آمار اندیشه هایی در باره ی تئوری استثمار - باغ مخفی
X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
زمان ثبت : شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1387 در ساعت 12:00 ق.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : اندیشه هایی در باره ی تئوری استثمار

بن بست

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

تئوری استثمار پایه و اساس حمله بر علیه سرمایه داری را تشکیل می دهد. دقیقاً همین واقعیت بود که باعث گردید اویگن بوهم ـ باورک (Eugen von Bohm- Bawerk) اقتصاددانی از مکتب اتریش فصلی از اثر مشهورش « سرمایه و بهره » را به نقدی در باره ی این تئوری به آن شکلی که توسط رودبرتوس و مارکس پرورانده شده بود اختصاص دهد. استدلال اصلی بوهم ـ باورک تقریباً یکسره بر ابطال تئوری ارزش کار (labor theory of value) قرار دارد. در حالی که تلاش من در اینجا به مقدار بسیار بر نتایج حاصل از نقد او قرار می گیرد، اما در عین حال بر این باور هستم که پرسش در باره ی استثمار دارای پیامدهای روان شناختی است که نباید نادیده گرفته شود.

به طور خلاصه نظریه ی استثمار بر این ادعا است که نهاد مالکیت خصوصی شرایطی فراهم می آورد که تنی چند افراد دارا سودهای حاصل از دسترنج دیگران را بدون آن که در تلاش های آنها سهمی داشته باشند به تصاحب خود در می آورند. در اینجا منظور از آن تعداد اندک ثروتمندان مالکین زمین های زراعی و سرمایه داران است. با وجودی که این قبیل استدلال ها شاید نسبت به مالکین ـ به ویژه نسبت به آنهایی که زمین های زراعی خود را به مضاربه می دهند ـ موجه باشد، اما مارکس تقریباً تمامی استدلال های خود را متوجه ی سرمایه داران نمود. شاید تاریخ از فلاسفه خردمند تر باشد، زیرا می بینیم که در کشورهایی مانند روسیه، چین، ویتنام و کوبا که بر تولید کشاورزی مبتنی بودند انقلاب مارکسیستی موفق تر از هر کجای دیگر از آب در آمد. 

برای رودبرتوس و مارکس تمامی ارزش ها از کار منشا می گیرند. رودبرتوس منابع طبیعی را نادیده می گیرد زیرا وی « اقتصادی و سودآور بودن » را به نحوی تعریف می کند که تعریف او فقط نسبت کار صادق است. مارکس در جلد اول « سرمایه » چنین اظهار نظر می کند که « اگر ما ارزش مصرف اشیایی را که می توان آنها را به عنوان کالا طبقه بندی نمود نادیده بگیریم، تنها یک کیفیت دیگر باقی میماند، یعنی این که کالاها محصول کار هستند ». می توان با همین منطق مارکس گفت که اگر ما نیروی جاذبه ی زمین را نادیده بگیریم، این امکان وجود دارد که بتوان با یک جهش از اینجا به ماه پرید. شخصی نکته سنج استدلال مارکس را با یک مقایسه این گونه مورد پرسش قرار داده است که تکه طلایی که برای استخراج آن از یک معدن نیاز به کار زیاد وجود دارد باید ارزشمند تر باشد از تکه طلایی که شخص آن را به طور اتفاقی بر روی زمین پیدا می کند (چرا که برای همان مقدار طلا کار بسیار ناچیزی انجام شده است).     

چنین به نظر می رسد که مارکس ارزش را به عنوان چیزی که به طور مستقیم (یا به طور خود به خود) از کار ناشی می شود در نظر می گیرد. او ظاهراً این احتمال را در نظر نگرفته که کار می تواند وقف چیزی هم بشود که اصلاً ارزشی ندارد. برای استخراج زغال سنگ نه فقط باید زمین را حفر کرد که باید در جای صحیح این حفاری را انجام داد و البته به کمک تجهیزات مناسب و نظارت کافی برای راهنمایی و هماهنگی کار کارگران منفرد جهت رسیدن به نتایج مطلوب. البته کارگران مزد خود را نه به صورت زغال سنگ بلکه در واسطه ای مناسب برای مبادله با کالا های دیگر می خواهند و آنها همچنین این مزد را پس از انجام کار می طلبند و نه شش ماه پس از آن، یعنی هنگامی که زغال ها در نهایت به هر بهایی که عرضه و تقاضا در آن زمان معین کند به فروش می رسند.

این تاملات نشان می دهد که اثبات استثمار کردن در مورد سرمایه داری به همان سهولت اثبات آن در خصوص زمین داری نیست. هزینه های تولید نه تنها شامل مزد کارگران، بلکه همچنین شامل هزینه های تجهیزات و مواد خام نیز می گردد. علاوه بر آن سرمایه گذار خود کارگری است که باید انرژی های دیگران را هماهنگ کند، مسئولیت تصمیم گیری های سود ـ هزینه ی پروژه های مورد نظر را به عهده بگیرد و همچنین خرید تجهیزات لازم برای تولید آنها را. ضمناً این مخاطره را نیز بپذیرد که تصمیمات او شاید اشتباه بوده و در بسیاری موارد سرمایه هایش در پروژه های مورد نظر گرفتار شوند. بارها شنیده ایم که کارفرمایان از آن شکوه دارند که آنها توسط حقوق بگیران خود چنان استثمار می شوند که مجبورند فشار تمامی این بلاتکلیفی ها و دردسرها را به تنهایی تحمل کنند. در کتاب « جهان بی اعتنا » این آفرینش گرها، مبتکران و مخترعین هستند که بر علیه طفیلی ها و انگل هایی که از دیگران انتظار دارند برای آنها « شغل » ایجاد کنند دست به تظاهرات می زنند. این که مزدهای سرمایه داران منصفانه است یا حد اقل معقول، توسط این واقعیت معلوم می گردد که هر کار و حرفه ای که با خود سودهای خارج از اندازه به همراه داشته باشد (یعنی فراتر از سرمایه ها، تلاش ها و توانایی های به کار گرفته شده) به هر رو باعث جلب توجه دیگر سرمایه گذاران به سوی آن حرفه می شود تا آن که در نهایت سودها نسبت به هزینه ها به همان درجه ای می رسند که در هر کجای دیگر آن اقتصاد وجود دارد.   

لنین کار سرمایه گذاران را می پذیرد و پیشنهاد می دهد که آنها باید به درون کمونیسم وارد شوند. وی در     « دولت و انقلاب » از این نظریه دفاع می کند که « حسابرسی و نظارت آن چیزهایی هستند که در درجه ی اول برای کار بدون مشکل و برای کارکرد درست و اصولی اولین فاز جامعه ی کمونیستی مورد نیاز است . . . ما آرمان گرا نیستیم، و در این رویا به سر نمی بریم که بلادرنگ تمامی سرپرستی ها و وابستگی ها را کنار گذاریم . . . خیر، ما انقلاب کمونیستی را با همین مردمی که الان هستند می خواهیم، با مردمی که نمی توانند از سرپرستی، و نظارت و سرکارگر ها و حسابدارها صرف نظر کنند، این فقط یک گام ضروری است برای جامعه ای به طور کل پاک از تمامی رسوایی ها و انزجارهای استثمار سرمایه داری و برای پیشرفت به جلو . . . سپس در به طور کامل برای گذار از اولین فاز جامعه ی کمونیستی به طرف فاز بالاتری باز خواهد شد و از آنجا به سوی تحلیل رفتن کامل دولت ».

مارکس نیز اهمیت کار ماهرانه و ذهنی را (از قبیل آنچه توسط مهندسین، تکنسین ها و مدیران انجام می شود) و همینطور توانایی های نابرابر کارگران معمولی را مورد تصدیق می دهد. وی در کتاب سرمایه عنوان می کند که « کارییچیده تر به عنوان کار ساده ای که به توان بالاتری افزایش یافته محسوب می شود ». مارکس در « نقد برنامه ی گوتا » به طور کامل تر این نگرش را طول و تفصیل می دهد، یعنی آنجا که وی اظهار می کند: « لیکن یک نفر از جهت بدنی یا ذهنی نسبت به دیگری برتر است و به این ترتیب در مدت زمانی برابر کار بیشتری انجام می دهد، یا می تواند برای مدت بیشتری کار کند . . . حق برابر برای کار نابرابر غیر منصفانه است . . . در یک فاز بالا تر از جامعه ی کمونیستی پس از آن که انقیاد انسان به تقسیم کار و همراه با آن آنتی تز میان کار بدنی و ذهنی ناپدید گردید، و پس از آن که کار نه فقط به وسیله ی امرار معاش، بلکه به نیاز اصلی زندگی تبدیل گردید، و پس از آن که نیرو های تولیدی نیز همراه با تکامل همگانی فرد افزایش یافتند و تمامی سرچشمه های ثروت مشترک با فراوانی بیشتر جریان یافتند ـ فقط آن گاه است که می توان از افق باریک بورژوازی در تمامیت خود‌ عبور کرد و شعار چنین جامعه ای    می تواند این باشد: از هر کس به اندازه ی توانایی هایش و به هرکس به اندازه ی نیازش ».

بنابراین برای مارکس پایان استثمار به معنای برابری در فاز پائین تر و بالاتر کمونیسم نیست ـ برابری چه از نظر همکاری و چه از جهت درآمد. باید توجه نمود که مارکس به روشنی تقسیم کار را به عنوان چیزی استثمارگرانه تا جایی که کارگران به شکل نابرابر در فایده ها و زیان های آن سهیم هستند در نظر  می گیرد.

مارکس حتی سعی می کند که ارزش مبادله را با ارزش کار برابر آنهم با کمک گرفتن از سخنی از ارسطو هم سنگ بداند که گفته بود: « مبادله بدون همانندی ]در آنچه مبادله می شود[ معنا ندارد ». به این ترتیب مارکس ادعا نمود که در اشیاء مبادله شده مقادیر مساوی از ارزش کار وجود دارد. شکفت آن که یک چنین تحلیلی متضمن آن است که (بر خلاف باور بسیاری از سوسیالیست ها) استثمار اصولاً نمی تواند به هنگام مبادله روی دهد. ]بر خلاف آن[ نظریه ی ارزش مبتنی بر ذهن (subjective value theory) بر این نظر است که معامله فقط هنگامی روی خواهد داد که هر دو طرف در گیر، فایده های چنین مبادله ای را بر هزینه ها ترجیه دهند. جایی که در آن همانندی رعایت شود، مبادله ای هم در کار نخواهد بود بلکه آنچه می ماند بی تفاوتی ]در اصل مبادله[ است. 

با وجودی که تحلیل مارکس تحلیلی اقتصادی است، اما نوعی بررسی است که شدیداً تحت تاثیر دیدگاهی در باره ی وجود عدالت اقتصادی قرار دارد. مارکس ادعا می کند که از حق طبیعی کارگران در برابر کسانی که از مزیت های مالکیت خصوصی بهره مند هستند دفاع می کند. چنانچه جانب انصاف را نسبت به مارکس رعایت کنیم، پس باید بپذیریم که تمامی زحمات تصمیم گیرندگانی نیز که جز سرمایه داران و سرمایه گذاران هستند، همانگونه که لنین نیز اظهار کرده بود به طور شایسته پرداخت گردد. 

توان سرمایه دار در استثمار به عنوان پیامدی از گرسنگی کارگر نگریسته می شود. برای سوسیالیست ها استثمار گرسنه قدرتی معادل با فاشیسم است. آنچه که سوسیالیست ها کمتر به آن توجه دارند این است که گرسنگی واقعیتی است مربوط به طبیعت بشر که باعث ایجاد شکنندگی در برابر قدرت هر کسی که منابع غذا را در اختیار دارد می شود. در یک جامعه ی باز ] یا جامعه ای غیر سوسیالیستی [ انسان برای آن که با معضل گرسنگی کنار آید انتخاب های بسیاری دارد، اما در سوسیالیسم انسان به طور کامل اسیر قدرت حکومت است که منابع غذایی را در اختیار دارد. علاوه بر آن با یکی گرفتن آزادی با « آزادی در گرسنگی کشیدن » سوسیالیسم این واقعیت را نادیده می گیرد که یک اقتصاد آزاد به مراتب زایا تر است تا اقتصادی که به شکل قهری به صورت متمرکز اداره می شود.

احساس آن که انسان توسط همنوعان خود استثمار می شود به لحاظ عاطفی تاثیرات عمیقی بر او می گذارد. انسانی که صاحب سرمایه است به لحاظ تاریخی به عنوان « انسانی که در تاز و نعمت بزرگ شده » و کسی که رئیس است و دستوارت را صادر می کند در نظر گرفته می شود. تصور بر این است که ثمره ی زحمات کارگر به جیب سرمایه دار سرازیر می شود و به او همواره سودهای بیشتری می رسد. افتخار از آن سرمایه دار است و حقارت مال کارگر. افتخار ملی هنگامی جریحه دار می شود که خارجی های ثروتمند سرمایه های خود را وارد کشور کرده و زحمات کارگران داخلی را برای استخراج منابع طبیعی جهت صادرات به کار می گیرند. آن سرمایه که استحقاق آن را دارد که به خاطر وجود خودش پاداش در یافت کند، به نظر می رسد که توسط وجود نرخ های بهره مورد تقویت قرار می گیرد، آنچه به عنوان پاداش مصرفی پنداشته می شود که فعلاً از آن صرف نظر شده (آن هم با وجودی که دارایی های اغلب سرمایه داران بسیار بیشتر است از آنچه برای مصرف فعلی خود نیاز دارند). نظریه ی ارزش ذهن گرایانه باید احساس ذهنی استثمار و بی عدالتی را تصدیق کند، حتی چنانچه نتوان کمیت مالی آن را به سهولت محاسبه نمود.   

با فرض آن که نتوان وجود استثماری را که بر امتیاز مالکیت خصوصی مبتنی است رد نمود، خوب است این پرسش مطرح شود که از الغای آن بر « وسایل تولید » چه انتظاری می توان داشت؟ در برابر تمامی ادعاها در این خصوص که مالکین خصوصی حریصانه منابع طبیعی را مورد بهره کشی خود قرار می دهند، واقعیتی وجود دارد که باید مورد تصدیق قرار گیرد. مالکیت خصوصی به معنای مسئولیت است. یک مالک حاضر نیست که سرمایه هایش را بر باد دهد یا آنها را در راهی به کار گیرد که تحیل رفته و نابود شوند. برعکس، لغو مالکیت معنایش باز کردن در ها به روی معضل کالاهای عمومی است. منافع فردی مالکین اشتراکی احتمال بسیار بیشتری دارد که خواهان استثمار بی حساب و کتاب منابع طبیعی باشند. در چنین حالتی مسئولیتی که در مالکیت خصوصی وجود دارد باید که با نظم و انضباط و مقرراتی که بر تهدید حکومتی مبتنی است جایگزین شود. چنانچه بوروکرات ها و کارمندان عالی رتبه به جای سرمایه داران و مدیران بخش خصوصی قرار گیرند، یعنی کسانی که باید پاسخگوی سرمایه گذاران خود باشند، درکی که آنها از مسئولیت دارند ارتباط سست تری با به حد اکثر ساندن بازدهی و اجتناب از ضرر و زیان خواهد داشت، و سعی آنها بیشتر آن خواهد بود که از سرزنش ها اجتناب کرده و موقعیت خود را به مخاطره نیندازند. لودویک فون میزس در « محاسبه ی اقتصادی در جامعه ی مشترک المنافع سوسیالیستی » می نویسد: « از آنجا که در چنین جامعه ای هرگز کالاها برای مبادله تولید نمی شوند، برآورد ارزش مالی آنها نیز غیر ممکن است ». بنابراین مدیران سوسیالیستی نه فقط انگیزه ای جهت بررسی های کارآمد سود ـ زیان برای اهداف و شیوه های تولید ندارند که اصولاً آنها هیچ گونه مبنایی برای چنین محاسبه ای در اختیار ندارند.     

اما مدیران تنها کسانی نیستند که تحت شرایط اشتراکی کردن وسایل تولید انگیزه های خود را از دست می دهند. هشدار مارکس در این باره که در فاز آغازین کمونیسم کارگران مطابق با کاری که انجام می دهند پاداش می گیرند به سهولت نمی تواند به موقع اجرا گذارده شود. کارگران در مواجه با این انگیزه قرار دارند که بدون آن که غافلگیر شوند مقدار کمتری کار انجام دهند. و اگر بتوان کارگران را با تهدید به کار وادار نمود، آنها نیز در مقابل کار خود را به حد اقل رسانده و از مخاطرت کاری خود می کاهند.

سالها پیش از این نخست وزیر شوروی برژنوف ناچاراً زحمت این کار دشوار را پذیرفت تا در رادیوی دولتی کارگران را بر هذر دارد از آن که در مزارع اشتراکی به تلنبار کردن کودهای حیوانی اکتفا کنند. وی به آنها گفت که باید آن کود ها در سطح مزارع به طور صحیح پخش هم بشوند. تولید گندم شوروی برای رژیم همواره به عنوان نوعی مایه ی دلسردی و یاس باقی مانده بود. بسیاری از چپگرایان بریده از شوروی ادعا   می کردند که در بیشتر کشورهای سوسیالیستی استثمار کارگران توسط سرمایه دارن با استثمار توسط نخبگان حزبی یا حتی خود حکومت جایگزین شده است. آنها باید از خود می پرسیدند که آیا این پیامد اجتناب ناپذیری از تلاش برای لغو ماکلیت خصوصی بر وسایل تولید نبوده است.

در کشورهای به اصطلاح سرمایه داری فقط تعداد اندکی از شرکت های تجاری بیش از چند سال دوام می آورند. آنچه معمولاً در آغاز کار به عنوان پیشنهادی از همکاری متقابل برای منافع دوطرف به نظر می رسد، هنگامی که یکی از شرکا ـ یا هر دوی آنها ـ به این احساس می رسد که منافعی که او از این شرکت به دست می آورد به اندازه ی کاری نیست که انجام میدهد به تلخی می گراید. بسیاری از ازدواج ها نیز به همین سرنوشت دچار می شوند. بسیار فراوان پیش می آید که کسانی که با هم در یک اتاق یا در یک خانه به طور مشترک زندگی می کنند، هنگامی که یکی از آنها به این دلیل که دیگری در کارهای نظافت خانه کوتاهی می کند و کمتر از او زحمت می کشد به این احساس می رسد که مورد بهره کشی فرد دیگر قرار می گیرد. آنگاه کار آنها به جدایی می کشد، آن هم در حالی که شاید نظافت برای آن فرد دیگر از اهمیت درجه ی اول برخوردار نیست.         

یقیناً من نمی خواهم آن ازدواج ها یا شراکت هایی را که واقعاً موفق هستند کوچک شمرم، اما نکته ی مورد نظر من نشان دادن این واقعیت است که اگر تلاش هایی در روابط مشترک فقط دو انسان اغلب به ناکامی می انجامد، دیگر ما چه انتظاری می توانیم از تمامی مردم یک کشور داشته باشیم که در جستجوی نظامی اشتراکی هستند.

« استثمار » در ایدئولوژی مارکسیسم همان جایگاه و اهمیتی را دارد که « اجبار » برای لیبرال ها دارد و همان شر اصلی است که تغییرات اجتماعی باید آن را ریشه کند کند. برای مارکسیست ها « استثمار » معمولاً معنایش امتیاز غیر منصفانه ای است که در اختیار حق انحصاری مالکیت خصوصی قرار دارد، اما بد نیست که سایر کاربردهای این واژه مورد بررسی قرار گیرد.

استثمار به طور کل به یک شخص یا گروهی از افراد ارجاع داده می شود که دارای امتیاز غیر عادلانه بر دیگران هستند. سرمایه داران گرسنگی کارگران را مورد سوء استفاده قرار می دهند، فروشنده ی رایانه از بی اطلاعی مصرف کننده بهره مند می شود، و کشیش از خرافات و کند ذهنی فرد ساده دل استفاده می کند در حالی که فرمانده ی نظامی از میهن پرستی سربازانش، دارنده ی حق انحصاری در تجارت از فقدان رقایت تا آنجا که بازار کشش داشته باشد و تبلیغاتچی از تحت تاثیر قرار دادن مردم.

در کشور های به اصطلاح سرمایه داری علی رغم ادعاها در باره ی استثمار مردم توسط شرکت های تجاری بزرگ، در واقع این دولت است که بیش از هر طرف دیگری از هر نظر که به تصور در آید ذی نفع اصلی از درآمد آن شرکت ها است و از طریق امکانات دولتی است که تجار، شیادان تامین اجتماعی و دیگران مردم را استثمار می کنند.

انسان ها معمولاً چنانچه در شرایطی حادی قرار گیرند در برابر استثمار شکننده و آسیب پذیر می شوند. لارنس لابادیه، فردی دولت ستیز و خود محور و اقتصاددانی طرفدار همیاری (Mutualism) وضعیتی را شرح می دهد که در آن مردی در ناحیه ای دور دست به درون چاهی سقوط می کند و سپس فرد دیگری که بر حسب اتفاق از آنجا عبور می کند برای انداختن طناب نجات به دورن چاه در وضعیتی است که می تواند بهای بسیار بالا و « استثمارگرانه » ای تقاضا کند. لابادیه همچنین مبدع این استدلال است که هر شغلی در آن بدی و مصیبتی که برای رفع و بهبود همان وضعیت طراحی شده علاقه ی بخصوصی دارد. دندان پزشک ها به حفره، تعمیر کار ها به نقص و خرابی، روان پزشک ها به نگرانی های عاطفی و آموزگاران به بی سوادی.

در مورد استثمار زنان توسط مردها علاقه ی فزاینده ای دیده می شود و تصور عموم این است که زنان به ویژه در برابر استثمار اقتصادی آسیب پذیر هستند که علت اصلی آن ضعف بدنی و وظایف مربوط به بچه دار شدن و بزرگ کردن کودکان است. در باره ی ضعف بدنی و به دنیا آوردن کودکان باید پذیرفت که این عوامل بازدارنده باعث می شوند که زن ها در موقعیت آسیب پذیری تری قرار گرفته و نتوانند حقوق برابر در خواست کنند. هرچند که امروزه با پیشرفت علم و تکنولوژی و وجود دستگاه های خودکار ضعف بدنی از اهمیت ناچیزی برخوردار است.    

البته آسیب پذیری مشهور زنان به استثمار اقتصادی با شکنندگی که آنها به عنوان جنس مونث نسبت به استثمار جنسی دارند مرتبط دانسته می شود. توان و نیروی کاری زنها در اختیار شوهرانشان که آنها را مال خود می پندارند قرار می گیرد، کسانی که رفت و آمد زنان خود را به شدت محدود می کنند ( یا بلکه آنها   نمی خواهند آسیب پذیری زنهایشان در برابر کارفرمایان مرد را ببینند). اما جدا از آسیب پذیری آنها نسبت به پیشنهادهای اغواگرانه ی جنسی توسط کارفرمایانی که از نظر اقتصادی به آنها وابسته اند، عقیده ی عموم بر این است که زنها نسبت به استثمار جنسی آشکارتر در شکل هرزه نگاری، رقص های استریپ تیز و تن فروشی آسیب پذیراند. بسیاری از مردان جنسیت را تماماً با ملاک های غلبه و چیرگی می نگرند. واژه ی fuck به شکلی استفاده می شود که معنایش « استثمار » یا « ضایع کردن » است و بنابراین نشانه ای است از توانایی جنس مذکر. 

کودکان که از دنیای اطراف خود بی خبرند و از نظر جثه کوچک و ضعیف، و از جهت اقتصادی و قانونی وابسته به بزرگترها، آشکارترین قربانیان بالقوه ی استثمار جنسی هستند و این بر خلاف وضعیت زنان است که شاید بتوانند ادعا کنند که از جهت اقتصادی وابسته اند اما در عمل در انتخاب میان یک سطح زندگی بالاتر در شرایط زندگی کردن با یک شریک غیر قابل تحمل با سطح زندگی پائین تری که با ترک آن شریک همراه است ناکام می مانند.

در حالی که بسیاری از مواردی که من در اینجا به آنها اشاره کردم مثال های در خور سرزنشی از این جهت

هستند که چگونه قدرت بدنی، سیاسی و اقتصادی آسیب پذیری و ضعف بدنی را مورد سوء استفاده قرار می دهد، اما مایل هستم که در اینجا به موردی از نوع دیگر اشاره کنم.  

زنها معمولاً برای زحمت اندکی که در برهنه کردن خود می پذیرند درآمد خوبی به دست می آورند. با وجودی که این عمل شاید برای بعضی از آنها همراه با حقارت باشد، اما بسیاری از رقاصان و مدل های معروف از این کار خود لذت می برند و به آن افتخار می کنند. این در واقع مرد ها هستند که پولی را که با ساعت ها زحمت به دست آورده اند برای کاهش از فشار سرخوردگی طاقت فرسای جنسی خود هزینه می کنند ـ و این حقارت را تجربه می کنند که به عنوان فردی فرومایه و حیوان صفت نگریسته شوند. در اینجا باید پرسید که چه کسی استثمار می شود، شخصی که از درآوردن لباس هایش پولی کافی دریافت میکند (وشاید از کارش لذت هم می برد) یا فردی که « باید » پول پرداخت کند تا بتواند آن برهنگی را تماشا کند.

استثمار امری کاملاً ذهن گرایانه است ـ چه از جهت کیفیتی و چه کمیتی. در بیشتر موراد استثمار علاوه بر مولفه های اقتصادی دارای عنصری روان شناختی نیز هست. چه کسی باید در باره ی استثمار قضاوت کند، آن به اصطلاح قربانی استثمار شده (کسی که شاید احساس استثمار شدگی هم نداشته باشد . . . اگر چه شاید بگویند که در چنین حالتی این شخص اغفال شده است) یا فرد سوم؟ و در چنین صورتی آن فرد سوم چه کسی باشد باشد؟

این احساس که انسان توسط دیگران استثمار می شود (یا دیگران ارزش او را تشخیص نمی دهند) و داشتن احساس خشم و آزردگی می تواند در هر رابطه ی انسانی ایجاد شود. انسان هایی که توان پذیرش نسبت سود ـ هزینه را در رویدادها مختلف دارند و می توانند برای شرایط قابل پذیرش به مذاکره بنشینند و مسئولیت انتخاب روابطی را که دارند می پذیرند، کمترین نیازی به داشتن چنین احساسات زهرآگینی ندارند. تصمیم برای پایان دادن به یک رابطه بی ثمر ـ یا حتی تغییر دادن آن ـ به مراتب مسئولانه تر است تا سرزنش دیگران به خاطر آن.        

تاریخ انتشار اولیه سه شنبه 18 بهمن 1384

 

1: Thoughts on Exploitation Theory by Ben best.