آمار آیا پیکاسو تئوری نسبیت را خوانده بود؟ - باغ مخفی
X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1387 در ساعت 11:06 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : آیا پیکاسو تئوری نسبیت را خوانده بود؟

زمانی که در سال 79 این نظر انتقادی را به امید آن که در روزنامه بهار منتشر شود می نوشتم هرگز تصور نمی کردم که در روزگاری نه چندان دور می توانم مطالب خود را بلافاصله بر روی نشریه شخصی در شبکه ای به نام اینترنت منتشر کنم.

 

آیا پیکاسو تئوری نسبیت را خوانده بود؟ 

 

 

  

  

 

روزنامه وزین بهار 

 

      در رابطه با مقاله جناب آقای محمد شمخانی در روزنامه بهار مورخ 28 خرداد 79 با نام « کوبیسم در ایران بیگانه نیست » مطالبی چند به ذهن اینجانب خطور کرد که با اجازه شما و آقای شمخانی آنها را مطرح می کنم:

 

1 ـ همچون بعضی منابع تاریخ هنر در اینجا نیز بدون هیچگونه سند روشنی و البته بطور غیر مستقیم ادعا می شود که کوبیسم با تئوری نسبیت آلبرت آینشتاین به طریقی مرتبط است. هرچند که نویسنده محترم فقط به همزمانی کوبیسم با نظریه نسبیت آینشتاین اشاره می کند و نه بطور دقیق به نشأت گرفتن کوبیسم از آن، لیکن مقدمه مقاله به گونه ای است که چنین وابستگی بین کوبیسم و نظریه نسبیت ناخواسته به ذهن انسان خطور می کند، بخصوص با توجه به این واقعیت که چنین ادعائی در بسیاری از کتابهای تاریخ هنر بدون هیچ گونه مدرک روشنی آورده شده است که شاید یکی از جدیدترین نمونه های آن دایره المعارف هنر آقای رویین پاکباز باشد. در بخش مربوط به کوبیسم آقای پاکباز چنین می نویسند: « کوبیست ها با تدوین یک نظام عقلانی در هنر کوشیدند مفهوم نسبیت واقعیت، به هم بافتگی پدیده ها و تاثیر متقابل وجوه هستی را تحقق بخشند. جوهر فلسفی این سبک با کشفهای جدید دانشمندان ـ به خصوص در حوزه علم فیزیک ـ همانندی داشت » (صفحه 426 همان کتاب) (1) یا به عبارت ساده تر در کوبیسم آنچیزی را می بینیم که آینشتاین در محاسبات و تحقیقات خود در چارچوب نظریه ی نسبیت خصوصی و عمومی با اعداد و ارقام و اصطلاحات علمی مطرح نموده بود. البته همانگونه که اشاره شد هرگز تابحال کسی روشن نکرده است که منظور از چنین همانندی یا هم زمانی چیست مگر تاکید بر این ادعا که گویا مسایل بسیار پراهمیت و پیچیده ای مانند نظریه نسبیت آینشتاین در نقاشی قرن بیستم به همان شکل مطرح گردیده که در فیزیک این قرن، و نقاشی در قرن بیستم بطور کامل با پیچیدگی ها و نوآوری های علوم شانه به شانه    می ساید و از آنها نیم گام هم عقب نمانده است. از آنجا که در قرن بیستم به نحو کاملاً چشمگیر و روشنی علم و تکنولوژی موقعیت بسیار ممتاز و نوینی در زندگی روزمره ی انسانها کسب کرده و دانشمندان و محققین به مهمترین انسانهای این قرن تبدیل گشتند، وقتش دیگر رسیده بود که به طریقی ثابت شود بین یک دانشمند از نظر کشف حقیقت جهان با یک نقاش فاصله ای وجود ندارد. نقاشان می بایست به هر نحوی بود اعتبار و مکان درجه ی اول گذشته خود را محفوظ نگاه می داشتند و چه بهتر از اینکه ثابت کنیم مسئله ی بغایت پیچیده و دشواری چون تئوری نسبیت در نقاشی قرن بیستم نیر بازتاب داشته است و به طریق خودش مورد بررسی قرار گرفته.

     باید پرسیده شود که آیا درست و عقلانی است که اگر دو چیز در جهان در نظر ما شباهتی ظاهری با یکدیگر داشتند یا در یک زمان ظاهر شدند معتقد شویم که به طریقی با هم مرتبط نیز هستند؟ آیا لزومی ندارد که برای ادعای مرتبط بودن کوبیسم با نظریه ی نسبیت ابتدا نشان داده شود که نقاشی جایگاه و وسیله ی مناسبی برای بررسی چنین مسائل پیچیده ای هست؟ آیا لزومی ندارد که از سایر تحقیقات پیکاسو در این خصوص و در قبل از مرحله کوبیسم نیز شواهدی نشان داده شود و اینکه مسائل روز فیزیک و فلسـفه تا چـه حد دغدغه ی اصلی ایشان بوده است؟

زیرا هیچکس به ناگهان و در صبح یک روز از زندگی اش به فکر تحقیق در مسائل پیچیده فیزیک یا فلسفه نمی افتد. کافی است که کسی تحقیق بسیار مختصری در بوجود آمدن نظریه نسبیت کند تا ببیند که این نظریه به ناگهان در صبح یک روز از زندگی آینشتاین بوجود نیامده و آنرا نمی توان به سادگی در یکی دو جمله مبنی بر نسبی بودن زمان یا مکان یا بعُد چهارم و از این قبیل خلاصه کرد. برای درک دقیق آن باید یک فیزیکدان بود و از ریاضیات جدید سر در آورد. ممکن است بعضی ادعا کنند که این چکیده نظریات آینشتین به زبان ساده بود که بر پیکاسو تاثیر خود را گذاشت و او متعاقب آن کوبیسم را کشف کرد. در این خصوص باید پاسخ داده شود که هرچند نظریه نسبیت خصوصی در سال 1905 مطرح گشت و اولین تابلوی کوبیستی مربوط به سال 1907 است لیکن باید توجه داشت که تا سال 1919 هنوز هم فقط این بخشی از فیزیکدانان بودند که از اهمیت نظریه او آگاه بودند. فقط پس از صحت بخشی از نظریات او در پیشگوئی انحنای نور توسط جرمی سنگین که به سال 1919 توسط یک کسوف ثابت گردید و دریافت جایزه نوبل به سال 1921 بود که آینشتین مشهور گشت. شاید اولین کتاب عامه فهم در رابطه با نظریات او تازه به سال 1925 بود که توسط فیلسوف معروف انگلیسی برتراند راسل به رشته تحریر درآمد. لیکن هنوز هم در بین هنرمندان فقط بعضی هستند که قدرت درک حتی بیست صفحه اول همین کتاب عامه فهم راسل را دارند تا چه رسد به نظریات خود آینشتین. بنابراین به هیچ وجه نمی توان پذیرفت که پیکاسو حتی به فرض آشنائی با آینشتین در یک میهمانی توانسته باشد از نظریه نسبیت او سر در بیاورد. 

 

2 ـ مورد دیگری که می خواهم به ان اشاره کنم ادعای « به هم بافتگی پدیده ها و نشان داده ماهیت واقعی اشیاء در نقاشی های کوبیستی » است، یعنی ادعایی که هم در مقاله مورد بحث آمده است و هم در کتابهائی که اشاره کردم. گفته می شود که کوبیستها موفق شدند با تکیه بر دستاوردهای فیزیک نوین برای اولین بار واقعیت یا ماهیت واقعی یک شیء را نه آنگونه که در حالت عادی در چشم ما نمایان می شود که به همانگونه که در فضا وجود دارد بنمایانند. این نیز از جمله همان ادعاهائی است که سعی دارد نقاشی قرن بیستم را هم وزن علم در این قر نشان دهد تا خدای ناکرده نقاشان در جهان معاصر در مکان درجه دوم قرار نگیرند.

     من نمیدانم که حتی اگر کوبیستها به چنین امری نائل شده بودند هنر آنها چه فایده ای می توانست برای انسانها داشته باشد؟ پیکاسو بارها و بارها موضوع ویلون را برای نقاشی های کوبیستی اش انتخاب نمود و به قول دوستان موفق شد تا یک ویلون را به همان شکل که در فضا وجود دارد و نه به آنگونه که در چشمان ما ظاهر می شود به تصویر کشد. اما بعد چه؟ آیا از خود نمی پرسیم که یک ویلون چیست و برای انسان چه معنی میدهد؟ آیا خاصیت وجودی ویلون مگرچیزی جز نواختن موسیقی است؟ و مگر اهمیت وجود آن در یک تابلوی نقاشی در اصل به خاطر همین خاصیتش نیست؟ درست است که شکل ویلون از خاصیت آن جداست و شکل یک چیز می تواند زیبا باشد و این زیبائی نقاش را به کشیدنش ترغیب نماید بدون آنکه منظور خاصیت آن جسم باشد لیکن این جسم تا چنین خاصیتی نمی داشت وجود هم نمی توانست داشته باشد، ویلون یعنی جسمی که بشر آنرا برای نواختن اختراع کرده است و اگر پیکاسو مایل بود ماهیت ویلون را بکشد پس ماهیت آن نمی توانست از خاصیت آن جدا باشد (یعنی در حقیقت لازم بود که خاصیت آنرا نقاشی کند نه پوسته آنرا). فرض کنیم که پیکاسو واقعاً هم موفق شده باشد که یک جسم را از زوایای مختلف در یک زمان واحد نشان دهد. آیا از آن به بعد چیزی بر خاصیت آن جسم  افزوده می شود؟ فــرض کنــیم که ویلون را در وسط یک اتاق کوچک که تمام دیوارهایـش از آینـه اسـت قـرار داده باشیم و بتوانیم همزمان زوایای مختلف آن ویلون را ببینیم؟ شاید چنین کـاری خـالی از لطــف نباشد به همانگونه که در مکان های تفریحی چنین اتاقهائی برای سرگرمی می سازند. اما بیشتر از یک سرگرمی چه معنی در این کار نهفته است که ارزش فلسفی یا علمی داشته باشد و آنرا دارای ارزشی واحد با تحقیقات علمی ـ فلسفی بدانیم؟ به قول فریدریش فن هایک یک شی چیزی نیست مگر تلقی که ما از آن در ذهن خود داریم که چنین تلقی در رابطه با کارکرد اصلی آن شیء در ذهن ما شکل گرفته است، بیش از این فقط زیبائی ظاهری آن جسم است که می ماند و می دانیم که این با ماهیتش یکی نیست.

 

     من هرگز قصد ندارم که ارزش کوبیسم و روش نقاشی که پیکاسو مبتکر آن بود را نادیده بگیرم یا انکار کنم. هم اکنون دیوارهای منزل من فقط با کپی هائی از کارهای پیکاسو، براک، خوان گری و دیگران آراسته شده و من این روش نقاشی را بسیار دوست دارم، لیکن معتقدم که دفاع بد از یک ارزش خود بالاترین ضربه را به آن ارزش وارد می کند. به جای ایجاد ارتباطی کاذب بین کوبیسم و نظریات علمی یا فلسفی باید به این اصل توجه داشته باشیم که هنر همیشه از هنر است که زاده می شود، نه از فیزیک و نه از فلسفه. اگر پیکاسو از جائی تاثیراتی گرفت و بر اساس آنها کوبیسم را کشف کرد این مکان جائی جز خودِ هنر تجسمی نبود. با مشاهده نمایشگاه هائی از هنر بدوی ها و مجسمه های آفریقائی با القائات گوگن از یک طرف، و برداشت کلمه به کلمه پند سزان به نقاشی جوان که می گفت قبل از شروع نقاشی و برای سامان دهی بهتر تابلو طبیعت را در شکل کره، مخروط و استوانه ببیند از طرف دیگر، پیکاسو سبک کوبیسم را بنیاد نهاد. طبق نظر بعضی هنر شناسان برجسته مانند سر ارنست گمبریچ  از بعضی جهات کوبیسم بازگشتی است به اصول نقاشی مصر باستان، آنجا که یک شیء از زاویه ای به تصویر در می آمد که مشخص ترین جلوه از شکل ظاهری خود را در نظر انسان ارائه می داد. مصری ها صورت را از نیمرخ، چشم را از روبرو، قفسه سینه را از روبرو و دست ها و پاها را از نیم رخ به تصویر می کشیدند و به همین نحو همه چیزهای دیگر را. کوبیست ها نیز عیناً همین روش را از نو متداول کردند با این تفاوت که خودِ یک شی برای مثال یک ویلون را به اجزا، گوناگون تقسیم کرده و هر قسمت را از همان زاویه ای می کشیدند که آشکار ترین و مشخصه ترین نمود را داشت. نقطه ضعف این روش (آنطور که گمبریچ به ما یادآوری می کند) این است که مشاهده کننده شئِ تکه تکه شده را فقط وقتی می تواند بازشناسد که از قبل آن شیء برایش آشنا بوده باشد. اگر کسی از پیش ویلونی ندیده باشد هرگز  نمی تواند از تابلوی کوبیستی پیکاسو درک کند که این شیء چیست. و این هم شاید دلیل دیگری باشد که چرا نباید ادعای آنها مبنی بر به تصویر کشیدن ماهیت یک شیء یا جلوه های همزمان یک شیء در فضا و یا نگاه کردن با چشمِ ذهن به جهان را خیلی جدی بگیریم. بقول ارنست گمبریچ برای هنرمندان کوبیست بر خلاف پیشکسوتان خود که ابتدا موضوع و سپس شکل اهمیت داشت، ابتدا شکل و سپس موضوع در نقاشی نقش بازی می کرد: « آنها این امر را پذیرفتند که آنچه در هنر برای آنها در درجه اول اهمیت قرار دارد پیدا کردن راه حل های جدید برای مسئله ای است به نام شکل یا فرم » (The Story Of Art ، صفحه 461). 

 

 

                                                                                   با تشکر از شما

                                                                               علی محمد طباطبائی 

 

 

           

________________________________

1 ـ همچنین نگاه کنید به هنر در گذر زمان، هلن گاردنر ترجمه آقای فرامرزی صفحه 622