تورکی الحمد
برگردان علی محمد طباطبایی

به راستی چگونه است که هند جنوبی می تواند از یک کیلومتر مربع غذای 385 انسان را تهیه کند، حال آن که آفریقای استوایی که بارانی است و آب و هوایی مشابه هند دارد و از جهت زمین و موقعیت طبیعی با هند برابر است به دشواری می تواند غذای 4 نفر را از یک کیلومتر مربع به دست آورد؟
این پرسشی است که سیاستمدار و متفکر فرانسوی آلن پیرفیت مطرح می کند. وی در کتابش « معجزه ی اقتصادی: از شهرهای فنیقی تا ژاپن » می نویسد: « آنچه کاملا مسلم است این که در جستجو برای عللی که باعث این تفاوت عظیم میان کشور تامیل و کشورهای سواحلی می شود زمین نقش اصلی را ندارد، بلکه این تفاوت ها به خود مردم این نواحی باز می گردد ».
با منطق مشابهی می توان پرسید: چگونه ژاپن که منابعی ندارد به اینجا رسید؟ هلند کشوری کوچک که دریاها را مطیع خود ساخت چگونه از هیچ به ثروت رسید؟ دوبی جایی که نه کشاورزی میسر است و نه دامداری چگونه توانست صحرای خشک را به یک مرکز توریستی و سرمایه گذاری از تمامی نواحی جهان تبدیل کند؟ سنگاپور و مالزی در جهان امروز چگونه با سایر نقاط به رقابت می پردازند؟ و آنهم در حالی که کشورهای دیگر که همه چیز دارند نه در گذشته و نه در حال جایگاهی ندارند و نمی توانند از ثروت های خدادادی خود استفاده کنند. بعضی از آنها مجبورند با کمک های مالی و بخشش های کشورهای دیگر که منابع طبیعی بسیار کمتری دارند به زندگی ادامه دهند، هرچند که این کشورها خود از جهت عوامل دیگر که مهمتر از هدیه طبیعت است کمبودی ندارند.
محمد بن راشد المکتوم (نخست وزیر امارات متحده عربی) تا حدی به این پرسش پاسخ می دهد: « نمی توانیم دست به سینه منتظر بنشینیم و بگوئیم نمی دانیم که آینده برای ما چه پیش خواهد آورد! اگر اجازه دهیم که حوادث، آینده ی ما را رقم زنند، آنها نوعی آینده برای ما تعین می کنند که مورد تمایل خودشان است و نه آنچه مورد نظر ما است. اگر ما آینده را تعین نکنیم در واقع گذشته را انتخاب کرده ایم . . . امروز توقع این است که ما خود را از گذشته جدا نکنیم زیرا گذشته در آگاهی ما زنده است، بلکه ما باید خود را از باقی ماندن در گذشته جدا کنیم (محمد بن راشد المکتوم. « رویای من: چالش ها در مسابقه برای برتری » دوبی 2006).
تونی بلر با منطق مشابهی می گوید: « من نسبت به گذشته ی کشورم افتخار می کنم، هرچند علاقه ای به زندگی در این گذشته ی افتخار آمیز ندارم ». به سخن دیگر، شیوه ی برخورد به موضوعات و تلقی ما از آنها است و نه خود موضوعات که یک موضع و جایگاه را معین می کند، حال ما چه یک فرد، یک گروه، یک کشور یا یک تمدن باشیم.
معضل عقب ماندگی و پیشرفت، برتری و حقارت در واقع به خوی و منش و ذهنیت های انسان باز می گردد و نه در درجه ی اول به مسائل مالی، اقتصادی، اجتماعی یا سیاسی و در نهایت این که همه ی این ها صرفا مظهری از یک تلقی و نگرش بخصوص، یک مفهوم خاص، یک فرهنگ ویژه و یک ذهن بخصوص هستند. برای مثال این ذهنیت برای هماوردجویی است که تجربه ی ژاپن را به وجود آورده، درست به همان ترتیبی که قبلا باعث بوجود آمدن تجربه ی آمریکا و انگلیس شده بود و قبل از آنها تجربه ی فنیقی ها ودیگران که نشان خود را بر تاریخ بشری گذاشته اند. حتی تاریخ نگاری مانند آرنولد توئین بی مفهوم چالش و هماوردجویی را تبدیل به مبنایی کرد که بر اساس آن فلسفه ی تاریخ خود را قرار داد و به کمک آن این نکته را توضیح داد که تمدن ها چگونه ایجاد شده و سپس فروپاشیده اند. هرچقدر این هماوردجویی بیشتر و شدیدتر باشد دستاوردها هم به همان نسبت زیاد تر است و برعکس. مطابق با فلسفه ی توئین بی تا اندازه ای این شرایط موجود در محیط جغرافیایی است که باعث ایجاد روح هماوردجویی می شود و انسان ها را وادار به تعقیب اهداف به ظاهر غیر ممکن می سازد، در حالی که شرایط محیطی مناسب است که جرقه ی پرومته را در روح انسان خاموش می کند و او را از آفرینش تمدن باز می دارد. با تسلیم شدن به شرایط محیطی زندگی انسان تکراری و در گیر رکود می شود و یک دور شرورانه به جریان می افتد، وضعیتی که در آن آغاز با پایان تفاوتی ندارد و انسان در همان جایی که هست می ماند.
اما شاید آنچه تویئن بی خیلی جزئی به آن پرداخته است (هرچند از نظر من مهمترین عامل است) این است که هماوردجویی فی نفسه آنقدرها هم مهم نیست که خود ذهن انسان مهم است و از این رو آن فرهنگی که با هماوردجویی سروکار پیدا می کند و به آن می پردازد. شرایط می توانند برای کسانی که در آن زندگی می کنند شدید باشد یا نباشد. اما اگر فرهنگ تسلیم در برابر این شرایط همان فرهنگی باشد که ذهن ها را مشغول می کند، بر قلب ها غلبه می یابد و رفتار انسان را به حرکت در می آورد، در چنین صورتی دیگر نباید انتظار داشته باشیم که چیزی متحقق هم بشود، حتی چنانچه تمامی منابع در دسترس باشد (یا نباشد). این دقیقا همان چیزی است که توسط محمد بن رشید بیان شده است، هنگامی که او خود و کشورش را ابتدا در مفاهیم و سپس در واقعیت به سوی آینده می برد. و یا هنگامی که تونی بلر گذشته ی کشورش را ستایش می کند آنهم در شرایطی که این فقط یک ستایش باقی می ماند و تبدیل به یک پروژه نمی شود. برای مثال آفریقا که یکی از غنی ترین نقاط جهان از جهت منابع طبیعی است، یکی از فقیر ترین و مستعدترین نقاط جهان در برابر قحطی و گرسنگی دائمی است، در حالی که چین می تواند جمعیت خود را سیر کند و در جهانی با دیگران به رقابت بپردازد که در آن فقط رقیبان واقعی می توانند دوام آورند.
البته بعضی این را به استمعارگری و امپریالیسم نسبت می دهند یا به نظریه ی کشورهای مرکزی و پیرامونی. هرچند تمامی این توجیهات صرفا راهی برای فرار از نکوهش خودهای رنج دیده ی ما است. ملت های بسیاری هستند که از استعمارگری، امپریالیسم و استیلای خارجی دچار آسیب های جدی شده اند، اما آنها دوباره قد علم کرده و به شرکت فعال در رقابت ها بازگشته اند. حتی ایالات متحده یا همان رهبر بلامنازع فعلی و آینده ی نزدیک جهان، در گذشته ی تاریخی خود از تعدادی مهاجرنشین ناتوان تشکیل می شد. و آفریقای جنوبی هم که روشن است از بقیه ی این قاره متفاوت می باشد. اما پرسش اینجاست که چرا؟ پاسخ ساده ی آن این است که فرهنگی که بر ذهن های آفریقایی ها مسلط است فرهنگ تسلیم به شرایط طبیعی است، چه شرایط سخت یا غیر سخت. اگر در تمام سال باران ببارد همه سعادتمند و خوشبخت بوده و محصولات و دام ها رونق خواهند داشت. اما اگر یکسال خشک و کم باران در پیش باشد، پیامد آن چنان قحطی است که کودکان و محصولات زراعی را نابود می کند. همه در انتظار باران می مانند، بدون عمل یا عکس العمل. آنچه می ماند انتظار و تسلیم است و همه ی این ها در درجه ی اول و قبل از آن که به عمل درآید در ذهن وجود دارد. آفریقای جنوبی اگر توسعه یافته و متفاوت از بقیه ی قاره است علت آن این نیست که بنیان گذاران و رهبران آن استعمارگران سفید پوست بوده اند یا این که فقط این انسان سفید پوست است که قادر به تمدن سازی است، بلکه به این خاطر است که فرهنگ مسلط آنها و ذهن انسان هایی که این فرهنگ را آفریده اند متفاوت بوده است.
در جهان عربی و اسلامی ما از زمان ناپلئون تا بوش، پیوسته این پرسش ذهن ما را مشغول کرده که چرا آنها پیشرفت کرده و ما عقب مانده ایم. واقعیت این است که پاسخ در دخالت های استعماری، در عقیم ماندن پروژه های اصلی از زمان محمد علی پاشا گرفته تا عبدل ناصر برای ایجاد رنسانس ما و در مفهوم های به انتظار نشستن و نقشه کشیدن قرار ندارد. بلکه مشکل اصلی در تلقی فرهنگی ما در برابر جهان پیرامونی ما جای دارد. مفاهیم چالش و هماوردجویی، پیشرفت و آینده به طور کل در فرهنگ ما وجود ندارند و غایب هستند و آنچه در فرهنگ ما وجود دارد بیشتر مبتنی بر ایدئولوژی است و آنهم مطابق با دیدگاه این یا آن گروه و نه به عنوان یک رویکرد و تلقی کلی فرهنگی در برابر طبیعت و تاریخ و به هیچ وجه مبتنی بر توجه و تمرکز بر تمدن سازی نیست و مشکل اصلی هم همین است.
ما تقصیر همه ی مشکلات و عقب ماندگی ها را به گردن این گروه یا آن گروه می اندازیم و نه به گردن خودمان. مشکل ما در درجه ی اول یک مشکل فرهنگی است. تا زمانی که فرهنگ ما مورد انتقاد جدی قرار نگیرد و از عقده های ما گره گشایی نشود و آنها به سطح آگاهی هوشیار ذهنی ما تغیر جای ندهند، ما همین که هستیم باقی می مانیم. در هر حال انتخاب با خود ما است. یا وارد رقابت می شویم و باقی می مانیم و یا عاطل و باطل مانده و در نهایت نابود می گردیم.
Culture Comes First… by Turki al-Hamad.
علی محمد طباطبایی
(این مقاله در خرداد 1386 در سایت ایران امروز منتشر شده است)
1 ـ روزنامه ی شرق در یکی از شماره های جدید خود شرح خلاصه شده ای از یک مصاحبه با فیلسوف مشهور مارتا نوس باوم را با عنوان « اسلام با حقوق زنان سازگار است » آورده است. گرچه در روزنامه ی شرق طبق روال معمول ما در ایران هیچکونه نام و نشانی از منبع خبری یا آدرس اینترنتی آن مطلب نیامده است، اما در هر حال یافتن نشانی اصل آن کار دشواری هم نیست. این مصاحبه در سایتی تحت عنوان گفتگوی تمدن ها و با نشانی زیر (1) منتشر شده است و خلاصه ی این گفتگو با ترجمه ی آقای محمد آزاد را می توان بازگردان دقیقی از آن مطلب در روزنامه ی شرق دانست (ضمنا در همین سایت می توان مثلا مقاله ای هم از دکتر سروش مطالعه کرد و مصاحبه ای با شرین عبادی در باره ی سازگاری اسلام با حقوق بشر).
همانگونه که از عنوان مطلب شرق می توان استنباط نمود خانم نوس باوم بر این باور است که میان اسلام و حقوق زنان (و البته دموکراسی) هیچ تناقضی وجود ندارد. در مقاله ی مورد نظر به نقل از وی نوشته شده است که: « دین به ویژه اسلام نه تنها با دموکراسی سازگار است که با حقوق زنان نیز تضادی ندارد. آنچه نابجا است دیدگاه کلیشه ای غرب نسبت به مسلمانان و جهان اسلام است ». نیازی به توضیح بیشتر نیست که وقتی فیلسوفی غربی که خود یک زن امروزی و تحصیل کرده و غیر دینی است و مدتی را هم برای تحقیق در باره ی سازگاری حقوق زنان و اسلام گذرانده و در این باره کتابی هم نوشته است تناقضی میان اسلام و حقوق زنان و دموکراسی نمی بینید پس به دشواری می توان عقیده ی مخالف با خانم نوس باوم را ادعا نمود. و وقتی مصاحبه کننده که دفاعیات خانم نوس باوم در باره ی سازگاری اسلام با حقوق زنان را می شنود از او می پرسد که آیا به نظر خانم نوس باوم مشکل نغض حقوق زنان نباید در خود دین اسلام بلکه در بهره برداری از آن نهفته باشد خانم نوس باوم جواب مثبت داده و میگوید که برداشت های مغایر با حقوق زنان کار اسلام سیاسی است که ربطی به خود متون دینی ندارد (که البته این بخش گفتگو در آن خلاصه ی مطلب شرق نیامده است).
پس تا اینجای مطلب روش شد که در میان زنان تحصیل کرده ی غربی می توان شخصیت های برجسته ای را هم یافت که علی رغم تمامی اخبار و گزارشات منفی در باره ی اسلام حد اقل آنها چنین باوری ندارند و به قول خودشان در مقایسه با زنانی از ادیانی غیر از اسلام تفاوت معناداری با رویکرد زنان مسلمان در مثلا هندوستان در خصوص تحصیل و اشتغال مشاهده نکرده اند و حتی اگر تفاوتی هم بوده حاکی از توجه و همراهی بیشتر مسلمانان با جهان معاصر بوده و نه برعکس.
2 ـ اما پرسش اصلی من در اینجا این است که خانم نوس باوم چگونه به چنین نتیجه گیری رسیده است؟ چرا بسیاری از روشنفکران سکولار که خود در کشورهای اسلامی زندگی می کنند یا قبلا زندگی می کرده اند هنوز هم نتوانسته یا نمی توانند همبستگی معناداری میان اسلام و دموکراسی بیابند و به چنین نتیجه گیری هایی برسند؟ آیا آنها نمی خواهند حقیقت را ببینند؟ آیا کینه ی آنها از دین باعث می شود که تصویر وارونه ای از واقعیت جامعه ی خود داشته باشند؟
خانم نوس باوم در خلاصه ی گفتگوی شرق به دو بررسی تحقیقاتی در باره ی وضعیت مسلمانان در هند اشاره می کند و در واقع از طریق آنها است که به چنین نتیجه گیری می رسد. بنابراین ما آشکارا می بینیم که در تحقیقات مورد نظر ایشان اسلام با خود مردم مسلمان و معمولی برابر گرفته شده است. به عبارت دیگر در آن دو بررسی که دیگران انجام داده و او از آنها استفاده نموده است و در بررسی هایی که خود خانم نوس باوم شخصا به انجام رسانده اسلام برابر با تلقی ها، آرزوها و تصورات مردم معمولی (در هند یا هر کجای دیگر فرقی نمی کند) فرض شده است. اما این درست به مانند آن است که کسی مصاحبه هایی با صدها زن و دختر در ایران انجام دهد و علاقه ی آنها به دموکراسی و حقوق بشر و درک آنها از برابری زن و مرد در برابر قانون را با دین اسلام یکی بگیرد و بعد اعلام کند که در ایران هیچ تناقضی میان اسلام و حقوق زنان وجود ندارد زیرا اکثر افرادی که مورد مصاحبه قرار گرفته اند در عین حال که مسلمان بوده اند اما خواهان نظام قضایی و ارزش هایی شبیه به کشورهای غربی نیز شده اند. و یا تصور کنید که در بلوک شرق سابق اگر افرادی اجازه ی تحقیق آزاد پیدا می کردند و پس از نظر سنجی از صدها شهروند معمولی به این نتیجه می رسیدند که آنها همگی خواهان دموکراسی و حقوق بشر هستند، آیا چنین نتیجه گیری در عین حال به این معنا هم می بود که اندیشه ی کمونیستی حاکم در آن کشورها نیز خواهان همین ارزش ها و نهادها است؟ روشن است که در اصل روش تحقیق مورد نظر اشکالی وجود ندارد، اشکال در نتیجه ی نهایی است که از این قبیل تحقیقات استخراج شده است زیرا در اینجا خود ایدئولوژی که باید مورد تحقیق قرار گیرد با آرزوها و خواسته های مردمی که اتفاقا به نوعی منتسب به آن ایدئولوژی هستند یکی فرض شده است، یعنی همان مردمی که به هر حال نمی خواهند از موهبت های تمدن جدید بی نصیب بمانند. اما آیا هیچ روش دیگر و بهتری برای یافتن یا بررسی کردن سازگاری میان اسلام و حقوق بشر و دموکراسی وجود ندارد مگر مراجعه به انسان های درمانده و دچار تبعیض قرار گرفته در کشورهای عقب مانده؟
در بالا اشاره شد که فیلسوف مشهور ما معتقد است که بی توجهی و نقض حقوق بشر در کشورهای اسلامی اصولا زیر سر اسلام سیاسی است و ربطی به خود اسلام ندارد. به این ترتیب و با توجه به نتیجه گیری اصلی، خانم نوس باوم اسلام سیاسی را از اسلام به طورکل جدا می کند و آن را نوعی اسلام غیر واقعی به حساب می آورد. یعنی از نظر او مثلا اسلام سید قطب و القاعده به هیچ وجه اسلام واقعی نیست، بلکه درکی اشتباه و سیاست زده از اسلام است و اگر اسلام طالبانی خشونت گرا است و برای زن ها هیچ حقوقی قائل نیست و با ظاهر و باطن تمدن نوین مخالف است، این را نباید به حساب خود دین اسلام گذارد. با صرف نظر از آن که به هیچ وجه روشن نیست معیار اصلی ایشان برای معین کردن اسلامی بودن یا نبودن یک پدیده یا یک سخن یا یک واکنش چیست و معلوم نیست که این دیگر چه نوع کار تحقیاتی است اما این نیز خود ابهام بزرگی است که چرا باید اسلام طالبان و القاعده را صرفا با افزودن یک صفت سیاسی نوعی اسلام غیر واقعی بخوانیم. یک بررسی ساده از انواع و اقسام گرایشات اسلامی در یک قرن اخیر در خاورمیانه و سایر کشور های اسلامی نشان می دهد که جریان هایی در آنها که با دموکراسی سرسازگاری داشته باشند جزو استثنا ها هستند. خود من در سال های آخر دبیرستان شناخت جهان و جامعه ی ایران را با کتاب هایی آغاز کردم که به قول خانم نوس باوم اسلام سیاسی بودند و در تمامی آنها ضمن محکوم دانستن کمونیسم و داروینیسم و فرویدیسم و مظاهر تمدن جدید نه تنها در آنها هیچ تبلیغی برای دموکراسی دیده نمی شد که خود دموکراسی غربی هم یکی از آفاتی به حساب می آمد که می بایست با آن مبارزه شود.
3 ـ اما برای آن که من به نگاه مغرضانه محکوم نشوم به جای مراجعه به هزاران هزار نوشته و کتاب و سخنرانی اسلام گرایان سنتی اتفاقا به مطلب کوتاه و بسیار جدیدی از آقای بورقانی (برای مدتی معاون مطبوعاتی در وزارت ارشاد در دوران آقای خاتمی و بعدا یکی از نمایندگان مجلس ششم) یکی از مشهورترین نوگرایان اصلاح طلب اشاره می کنم. آقای بورقانی در روزنامه ی هم میهن (1 خرداد 86) مطلب کوتاهی دارد که در یادبود مرگ فخرالدین حجازی نوشته شده است. وی از سال های آخر دبیرستان و علاقمندی به کتاب های اسلام سیاسی می نویسد و خاطره ی مرد میان سال کتاب فروشی را گرامی می دارد که کسی جز همان مرحوم حجازی نبوده. سپس به یاد می آورد که اولین کتابی که آقای حجازی خواندن آن را به او پیشنهاد میکند کتابی از سید قطب بوده با نام « ما چه می گوئیم ». تا اینجای مطلب البته هیچ اشکالی دیده نمی شود، لیکن آقای بورقانی یکی از مترقی ترین اصلاح طلبان در ادامه ی مطلب خود می نویسد که آن کتاب هنوز هم « زینت بخش » کتاب خانه ی ایشان است و برای آن که خواننده ی روزنامه ی شرق را هم بی نصیب نگذارد چند خطی از کتاب سید قطب را یادآوری می کند: « ایدئولوژی اسلامی یک ایدئولوژی تجزیه ناپذیر است. یا باید همه ی اصول آن را به کار برد، یا باید دم از اسلام نزد. این که در پاره ای از امور درجه ی دوم و سوم نظریه اسلام خواسته شود و درمسائل مهم و عمده ای که اساس اجتماع و زندگی به آنها استوار است توجهی به اسلام نشود، بازیچه ای بیش نیست و هیچ مسلمانی نباید آن را یک امر اسلامی تلقی کند یا به آن پاسخ گوید».
کسانی که تا اندازه ای با سید قطب آشنایی داشته باشند شاید بدانند که امروزه وی را به عنوان پدرخوانده ی القاعده می شناسند. حتی خود من چند سال پیش مقاله ای از نیویورک تایمز با عنوان « سید قطب پدرخوانده ی القاعده » از پول برمن ترجمه و در ایران امروز منتشر کردم که هنوز در بعضی سایت های دیگر نیز قابل دریافت است. این دیگر جزو اسرار نیست که سید قطب یکی از متعصب ترین مخالفان جدایی دین از حکومت بود و اصلا به عقیده ی وی علت اصلی بدبختی کشورهای اسلامی یک چنین جدایی مانند کشور ترکیه و ایران قبل از انقلاب بود. اما آنچه در اینجا تعجب برانگیز است صرفا علاقه ی بخصوص آقای بورقانی به یکی از شخصیت های مهم جناح اقتدارگرا (فخرالدین حجازی) نیست، بلکه علاقه ی عجیب ایشان برای شخصیتی مانند سید قطب است و یادآوری آن وصیت از کتاب وی که اسلام را باید به تمامی پذیرفت نه این که آن را از روی مد زمانه تکه تکه کرد. این همان « دم خروسی » است که من در یکی از یاداشت های قبلی ام به آن اشاره کرده بودم. لابد از نگاه خانم مارتا نوس باوم این گونه اظهار نظر ها با خوردن مارک اسلام سیاسی مردود اعلام می شود، اما برای مردمی که در این کشورها زندگی می کنند و مجبور به ساختن با این ضد و نقیض گویی ها هستند چه فرق می کند؟ یک نماینده ی سابق و مترقی جناح اصلاح طلب در یادبود یک نماینده ی سابق جناح اقتدارگرا سخنان پر از مهر و محبتی می نویسد و فراموش نمی کند که به رابطه اصلی میان خود و آن شخص اشاره کند که فیلسوفی مانند سید قطب بوده است. در شرایطی که حتی بعضی از دوم خردادی ها دیگر به خود جناب خاتمی هم رحم نکرده و او را در شکست اصلاح طلبان مسئول می دانند، معلوم نیست که گرامی داشت سید قطب دیگر چه معناهایی باید در بر داشته باشد؟ به راستی چگونه می توان میان دموکراسی و حقوق زنان از یک طرف و سید قطب از طرف دیگر ارتباطی بر قرار کرد؟ اما میان سید قطب و اصلاح طلبان چطور؟ شک نداشته باشیم که خود آقای خاتمی هم اگر بود (و یا وزیر ارشادش آقای مهاجرانی) در تعریف و تمجید از سید قطب سنگ تمام می گذاشت.
همه ی این ها نشان می دهد که ایده ی بازگشت به اسلام تا چه اندازه مبهم و چند پهلو است و چگونه هرکدام از اصلاح طلبان و نواندیشان دینی درک و برداشت مخصوص به خود را دارند که با بقیه کاملا متفاوت است (2) (3).
و این وسط سردرگمی کسانی باقی می ماند که هنوز هم معتقد هستند راه رهایی ما بازگشت به اسلام است، البته اسلام راستین.
1: http://www.resetdoc.org/EN/Nussbaum-interview.php
2: یکی از جدیدترین اظهار نظر ها در این رابطه و در دفاع از حجاب اسلامی مقاله ای است از آقای داریوش سجادی در سایت گویا با عنوان « آسمان سیاه » که در نوع خود بی نظیر است. این مقاله ی رسوا به قدری بی پایه و سطحی است که حتی حجت اسلام های زمان شاه هم این اندازه ابتدایی از حجاب به دفاع برنمی خاستند.
3: سرمقاله ی جدیدی از آقای قوچانی در روزنامه ی جدید هم میهن به تاریخ یکشنبه 6 خرداد به نظرم یکی از بهترین نوشته ایشان است. در این مطلب با عنوان « هم خلیفه و هم قیصر » که به تنگنای ایجاد شده در ترکیه اشاره دارد چنین نتیجه گیری می کند: « اگر صدر تاریخ جدید ما ذیل تاریخ تجدد ترکیه است از این صدر چه سود که بدان سو حرکت می کنیم؟ اگر نهایت تجدد خواهی اسلامی آن است که نه در داخل یک نظام دموکراتیک امکان ریاست جمهوری یک مسلمان وجود داشته باشد و نه در خارج از آن امکان جمع یک کشور اسلامی (ترکیه) با جهان مدرن (اروپا) پس از این تاریخ صدوپنجاه ساله تجدد خواهی اسلامی از سید جمال الدین اسدآبادی تا سید محمد خاتمی چه سود؟ » و در انتهای مقاله سخن خود را این گونه به زیبایی تمام می کند: « آیا می توان هم متجدد بود و هم مسلمان؟ ».
امیر طاهری
برگردان علی محمد طباطبایی

در زمستان 1995 و در دوره ی پساکمونیستی در افغانستان من مشغول صرف شام با رئیس جمهور وقت برهان الدین ربانی بودم. من از او پرسیدم که نظرش در باره ی طالبان چیست، گروهی ستیزه جو که به تازگی در صحنه ی سیاسی افغانستان و با حمایت پاکستان ظاهر شده بود.
ربانی در اشاره به اقدامات طالبان در نابودی « حزب اسلامی » گلبدین حکمتیار یعنی گروهی عمدتا پشتون که از حمایت روحانی های تهران برخوردار بود چنین گفت: « حقیقتا که کار خود را به بهترین وجه انجام می دهد ». در آن زمان دارودسته ی آدمکش حکمتیار همچنین درگیر نبرد بی پایان بر ضد گروه ربانی بودند، یعنی بر علیه « جماعت اسلامی » و آنهم برای کنترل شهر کابل، مبارزه ای که پایتخت افغانستان را به تلی از ویرانه ها تبدیل نمود.
وقتی به ربانی گفتم که به نظر من طالبان به مراتب از حکمتیار بدتر است و این سخن به طور غیر مستقیم منظوری در بر داشت، رهبر افغان اهمیتی به گفته ی من نشان نداد. او درحالی که از بردن نام حکمتیار امتناع می ورزید گفت: « هیچ کس نمی تواند به بدی آن حیوان بخت برگشته باشد ».
یک سال بعد ربانی که اکنون برای سر او جایزه تعیین شده بود توسط همان طالبان از کابل بیرون رانده شد. تحیلی ربانی مبتنی بود بر توهمی کلاسیک و سیاسی بر اساس این سخن کلیشه ای که « دشمن دشمن من دوست من است ».
رهبر افغان اولین فردی نبود که گول آن گلیشه بی مزه را می خورد. در 1970 من از رئیس جمهور مصر انور سادات تحلیل مشابهی شنیدم. او در مصاحبه ای طرح خود برای دور کردن مصر از اردوگاه شوروی و به عنوان بخشی از یک استراتژی برای صلح و جبران خسارت هایی که ناصر به کشورش وارد کرده بود را شرح می داد. در چنین حال و هوایی او به پاکسازی عناصر طرفدار شوروی در حزب حاکم مصمم بود، و این در حالی بود که او در باره ی دیگر چپگرایان و گروه ها و احزاب کمونیستی دستور سرکوب را صادر کرده بود. در عوض او اقدامات ناصر بر ضد اسلام گرایان را تعدیل کرد و در مواردی توافقاتی با آنها به انجام رساند تا در عوض از حمایت قانونی آنها در برابر نیروهای چپ برخوردار شود.
ده سال بعد همان اسلام گرایان که مورد لطف سادات قرار گرفته بودند او را ترور کردند. از دوست نزدیک سادات شاه ایران نیز همان اشتباه سر زد. او که تحت تاثیر نفرت تقریبا بیمارگونه ای از از چپ قرار داشت گروه های اسلامی را مورد حمایت قرار داد، به روحانیون کمک های مالی کرد، در رسانه ها وقت زیادی را به برنامه های دینی اختصاص داد و حتی یک سپاه دین تشکیل داد که وظیفه اش توسعه ی تعالیم دینی در سراسر کشور بود.
یک دهه بعد روش او میوه ای غیر منتظره به بار آورد. کمونیست ها با پیروان آیت الله خمینی متحد شده و شاه را به نام اسلام سرنگون کردند. « دشمن دشمن من » به یک دوست تبدیل نشد. شاه سرنگون شده در تبعید و در نیویورک، هزاران مایل دور تر، به خاطر اشتباهی که مرتکب شده بود شدیدا متاسف بود. او از روی تخت بیمارستان به من گفت: « من به ملاها آزادی بیش از حدی داده بودم ».
تاریخ مثال های بسیار دیگری هم از اتحاد های غیر طبیعی دارد که به اندوه و رنج ابداع گرانش ختم شده است. در 1917 حزب لیبرال کادت روسیه و دیگر گروه های میانه رو با بولشویک ها برای سرنگون ساختن تزار هم پیمان شدند. لنین آن رویداد را این گونه شرح می دهد: « وصلتی میان گردن و حلقه ی طناب ». در اینجا گردن متعلق به لیبرال ها بود، در حالی که حلقه ی طناب مظهری از بولشویک ها.
بنیتو موسولینی یک ماجراجوی لاف زن رهبری حزب فاشیست را به دست آورد و در نهایت به کمک سرمایه داران ایتالیا که از چپ وحشت داشتند دیکتاتوری را در کشور برقرار کرد و سپس چنان آنها را بر جای خود نشاند که از کمونیست های ایتالیا هرگز ساخته نبود.
پس از شورش اسپارتاکوس در برلین بورژوازی آلمان برای جلوگیری از یک انقلاب کمونیستی با دستپاچگی به تقویت مالی افراطی ترین احزاب جناح راست پرداخته و سرانجام حزب نازی با پول های فراهم شده توسط سرمایه داران مطرح که بعضی از آنها نیز یهودی بودند شکل گرفت. یک دهه بعد « دشمن دشمن من » در حال نابودن کردن بورژوازی آلمان و طراحی هولوکاوست بر علیه یهودیان بود.
موضوع اینجاست که بیشتر رهبران سیاسی یا تاریخ نمی خوانند و یا نمی توانند از آن درسی بیاموزند. به همین خاطر است که چرا یک اشتباه واحد پی در پی تکرار می شود.
در دهه ی 1980 نخبگان حاکم بر الجزایر تحت حکومت چدلی بندجدید، سرهنگی درستکار اما فاقد خلاقیت تصمیم گرفت تا بر خلاف آرمان فزاینده ی مردمش برای آزادی بیان و کثرت گرایی سیاسی از اسلام استفاده کند. به این ترتیب آموزگاران و واعظین اسلام گرا از مصر وارد شدند و مردم از همه جا بیخبر را به جان هم انداختند. رسانه ی کوچک دولتی به منبرهایی برای فروشندگان دوره گرد پوپولیسم مانند محمد الغزالی مرحوم تبدیل گردید.
سرمایه گذاری آن سرهنگ در اسلام گرایی میوه ای خود را در اواخر دهه ی 1980 به بار نشاند، یعنی هنگامی که جبهه ی نجات اسلامی (FIS) به عنوان بهترین دستگاه سیاسی تشکل یافته و با بهترین کمک های عظیم مالی کشور ظاهر شد. پس از یک دهه جنگ ناخوشایند و شدید بر علیه اسلام گرایان ـ جنگی که حد اقل 100 هزار قربانی گرفت ـ رئیس جمهور عبدالعزیز بوتفلیقه تصمیم به از سر گرفتن استراتژی بندجدید در کنار آمدن با اسلام گرایان در ازای به حاشیه راندن چپ ها و لیبرال ها گرفت.
امروز الجزایر اسلام گراترین دولت در تاریخ خود است. جبهه ی رهایی ملی (FLN) که به عنوان حزب حاکم در کشور همچنان باقی مانده است همیشه دارای یک شخصیت چندگانه بوده. از یک طرف خود را به عنوان سوسیالیست توصیف می کند و در نهضت جهانی چپ فعال است، و از طرف دیگر به عنوان عنصری از دفاع از خود در برابر اربابان استعمارگر سابق الجزایر خود را اسلامی جا می زند.
جناح اسلامی FLN امروز در تفوق قرار دارد. حد اقل یک سوم پست های کابینه در اشغال اسلام گرایان میانه رو قرار دارد، در حالی که لیبرال ها و چپگرایان طرد شده اند. یکی از چهره های آن Ahmad Ouyaha یا همان نخست وزیر پیشین که نقش مرکزی در شکست دادن اسلام گرایان داشت کنار گذاشته شده است و اصلاحات کلیدی او که اسلام گرایان را به خشم آورده بود یا رها شده و یا به عقب بازگردانده شده.
با قدرت گرفتن اسلام گرایان در FLN یک عفو عمومی به اجرا گذارده شد که در نتیجه ی آن هزاران نفر از مجرمین خطرناک به جامعه بازگشتند و هزاران نفر دیگر که بعضی از آنها دستانشان به خون مردم آلوده بود از زندان آزاد شدند و حتی در موارد بسیاری به خدمت ادارات دولتی درآمدند. و با این وجود هنوز هم اسلام گرایان راضی نشده اند. همانگونه که آخرین حمله ها در تمامی کشور نشان دادند، از جمله عملیات چشمگیر انتحاری در پایتخت، موضع ضد چپ و ضد لیبرال دولت تاثیری در افزودن بر محبوبیت آن نزد افراط گرایان دینی نداشته است.
رژیم در انتخابات ماه آینده چه خواهد کرد؟ آیا از سیستم بدنام خود در تقلب برای ایجاد یک اکثریت دورغین جهت راضی کردن اسلام گرایان استفاده می کند؟ یا فضای لازمی که تشکل های لیبرال و اصلاح طلب برای اعلام حضور خود به آن نیاز دارند را در اختیار آنها قرار می دهد؟
When the Enemy of Your Enemy is Not Your Friend by Amir Taheri.
گفتگوی اشپیگل با جان بولتون
برگردان علی محمد طباطبایی

دیپلومات سابق ایالات متحده جان بولتون دیگر در راس کار نیست، اما هنوز هم در باره ی
سیاست خارجی آمریکا مطالب زیادی برای گفتن دارد. اشپیگل با او در باره
ملایمت بوش در خارج، به کروگان گرفته شدن رایس توسط
وزارت خارجه ی لیبال و این که چرا تنفر جهان
از آمریکا اهمیتی ندارد به گفتگو
نشسته است
اشپیگل: آقای سفیر، شما از نزدیک با بوش کار میکردید و در دیدگاه های جنگ طلبانه او در عراق سهیم بودید. اما کتاب جدید شما نسبت به جورج دبلیو بوش شدیداً عیب جویانه است. چرا؟
بولتون: سیاست خارجی او در سقوط آزاد قرار گرفته است. آقای رئیس جمهور بر ضد بهترین نظرات و غریزه هایش تغییر مسیر داده و آنهم تحت تاثیر وزیر امور خارجه خانم رایس. فعلاً او صدای مسلط است، در واقع تنها صدای سیاست خارجه در این وزارت خانه.
اشپیگل: قرائت عامیانه از او کمی متفاوت است. فرض بر این است که او ضعیف است و نه چندان کارآمد.
بولتون: خیر. رایس کانالی برای دیدگاه های بوروکرات های لیبرال در وزارت امور خارجه است. رئیس جمهور تمام توجهات خود را بر عراق متمرکز کرده است و با این عمل وزیر خارجه را اسیر وزارت امور خارجه ساخته. او به اندازه کافی بر خانم رایس نظارت ندارد. این یک اشتباه است.
اشپیگل: آیا این حدس درستی نیست که علت این رنجش شما این است که رئیس جمهور به نظر نمی رسد که دیگر به صدای محافظه کاران جدیدی مانند شما گوش دهد؟
بولتون: معاون رئیس جمهور (دیک چنی) هنوز هم در راس کار است. اما این تصور که نئوکون ها قدرت بسیاری را در اختیار دارند یک افسانه است. تعداد آنها پنچ شش نفری بیشتر نبود. من هم یک نئوکون نیستم بلکه حامی آمریکا (pro-American) محسوب می شوم.
اشپیگل: شما گفته اید که سیاست خارجی جدید میانه رو که فعلاً توسط بوش دنبال می شود امنیت ایالات متحده را به مخاطره افکنده است.
بولتون: خب. این نظر من بود. کره شمالی که به نظر می رسد موفق به نگهداری سلاح های هسته ای خود شده و با باور من برآورد اطلاعات ملی برای ایران این پیام را ارسال می کند که هر کاری ایران دلش می خواهد انجام دهد . . .
اشپیگل: منظور شما همان گزارش اخیر سازمان های اطلاعاتی است که گفته اند ایران برنامه ساخت سلاح هسته ای خود ار در 2003 متوقف ساخته؟
بولتون: بله. 12 ساعت پس از انتشار این گزارش، دیگر کسی از ایران سخن نمی گفت. کسانی که در تهران نشسته بودند لابد با خود فکر می کردند : « حالا دیگر چه کاسه ای زیر نیم کاسه آمریکا است؟ ». آنها ابتدا نمی توانستند این گزارش را باور کنند و سپس اعلام پیروزی کردند.
اشپیگل: شما در گذشته خواهان دخالت نظامی در ایران بودید. آیا هنوز هم از این نظر خود طرفداری میکنید؟
بولتون: من اطمینان زیادی را که این تحلیلگران امنیتی دارند ندارم. در واقع سوء ظن زیادی به برنامه نظامی ایران وجود داشت. این مانند آن ادعاها در باره تحت فشار قرار دادن جامعه اطلاعاتی بی نوا برای بافتن اطلاعات از خودشان در باره عراق توسط دیک چنی نیست. این سیاست زدگی از آن طرف دیگر است. افرادی که در جامعه اطلاعاتی قرار دارند اجازه می دهند که اولویت های سیاسی تحلیل ها و قضاوت های آنها را تحت تاثیر قرار دهد.
اشپیگل: و در این میان خود رئیس جمهور کجا است؟ آیا او فقط یک عروسک است؟
بولتون: نگاهی به سیاست آمریکا در رابطه با کره شمالی بیندازید. شکی نیست که کره شمالی در ساخت تاسیساتی که به تازگی اسرائیل در سوریه بمبماران کرد دخالت داشته است. کره شمالی تعهدات خود را زیر پا گذاشته و هنوز هم در حال مذاکره است.
اشپیگل: راه حل شما چیست، بمبماران پیونگ یانگ؟
بولتون: من دور دنیا نمی چرخم تا دشمنی ایجاد کنیم. راه حل کره شمالی اتحاد شبه جزیره کره است. چین می تواند شمالی ها را تحت تاثیر قرار دهد زیرا 80 تا 90 درصد انرژی آنجا را تامین می کند. ایالات متحده باید بر چین فشار آورد تا چین نیز به نوبه خود کره شمالی را زیر فشار گیرد.
اشپیگل: آیا در خصوص درگیری آمریکا در عراق هیچ راه حل دیگری هم دارید؟
بولتون: به زیر کشیدن صدام کار درستی بود. این خود رژیم بود که یک تهدید به حساب می آمد. در باز اندیشی به گذشته فکر می کنم که شاید من با سرعت بیشتری قدرت را به آنها بازمی گرداندم و می گفتم: « بفرمائید. این هم کشور شما و حالا خودتان ببینید که چگونه باید آن را بگردانید ».
اشپیگل: آیا فکر می کنید که جهان در مقایسه با قبل از جنگ عراق اکنون مکان امن تری شده است؟
بولتون: بله، اکنون دیگر این امکان وجود ندارد که عراق سلاح های کشتار جمعی داشته باشد. علاوه بر آن، ما به این موفقیت هم رسیدیم که رهبر لیبی معمر قذافی دست از برنامه سلاح هسته ای خود بکشد. یقیناً او به غلط تصور می کرد که بعد از صدام نوبت او است.
اشپیگل: به نظر نمی رسد که شما در مورد رویکرد یک تنه ی آمریکا در عراق آنهم علی رغم موج رو به افزایش آمریکا ستیزی در سراسر جهان تردیدی به خود راه داده باشید؟ آیا یک چنین دیدگاه منفی از آمریکا قدرت ایلات متحده را تضعیف نمی کند؟
بولتون: من این گونه نمی اندیشم. من به نظر سنجی های اواخر دهه 1940 و اوایل دهه 1950 طی اوج طرح کمکی مارشال نکاهی انداختم. آنها یک برخورد کاملاً منفی نسبت به ایالات متحده داشتند. چه به خاطر جنگ ویتنام و چه به هنگامی که ریگان می خواست موشک های بالستیک میان برد را مستقر سازد، همیشه با ایالات متحده برخورد منفی وجود داشته است. من بر این تصور نیستم که رئیس جمهور باید سیاست خارجی خودش را بر اساس نظرسنجی از مردم آمریکا قرار دهد، حالا نظر سنجی در کشورهای دیگر که جای خود دارد.
اشپیگل: چه نوع سیاست خارجی را رئیس جمهور بعد از این ادامه خواهد داد؟
بولتون: اگر هیلاری کلینتون به قدرت رسد، درست مانند آنچه پس از جنگ ویتنام روی داد ما باید منتظر عقب نشینی از عراق و کاهش نفوذ آمریکا در جهان باشیم. و در چند سال بعدی اروپایی ها نیز در این باره شکوه خواهند نمود. باید ببینیم چه مدت نیروهای آمریکایی در اروپا تحت دولتی که فکر می کند وقتش رسیده است که آمریکایی ها به خانه بازگردند دوام خواهند آورد.
اشپیگل: آیا تهدیدی هم وجود دارد؟
بولتون: خیر. اتحادیه اروپا اکنون می تواند مانند یک قدرت اصلی دست به اقدام بزند، حد اقل
این آن چیزی است که خودشان به ما می گویند. خودشان می دانند چه می کنند ـ می توانند با روسیه دست به تجربه بزنند.
اشپیگل: آقای سفیر، از این که وقتی برای انجام این گفتگو دادید بسیار متشکریم.
تورکی الحمد
برگردان علی محمد طباطبایی

هنگامی که به نقشه ی جهان که در برابر من قرار دارد نگاه می کنم مناطقی را تشخیص می دهم که گرفتار خشونت اند و می توانم اینجا و آنجا بر روی آن کانون های بحران خشونت را پیدا کنم.
همچنین می توانم نقاطی را تشخیص دهم که زمانی در گرداب خشونت فرورفته بودند، اما بعضی از آنها خوشبختانه توانسته اند خود را از این ورطه نجات بخشند.
خشونت جزیی همیشگی از تاریخ انسان بوده است. تراژدی نوع بشر بر روی این سیاره هنگامی آغاز گردید که قابیل برادرش هابیل را به قتل رساند. خشونت بخش جدانشدنی از طبیعت بشر است. کتاب دینی مسلمان ها می گوید: « و چون پروردگارت به فرشتگان گفت من گمارنده ی جانشینی در زمینم، گفتند آیا کسی را در آن می گماری که در آن فساد می کند و خونها می ریزد، حال آن که ما شاکرانه تو را نیایش می کنیم و تو را به پاکی یاد می کنیم، فرمود من چیزی می دانم که شما نمی دانید (30:2) ». ساختن یک تمدن در جوهر خود تلاشی است انسانی برای سرکوب خصوصیات ذاتی بشر در خشونت ورزی و دولت ها صرفا کوششی برای فرونشاندن خشونت حتی اگر بشود با استفاده از خشونت متقابل هستند. این قبیل خشونت ها در لحظه ای از خشم می توانند منفجر شده و تمامی موانعی را پشت سر گذارند که سعی آنها کنترل خشونت به هر طریق ممکن است. خشونت مونس و همنشین انسان ها در سرتاسر تاریخ بوده و همواره تا هر زمان که طبیعت انسان بذرهای خشونت و نابودی را چه در سطح فردی و چه جمعی با خود داشته باشد در او باقی خواهد ماند.
اما با وجودی که خشونت بخشی از سرشت انسان است لزوما به آن معنا نیست که باید یک پدیده ی عمومی یا مسلط باشد که تمامی تاریخ بشر را زیر سیطره خود دارد. این در واقع همان تفاوت میان انسان ها و هیولاهای شکارچی است. این واقعیت دارد که انسان ویژگی های درنده خویی در خود دارد که می تواند به هنگام تحریک شدن ظاهر شود، هرچند هم زمان در انسان فرشته ای نشسته است که او نیز می تواند به هنگام لزوم دست به کار شود. بنابراین پدیده ی خشونت تا هر زمان که انسان وجود دارد باقی خواهد ماند، و آنهم بر خلاف آنچه بعضی از انسان های آرمان گرا ادعا می کنند. در واقع انسان ها می توانند کنترل شوند و انرژی آنها برای خشونت ورزی را می توان به سوی دیگری، مثلا برای بهبود شرایط زندگی و نه نابودی آن متوجه نمود و آنهم به توسط پذیرفتن علل چنین خشونت ها و شرایطی که باعث تحریک آنها می شوند.
من همچنان به نگاه کردن بر روی نقشه ی جهان ادامه می دهم و در می یابم که بیشتر کانون های بحران اتفاقا در منطقه ی خود ما یعنی خاورمیانه قرار گرفته است. البته بیشتر نقاط جهان هر کدام به دلایلی خشونت های بنیان کن و خانمان سوز را تجربه کرده اند، هرچند که بالاخره این حوادث دردناک به پایان رسیده و همه چیز دوباره به حالت عادی بازگشته است. حتی با وجودی که تروریست های آدم کش نه معرف یک اکثریت که یک اقلیت هستند، خشونت در خاورمیانه یک دور وحشیانه ایجاد کرده است. هر بخش از منطقه بالاخره یک یا چند کانون بحرانی برای خشونت در تمامی تاریخ « معاصر » خود دارد. در لبنان درگیری و خشونت تقریبا هرگز صحنه را ترک نمی کند. همین را می توان در باره ی سودان، عراق، یمن، الجزایر، ایران، پاکستان، افغانستان و بقیه ی نقاط آن گفت به طوری که شاید بتوان ادعا نمود که خشونت در جهان معاصر تقریبا یک پدیده ی مربوط به خاورمیانه است و نه پدیده ای به طور کلی همه جایی. برای مثال با وجودی که هند و پاکستان دارای منطقه جغرافیایی مشابهی هستند و شهروندان آنها نیز منشا واحدی دارند و هر دو در یک فرهنگ شیوه ی زندگی مشابه شریک هستند، اما در حالی که خشونت در میان مردم پاکستان شیوه ی مسلط است، در هند فقط گاه و بیگاه چنین رویدادهایی دیده می شود و نمی توان آن را یک پدیده ی همیشگی دانست. علی رغم این واقعیت که هند، عراق و لبنان ویژگی های مشترک بسیاری مانند وجود قومیت های متفاوت دارند، خشونت در عراق و لبنان می جوشد. و همین که موقعیتی برای ظاهر شدن خشونت در سودان، عراق و لبنان فراهم آمد، بیشتر نقاط این کشورها در گیر نبردهای های خونین شدند.
من خاورمیانه را با کشورهای اروپایی یا آمریکا مقایسه نمی کنم، بلکه به کشورهای در حال توسعه ای توجه می کنم که ما با آنها در جنبه های بسیاری نقاط اشتراک داریم تا به این ترتیب تصویری که ایجاد می شود روشن تر باشد که چرا هند و سایر کشورهای دیگر از چنین سطحی از آرامش اجتماعی و ثبات سیاسی برخوردارند، در حالی که منطقه ی ما دچار تمامی این خشونت ها است. آیا علت آن این است که مردم این منطقه در مقایسه با سایر مردم جهان ژن های متفاوتی دارند؟ البته که نه. ما همگی انسان هستیم و با هم برابر آفریده شده ایم. هیچ تفاوتی میان یک هندی، یک عرب یا یک اروپایی وجود ندارد مگر تفاوت در فضای سیاسی و اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی که آنها در آن زندگی می کنند، آنچه در نهایت خصوصیت های آنها را شکل می دهد. خشونت امری ذاتی در تمامی انسان ها است، بدون توجه به رنگ، نژاد یا عقیده. اما شرایط و عوامل مشخصی وجود دارد که این خشونت های درونی را از قوه به فعل درمی آورد و منجر به طغیان های ویرانگر می گردد، مانند آنچه در خاورمیانه در حال روی دادن است. برعکس، شرایط دیگری وجود دارد که باعث سر به راه و اهلی شدن کیفیت های حیوانی می شود که گاه و بیگاه در هند و سایر نقاط جهان سر بر می آورند. اما این شرایط و عوامل که باعث تحریک و ایجاد خشونت در عمق وجود انسان ها می شود چیست؟ البته نمی توان به این پرسش یک پاسخ کلی داد که تمامی ابهامات را روشن کند. یافتن علت و نتیجه هنگامی که بحث بر سر پدیده های اجتماعی است موضوع ساده ای نیست. لیکن عواملی وجود دارد که نمی توان آنها را نادیده گرفت.
اولین این عامل ها خشونت در کشورهای منطقه است. با وجود میراث وحشت در روان های ما، خشونت بذر خشونت می کارد و خشونت در انسان ها را تثبیت می کند که این خود خطرناک تر است. فلسفه ی وجودی حکومت ها به انحصار درآوردن ابزار اعمال خشونت بود تا به این ترتیب بتوانند خشونت در جامعه را پایان دهند. اما وقتی خود حکومت بر علیه جامعه در اعمال خشونت زیاده روی می کند، از یک طرف باعث ایجاد خشونت متقابل می شود، و از طرف دیگر فرهنگی به بار می آورد که در آن خشونت یک جزء اصلی بنیادین است. در وضعیت فعلی در عراق به باور من ریشه ی تمامی این خشونت ها را باید در شیوه های بسیار خشونت انگیز رژیم قبلی عراق و نهادینه شدن خشونت توسط مقامات هراس انگیز آن دانست. مشکل فعلی عراق در درجه ی اول مناقشه میان شیعه و سنی یا حتی مبارزه بر ضد حضور نیروهای اشغالگر در عراق نیست، بلکه مسئله ی اصلی مربوط به آن فرهنگ خشونت است که در خصلت ها و منش های عملکرد رژیم گذشته پرورانده شده است. و این هم به احتمال بسیار حقیقت دارد که رژیم قبلی باعث ایجاد چنددستگی درمیان اعضای جامعه گردیده است. بعضی شاید از آن سیستم رنجیده بودند و حالا احساس می کنند که وقت انتقال گیری فرارسیده است. این کاملا درست است که اشغال نظامی برای مردم عملی نفرت انگیز است، حال هر چقدر هم اشغالگران انسان های خوبی باشند یا سعی کنند که خوب باشند. با این وجود اشغال نظامی خشونتی را که امروز در جامعه عراق حاکم است توجیه نمی کند. سنگدلی و خشونتی که تمامی مرزها را درنوردیده است عامل کلیدی در گسترش فرهنگی است که در آن خون به عنوان مقدس ترین نماد تلقی می شود. خشونت حکومت شاید منجر به گسترش صلحی ظاهری که بر وحشت مبتنی است بشود، اما وحشت بزرگتر آن است که چنین خشونتی هرگاه زمان و مجال برای آن فراهم باشد و هنگامی که شرایط آماده ی انجام آن باشد می تواند گسترش یابد.
عامل دوم سلطه ی توهمات بخصوص در ذهن مردم این بخش از جهان است. تلقی و نظرگاه آنها در برابر بقیه جهان و رفتاری که از این چنین تلقی حاصل می گردد مطابق با این توهمات است که تعین می گردد. مسئله این است که چنین خیال پردازی های مهلکی توسط کسانی حمایت می گردد که باید در اصل چنین دروغ هایی را برملا سازند، یعنی توسط روشنفکران. این اندیشه ها همچنین توسط حکومت تقویت می شوند و آنهم برای مقاصد آنی، آنچه ممکن است به زودی برای خود حکومت عواقب وخیمی داشته باشد. شاید مهمترین این توهمات همان اعتقاد به تئوری توطئه باشد و این احساس که مردم هدف دیگر کشورها قرار گرفته اند و توهم عظمت و توهم حقارت با هم توام اند. تمامی این توهمات را می توان در یک توهم پیچیده از علائم متفاوت خلاصه کرد. بیشتر انسان ها در این منطقه از جهان و به استثنای تعداد اندکی بر این باور هستند که تمامی جهان با سوء نیت آنها و کشورشان را هدف گرفته اند و این که آنها از دیرباز تا به امروز در حال ایجاد توطئه بر ضد آنها بوده اند و علت تمامی این بدخواهی ها هم این است که آنها مردمی بزرگ و عظیم اند و جهان چشم دیدن بهره مند بودن آنها از سهم خود در سعادت و خوشبختی را ندارد. آنها به وحشت افتاده اند و نمی توانند با جهان وسیع در هر زمینه ای به رقابت بپردازند، بنابراین آنها احساس حقارت و سرافکندگی دارند و آنهم علی رغم توهم از عظمت خود. از چنین زاویه ی روشنفکرانه و فرهنگی هیولای زشت خشونت از درون ظاهر می شود، آماده برای انجام خشونت و عملیات مخرب. احساسات حقارت و سرافکندگی مخلوط با احساسی از عظمت و لکه دار شده از وهم و ترس برای ایجاد خشونت شرایط مناسب را ایجاد می کند و پس از مدت زمان کوتاهی طغیان ها سربرمی آورند.
عامل سوم تفوق یک فرهنگ ایستا و بی تحرک است که نمی خواهد خود را به دست تغییر بسپارد و بر این بارو است که تمامی اجزائش دارای عناصر مقدسی است که نباید مورد دستکاری قرار گیرد و آنهم علی رغم این واقعیت که اولین فرهنگ در اسلام همانگونه که از تاریخ آن آشکار است فرهنگ تساهل بود. هرچند که بیشتر آنچه به فرهنگ نسبت داده می شود انباشت دانش است که تماما از شیوه ای که انسان با محیط پیرامون خود رابطه برقرار می کند و با آن در می افتد به دست می آید. بنابراین فرهنگ در شکل و محتوای خود امری این جهانی است و قداست باید فقط نسبت به آنچه مقدس است به جاآورده شود. اما این که علاقه ای برای تغییر وجود ندارد دلیلش این است که تغییرات بسیاری چیزهای جدید می آورند که منافع بعضی گروه ها را به خطر می اندازد. البته حفظ منافع به تنهایی مسئول بی تحرکی فرهنگ نیست، بلکه نقش مهمی در حفظ و ادامه ی چنین وضعی دارد. ایستایی این فرهنگ توسط خودکامگی و خشونت حکومت تقویت می شود، آنچه اغلب با اتهام های زودرس این فرهنگ و توهماتی که ذکرش رفت توجیه می شود و آن را به فرهنگی تبدیل می کند که تصور می کند همه بر ضدش توطئه می کنند. از این رو هرچقدر این توهمات بیشتر مورد تحکیم قرار گیرد، ایستایی در حلقه ای شرارت آمیز بیشتر از پیش باقی خواهد ماند.
مردم منطقه ی ما از جهت ژنتیکی از مردم سایر نقاط جهان متفاوت نیستند. اما آنها در منطقه و محیطی زندگی می کنند که چه از روی عمد و چه ناخواسته و نادانسته در مقایسه با نقاط دیگر خشونت را تقویت می کند. تا زمانی که ما این محیط مساعد برای خشونت را تغییر ندهیم نمی توانیم از این حلقه ی خشونت آمیز که ما را به رنج و بدبختی انداخته است بیرون آئیم. از این رو یا ما خواهان تغییر آن هستیم و یا برای همیشه زندانی خشونت باقی خواهیم ماند.
All This Violence bu Turki al-Hamad.
یان بوروما
برگردان علی محمد طباطبایی
در اکتبر سال جاری پارلمان اسپانیا قانونی را در باره ی خاطره تاریخی به تصویب رساند که مطابق با آن هرگونه گردهم آیی و مراسم برای یادبود خاطره دیکتاتور اسپانیا فرانسیسکو فرانکو غیر قانونی و ممنوع خواهد بود. به این ترتیب رژیم فالانژیست فرانکو رسماً محکوم گردیده و از قربانیان این رژیم اعاده حیثیت به عمل آمده است.
البته برای از تصویب گذراندن چنین قانونی دلایل موجه و قابل قبولی وجود دارد. بسیاری از انسان هایی که طی جنگ داخلی اسپانیا توسط رژیم فاشیست به قتل رسیدند در گورهای دسته جمعی دفن شدند و یاد و نشانی از آنها نمانده است و از طرف دیگر هنوز هم درطیف سیاسی کاملاً راست درجه خاصی از همدلی حسرت بار برای دیکتاتوری فرانکو به چشم می خورد. چندی پیش کسانی که بر مزار فرانکو اجتماع کرده بودند شعار « ما در جنگ داخلی پیروز شدیم » را سر داده و همزمان سوسیالیست ها و خارجی ها ـ به ویژه مسلمان ها ـ را مورد نکوهش قرار دادند. بنابراین شاید بتوان به این نتیجه گیری رسید که برای نخست وزیر سوسیالیست خوزه لوئیس رودریگز زاپاترو دلایل کافی وجود دارد که با این قانون جدید از شر عفریته های دیکتاتوری و آنهم به سود و سلامتی دموکراسی خلاصی یابد.
لیکن قانون گذاری برای غلبه بر تاریخ گذشته ابزار کارآمدی نیست. در حالی که با تصویب این قانون نمی توان از بحث تاریخی در باره گذشته ی اسپانیا جلوگیری به عمل آورد، اما حتی ممنوع ساختن مراسم یادبود در باره گذشته می تواند از آن گامی فراتر رود. آرزو برای کنترل گذشته و حال البته خود یکی از ویژگی های دیکتاتوری ها است و از طریق تبلیغات گمراه کننده، جلوگیری از انتشار اطلاعات و تحریف حقایق می توان به آن رسید. چنانچه کسی در چین از حوادث ژوئن 1989 در میدان « تیان آن من » و نقاط دیگر سخنی گوید طولی نخواهد کشید که خود را در مواجهه ی نه چندان خوش آیند با پلیس مخفی خواهد دید. در واقع بیشتر آنچه تحت حکومت صدرمائو روی داده امروز در حکم یک تابو باقی مانده است.
هرچند اسپانیا یک دموکراسی است. گاهی زخم های گذشته چنان تازه هستند که حتی دولت های دموکرات از روی عمد سکوت را تحمیل می کنند تا بتوانند وحدت را حفظ کنند. هنگامی که شارل دوگول پس از جنگ جهانی دوم جمهوری فرانسه را احیا کرد، او تاریخ فرانسه ی ویشی و همکاری با نازی ها را نادیده گرفت و چنان وانمود کرد که گویی تمامی شهروندان فرانسوی جملگی میهن پرستان جمهوری خواه بوده اند.
روایت های واقع گرایانه تری چون فیلم آمرانه و مستندی به نام « تاسف و دلسوزی » (1968) اثر مارس اوفولوس در واقع نامطلوب بودند. فیلم اوفولوس تا سال 1981 در تلویزیون فرانسه نشان داده نشد. پس از مرگ فرانکو در 1975 فرانسه نیز با تاریخ اخیر خود با احتیاط و رازداری قابل ملاحظه ای برخورد می کرد.
اما خاطرات این اجازه را نمی دهند که ما آنها را منکر شویم. نسل جدیدی از فرانسوی هایی که پس از جنگ به دنیا آمده بودند در شیوه ای تقریباً بازجویانه سکوت را در باره همکاری فرانسوی ها در هولوکاوست و همینطور در باره رژیم همدست دشمن ویشی با انتشار کتاب ها و فیلم های بسیاری شکستند. تاریخ نگار فرانسوی هنری روسو نام این پدیده ی جدید را « سندروم ویشی » گذاشته است.
اکنون به نظر می رسد که اسپانیا نیز تجربه مشابهی را از سر می گذراند. فرزندان قربانیان فرانکو اکنون به جبران سکوت والدین خود برخاسته اند. به ناگهان نشانه ی « جنگ داخلی » را در همه جا می توان دید، در کتابها، شوهای تلویزیونی، فیلم های سینمایی، سمینارهای دانشگاهی و اکنون حتی در مجمع قانون گذاری.
این فقط یک پدیده ی اروپایی نیست و نه نشانه ای از نوعی خودکامگی خزنده. برعکس، اغلب همراه با دموکراسی بیشتر می آید. هنگامی که در کره جنوبی رهبران مستبد نظامی حکومت می کردند همکاری کره ای ها با حکومت استعماری ژاپن در نیمه اول قرن بیستم به طور کل نادیده گرفته می شد. علت آن تا حدی هم این بود که بعضی از حاکمان نظامی و به ویژه « پارک چونگ هی » فقید با ژاپنی ها همکاری می کردند. اکنون تحت حکومت پرزیدنت « روه موهین » یک حقیقت تازه و قانون آشتی جویی نه فقط منجر به یک رسیدگی اساسی به بی عدالتی های تاریخی گردیده است که حتی به شکار کسانی که با دشمن همکاری می گردند.
فهرست هایی از نام کسانی نوشته شدند که نقش مهمی در همکاری با رژیم استعماری ژاپن داشتند، افرادی که در میان آنها از استادان دانشگاهی گرفته تا مقامات ارشد پلیس وجود داشتند ـ و این موضوع حتی به بچه های آنها نیز وسعت داده شد و باور کنفسیوسی را بازتاب داد که مطابق با آن خانواده ها مسئول رفتار و کردار اعضای خود هستند. این واقعیت که بسیاری از اعضای خانواده ها مانند دختر « پارک چونگ هی » به « نام گئون هی » از اپوزیسیون محافظه کار حمایت می کند البته نباید اتفاقی باشد.
گذشته را در برابر دیدگاه عموم قرار دادن بخشی از حفظ و نگهداری یک جامعه باز است. لیکن هنگامی که حکومت ها چنین کنند، تاریخ می تواند به سهولت به سلاحی در برابر مخالفان سیاسی تبدیل شود و همان قدر زیان آور باشد که ممنوع ساختن تحقیقات در تاریخ گذشته. این دلیل بسیار خوبی است برای آن که چرا باید بحث های تاریخی را به نویسندگان، روزنامه نگاران، فیلم سازان و تاریخ نگاران واگذاریم.
دخالت دولت ها در این خصوص هنگامی موجه است که در سطحی بسیار محدود انجام شود. بسیاری از کشورها قوانینی را برای جلوگیری از تشویق دیگران به اعمال خشونت انگیز به تصویب رسانده اند. هرچند که بعضی از کشورها از این هم جلوتر رفته اند. برای مثال ایدئولوژی و نمادهای نازی ها در آلمان و اتریش ممنوع شده اند و تکذیب هولوکاوست در 13 کشور دیگر و از جمله در فرانسه، لهستان و بلژیک یک جرم مهم تلقی می شود. سال گذشته پارلمان فرانسه قانونی را به تصویب رساند که مطابق با آن تکذیب قتل عام ارمنیان هم جرم محسوب می شود.
اما حتی هنگامی که هوشیاری و احتیاط بیش از اندازه قابل درک است، عاقلانه نخواهد بود که به عنوان یک اصل کلی دیدگاه های نفرت انگیز یا صرفاً عجیب در باره گذشته را ممنوع گردانیم. ممنوع ساختن باورهای بخصوص، حال هرچقدر هم که شریرانه باشند، باعث میشود که طرفداران آنها تبدیل به مخالفین سیاسی شوند. ماه گذشته نویسنده بریتانیایی دیوید اروینگ که در اتریش به علت تکذیب هولوکاوست به زندان افتاده بود این افتخار عجیب را به دست آورد که در بحثی در Oxford Union از آزادی بیان به دفاع بپردازد.
در حالی که جنگ داخلی اسپانیا را نمی توان با هولوکاوست در یک سطح قرار داد، اما حتی تلخ ترین رویدادهای تاریخی هم فضای خاصی برای تفسیرهای گوناگون باقی می گذارند. حقیقت فقط هنگامی قابل حصول است که مردم برای جستجوی آن آزاد باشند. بسیاری از انسان های شجاع جان های خود را برای دفاع از این آزادی به خطر انداخته و یا حتی از دست داده اند. این حق یک دموکراسی است که از قبول یک نظام دیکتاتوری امتناع ورزد و قانون جدید در کشور اسپانیا نیز با احتیاط بسیار تدوین شده است. اما بهتر است که انسان ها را آزاد گذاریم، حتی در بیان همدلی و طرفداری های ناشایست سیاسی. زیرا منع قانونی، آزاد اندیشی را نمی پروراند، بلکه از آن جلوگیری به عمل می آورد.
Legislating History By Ian Buruma.
Project Syndicate 2007.
گفتگوی تاگس سایتونگ با فیلسوف مشهور برنارد هنری لوی
برگردان علی محمد طباطبایی

اگر چه او با جنگ عراق مخالف بود، اما از جمله مخالفان سنتی آمریکا محسوب نمی شود. گفتو با روشنفکر و فیلسوف فرانسوی برنارد هنری لوی در باره ی کتاب
جدیدش « سرگیجه ی آمریکایی » ، جسارت اخلاقی
نئوکون ها و مبارزه بر ضد اسلام گرایی
تاگس: آقای لوی، شما مایلید که دیگران کتاب جدیدتان « سرگیجه ی آمریکایی » را به عنوان پاسخی به آمریکا ستیزی در اورپا تلقی کنند. به عقیده ی شما این آمریکاستیزی اصلا کجاست؟
لوی: مثلا در همین فرانسه و آلمان. در برلین و در پاریس در تظاهرات بر علیه جنگ عراق شعارنوشته هایی بر افراشته شده بود که بر روی آنها نوشته بودند: « بوش تروریست واقعی است ». برای من این نشانه ای است از وجود آمریکاستیزی.
تاگس: آیا نباید این قبیل شعارها را به عنوان ناخشنودی از دولت بوش به حساب آوریم؟
لوی: فکر نمی کنم کسی باشد که بیشتر از من از بوش ناراضی باشد. اما گفتن این که بوش و بن لادن دو سوی یک سکه اند سخنی نامعقول، احمقانه و شرم آور است. کسی که چنین اعتقادی دارد قاعدتا باید تحت تاثیر یک شیفتگی بسیار شدید قرار داشته باشد.
تاگس: اما آیا جنگ عراق یک فاجعه ی عظیم نبود؟
لوی: البته که بود. اما این نکته ی اساسی را هم در نظر بگیریدکه تروریست ها در عراق آمریکایی نیستند. آنها تندروهای سنی هستند که شیعیان را در مساجدشان به قتل می رسانند و شیعیان هستند که سنی ها را در خیابانها هدف قرار می دهند. اگر من عراقی بودم آنوقت تقاضا می کردم که آمریکایی ها کشور من را ترک نکنند.
تاگس: اما فعلا که بسیاری از مردم عراق عقیده ی دیگری دارند. شما در کتاب خود بر جنبه ی آرمان گرایانه ی ایدئولوژی نئوکون ها تاکید می کنید: « در هر حال فایده ی این جنگ این بود که شر دیکتاتور خون آشام عراق را کم کرد ». فکر نمی کنید که سیاست خارجی آمریکا دارای گرایشات شدید امپریالیستی است؟
لوی: من این جنگ را به عنوان یک پروژه ی امپریالیستی تلقی نمی کنم. اگر منظور آمریکایی ها دستیابی به نفت عراق بود که می توانستند به طریقی با همان صدام حسین به توافق برسند. به باور من منشا این جنگ احمقانه را باید در اهداف اخلاقی جستجو کرد. حقیقتا در پشت آن تفکر آرمان گرایانه ای برای توسعه ی مزایای دموکراسی در این بخش از جهان قرار داشت.
تاگس: پس اشکال آن دیگر در کجا است؟
لوی: تلاش برای به پیش بردن آن به این شیوه. نداشتن متحد در جنگ و آماده نبودن برای دوره ی پس از پیروزی. این اشتباهات تا حدودی به سازمان و تشکیلات آمریکا باز می گردد. نئوکون ها بر این تصور هستند که هرچقدر دخالت سیاسی کمتر، به همان نسبت هم بهتر. در خود آمریکا عقیده ی آنها بر این است که دولت نباید وقت خودش را با مبارزه بر علیه فقر و تامین اجتماعی بگذراند. و در عراق هم فکر می کردند که فقط باید صدام حسین را بیرون اندازند، آنگاه دموکراسی خود به خود بر قرار می شود. هردوی این دستورالعمل ها بر خطای واحدی قرار گرفته اند. غالبا این اتهام به نئوکون ها وارد می شود که آنها غیر اخلاقی و بدبین هستند. من مایلم که عکس آن را ادعا کنم. مشکل آنها اخلاق بیش از اندازه و سیاست کمتر از حد معمول است.
تاگس: شما در مسافرت خود در ایالت متحده آمریکا با بعضی از متفکران آنها ملاقات کردید. آیا به عقیده ی شما آنها هنوز هم یک آینده ی سیاسی دارند؟
لوی: به باور من دوره ی آنها دیگر سپری شده است. ریچارد پرل و ویلیام کریستول برای من شخصا کمترین اهمیتی ندارند. بیم من بیشتر آن است که نکند یکوقت یک ایده ی خوب را همراه با شیوه ی بد اجرای آن از دست بدهیم. یعنی فکر ناب گسترش و ترویج دموکراسی در جهان همراه با حق دخالت در مسائل داخلی کشور ها یکجا به فراموشی سپرده شوند.
تاگس: شما بیانیه ای را امضا کرده اید که در آن اسلام گرایی به عنوان چالش توتالیتر زمانه ی ما معرفی شده است. آیا به عقیده ی شما واژه ی « فاشیسم اسلامی » اصطلاح درستی است؟
لوی: من در این مورد کمترین تردیدی ندارم که اسلام گرایی افراطی شکلی از فاشیسم است، یعنی آن نوع فاشیسم که زنانی را به آتش می کشد که خود را به قوانین شریعت متعهد و پایبند نمی دانند و به یهودی ها و صلیبیون اعلام جنگ می دهد. این یک نوع از فاشیسم است. نه فقط به این خاطر که انسان ها را به قتل می رساند، که همانگونه که پاول برمن و یان بوروما و دیگران نشان داده اند بعضی از ریشه های ایدئولوژیک خود را اصلا از فاشیسم گرفته است.
تاگس: به عقیده ی شما چه پاسخ سیاسی مناسبی می بایست به مبارزه طلبی 11 سپتامبر داده می شد؟
لوی: البته جنگ عراق یک خطای بزرگ بود. هنگامی که آن جنگ آغاز شد من تازه از پاکستان برگشته بودم و برایم کاملا روشن بود که مسئله پاکستان به مراتب مهم تر و جدی تر است. و جالب آن که همین پاکستان یکی از متحدان ایالات متحده آمریکا بود.
تاگس: در پاکستان مثلا چه اتفاقی می بایست می افتاد؟
لوی: باید فشار سیاسی بیشتری بر مشرف وارد می شد. آمریکا نمی بایست تا این اندازه خود را آلت دست سازمان اطلاعاتی پاکستان قرار می داد که متاسفانه قرار داد. و لازم بود که دموکرات ها و روشنفکران کشورهای اسلامی بیشتر مورد تشویق و حمایت قرار می گرفتند.
تاگس: از یک طرف دموکراسی را توسعه دادن و از طرف دیگر با اسلام گرایان به نبرد برخاستن؟ این ها دو هدف هستند که به دشواری می توان آنها را با هم تلفیق نمود. اگر قرار باشد که در این کشورها انتخابات آزاد برگزار شود، این احزاب اسلامی هستند که از آن پیروز بیرون می آیند. و نه فقط در پاکستان، بلکه در بسیاری کشور های دیگر.
لوی: بله درست است. و به همین خاطر هم هست که من یکی از محافظه کاران جدید نیستم. به عقیده ی من اولین قدم می بایست حمایت از مخالفین دموکرات و جامعه ی مدنی می بود. خود دموکراسی باید قدم دوم باشد، چرا که در هر حال یک فرآیند بسیار طولانی و پرزحمت است.
تاگس: و به عقیده ی شما در چنین صورتی با اسلام گرایان که به برگزاری انتخاب آزاد تاکید می کردند چگونه باید برخورد می شد؟ مانند حماس در فلسطین و حزب الله در لبنان؟
لوی: نتایجی که در یک انتخابات به دست می آید چیز مقدسی نیست. دموکراسی می تواند پیامدهای بسیار ویرانگری هم به دنبال داشته باشد. دموس یا توده ی مردم می تواند تصمیمات بسیار نامطلوبی اتخاذ کند. و اگر چنین شد ما هستیم که باید حقیقت را به آنها بگوئیم.
تاگس: آیا تحریم دولت حماس توسط اتحادیه اروپا را عمل درستی ارزیابی می کنید؟ منظور تنبیه فلسطینی ها به این بهانه که طرف مورد دلخواه ما را انتخاب نکرده اند؟
لوی: صد در صد با تحریم موافقم. زیرا این وظیفه ی ما است که به مردم فلسطین بگوئیم: رای به حماس خودکشی سیاسی است. البته هرکس این حق را دارد که خودش را بکشد. اگر شما دوست من باشید و بخواهید دست به خودکشی بزنید به شما می گویم: این یک اشتباه است. اما در هر حال من نمی توانم مانع شما از انجام آن بشوم.
تاگس: نهضت های تروریستی بسیاری بوده است که بالاخره خود را به احزاب سیاسی تبدیل کرده اند. آیا این امکان وجود ندارد که بتوان حماس را با توجه به مسئولیتی که در اداره ی کشور دارد در مسیر تهعدات مدنی گیرانداخت؟
لوی: در جواب شما می توانم بگویم که نهضت های تروریستی هم وجود داشته است که پس از رسیدن به قدرت معتدل تر نشده اند. یک مثال خوب برای آن نازی ها در آلمان هستند. می توان مطمئن بود که در دهه ی 20 قرن گذشته بسیاری بوده اند که تصور می کردند نازی ها با رسیدن به قدرت و اجبار به اداره امور کشور ملایم تر بشوند. اما می دانیم که واقعیت چگونه به جلو رفت. شما به عنوان یک آلمانی چگونه می توانید مطمئن باشید که با وجود یک چنین درسی عبرتی وضعیت آنها به نحو دیگری خواهد شد؟
تاگس: حماس را نباید با نازی ها مقایسه کنیم و بهتر است که برای این مقایسه ترکیه را در نظر بگیریم. در آنجا امروز یک حزب اسلامی دولت را در اختیار دارد که دموکرات است و دوستدار اروپا.
لوی: اتفاقا من در این مورد عقیده ی دیگری دارم و فکر می کنم که ترکیه امروز نسبت به 10 سال قبل از ما فاصله ی بیشتری گرفته است.
تاگس: چگونه به چنین نتیجه ای رسیده اید؟
لوی: مثلا فراوانی ادبیات یهودستیزانه را در نظر بگیرید، یا سرکوب روشنفکران و انکار قتل عام ارامنه. برای من اگر قرار است که ترکیه بالاخره در اتحادیه اروپا پذیرفته شود این ها مسائلی هستند که باید مورد توجه قرار گیرند.
تاگس: در درجه ی اول این ناسیونالیست های سکولار هستند که آن قتل عام را انکار می کنند.
لوی: بله. اما اسلام گرایان هم در این گرایش ناسیونالیستی سهم خودشان را ادا می کنند. من گاه و بیگاه به ترکیه می روم. احساس من این است که این موضوع امروز نسبت به سابق از حساسیت بیشتری برخوردار است.
تاگس: شما سال گذشته در اوج جنگ لبنان در اسرائیل بودید و در مقاله ای وضعیت را با نیروهای جمهوری خواه در جنگ داخلی اسپانیا قابل مقایسه دانستید. آیا وضعیت اسرائیل تا این اندازه وخیم است؟
لوی: بله به همین شکل است. من مدت ها مانند بسیاری از چپ گراها بر این عقیده بودم که سازمان های فلسطینی هرچند برضد اسرائیل هستند و دست به عملیات تروریستی می زنند، اما حد اقل یک هدف روشن سیاسی هم دارند. اما حالا اسرائیل از نوار غزه عقب نشینی کرده و در لبنان هم حضور ندارد. پس هدف حزب الله یا حماس در غزه چه می تواند باشد؟ مسئله ی آنها نفرت برهنه و ناب است و این بسیار وحشتناک است. علاوه بر آن فعلا یک کشور قدرتمند هم وجود دارد که برنامه ی اعلام شده اش نابودی اسرائیل است و برای همین منظور در پی فراهم آوردن سلاح متناسب است. غیر ممکن است که بتوان در برابر چنین تهدیدی واکنش متناسب نشان داد. و به همین خاطر من بسیار نگران هستم.
تاگس: از کجا به این نتیجه رسیده اید که حماس و حزب الله اهداف سیاسی ندارند؟ به گروگان گرفتن سرباز اسرائیلی در آغاز جنگ لبنان به گفته ی خود آنها برای این بود که بتوانند او را با زندانی های خود در اسرائیل معاوضه کنند. آیا این یک هدف سیاسی نیست؟
لوی: شما باید نوشته های حزب الله را بخوانید. مسئله ی مورد توجه از جانب آنها آن چند کیلومتر مربع مزارع شبعا نیست که لبنان خودش ادعای مالکیت آنها را دارد. آنها بر این عقیده اند که اسرائیل یک غده ی سرطانی است. یک سلول بیمار در بدن سالم جهان عرب. آنها به یک جنگ مقدس بر علیه اسرائیل می اندیشند. در این خصوص نصرلله سخنان خودش را رک و پوست کنده بیان می کند.
تاگس: حماس در دهه ی هشتاد و تحت اشغال اسرائیل در مناطق فلسطینی به وجود آمد و حزب الله تقریبا در همان زمان پس از تهاجم اسرائیل به لبنان. آیا هیچ ارتباطی میان آنها می بینید؟
لوی: آیا به عقیده شما طالبان محصول اشغال افغانستان توسط نیروهای شوروی است؟ و بفرمائید با این حساب اخوان المسلمین مصر ثمره ی کدام اشغال است؟
تاگس: خیلی ها، مثلا یک رژیم سرکوب گر . . .
لوی: بله می توان این گونه نیز به قضیه نگاه کرد. اما مثلا پاکستان را در نظر بگیرید که هرگز در اشغال کسی نبوده است و با این وجود در آن جا نهضت های جهادی می بینید. و نه فقط در پاکستان: در مالزی، اندونزی و بسیار نقاط دیگر در کشورهای اسلامی آسیا نهضت های اسلام گرا وجود دارد. اگر شما در یکی از این کشورها با اسلام گرایان صحبت کنید، برای آنها اسرائیلی وجود ندارد. فلسطین آنها کشمیر است.
یاس و سرخوردگی اجتماعی و درماندگی عمومی احتمالا به عنوام مشوقی برای اسلام گرایی عمل خواهد کرد. اما این ها از منابع داخلی خودشان است که انرژی های لازم را به دست می آورند که هیچ ارتباطی با اسرائیل ندارد. من کاملا قانع شده ام که: اگر اسرائیل هم وجود نمی داشت، باز هم در پاکستان این همه جهادی که فعلا وجود دارد وجود می داشت!
تاگس: شاید. اما آیا به عقیده ی شما جنگ لبنان درست بود؟
لوی: جنگ درستی بود اما یک جنگ ناموفق بود. بسیار بد برنامه ریزی شده بود و بسیار بد اجرا شد. شاید اگر یک نخست وزیر دیگر و بهتری از اولمرت در راس دولت قرار داشت با سنجیدگی بیشتری عمل می کرد.
Demokrati ist nicht heilig.
فرد هالیدی
برگردان علی محمد طباطبایی
طی چند سال گذشته و به ویژه از زمان تهاجم آمریکا به عراق در مارچ 2003 در سراسر جهان نشانه هایی از همگرایی رو به افزایش میان نیروهای ستیزه جوی اسلامی در یک طرف و چپ ضد امپریالیست در طرف دیگر به چشم می خورد. با صرف نظر از همدلی و طرفداری گسترده و اگر چه نه چندان علنی برای حمله های 11 سپتامبر با این توجیه که آمریکا مستحق آنها بود، ما از 2003 به این سو شاهد یک تلاقی آشکار از سیاست های متفاوت همراه با حمایت و تایید قابل توجه برای « مقاومت » عراقی ها بوده ایم که از جمله اعضای تشکیل دهنده ی این مقاومت عناصری به شدت اسلامی است و البته آنچه هنوز هم جدیدتر و آشکارتراست شواهدی از تایید و حمایت از حزب الله لبنان است. در خود خاورمیانه و در بخش هایی از چپ افراطی در اروپا یک وصلت آشکار با اسلام گرایان برقرار شده است که در واقع آغاز آن حداقل به تظاهرات بسیار بزرگ در اوایل 2003، یعنی قبل از شروع جنگ عراق، باز می گردد، اما این اتحاد را همچنین می توان در به کار بردن شعارهایی برای فلسطینی ها در تظاهرات آنها مشاهده کرد ـ حمایت از بمب گذاران انتحاری و مخالفت با مشروعیت و قانونی بودن کشور اسرائیل. برای مثال سال گذشته نظاهرگنندگان افراطی باسک ابتدا با به اهتزاز درآوردن پرچم های حزب الله مخالفت های خود را آغاز کردند. علاوه بر آن، از آنجا که اغلب کسانی که با عملیات ایالات متحده در عراق در 2003 به مخالفت برخاسته اند همچنین مخالف جنگ در افغانستان در 2001 هم بودند، در نتیجه آن ها چه به طور علنی و چه آشکار از طالبان ضد غرب نیز حمایت می کنند، یعنی از گروهی که اکنون در سرتاسر افغانستان دوباره فعال شده است.
همزمان، می بینیم که بعضی از سیاستمداران شدیدا چپگرا در اروپا در موضوعات « امپریالیسم ستیزی » و محرومیت اجتماعی در جهان غرب تلاش هایی برای یافتن اتفاق نظر و یکی شدن با نمایندگان احزاب اسلامی به خرج داده و می دهند. مثالی در این خصوص استقبال چپ در بریتانیا از جمله استقبال شهردار لندن کن لیوینگ استون از رهبر اخوان المسلیمن شیخ یوسف القروی است. اما مورد مهم تر که از حمایت از گروه های چریکی اسلام گرا جدا است، اتحاد و هم پیمانی در سطح حکومتی است. برای مثال در این خصوص می توان به پشتیبانی فزاینده ی ونزوئلا از ایران اشاره کرد. حد اقل پنج بار هوگوچاوز از تهران دیدار کرده است. امروزه انجام چنین همکاری هایی توسط جابجایی هایی که طی دو دهه گذشته کاملا مشهود بوده بسیار ساده تر شده است. جابجایی که در آن همبستگی که بر طبقه یا بر مبناهای سوسیالیستی مبتنی بود، حد اقل در ظاهر، با سیاست های هویتی به عنوان مبناهایی برای عملگرایی سیاسی جایگزین شده است. ما با یک جبهه ی متحد بین المللی که شاید هنوز به درستی شکل نگرفته اما در حال ایجاد شدن است روبر هستیم.
این رابطه ی چپ افراطی با اسلام دارای یک تاریخ طولانی است که قاعدتا باید کسانی را دچار تردید کند که اکنون در جستجوی ایحاد اتحاد با نهضت ها و کشورهای اسلامی هستند، حتی اگر قرار باشد که چنین اتحادی جنبه ی مصلحتی داشته باشد. اولین بولشویک ها برای برقراری دقیقا چنین اتحادی تلاش می کردند: آنها که با جلوگیری از انقلاب پرولتاریایی در اروپای پس از 1917 مواجه شده بودند، متوجه نیروهای ضد امپبریالیست و گاهی اسلامی که در آسیا فعال بودند گردیدند. اولین کشوری که انقلاب بولشویکی را به رسمیت شناخت پادشاهی افغانستان بود، کشوری که در گیر در مناقشه با بریتانیا شده بود. در نتیجه لنین دستورالعملی صادر نمود که روسیه شوروی می بایست به طور دائم به نیاز های مردم افغانستان « توجهات ویژه ای » مبذول دارد، اندرزی که قاعدتا می بایست در 1979 یعنی هنگامی که رهبری شوروی بر خلاف نظر بسیاری از کارشناسان و اعضای برجسته اش برای حفاظت از رژیم آماده به جنگ حزب دموکراتیک خلق نیروی نظامی به افغانستان فرستاد پیامدی طنز آلود، اگرچه ناگهانی به دنبال داشته باشد.
حتی در سال های پس از 1945، کارشناسان استراتژی شوروی در جستجوی ساختن یک محتوای « دموکراتیک ملی » در اسلام بودند و تاکید آن بر برابری، نیکوکاری، تقسیم ثروت و بخصوص مبارزه یعنی همان جهاد را به عنوان شکل هایی ابتدایی از کمونیسم تعبیر و تفسیر می کردند. در حالی که بعضی از شرق شناسان شوروی محمد پیامبر را به عنوان عاملی از سرمایه داری تجاری می شناختند، سایر نویسندگان مارکسیست بخصوص کارشناس فرانسوی ماکسیم رودنسون تصویر مثبت تری از او ترسیم می نمود، اگر چه او بعدها اعتراف کرد که آن تحسینی که او برای محمد قائل بود تا حدی از شباهتی که او میان پیامبر و استالین می دید اقتباس کرده بود. سیاست خارجی شوروی مسلمانان جمهوری شوروی را به عنوان مدلی برای توسعه ی جهان سوم معرفی می کرد، الگویی که یکی از تفسیرهای سوسیالیستی آن از اسلام شامل بهبود و پیشرفت آموزش زنان و شرکت آنها در زندگی عمومی و انجام حرفه ی آموزگاری در مدارس می گردید. این روش ها به عنوان الگویی برای کشورهای اسلامی جهان سوم به ویژه افغانستان و یمن جنوبی که زمان جمهوری دموکراتیک خلق یمن خوانده می شد و تحت نفوذ شوروی قرار داشتند معرفی می شدند.
هرچند این همدلی و تلاش برای اتحاد مصلحتی مدت ها تحت شعاع گرایش دیگری قرار گرفت، یعنی رویارویی و نبرد میان مارکسیسم و سوسیالیسم در یک طرف و اسلام گرایی و اسلام تشکل یافته در طرف دیگر. در دهه های 1920 و 1930 بولشویک ها در آسیای مرکزی خود را با مخالفت گسترده ی دینی و قبیله ای مواجه دیدند و تلاش هایی برای نابود کردن مبناهای اجتماعی دین متشکل به انجام رساندند. مهمتر از بقیه ی تدابیر آنها در این خصوص رهایی زن بود، یعنی کسانی که از نظر آنها در آن بافت و شرایط اجتماعی به مثابه جایگزین انقلابی مناسبی برای طبقه ی کارگری محسوب می شدند که عملا جایش خالی بود (در این خصوص به کتاب بسیار عالی « پرولتاریای جایگزین » اثر گرگوری ماسل مراجعه کنید). اصطلاحی که برای تقبیح شوروشیان اسلامی در دهه ی 1920 مورد استفاده قرار می گرفت، یعنی باسماچی، بعدها برای اشاره کردن به مجاهدین در جنگ افغانستان در دهه ی 1960 دوباره متداول شد. از طرف دیگر شورشیان ناسیونالیست فاشیست در اسپانیا ده ها هزار سرباز عرب را به استخدام خود درآوردند، آنهم با این ادعا که دین کاتولیک و اسلام هر دو به یک اندازه از طرف نیروهای « ملحد » جمهوری در مخاطره قرار گرفته اند.
در اوایل دهه ی 1960، سعودی ها که خود را در مواجه با ظهور « سوسیالیسم عربی » در مصر و انتشار « منشور عرب » در می 1962 می دیدند و شخصا تحت حمایت ایالات متحده آمریکا قرار داشتند، با « منشور اسلامی » خود به پاسخ درآمدند، یعنی منشوری که در آن « ناسیونالیسم اشتباه و مبتنی بر تعالیم ملحدانه » را تقبیح نموده و با عرضه پول سعودی از عرب ها و مسلمانان در خواست نمودند که دست رد به سینه ی پیامی که از قاهره می آمد بزنند. در 1965 عربستان سعودی سازمان ضدسوسیالیستی و بین المللی خودش را تاسیس کرد که نام آن اتحادیه جهان اسلامی بود و در سراسر جهان هزینه ی گروه هایی را تامین و آنها را هدایت می کرد. این اتحادیه هنوز هم فعال است، به ویژه میان مهاجرین مسلمان در اروپای غربی و آنچه شاید حکایت از یک بیماری دارد این که ساختمان بسیار بزرگی را در مرکز بروکسل در اختیار دارد.
در مصر اخوان المسلمین با رژیم ناصری در گیر رویارویی های فزاینده گردید و رهبر آنها سید قطب که بعدها به عنوان منبع الهام فکری اسامه بن لادن به شمار آمد در 1966 توسط این رژیم اعدام گردید. در این بین یکی از قدیمی ترین استعاره های یهود ستیزی اروپایی، یعنی این که بولشویسم و سوسیالیسم در واقع کار خود یهودی ها بوده است دوباره در بیانیه ای از شاه فیصل در عربستان سعودی و در ژانویه 1964 مطرح شد و مبارزه بر علیه یهودی ها در فلسطین را به مبارزه بر ضد کمونیسم مرتبط ساخت: « برادران، امروز وظیفه ی ما است که برای محافظت از مکان های مقدس خود و بیرون راندن دشمنان و مقاومت کردن در برابر تمامی تعالیمی که توسط صهیونیست ها ساخته شده است بپاخیزیم . . . منظور من از این تعالیم فاسد، تعالیم کمونیسم ملحدانه است که در تلاش برای انکار وجود خداست و از حقایق دین ما اسلام بسیار فاصله دارد ».
اسلام گرایان در نقاط دیگر رشته ی امور را خود به دست گرفتند، مثلا در مراکش که در دسامبر 1975 اسلام گرایان تندرو رهبر حزب سوسیالیست را به قتل رساندند. کسانی که در آن قتل شرکت داشتند اکنون در حزب عدالت و توسعه کار می کنند، یعنی سازمان اسلام گرای قانونی که انتظار می رود در انتخاباتی که برای فصل بهار درنظر گرفته شده اند به موفقیت های جدیدی دست یابد. مرتبط تر با وضعیت امروز سابقه ی قبلی حزب الله است که در تلاش در برقراری خود به عنوان نیروی مسلط در درون جامعه شیعیان لبنان نه فقط در حمله های سبعانه به گروه رقیب و معتدل تر خود سازمان امل شرکت جست که تعدادی از سیاستمداران و نویسندگان چپگرا را که مانعی برای برنامه های خود می دید از میان برداشت.
مبارزه بر علیه چپ توام بود با مبارزه با نویسندگان لیبرال، سکولار یا صرفا مستقل اندیش. در مصر اسلام گرایان موجی از ترور بر علیه روشنفکران به راه انداختند که در آن افراد مربوطه به خیانت به متهم می شدند: دانشگاهی سکولار فرج فودا در 1992 به قتل رسید. نویسنده و برنده جایزه نوبل نجیب محفوظ که به انتقاد از اسلام در کتاب های قبلی خودش متهم شده بود در 1994 مورد ضرب و جرح شدید قرار گرفت و تاریخ نگار و منتقد ادبی ناصر ابوزید در 1995 مجبور به ترک کشور و دریافت پناهندگی در هلند گردید که هنوز نیز در همانجا زندگی می کند. و البته از همه مشهور تر فتوای قتل سلمان رشدی در فوریه 1989 توسط رهبر ایران آیت الله خمینی بود، حرکتی که یقینا برای انجام موارد مشابه دل و جرئت بیشتری فراهم آورد. برای مثال آن فتوا در انجام اقدامات در بنگلادش بر علیه نویسنده ای به نام تسلیم نسرین همانند سازی شد و باعث گردید که این زن نویسنده کشور را ترک کند. ما فقط می توانیم تصوری از این که چه تعداد افراد دیگر در چنین فضایی از ترس و بیم مجبور به سکوت یا رفتن به تبعید داخلی یا خارجی گردیدند داشته باشیم.
هرچند بسیج اسلام گرایان بر علیه چپ در 4 کشور دیگر آشکارتر از نقاط دیگر بود. در سودان رسیدن جبهه ملی اسلامی (NIF) یا شاخه ای بسیار جدا افتاده از اخوان المسلمین به قدرت در 1989 به استفاده ی گسترده از زندانی کردن، شکنجه و اعدام رقبای سکولار و چپ منجر گردید. در حقیقت الگوی آنها یک حزب لنینی بود و در حالی که کمونیست ها را در سودان در هم می کوبید در تلاش ادامه دادن به یک سیاست انقلابی برای صدور انقلاب به نقاط دیگر و از جمله به مصر، تونس، الجزایر و اریتره بود. برای انجام چنین هدفی این حرکت میان سال های 1990 تا 1996 توسط میهمان برجسته و بی المللی خود اسامه بن لادن یاری می گردید. در اندونزی حتی یک سرکوب به مراتب بزرگتر به وقوع پیوست، یعنی هنگامی که در 1965 ارتش بر ضد حزب کمونیست وارد عمل شد که در واقع بزرگترین حزب چپ در جهان غیر کمونیستی وقت بود. در قتل عام های اطراف جاوه و سایر جزیره های اندونزی گروه های اسلامی به ویژه نهضت العلما که نام آن اخیرا برای بار دیگر بر سر زبان ها افتاده است به کمک افراد محلی در حدود یک میلیون انسان را به قتل رساند.
در انقلاب ایران نیز یک لفاظی به شدت ضد آمریکایی با خصومت فزاینده با چپ همراه گردید که در 1983 - 1981 با سرکوب گسترده گروه های چپ به اوج خود رسید. در پیامد پایان جنگ میان ایران و عراق و هنگامی که رژیم بیم واکنش بر علیه رفتار خود در آن جنگ را می داد اعدام های وسیع به دنبال محاکمه های نمایشی انجام گردید و به قتل هزاران نفر از مخالفین در بند در 1988 منجر شد. این تصفیه ها که در اثری از یرواند آبرهامیان « اعترافات در زیر شکنجه » به وضوح به تصویر درآمده اند توسط پاسداران انقلابی به انجام رسیدند، سازمانی که از درون همان رئیس جمهور فعلی ایران و نزدیک ترین همکارانش بیرون آمده اند. تعجبی هم ندارد که رئیس جمهور ایران به عنوان یکی از شرکت کنندگان در آن قضایا ـ و اگر چه نه از بانیان اصلی آن ـ به سادگی قتل عام بسیار وسیع تری که توسط نازی ها انجام شده است را تکذیب می کند.
اما البته چشمگیرترین اتحاد میان غرب و اسلام گرایان که تبعات بسیاری به دنبال خود آورد در افغانستان به وقوع پیوست. در اینجا و در بزرگترین عملیات مخفی که هرگز سازمان سیا به راه اندخته است ایالات متحده با کمک عربستان سعودی و پاکستان نیروهای اسلام گرا را در تمامی دهه ی 1980 بر ضد دولت حزب دموکراتیک خلق و نیروهای شوروی که برای نجات آن در دسامبر 1979 وارد کشور شدند تجهیز و آماده ی نبرد نمودند. این در افغانستان بود که بن لادن ارتش جهادگرایان ستیزه ی جوی خود را از سراسر جهان گرد آورد و ایدئولوژی برای مبارزه ای بین المللی را تکامل بخشید که سال ها بعد در 11 سپتامبر 2001 به بارنشست. کسانی که در دهه ی 1980 اسلام گرایان افغان را تقویت و همراهی کردند به نظر می رسد که به طور کامل به پیامدهای بعدی این اقدامات بی تفاوت بودند. با این وجود جنگ افغانستان برای قرن 21 همان جایگاهی را داشت که جنگ داخلی اسپانیا برای جنگ دوم جهانی داشت ـ آشپزخانه ای شیطانی که در آن تمامی غذاهایی که بعدا جهان را مسموم نمود ابتدا در اینجا کار خود را آغاز کرد.
به این تاریخ جهادی بر علیه چپ طی دهه های متوالی باید یک واقعیت دیگر نیز اضافه شود. منظور تفاوت های عمیقی است که قاعدتا باید هر برنامه ی تصویر پذیر چپ افراطی را از برنامه های احزاب اسلامی جدا کند. چه در مورد حقوق زنان، سکولاریسم یا آزادی بیان، در هر حال این دو جریان سیاسی شدیدا در برابر یکدیگر قرار دارند. این دو از چیزهایی به دفاع بر می خیزند که در واقع باهم سازگاری ندارند و البته در مورد دیگری نیز با یکدیگر مخالف هستند: غیبت کامل برنامه ی اسلام گرایان از هر نوع انترناسیونالیسم فراگیر. به جای آن، اسلام گرایان صرفا به جامعه مسلمین یا همان امت اسلامی متوسل می شوند. چه حزب الله یا القاعده، این ها همگی فقط به جوامع بخصوصی مراجعه می کنند و سم یک شوونیسم سرسختانه را متوجه غیر مومنین می سازند، یعنی مثلا متوجه یهودی ها و حتی مسلمان هایی از فرقه های دیگر. سخنان گزنده بر علیه یهودی ها به مراتب از آنچه نسل های پیشین از فلسطین های سکولار و ملی گرا مورد استفاده قرار می دادند فراتر می رود. امروز شاید فقط تنی چند اشاره ی معنی دار رهبر سوسیالیست آلمانی آگوست ببل را به خاطر آورند که یهود ستیزی همان « سوسیالیسم فریب خوردگان » است. احتمالا آنها که امروز در انتهای طیف چپ ایستاده و به اسلام گرایان دست اتحاد دراز کرده اند با ارجاع به مفهومی از یک آگاهی اشتباه چنین تصمیمی اتخاذ می کنند. لیکن این پرسش همچنان بدون جواب میماند که در این بین این کدام آگاهی است که بیشتر دچار اشتباه گردیده.
The Jihadism of Fools
By Fred Halliday
Dissentmagazine.org