آمار دی ان ای و سیاست - باغ مخفی
X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : دوشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1387 در ساعت 09:04 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : دی ان ای و سیاست

جیمز کیو. ویلسون

برگردان علی محمد طباطبایی 

 

 

  

ژنها هستند که باورها، ارزش ها و حتی رأی های انتخاباتی ما را تحت تاثیر قرار می دهند 

 

 

 

همانگونه که هر پدر و مادری خود تجربه کرده است کودکان با هم بسیار متفاوت هستند. بعضی نوزادان تمامی شب را به راحتی می خوابند و بعضی دیگر همیشه تقریباً بیدارند. بعضی خونسردند، بقیه غرغرو. برخی از کودکان خیلی زود به راه رفتن می افتند، بقیه پس از مدتی طولانی. دانشمندان ثابت کرده اند که ژن ها برای این اختلافات زودهنگام در زندگی ما مسئولند. اما فرض عموم بر این است که با بزرگتر شدن بچه ها و گذراندن وقت بیشتری زیر نظارت والدین تاثیر ژنها کاهش می یابد. در این خصوص آنها اشتباه می کنند. 

 

هنگامی که محققین می گویند یک ویژگی « ارثی » است، منظور آنها این نیست که نمی توانند بگویند طبیعت یا تربیت چه نقشی در فردی مفروض بازی می کند. بلکه به عقیده آنها در یک جمعیت (population) ـ مثلاً گروهی از افراد بالغ یا کودکان ـ ژنها باعث بوجود آمدن مقدار بسیاری از تفاوت ها میان آنها هستند.  

برای رسیدن به چنین نتیجه ای دو راه متداول وجود دارد. یکی از آنها مقایسه ویژگی کودکان به فرزندی پذیرفته شده با خصوصیات والدین اصلی (یا زیست شناختی) آنها از یک طرف و با پدر و مادر جدید آنها از طرف دیگر است. چنانچه یک همبستگی نزدیک با ویژگی های والدین اصلی آنها وجود داشته باشد، می گوئیم که این خصوصیت تا این درجه از طریق وراثت رسیده است. 

روش دیگر مقایسه شباهت در دوقلوهای همانند از جهت بعضی ویژگی ها با شباهت دوقلوهای معمولی است ـ یا حتی با دو خواهر و برادر معمولی. دوقلوهای همانند از جهت ژنتیکی با هم کاملاً مشابه هستند، آنهم درحالی که دوقلوهای معمولی فقط در نیمی از ژنهایشان با هم مشابه اند و در واقع از این جهت با خواهر و برادر های غیر دوقلو فرقی ندارند. چنانچه دوقلوهای همانند در مقایسه با دوقلو های معمولی باهم شباهت بیشتری داشته باشند به این نتیجه می رسیم که آن ویژگی مورد نظر تا اندازه ای ارثی است.  

سه پروفسور علوم سیاسی ـ جان آلفورد، کارولین فانک و جان هیبینگ ـ نگرش و رفتار سیاسی را در میان تعداد زیادی از دوقلوها در آمریکا و استرالیا مورد بررسی و تحقیق قرار داده اند. آنها برای سنجش نگرش و رفتار سیاسی آزمایش شوندگان از چیزی بهره جسته اند که به آن مقیاس ویلسون ـ پترسون می گویند (وانگهی آن ویلسون من نویسنده این مقاله نیستم). این مقیاس این مسئله را مورد پرسش قرار می دهد که آیا آزمایش شونده با 28 واژه یا عبارت موافق یا مخالف است، واژه هایی مانند « مجازات مرگ » ، « نیایش در مدرسه » ، « صلح طلبی » یا « حقوق هم جنس خواهان ». آنها سپس شباهت های موجود در میان پاسخ های داده شده دوقلوهای همانند را با شباهت های موجود در میان دوقلو های معمولی مقایسه می کنند.  آنها به این نتیجه رسیدند که برای تمامی 28 پرسش رویهم، شباهت در میان دوقلوهای مشابه بسیار بیشتر بود تا در میان دوقلو های معمولی و این که ژنها تعین کننده حدود 40 درصد تفاوت ها میان دو گروه بودند. از طرف دیگر پاسخ هایی که این افراد به واژه « دموکرات » یا « جمهوری خواه » داده بودند دارای مبنای بسیار ضعیف ژنتیکی بود. در سیاست ژنها به ما کمک می کنند تا رفتار و نگرش بنیادین را درک کنیم ـ یعنی این که آیا ما لیبرال هستیم یا محافظه کار ـ اما در مورد حزبی که ترجیح می دهیم به آن بپیوندیم چیزی برای گفتن ندارند.

ژنها دفعات شرکت ما در رای گیری ها را نیز تحت تاثیر قرار می دهند. رای گیری ها همیشه برای محققین در حکم معما بوده اند: در یک بعدازظهر سرد زمستانی منتظر ماندن در صف برای دادن رای تا چه اندازه عملی خردمندانه است و آنهم در حالی که تقریباً شانسی برای آن که آن یک رای تفاوتی در نتیجه انتخابات ایجاد کند وجود ندارد؟ ظاهراً کسانی که اغلب در انتخابات شرکت می کنند و رای می دهند دارای احساس شدیدی از موظف بودن به امور مدنی هستند و یا علاقمند به ابراز وجود خود. اما این ها چه کسانی هستند؟ چند محقق در لس آنجلس شرکت در امور سیاسی را از طریق مقایسه رای دادن در میان دوقلو های همانند و معمولی بررسی کرده اند. نتیجه آنها چنین بوده: در میان رای دهندگان به ثبت رسیده عوامل ژنتیکی توضیحی برای 60 درصد تفاوت ها در میان کسانی که رای داده  و کسانی که نداده اند می باشند.

 

تعداد اندکی از محققین هنوز هم مدافع این نظر هستند که محیط تعین کننده همه چیز است. ادعای آنها این است که والدین دوقلوهای همانند ـ برخلاف والدین دوقلو های معمولی ـ کودکان خود را در حالی که آنها بزرگ می شوند مرتب تحت تلقین این فکر قرار می دهند که باید تا حد ممکن به هم شبیه باشند. این نظریه ای قابل تردید است. اول آن که ما می دانیم بسیاری از والدین در باره ارتباط ژنتیکی کودکان خود اشتباه حدس می زنند ـ مثلاً می اندیشند که دوقلوهای معمولی باهم کاملاً همانندند و یا برعکس. هنگامی که ما نسبت های خویشاوندی دقیق ژنتیکی دوقلو ها را به حساب آوریم، به این نتیجه می رسیم که دوقلوهای همانند که والدین آنها اشتباهاً تصور می کرده اند آنها دوقلوی معمولی هستند بسیار شبیه اند، در حالی که دوقلوهای معمولی که به خطا فکر می کردند همانندند از خواهروبرادرهای غیر دوقلو شباهت بیشتری با هم ندارند.

علاوه بر آن، مطالعه دوقلوهای همانند که هرکدامشان در خانواده ی جداگانه ای بزرگ شده اند و حتی در کشوری دیگر، عملاً نشان می دهد که ویژگی های شبیه به هم آنها نمی تواند نتیجه تعلیم و تربیت مشابه باشد. توماس بوچارد از دانشگاه مینه سوتا در باره دوقلوهای همانند بسیاری که جدا از یکدیگر بزرگ شده اند (و بعضی حتی در کشوری دیگر) تحقیقاتی انجام داده و به این یافته رسیده است که علی رغم این که آنها یکدیگر را یا والدینشان را هرگز نمی شناختند، نشان داده اند که به نحو قابل توجهی شبیه هم هستند، به ویژه در شخصیت خود ـ این که برای مثال آنها شاد و سرزنده، دوست داشتنی، عصبی یا وظیفه شناس هستند.

بعضی منتقدین از این واقعیت گله دارند که چون دوقلوهای همانند در کنار والدین تنی خود زندگی می کنند ـ حد اقل برای مدتی ـ بنابراین یافته های بوچارد مورد تردید قرار می گیرد: به گفته آنها طی همان دوره نخستین، تعلیم و تربیت والدین یقیناً رفتار نوزادان را تحت تاثیر قرار می دهد. لیکن سن متوسطی که دوقلوهای همانند در بررسی بوچارد از والدین خود جدا شده اند در پنج ماهگی بوده است. به دشواری می توان پذیرفت که والدین بتوانند در حد قابل قبولی نوزادان پنج ماه خود را در خصوص سیاست و دین آموزش بدهند.      

 

شکاف عقیدتی حاصل از کار ژنها که آلفورد و همکارانش آن را یافته اند شاید در واقع دست کم گرفته شده باشد زیرا مردان و زنان گرایش به ازدواج با کسانی دارند که در موضوعات بسیار مهم با آنها هم عقیده اند ـ به قول محققین علوم اجتماعی جفت یابی متناسب با هم. منظور از آن این است که کودکان والدینی که در موارد مهم با هم هم عقیده اند احتمال بیشتری دارد که در خصوص ژنهایی که آن عقاید و باورها را تحت تاثیر قرار می دهند با هم سهیم باشند. بنابراین، حتی کودکانی که دوقلوی همانند نیستند اما والدین آنها در موارد بخصوصی باهم هم عقیده اند در مقایسه با حالت عکس آن دارای مبنای ژنتیکی بزرگ تری برای دیدگاه های خود می باشند. از آنجا که ما قابلیت وراثت را از طریق کم کردن شباهت در میان دوقلوهای معمولی از شباهت در میان دوقلوهای همانند به دست می آوریم، این تفاوت می تواند تاثیر ژنتیکی را نادیده بگیرد که عملاً در دوقلوهای معمولی موجود است. و اگر چنین باشد معنایش این است که ما تاثیر ژنتیکی را در خصوص نگرش و رفتار دست کم گرفته ایم.

چنانچه گامی به عقب گذارده و به سیاست در آمریکا نگاهی کلی بیندازیم، شاید ژنها در درک این مسئله به ما کمک کنند که چرا برای دهه های بیشماری در حدود 40 درصد از تمامی رای دهندگان اهداف محافظه کارانه را مورد حمایت قرارداده اند، حدود 40 درصد طرفدار برنامه های لیبرال ها بوده اند و آن 20 درصد در میانه نتیجه قطعی انتخابات را تعین کرده اند. چندباری نیز چنین پیش آمده که پیروز انتخابات ریاست جمهوری در حدود 60 درصد آرا را به خود اختصاص داده است. لیکن امروزه ما یک پیروزی 55 درصدی را « پیروزی کوبنده » می نامیم. به دشواری می توان یک فشار کاملاً محیطی را تصور نمود که بتواند یک انتخابات ریاست جمهوری را که در آن یک نامزد 80 درصد آرا را به دست آورده و رقیبش فقط 20 درصد، تحت تاثیر خود داشته باشد. چیز به مراتب ژرف تری باید درکار باشد.  

اما همه اینها این پرسش را همچنان مطرح نگاه می دارند: کدام ژنها باعث کدام نگرش ها و رفتار سیاسی می شوند؟ اکنون پاسخ این سوال را نمی دانیم. کشف این رابطه مستلزم مطالعات طولانی دی ان ای افرادی با دیدگاه های متفاوت سیاسی است. دانشمندان برای مشخص کردن جایگاه ژنهای بخصوصی که باعث بیماری ها میشوند زحمات بسیار زیادی کشیده اند و احتمالاً یافتن مجموعه پیچیده ژنها که رفتار سیاسی را باعث می شود بسیار دشوارتر خواهد بود.

 

در ارتباط مشاهده شده میان ژنها و سیاست معضلاتی وجود دارد. یکی از آنها این است که این نوع رابطه تا به اینجا نسبتاً خام بوده است. لیبرال ها و محافظه کاران دارای گوناگونی و تنوع اند: شخصی می تواند در اقتصاد یک لیبرال باشد و یک محافظه کار در امور اجتماعی، یک دولت بزرگ را ترجیح دهد اما با سقط جنین مخالف باشد. یا یک محافظه کار اقتصادی و یک لیبرال در مسائل اجتماعی که بازار آزاد را ترجیح می دهد باشد و با این وجود از آزادی سقط جنین و حقوق هم جنس گرایان پشتیبانی کند. اگر به این مخلوط شیوه برخورد به سیاست خارجی را هم اضافه کنیم، تعداد ترکیبات ممکن دوبرابر می شود. بیشتر آزمونهایی که ما در مطالعات ژنتیکی در باره دیدگاه های سیاسی انجام می دهیم به ما اجازه گذاردن چنین تمایزاتی را نمی دهد. در نتیجه، با وجود آن که ما می دانیم که ژنها عقاید و نگرشهای سیاسی را تحت تاثیر قرار می دهند اما دانش ما در این باره فعلاً اندک است. حدس من این است که با گذشت زمان ما در باره این نکته های ظریف بیشتر خواهیم آموخت.  

علاوه بر آن تاکید بر این موضوع بسیار اهمیت دارد که زیست شناسی سرنوشت را به طور قطعی تعین نمی کند. تاثیرات ژنتیکی به ندرت به طور مستقل از عومل محیطی عمل می کنند. مثلاً مورد سروتونین (serotonin) را در نظر گیریم. انسانهایی که مقدار کمی از این ناقل عصبی در خود دارند در مخاطره بعضی مسائل روان شناختی قرار دارند، اما برای بسیاری از آنها چنین معضلی روی نمی دهد مگر دچار برخی بحران های شخصی بشوند. بنابراین تاثیر ترکیبی اثرات ژنتیکی و تجربیات خردکننده برروی هم وضعیت بسیار جدی افسردگی ایجاد خواهند کرد، آنچه در مورد انسان هایی روی نمی دهد که یا اصلاً کمبود سروتونین ندارند یا دچار کمبود آن هستند اما با بحران روبرو نمی شوند. اخیراً، در اولین مطالعه برای یافتن دقیق ژنهایی که شرکت در موضوعات و مسائل سیاسی را تحت تاثیر قرار می دهند، فولر و داووس (Fowler and Dawes) دو ژنی را یافتند که به توضیح رفتار انسان در انتخابات کمک می کنند. یکی از آنها که مقدار سروتونین را تحت تاثیر قرار می دهد شرکت در انتخابات را تا 10 درصد تقویت می کند ـ اگر شخص همچنین دائم به کلیسا برود. طبیعت و تربیت تاثیر متقابل دارند.     

در باره عقاید و نگرشهای سیاسی همین دقیقاً صادق است. هنگامی که در دهه 1960 تظاهرات دانشگاهی و حمله به رؤسای دانشگاهی آغاز گردید، علت این نبود که شورشی با منشأ زیست شناختی تعداد تندروها را افزایش داده بود، بلکه علتش این بود که چنین افرادی با رویدادهایی مانند جنگ ویتنام و مبارزه برای حقوق مدنی مواجه شده بودند و در عین حال فشار گروهی آنها را به انجام اقدامات شدیدتر برمی انگیخت. بر همین اساس نیز لینچ کردن (کشتار بدون محاکمه) در جنوب آمریکا به این خاطر متداول نگشت که در آنجا به ناگهان افراد به شدت نژادپرست زیاد شده بودند. بلکه صحنه هایی از وجود اراذل و اوباش و جنون گروهی و ضربه روحی حاصل از رویدادهای جنایی مردمی را به شدت تحت تاثیر قرار داده بود که به آزادی ها و حقوق مدنی بدبین شده بودند و حاضر به انجام اقدامات بسیار وحشتناک بودند.  

چالش دیگر برآورد آلوده شده به سیاست در خصوص شواهد ژنتیکی است. از هنگامی که در 1950 تئودور آدورنو و همکارانش کتاب « شخصیت خودکامه » را منتشر کردند، محققین، خودکامگی جناح راست را مورد بررسی قرار دادند اما از خودکامگی همتایان جناج چپ آنها غفلت ورزیدند. بوچارد در مطالعات دوقلوهای همانندی که جدا از یکدیگر بزرگ شده بودند، نتیجه گرفت که خودکامگی جناح راستی تا درجه بسیار بالایی ارثی است ـ اما او در باره ی نوع چپ آن چیزی نگفت. این ازقلم افتادگی حیرت انگیز است، زیرا در حالی که بوچارد در دانشگاه مینه سوتا تحقیقات خود را در باره دوقلوها پی می گرفت به طور مرتب مورد حمله دانشجویان چپگرا واقع می شد، زیرا آنها از این تصور که هرگونه خصوصیتی می تواند ارثی باشد به شدت عصبانی بودند. حتی تنی چند از دانشجویان او را تهدید به قتل کردند. هنگامی که من این نکته را به او یادآور شدم، او با خوشخویی پاسخ داد که من آدم دردسر آفرینی هستم.  

با این وجود اگر شما این پرسش را مطرح کنید که چه کسی در این کشور مردم را از سخن گفتن در دانشگاه ها باز می دارد،[معمولاً پاسخ داده می شود که] آنها همگی چپگرایان هستند. اگر بپرسید که چه کسانی در خیابانها شورش به راه انداخته و پنجره های فروشگاه های زنجیزه ای Starbucks را خرد کردند تا بر علیه سازمان تجارت جهانی اعتراض کرده باشند آنها اکثراً چپگراها هستند. اگر شما این پرسش را مطرح کنید که چه کسی مقرراتی در محوطه های دانشگاه ها بوجود آورده که آزادی بیان را زیر پا می گذارد، در درجه اول آنها چپگراها هستند. اگر پرسش کنید که چه کسانی به کلاس درس استاد فقید من ریچارد هرنشتاین هجوم بردند تا او را از درس دادن بازدارند، آنها تقریباً همگی چپگرا ها بودند.     

راه بهتری برای تعین آن که خودکامگی ژنتیکی است طرح پرسش از مردم در باره بزرگترین مشکل کشور خواهد بود. لیبرال ها احتمالاً خواهند گفت که این مشکل نابرابری در درآمد است یا خطر گرمایش جهانی. محافظه کاران احتمالاً اشاره خواهند کرد که مشکل ما بردباری در برابر سقط جنین یا فراوانی تصاویری از انسان های برهنه است. شما البته می توانید از هر گروهی بپرسید که آنها برای حل این معضلات چه پیشنهادی دارند. یک لیبرال مستبد ممکن است بگوید که ما باید برای درآمدهای زیاد چنان مالیات هایی مقرر کنیم که به این ترتیب جلوی آنها گرفته شود و کارخانه هایی را تعطیل کنیم که در اثر فعالیت کار آنها گازهای گلخانه ای به هوا می رود. یک محافظه کار مستبد شاید چنین پیشنهاد بدهد که باید پزشکهایی را که به سقط جنین کمک می کنند به زندان بیندازیم و کتاب ها و برنامه های تلویزیونی را سانسور کنیم. این رویکرد یک مقیاس واقعی از خودکامگی چپ و راست عرضه می کند و به این ترتیب خواهیم دانست که از هر قسم چه تعدادی وجود دارد و تا اندازه ای هم در باره ی سوابق آنها اطلاعاتی کسب خواهیم کرد. و اگر آنها دوقلو بودند آنگاه می توانستیم برآوردی از ارثی بودن خودکامگی داشته باشیم. انجام این پیشنهاد البته کار بسیار دشواری است، و شاید به همین دلیل هم هست که تاکنون کسی به دنبال انجام آن نرفته.       

ژنها تا درجات متفاوتی تقریباً تمامی جنبه های رفتار بشر را تحت تاثیر قرار می دهند. تلاش بعضی از فعالان در تکذیب یا کوچک نشان دادن این واقعیت نگران کننده است. ادعای بی اثر بودن ژنها در نهایت تلاشی است بدیمن برای حفظ این افسانه که چون محیط می تواند توضیحی برای هر چیزی باشد پس آرمان های سیاسی که برای تغییر محیط فعالیت می کنند می توانند هرآنچه را که رهبران این حرکت های سیاسی آرزو می کنند متحقق سازند. 

واقعیت این است که هرچند زیست شناسی سرنوشت را تعین نمی کند، اما در عین حال این راه جدید و ساده ای برای رفتن به سوی مدینه فاضله هم نیست.

جیمز کیو. ویلسون پرفسور پیشین در هاروارد در UCLA است که در حال حاضر در دانشگاه پپرداین (Pepperdine) تدریس می کند. وی در 2003 موفق به دریافت جایزه افتخاری رئیس جمهور آمریکا در صلح گردید. 

 

 

 

http://www.city-journal.org/2009/19_1_dna.html