آمار درس های اشتباه از عهده نامه ی مونیخ - باغ مخفی
X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1387 در ساعت 06:42 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : درس های اشتباه از عهده نامه ی مونیخ

یان بوراما

برگردان علی محمد طباطبایی 

 

 

 

هفتاد سال پیش در چنین ماهی نخست وزیر بریتانیا، نویل چمبرلن (Neville Chamberlain) سندی را امضا نمود که به آلمانی ها اجازه می داد بخش قابل توجهی از چکسلواکی را به چنگ آورند. به اصطلاح « پیمان مونیخ » بعدها می بایست به عنوان خیانتی شرم آور نسبت به کشوری به نظر آید که چمبرلن همان را « سرزمینی بسیار دور دست که در باره ی آن اطلاع اندکی داریم » لقب داده بود. اما حتی در همان زمان این آن چیزی نبود که بسیاری در باره ی این پیمان می اندیشیدند.  

البته بسیاری دیگر از مردم اروپا نیز که از تجربیات شخصی خود پیامدهای وحشتناک جنگ را به خوبی می شناختند در این باور چمبرلن با وی سهیم بودند که بریتانیا در آن زمان هنوز آماده جنگ با آلمان نازی نیست و این که دیپلوماسی و سیاست آشتی جویی انتخاب های مطمئن تری هستند. با این حال نام چمبرلن به عنوان فردی ترسو در تاریخ به ثبت رسید و سیاست « مماشات » او با نازی های آلمان اغلب از جهت عملیات بعدی هیتلر برای فتح اروپا مورد سرزنش واقع می شود. 

چمبرلن به احتمال زیاد دچار اشتباه شده بود. بریتانیا و فرانسه میتوانستند آلمان را متوقف سازند. « مونیخ 1938 » یکی از موقعیت های بسیار نادر در تاریخ دموکراسی ها است که طی آن دیپلوماسی دقیق و محتاطانه یک اشتباه از آب در آمد. آنچه مورد نیاز بود یک قهرمان رمانتیک و لجباز بود که برای در مخاطره قرار دادن سرنوشت کشورش در جنگی « و به هر هزینه ای که تمام شود » (به نقل از وینستون چرچیل) آماده باشد.

هشدار بسیار مشهوری از جورج سانتایانا (George Santayana) وجود دارد که می گوید « کسانی که از تاریخ درس نمی گیرند محکوم به تکرار اشتباه خود هستند ». هرچند تاریخ درس های دیگری هم برای آموختن دارد که بعضی از آنها با هم متناقض هستند و هرگز به شیوه ی مشابهی تکرار نمی شوند. گاهی توجه بیش از اندازه به گذشته می تواند ما را از راه خود منحرف سازد. بنابراین جهان از مونیخ 1938 دقیقاً چه آموخته است؟

مردم اروپای غربی اگر در پیامد جنگ دوم جهانی به نتیجه ای هم رسیده باشند آن به طور یقین باید به طرز تفکر چمبرلن در 1938 نزدیک تر بوده باشد تا به چرچیل. اروپایی ها پس از دو جنگ فاجعه آمیز تصمیم به ایجاد نهادهایی گرفتند تا بتوانند مناقشات نظامی را به کمک آنها خنثی کنند. از آن تاریخ به بعد دیپلوماسی، مصالحه و نوعی حاکمیت مستقل که همه در آن سهمی دارند می بایست دستور کار بوده و ملیت گرایی رمانتیک که بر قدرت نظامی مبتنی است به گذشته تعلق داشته باشد.

از خاکسترهای جنگ نوع جدیدی از اروپا بوجود آمد و به همان ترتیب نوع جدیدی از ژاپن که حتی دارای یک قانون اساسی صلح طلبانه ای است که آمریکایی های آرمانگرا آن را نوشته اند و توسط بیشتر مردم ژاپن با سپاسگزاری پذیرفته شده است. ملیت گرایی (به استثنای میدان های مسابقات فوتبال) جای خود را به از خود راضی بودنی خودبینانه داده است چرا که اکنون راه حل های متمدنانه تر، دیپلوماتیکانه تر و صلح طلبانه تری برای مناقشات انسانی پیدا می شود.

و بی تردیدً صلح ادامه یافت و آنهم البته به این دلیل که توسط ایالات متحده ضمانت می شد، کشوری که هنوز هم پایبند تصورات پیش از جنگ جهانی دوم از امنیت داخلی و جهانی بود.

در ایالات متحده پیمان مونیخ پژواکی بسیار متفاوت داشت. در آنجا توهمات چرچیل خوراک بسیاری از « رئیس جمهوران جنگ » را تامین نمود، کسانی که در رویای ثبت شدن در تاریخ به عنوان مدافعین پرشور آزادی بودند. در ایالات متحده مونیخ دگربار و دگربار به یاری طلبیده شد ـ برای مبارزه با کمونیسم، سرنگون کردن صدام حسین، متوقف ساختن ایران و به راه انداختن « جنگ بر علیه ترور ».

این چشم اندازهای متفاوت باعث ایجاد تنش های عجیب میان ایالات متحده و هم پیمان های دموکراتیکی که دارد گردیده است. اروپایی ها و ژاپنی ها برای برقراری امنیت خود به قدرت نظامی آمریکا وابسته اند، اما غالباً شیوه هایی را که ایالات متحده از این نیروی خود استفاده می کند نمی پسندند. این وابستگی شدید همچنین به یک اثر کودک ماندگی کننده (infantilizing effect) نیز انجامیده است. اروپایی ها و ژاپنی ها همچون نوجوان های ابدی محتاج امنیت پدر پرقدرت آمریکایی خود هستند، و در عین حال عمیقاً بیزار از او.

تردیدی نباید داشت که ایالات متحده مانند تمامی قدرت های بزرگ جنگی احمقانه به راه انداخت و همچون یک گردن کلفت به ویژه در مقابل کشورهایی در نیمکره خودش رفتار نمود. لیکن حتی بدون توسل جستن به روح مونیخ مواقعی وجود دارد که نیروی نظامی تنها راه درافتادن با یک حاکم ستمگر است. اروپایی ها تمایلی به مقاومت در برابر جنایتکاران جنگی صرب نداشتند. این آمریکایی ها بودند که پس از بی میلی اولیه خود می بایست این کار کثیف را به انجام برسانند. هنگامی که ایالات متحده مصمم به بیرون کردن نیروهای متجاوز صدام حسین از کویت گردید، تظاهرکنندگان آلمانی فریاد می کشیدند که آنها هرگز حاضر به « خونریزی برای نفت » نیستند.   

از طرف دیگر، دیپلوماسی اروپایی دارای بعضی موفقیت های قابل ملاحظه بوده است. چشم انداز پیوستن به اتحادیه اروپا به استواری و تحکیم دموکراسی در اروپای شرقی و مرکزی کمک نمود و به همین نحو در ترکیه. بعضی از این دموکراسی ها به ناتو ملحق شدند و بقیه مأیوسانه در انتظار نوبت خود هستند. هرچند ناتو برخلاف اتحادیه اروپا یک سازمان نظامی است. و ما دوباره در برابر همان معضل قدیمی چمبرلن قرار گرفته ایم: آیا اروپایی ها حاضرند به خاطر اعضای دیگر خود در یک جنگ شرکت کنند؟ 

طی دوره جنگ سرد این یک تنگنای جدی نبود. اروپایی ها در صورت یک تهاجم از طرف شوروی، به ناتو و ایالات متحده متکی بودند. اکنون گرجستان و اوکراین علاقمندانه چشم انتظار آن هستند که ببینند اروپایی ها و آمریکایی حاضربه فدا کردن خون خود برای دفاع از آنها در برابر روسیه هستند.

انتخاب ساده و ناخوشایند بود: چنانچه اروپایی ها آماده رفتن به جنگ برای دفاع از گرجستان و اوکراین می بودند، این کشورها باید برای وارد شدن به ناتو دعوت می شند، و در غیر این صورت البته نه. لیکن به جای گرفتن چنین تصمیمی کشورهای مهم اروپایی مانند آلمان دچار تردید شدند. آنها ابتدا با پیشنهاد عضویت در ناتو در باغ سبز نشان داده و سپس با پس گرفتن تعارف خود این را به عهده آمریکایی ها گذاردند تا آنها بدون هرگونه پیامدی خود را برای بیان انواع لفاظی های قهرمانامه آزاد گذارند.

تمامی این ها باعث شده است که اتحاد غرب به نظر نامنسجم بیاید و علی رغم ثروت بی حد و اندازه و قدرت نظامی آمریکا به شکل عجیبی ناتوان. برای دموکراسی های اروپایی وقت آن رسیده است که تصمیم خود را بگیرند. آنها می توانند همواره به آمریکا وابسته بمانند و به غرغر کردن خود خاتمه دهند و یا توان خود برای دفاع از اروپا را ـ به هر نحوی که تعریف آن را خود می پسندند ـ افزایش.

انتخاب اول احتمالاً نمی تواند برای مدت های طولانی در واپسین سالهای صلح تحمیلی آمریکایی عملی و امکان پذیر باشد. و دومی انتخابی پرهزینه و مخاطره انگیز است. با توجه به تقسیم بندی های بسیار در میان اتحادیه، اروپایی ها احتمالاً همچنان به طریقی در وضعیت سردرگم باقی خواهند ماند تا آن که نیروهای حاصل از یک بحران آنها را وادار به عمل گرداند. اما به نظر می رسد که آنگاه دیگر برای همه چیز بسیار دیر شد باشد. 

The Wrong Lesson of Munich

by Ian Buruma

Project Syndicate, 2008.