولناک است، اما به آن بستگی دارد که منظور از آن به طور دقیق چیست. در وحله اول این اظهار نظر به ما می گوید که پرسش شوندگان بر این باورند که شهدا به بهشت می روند. از آنجا که روشن نیست کدام شهدا مورد نظر است، بنابراین نباید به این اظهار نظر بیش از اندازه بها داده شود یا آن را به عنوان نگرش ویژه مسلمانان محسوب نمود. این تصور که کسانی که برای ایمان خود مبارزه می کنند به بهشت خواهند رفت نزد مسیحی ها نیز معتبر است. در همین رابطه بسیار اهمیت دارد به آن شاره شود که خشونت تروریستی را افراد پرسش شونده به طور کاملاً صریح رد کرده اند.
تاگس: خط مشی های سیاسی در آلمان چه نتایجی را باید از این گزارش بیرون بکشند؟
کیفر: باید برای رفع تصورات یهودستیزانه فعالیت نمود. در مدارس نیاز به آموزش بیشتری در خصوص ارزش گذاری به عقاید دیگران وجود دارد. اما بهتر از آن این است که راه ورود به پیشرفت های شغلی برای مهاجرین بهبود یابد. نظام آموزشی درجه بندی شده ما نیز خودش یک معضل است زیرا به غربال کردن زودهنگام دانش آموزان می پردازد و به آنجا منتهی می شود که فرزندان مهاجرین غالبا به دبیرستان های معمولی یا Hauptschule کشیده شوند و راه ورود به دانشگاه برای آنها بسته می ماند.
تاگس: وزیر کشور می گوید که او خواستار دیالوگ میان مسلمان ها و غیر مسلمان ها است. آیا این گزارش اخیر در انجام این دیالوگ می تواند نقش موثری داشته باشد؟
کیفر: بله. من خوشحالم که این بررسی اکنون منتشر شده است. این بررسی داده های مفید و گسترده ای عرضه می کند. اما در تفسیر نتایج آن نباید مسائل را کوچک یا خیلی بزرگ جلوه دهیم. خوب بود که وزیر کشور به جنبه های مثبت آن نیز اشاره ای می کرد.
اما بونینو
برگردان علی محمد طباطبایی

بالاخره بوقوع پیوست. پس از 13 سال مذاکرات، به تعویق انداختن ها و دودلی های بسیار مجمع عمومی سازمان ملل در همین ماه در باره ی قطعنامه ای برای تعلیق جهانی مجازات اعدام رای خواهد داد. یک اکثریت بزرگ از اعضای سازمان ملل علی رغم تلاش بعضی از کشورهای عضو جهت جلوگیری، تغییر یا کنار گذاشتن آن در 15 نوامبر طرح اولیه آن را به تصویب رساند. خوشبختانه سرانجام مخالفین مجبور به مبارزه بر علیه اراده ی کسانی که از اراده ی خود آنها قوی تر بود گردیدند، عظم و اراده ی کسانی که پس از لغو برده داری و شکنجه اکنون می خواهند که یک نقطه عطف دیگر را در تمدن ما به ثبت برسانند.
اما آیا رای گیری در ماه دسامبر صرفاً یک تشریفات خشک و خالی باقی خواهد ماند؟ تجربه به ما می آموزد که دوراندیش باشیم. در هر حال من که هنوز شیشه ی شامپاین خود را باز نکرده ام.
راستش را بخواهید من هنوز هم مطمئن نیستم که تمامی حکومت های جهان این امر اجتناب ناپذیر را پذیرفته اند یا این که حتی یکدنده ترین آنها با این قطعنامه موافق هستند. اما من همچنان مانند گذشته اطمینان دارم که مجمع عمومی چون همیشه می داند که چگونه با چنین چالش هایی کنار آید.
ما همگی به خوبی می دانیم که اگر رای گیری موفقیت آمیز باشد، قطعنامه سازمان ملل الزام آور نیست و رسمیت بخشیدن و به اجرا درآوردن این تعلیق فقط یک گام لازم به سوی براندازی کامل مجازات اعدام است. به عقیده من سازمان ملل متحد باید برای تعلیق بالفعل و فوری آن فشار آورده و به انتظار به جریان افتادن مباحثات برای انجام اصلاحات قانونی مجازات اعدام در هر کدام از کشورهای عضو نباشد. من امیدوارم که این رویکرد یک اتفاق نظر گسترده را در مجمع عمومی به دنبال داشته و هرگونه تغییر در احساسات قلبی در آخرین لحظه موثر واقع نشود.
طی تلاش برای ایجاد دادگاه جنایی بین المللی (ICC) و اکنون دوباره در خلال مبارزه برای تعلیق مجازات اعدام من این درس مهم را آموختم که غالباً بهتر است انسان برای رسیدن به یک هدف و نتیجه واقع گرایانه تلاش کند، آنهم به جای کوشش برای رسیدن به یک آرمان بزرگ. قبل از آن که جامعه بین الملل دادگاه جنایی بین المللی راتشکیل دهد، دو هیئت حل اختلاف نیمه رسمی وجود داشت. یکی برای یوگوسلاوی سابق و دیگری برای رواندا. کار آنها مسیر بعدی برای رسیدن به دادگاه جنایی بین المللی را هموار نمود.
بعضی از کشورهای اتحادیه اروپا خواستار الغای کامل و فوری مجازات اعدام بودند. موضع آنها برای من قابل درک بود و من خود نیز همان هدف را داشتم. لیکن اگر از آن مسیر رفته بودیم به احتمال بسیار تلاش ما به جایی نمی رسید.
برای اتحادیه اروپا در زمانه ای که سعی می کند تبدیل به یک بازیگر جهانی شود درس مهمی در این جا وجود دارد: ما باید به یک موافقت درونی برسیم و هرگز به این قضیه بی توجه نباشیم که تصمیم ما چه تاثیرات و پیامدهای بیرونی خواهد داشت. در خصوص تعلیق مجازات اعدام ما کشورهای اروپایی اهل عمل باقی مانده و یک سیاست خارجی قوی اروپایی را تشکیل دادیم. و این در مذاکرات سازمان ملل یک امتیاز بود که ما یک موضع مشترک اروپایی داشتیم و با یک صدای واحد سخن می گفتیم.
درس دیگری که من آموختم برای اتحادیه اروپا مفید است، یعنی کشورهایی که خود را اکنون در جهانی می یابند که در آن قدرت های جدید سربرآورده و جایی که تمام بازیگران از مانیل تا الجزایر، از دوهه تا لیبرویل باید بر چالش های جهانی سازی و وابستگی متقابل، هرروزه از نو غلبه کنند. این درس به ما می آموزد که اروپا در سطح جهانی بیشتر از آن که دشمنانی داشته باشد دوستانی را برای خود به دست آورده است.
این دوستان مستحق احترام و توجه اند. اگر اتحادیه اروپا و ایتالیا نیاز برای همکاری با کشورهای غیر اروپایی را درک نکرده بودند و در آنها این احساس را ایجاد نمی کردند که آنها خود چهره های اصلی تمام عیار و مسئول می باشند، تلاش برای برقراری دادگاه جنایی بین المللی بی نتیجه می ماند و این احتمال که امروز بتوانیم تعلیق مجازات اعدام را به رای گذاریم نیز به جایی نمی رسید.
من به خوبی آگاهم که این یک درس جدید نیست اما هر وقت به یک سیاست چند جانبه کارآمد می اندیشم به همین نتیجه می رسم. این روش نه فقط به درستی کار می کند بلکه مهمتر از هر چیز در بعضی موارد تنها شیوه ممکن برای جلوتر رفتن نیز هست.
ودر نهایت یک درس سوم ـ در رابطه با مبارزه بر علیه مجازات اعدام و در واقع برای رسیدن به پیروزی در هر نبردی ـ پشتکار و پایداری است، آنچه از نظر من ترکیبی است از کله شقی و توانایی برای حفظ موقعیت و موضع شخصی. بدون استقامت و پایداری پیشرفتی هم در کار نخواهد بود.
تمامی این ها یک موفقیت است. نه فقط برای مخالفین سرسخت مجازات اعدام که برای انجمن « به قابیل دست نزن » ، دولت ایتالیا و برای اتحادیه اروپا و دوستانش در سراسر جهان: این موقعیتی است برای تمامی کسانی که باور دارند که هنوز هم می توان جهان ما ـ و در نهایت شرایط انسانی را ـ هر روزه بهبود بخشید.
Killimg the Death Penalty by Emma Bonino.
Project Syndicate 2007.
نگاهی به زندگی نامه ی جدیدی از او
امیر طاهری
برگردان علی محمد طباطبایی

ده سال پیش از این در یک فصل بهار من با دو دوست روشنفکر فرانسوی در کافه ای در پاریس مشغول نوشیدن قهوه بودیم که به ناگهان جاروجنجالی توجه ما را از گفتگوی خود منحرف کرد. چندین مشتری قدیمی آن کافه به ترک میز های خود پرداخته بودند، گویی که دستی نامریی آنها را به اطراف پرتاب می کرد. و این همه در حالی بود که مرد سن بالایی نزدیک شده و سعی می نمود که در کنار یکی از این میزها جای گیرد. یکی از مشتری ها با صدای بلند چنین گفت: « پیف. چه بوی بدی !!! ».
علت سروصداها آن تازه وارد مسن بود که بعدا معلوم گردید روژه گارودی معروف است، خار چشم روشنفکران فرانسوی و مایه این فعالیت پرحجم در تخریب شخصیت. مشتری های روشنفکر آن کافه هیچ تمایلی به نشستن در نزدیکی گارودی، آدمی مطرود به تمام معنا نداشتند. گارودی که در کشور خودش همه از او دوری می کردند، در نقاط دیگر جهان به راستی یک قهرمان بود.
چند هفته پس از ماجرای آن کافه، گارودی به عنوان میهمان محمد خاتمی در تهران بود و به خاطر ملاقات با سران حکومت نشان افتخاری هم دریافت کرد. در ژانویه 1999 روشنفکران اردنی گارودی را « مهمترین شخصیت فرهنگی سراسر جهان در قرن بیستم » نامیدند. عبدالحلیم خدام معاون پیشین رئیس جمهور سوریه گارودی را « بزرگترین فیلسوف معاصر در جهان غرب » خواند. معمر القذافی رهبر لیبی حتی چند قدم جلوتر رفته و مقام او را تا حد « بزرگترین فیلسوف اروپا از زمان افلاطون و ارسطو » بالا برد.
البته نقاط دیگری هم وجود دارد که گارودی در آنها در حکم یک ستاره است. در جمهوری اسلامی ایران مرد فرانسوی 86 ساله در میان مقامات رسمی و فعالین سیاسی رژیم نامی کاملا آشنا است. تلویزیون دولتی اغلب مصاحبه های طولانی با مرد سالخورده را پخش می کند و رئیس جمهور پیشین ایران خاتمی با او مکاتبات شخصی دارد. در دسامبر گذشته هنگامی که وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی منوچهر متکی میزبان یک همایش بین المللی برای اثبات آن که هولوکاوست به وقوع نپیوسته بود، گارودی که به علت بیماری نتوانسته بود در آن مراسم شرکت کند در حمایت از درخواست رئیس جمهور محمود احمدی نژاد برای محو اسرائیل از نقشه جهان پیامی ویدئویی ارسال نمود.
اما اصلا چگونه شد که گارودی سروکارش به جایی رسید که اکنون هست؟
این زندگی نامه خط سیر پیچیده ای را دنبال می کند که از جهتی بسیار متفاوت از نسل معاصر خودش می باشد. گارودی که در آغاز جنگ اول جهانی به دنیا آمد، یکی از آن روشنفکران اروپایی بود که شاهد رویدادهایی به شدت فاجعه آمیز مانند انقلاب کمونیستی روسیه، تجربه ی جبهه ی مردمی فرانسه، ظهور نازیسم در آلمان و بالاخره جنگ جهانی دوم بود. در زمانه ای از تغییرات شگرف و غالبا خشونت انگیز، گارودی و معاصرینش پیوسته در جستجوی یافتن قطعیت هایی بودند که می توانست به آنها در اجتناب از افتادن به ورطه ی یاس و ناامیدی کمک نماید. بسیاری از روشنفکران اروپای غربی فریب کمونیسم را خوردند و شقاوت هایی که استالین در اتحاد جماهیر شوروی و مائو در چین مرتکب آنها شده بودند را نادیده گرفتند. کمونیسم جذاب بود، زیرا خود را بر مبنای یک سوء برداشت از مارکسیسم قرار داده بود و بر این ادعا بود که چیزی به نام تاریخ مطلق و با قوانینی از پیش معین شده وجود دارد که در حال تکامل دائم است.
همه ی آنچه انسان می بایست انجام دهد کشف این قوانین بود و شتاب بخشیدن به اقدام های خود به سوی یک آینده ی آرمانی. گارودی جوان که وسوسه ی مارکسیم شده بود به حزب کمونیست پیوست و طولی نکشید که به مقام دستیار دبیر کل حزب موریس تورز که عاملی قدیمی در کمینترن هم بود رسید. گارودی نویسنده ی ضرب المثل مشهور حزب کمونیست فرانسه است که می گوید: « در هر اندیشه ی عادلانه استالین را بیابید و در هر اقدام منصفانه باز هم استالین را ! ».
همانگونه که نویسنده ی زندگینامه ی گارودی نشان می دهد، او مزدور حزب کمونیست فرانسه به هنگام حمله به نویسندگانی مانند آرتور کستلر بود که جنایت های استالین را افشا می کردند.
سپس نوبت به افشای جنایت های استالین توسط خروشچف در 1956 رسید. حزب کمونیست فرانسه که از این پرده برداری ها انگشت به دهان مانده بود، از انتخاب یک برنامه ی جدی برای استالین زدایی اجتناب ورزید. گارودی همراه با چندین کمونیست سرسخت دیگر مانند لوئی آلتوسر و میشل فوکو در جستجوی یافتن راه حل هایی برای خلاص شدن از کلاف سردرگم استالینی برآمدند. آلتوسر بعدا همسرش را به قتل رساند و دیوانه شد و به کشف آن چیزی نائل گردید که نامش را « برداشت تازه ای از مارکسیسم » (1) گذارده بودند. فوکو یک گفتمان ضداومانیستی را پروراند که در پناه مجموعه واژگان اغوگرانه ای قرار داشت و توانست دل بسیاری از دانشگاهیان آمریکایی را به دست آورد. فوکو همچنین شیفته ی انقلاب آیت الله خمینی در ایران گردید و در سبک مخصوص به خود و مبالغه آمیزش در باره ی « انفجار معنوی » نوشت که او طی اقامتش در تهران شاهد آن بود، در شهری که توسط جمعیت انقلابی مردم به آتش کشیده شده و غارت می شد.
گارودی نیز برای التیام یافتن آغاز به بررسی ادیان مختلف نمود. هرچند برخلاف فوکو که به تحسین خمینی و انقلاب ایران رسیده بود گارودی به این نتیجه رسید که آنچه به دنبال آن است در مسیحت است که قابل یافتن می باشد. گارودی به عنوان یک پروتستان که دوباره غسل تعمید یافته بود با ابه پیر (Abbe Pierre) کشیش کاتولیکی که حرکت خیریه ای به نام « برادران فقرا » بنیان گذارده بود به ایجاد دوستی پرداخت.
لیکن گارودی که با مارکسیسم قطع رابطه کرده بود نمی توانست برای مدت طولانی یک سرسپردگی را بپذیرد. طولی نکشید که او از مسیحیت نیز فاصله گرفت و به طرفداری متعصبانه از محیط زیست، الهیات رهایی بخش (که توسط چریک های آمریکای لاتین بوجود آمده بود) و فلسفه های شرقی به عنوان یک کانون روشنفکری جدید علاقمند شد.
گارودی که از هیچ کدام از این تجربه ها خرسند نشده بود شیفته ی بالرینی با اصلیت روسی به نام لودمیلا چرینا گردید و به ایجاد آن چیزی پراداخت که آن را « جلوه های عرفانی از اندام آن زن زیبا » نامید. چرینا که در عنفوان جوانی بسیار زیبا بود با یکی از اقوام نزدیک شاه ایران برای مدت کوتاهی رابطه ای عاشقانه ایجاد کرد و به جشنواره ای دعوت گردید که به مناسبت 25 قرن امپراتوری ایران در 1971 برپا شده بود.
هرچند چرینا در 1980 که حالا دیگر به عنوان یک تندیس ساز آماتور مشغول بود بیش از اندازه سالخورده بود تا بتواند به عنوان « الهه ی زیبایی » نیایش شود و بار دیگر گارودی بدون داشتن یک کانون معنوی باقی ماند. در این هنگام بود که او « کتاب سبز » معمر قذافی را مطالعه کرد و شیفته ی لیبی و اسلام شد. پس از چندین دیدار از تریپولی و ملاقات هایی چند با « الگوی برین » در صحرا، گارودی تصمیم گرفت که به دین اسلام درآید.
گارودی می خواست که به نوگروی اش رسمیت داده شد و همه از آن باخبر شوند و برای همین هم بود که او مرکز اسلامی ژنو را برای این منظور انتخاب کرد، ارگانی که زیر نظر اخوان المسلمین اداره می شد. او نام خودش را نیز عوش کرد و « رجا » را انتخاب نمود که به عربی به معنای « امید » است.
این زندگی نامه ی جدید از او تا حدی بر مصاحبه هایی مبتنی است که با دستیاری وکیل او انجام گردیده و توسط هر دو نویسنده ی کتاب هدایت شده است. گارودی بر این ادعا است که حمله های انتحاری 11 سپتامبر به نیویورک و واشنگتن توسط دولت بوش طراحی و اجرا شده است. او همچنین بر این باور خودش در مصاحبه ها تاکید دارد که قتل عام یهودی ها توسط نازی ها در جنگ جهانی دوم هرگز روی نداده است و « افسانه ای است که چرچیل، آیزنهاور و دوگل » جعل کرده اند تا به این ترتیب نابودی و اشغال آلمان را توجیه نمایند.
این کتابی مسحور کننده است نه به این خاطر که گارودی فردی مشهور است. به عنوان یک فیلسوف، یک سیاستمدار و یک آشوبگر پیش پاافتادگی تمام و کمال گارودی به محض آن که شخص چند صفحه از مجموعه آثار او را مطالعه کند آشکار می گردد. این کتاب ارزش خواندن دارد، زیرا با بازگوکردن داستان زندگی یک انسان، نشان داده می شود که چگونه موضوعات اخلاقی، سیاسی و دینی برای بعضی از روشنفکران که با سیاست، دین و اخلاق مانند کالاهای مصرفی برخورد می کنند به مسائل بی ربطی تبدیل می گردد.
گارودی به عنوان چهره ای تراژیک ـ کمیک از جهتی نمونه ای است از یک گونه ی بخصوص از روشنفکران
غربی که با اندیشه ها و مفاهیم به نحوی بازی می کنند که گویی مشغول بازی گلف یا پوکر آخر هفته ی خود هستند. گارودی می توانست یک روز کمونیست، روز دیگر مسیحی، در روز سوم طرفدار کیش چریناپرستی ودر روز چهارم یک مسلمان باشد بدون آن که روال عادی زندگی اش به هیچ ترتیبی تحت تاثیر آنها قرار گیرد. استالینیسم احتمالا باعث مرگ ده ها میلیون انسان شده بود، در حالی که گارودی استالین را مورد ستایش و تمجید قرار می داد. چرینا شاید برای آن پرنس ایرانی چند هزار دلاری هزینه بر داشته باشد، و آنهم بدون آن که در ستایش گارودی برای آن « شکل و هیئت آسمانی » تغییری ایجاد شود. شاید دین باعث ایجاد انقلاب، جنگ داخلی یا قتل عام مردم شود، بدون آن که هر کدام از آنها خواب گارودی را در آپارتمان شیک و پیکش در پاریس آشفته سازد.
گذشت آن زمانی که اروپا برای ایده هایش زندگی می کرد و به خاطر آنها جانش را فدا می نمود. در آن ایام تعهد یک روشنفکر برای ایده هایش دارای هزینه ی واقعی بود که می توانست به معنای از دست دادن زندگی او باشد. امروز « دیگران » برای اندیشه هایشان زندگی می کنند و کشته می شوند در حالی که اروپایی ها از مکان امن خود در دوست ها نظاره گر هستند. فوکو می توانست خمینی را تحسین کند زیرا می دانست که او به عنوان یک فرانسوی یک بلیط برگشت به فرانسه را در جیب خود دارد. اواجباری به زندگی در حکومت آیت الله ها نداشت تا در مخاطره ی فرستاده شدن به زندان اوین و یا جوخه ی اعدام قرار گیرد.
گارودی می توانست قذافی را ستایش کند زیرا او برای چند روزی در لیبی دعوت شده بود و می توانست با خاتمی شام خورده و همزمان در باره ی فلسفه به گفتگو بپردازد، زیرا او می دانست که چند روز دیگر تهران را با هدایا و قالی ها و خاویار های تقدیمی به مقصد کشورش ترک می کند. گارودی می توانست به عزای صدام حسین بنشیند، زیرا مطمئن بود که هرگز تجربه ای را از سر نمی گذراند که مردم حلبچه یا نقاط دیگر مجبور به آنها شده بودند.
گارودی به عنوان یک پروتئوس مد روز (2) می توانست عقاید، باورها، ایدئولوژی و دین خود را به همان تعداد دفعاتی که زیر پیراهنی هایش را عوض می کند تغییر دهد، زیرا سرنوشت او این بود که در اروپایی زندگی کند که در دوره ی خجسته ی از صلح و امنیت قرار دارد. هرچند انسان های دیگر در بخش های دیگر جهان ما از چنین تجملاتی محروم هستند. بله، می توان آن ها را به خاطر ارتکاب « جنایت هایی » مانند تغییر دادن عقیده ی خود و تخطی از نظم حاکم تبعید کرد، به زندان انداخت یا به قتل رساند.
1: مشابه همان قرائت های مدرن از اسلام خودمان. مترجم.
2: پروتئوس خادم خدای دریا و قادر به تغییر شکل و کنایه از کسی که به طور دائم عقاید خودش را تغییر می دهد. مترجم.
Roger Garaudy