باغ مخفی

گلچینی از ترجمه های منتشر شده من از سال ۱۳۸۰ تا به امروز در سایت ایران امروز و بعضی نشریات دیگر

باغ مخفی

گلچینی از ترجمه های منتشر شده من از سال ۱۳۸۰ تا به امروز در سایت ایران امروز و بعضی نشریات دیگر

ساوونارولا

بنیان گذار جمهوری دینی در فلورانس

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

گیرولامو ساوونارولا متولد 21 سپتامبر 1452 در فلورانس که به نام های جرومه ساوونارولا و هیرونوموس ساوونارولا نیز شناخته می شود کشیشی دومینیکن بود و حاکم فلورانس از 1494 تا زمان اعدامش در 1498. او به علت جنبش دین پیرایی، موعظه های ضد رنسانس، به آتش کشیدن کتاب ها و نابودی آثار هنری در ملاعام نیز بسیار مشهور می باشد. او با شور و حرارت بسیار بر ضد آنچه وی به عنوان فساد و زوال اخلاقی روحانیت تلقی می کرد به موعظه می پرداخت و دشمن اصلی او پاپ آلکساندر ششم بود. گاهی او را به عنوان طلیعه آور مارتین لوتر نیز خوانده اند، آنهم با وجود آن که ساوونارولا در تمامی عمرش یک کاتولیک رومی متدین و پرهیزکار باقی ماند. 

شرح زندگانی او:

ساوونارولا در جوانی دل مشغول دین بود و انجیل ، آثار آکویناس و ارسطو را به یک اندازه مطالعه می کرد. وی ابتدا در دانشگاه فرارا (Ferrara) به تحصیل پرداخت، جایی که گفته می شود وی موفق به در یافت مدرک تحصیلی در ادبیات و علوم انسانی گردید. دیدگاه ضد روحانیت او در ابتدا در شعری از وی در باره ی نابودی جهان و با عنوان De Ruina Mundi که در 20 سالگی نوشته شده بود آشکار گردید. در همین دوره نیز بود که او به پروراندن نظریه های اخلاقی اش آغاز نمود و در 1475 شعری از او با عنوان De Ruina Ecclesiae بیزاری و نفرت او را از سازمان اداری واتیکان یا Roman Curia در حالی که وی آن را به عنوان یک روسپی خودپسند و گمراه می خواند نشان می دهد.

 

زندگی در فلورانس:

در 1475 و در حالی که نهضت رنسانس در ایتالیا در جریان بود ساوونارولا یک راهب دومینیکن گردید و به صومعه ی سن دومینیک در بولونا پیوست. در آغاز او غرق در مطالعات دینی بود و در 1479 به صومعه ی سن ماریا دگلی آنگلی تغیر مکان داد. در نهایت در 1482 مقامات بالاتر او را به فلورانس روانه کردند، یعنی همان شهری که سرنوشت نهایی او را تعین نمود. در این دوران ساوونارولا به خاطر ظاهر بدقواره و این که خطیبی بی مایه بود به باد انتقاد گرفته می شد. در دهه ی 1480 وی هیچ گونه جلب نظری در فلورانس نداشت و ترک این شهر در 1487 مورد توجه دیگران واقع نشد. او به بولونیا بازگشت، جایی که او به مقام بالاتری در دانشگاه رسید. سپس در 1490 ساوونارولا به فرمان کنت پیکودلامیراندولا به فلورانس بازگشت.  

روحانیت در کلیساهای کاتولیک در این زمان به لحاظ اخلاقی شدیدا دچار زوال فزانیده شده و در زندگی فسادآمیزی غرق شده بود. مقام پاپی نیز آکنده از سوء استفاده از جایگاه خود بود شدیدا گرفتار در اعمال غیر اخلاقی و راهب ها گاهی با دوره گردی و فروش آمرزش به مردم به کسب درآمد می پرداختند. اندوه ساوونارولا در باره ی این گناهان باعث گردید که او از مطالعات غیر دینی دوری جوید. در جای آن وی بیشتر به مطالعه ی دقیق تر انجیل و کتاب های دینی پرداخت، آنچه در نهایت به تنها مونس و معاشر دائمی و سرمشق او تبدیل شدند. کلیسای سن مارتین او در فلورانس پیوسته انباشته از مومنین بود. گفتارهای پرشور او باعث ایجاد یک رفورم اجتماعی گردید که دیگر در تاریخ تکرار نشده است. ساوونارولا البته یک عالم الهیات نبود و هیچ آموزه ی بخصوصی را تبلیغ نمی کرد. موعظه ی اصلی او این بود که زندگی مسیح نه نمایشی از جاه و جلال و تشریفات پرتجمل بلکه آینه ی نیکویی بود. او به هیچ وجه قصد به راه انداختن درگیری با کلیسای روم را نداشت، بلکه هدفش تنها تصحیح گناهان و خطاکاری های رهبران کلیسا بود.    

عجیب آن که لورنستو د مدیچی که حاکم پیشین فلورانس و حامی و مشوق بسیاری از هنرمندان رنسانس بود در واقع حامی پیشین ساوونارولا نیز محسوب می گردید. گفته می شود که لورنستو به هنگام مرگش در 1492 ساوونارولا را به بالین خود فرا خواند و راهب پذبرفت. اما سرانجام لورنستو و پسرش پیرو د مدیچی به هدف موعظه های تند او تبدیل شدند.

پس از آن که چارلز هشتم از فرانسه در 1494 فلورانس را مورد تهاجم قرار داد، حکومت خانواده ی مدیچی سرنگون گردید و ساوونارولا در نقش حاکم شهر ظاهر گشت. او یک جمهوری نسبتا مدرن دموکراتیک در فلورانس بنیاد نهاد. این جمهوری که می توان آن را « جمهوری مسیحی و دینی » توصیف نمود به عنوان یکی از اولین اقدامات خود عمل لواط را که پیشتر با جریمه ی نقدی مجازات می شد به یک گناه کبیره و جرم بزرگ تبدیل نمود. دشمنان اصلی او دوک میلان و پاپ آلکساندر ششم بودند که محدودیت های زیادی بر علیه او به تصویب رساندند اما هیچ کدام از آنها به مورد اجرا درنیامد. گفته شده است که ساوونارولا چندین رویداد مهم مانند تهاجم به ایتالیا توسط یک پادشاه خارجی، مرگ لورنستو مدیچی و پاپ اینوسنت هشتم را پیش بینی کرده است.

در 1497 او و پیروانش آتش بازی بطالت را به راه انداختند. به این ترتیب آنها پسر بچه ها را به تمامی منازل و محلات می فرستادند تا آنها به جمع آوری هرچیزی که با بی بندوباری اخلاقی مربوط بود بپبردازند: شامل آینه ها، لوازم آرایش، تصاویری از انسان های برهنه، کتاب های غیر مسیحی و کفرآمیز، تندیس ها، میزهای بازی، تخته های شطرنج، عود و انواع آلات موسیقی، لباس های ظریف و زیبا، کلاه های زنانه و آثار شاعران غیراخلاقی. آنها سپس اشیا به غنیمت گرفته شده را در توده های بزرگ در پیزادلاسیگنوریا در فلورانس به آتش کشیدند. در این آتش بازی های معروف بسیاری از آثار هنری فلورانس از دوره ی رنسانس نابود شدند، از جمله تابلوهای نقاش معروف ساندرو بوتیچلی که توسط خود هنرمند در خرمن آتش افکنده شد.  

به زودی فلورانس از عرض اندام ها و قلدری های ساوونارولا خسته شد. طی موعظه ی روز عید پاک در 4 می 1497 گروه هایی از جوانان شهر دست به شورش زدند و آن آشوب به زودی به یک طغیان واقعی تبدیل گردید: میکده ها بازگشایی شدند و مردم به طور علنی به قمار بازی پرداختند.

 

تکفیر و اعدام ساوونارولا

در 13 می 1497 پاپ آلکساندر ششم حکم تکفیر ساوونارولا را صادر کرد و در 1498 پاپ دستگیری و اعدام او را خواستار شد. در 8 آوریل همان سال جمعیت خشمگینی به صومعه ی سنت مارکو حمله کردند. به دنبال آن یک درگیری خونین به راه افتاد که طی آن چندین نفر از طرفداران ساوونارولا به قتل رسیدند: سرانجام او همراه با دو نفر از نزدیک ترین همدستانش تسلیم شد. ساوونارولا مورد اتهام ارتداد، ادعای پیامبری، فتنه انگیزی و گمراهی دینی قرار گرفت.

طی چندین هفته ی بعدی این سه نفر بر روی چهار میخ وحشیانه شکنجه شدند و هر سه نفر وادار به اعتراف و امضای آن گردیدند. شکنجه ها به نحوی بود که فقط دست راست ساوونارولا در امان ماند، به طوری که بتواند اعترافات خود را امضا کند. در همان روز او مکاشفه ی مکتوبی با عنوان Infelix ego نوشت که در آن از خداوند به خاطر ضعف جسمانی اش در اعتراف به جنایاتی که مرتکب نشده طلب بخشش می کرد. در روز اعدام ساوونارولا در 23 می 1498 او هنوز هم مشغول کار بر روی یک مکاشفه ی مکتوب دیگر در باره ی مزبور شماره ی 31 بود.

در روز اعدام او را همراه با دو دستیارش به پیزادلاسگنوریا آوردند. ابتدا لباس های آنها را به نشانه ی این که افراد مرتد و منافق هستند با توهین در آوردند. سپس آنها را تحویل مقامات غیر دینی دادند تا سوزانده شوند. هر سه نفر از یک صلیب به توسط زنجیری آویخته شدند. در زیر آنها یک آتش عظیم به پا شده بود. به این ترتیب آنها در همان مکانی اعدام شدند که آتش بازی بزرگ او آثار ادبی و هنری بسیاری را برباد داده بود.

جاگوب ناردی که این واقعه را در کتابش ثبت کرده می نویسد که جلادی که آتش را برافروخته بود فریاد  می کشید که « آن کسی که می خواست مرا بسوزاند اکنون خودش در حال سوختن است ». لوکا لاندوچی که در مراسم حاضر بود در خاطرات خود یاداشت می کند که مراسم سوزاندن چندین ساعت به طور انجامید و آنچه باقی مانده بود چندین بار در هم مخلوط گشت به طوری که دیگر امکان جدا کردن بعدی مقدور نباشد. واقعیت این بود که مقامات کلیسا مایل نبودند برای طرفداران ساوونارولا چیزی از او باقی ماند. خاکستر آن سه بعدا به رودخانه ی آرنو در کنار پونته وچیو ریخته شد.

نیکولا ماکیاولی نویسنده ی شهریار که شاهد ماجرا بود در باره ی این اعدام چنین نوشت: خانواده ی مدیچی پس از آن دوباره کنترل فلورانس را به دست آورد.

  

 منبع: ویکیپدیا

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.