آمار باغ مخفی
X
تبلیغات
زولا
زمان ثبت : پنج‌شنبه 24 آبان‌ماه سال 1386 در ساعت 05:50 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : پینوشه را فراموش کن

جان لاند رگان

برگردان علی محمد طباطبایی

 

مرگ آگوستو پینوشه حکایت از پایان قطعی تلاش های او برای پیونددادن خود با فلسفه ی محافظه کاری دارد. این رویداد همچنین نشانگر نقطه ی اوج به موفقیت رسیدن کوشش هایش در گریختن از پاسخ گویی برای رفتار جنایتکارانه در مقام رهبر حکومت نظامیان شیلی است که در 1973 به قدرت رسیدند. 

در سپتامبر 1973 شیلی در میانه ی یک بحران اجتماعی قرار گرفته بود که در اصل پیامد انتخاب یک رئیس جمهور سوسیالیست یعنی سالوادور آلنده بود. آلنده نظارت و کنترل بر ائتلافی که خودایجاد کرده و نام آن اتحاد خلق بود را از دست می داد و در خیابانها خشونت رو به حالت انفجار می رفت. شکی نیست که بعضی از اعضای اتحاد خلق از تبدیل کردن شیلی به یک حکومت مارکسیستی نظیر کوبای کاسترو بسیار خوشحال   می شدند، اما آنها هنوز هم به آن مرحله ای نرسیده بودند که قادر به انجام چنین کاری باشند. با وجودی که مخالفین سیاسی آلنده در گزینش های خود برای در افتادن با او به هیچ وجه به پایان نیروی خود نرسیده بودند، اما این مسئله مانع از آن نشد که پینوشه در یک طرح کوتا شرکت نکند. توالی خشونت بار رویدادها در 11 سپتامبر 1973 کاملا یک جانبه بود و ارتش از این که می دید تا چه اندازه با مقاومت اندک مسلحانه ی مخالفین خود در دستیابی به قدرت مواجه گردیده شگفت زده شده بود. 

علی رغم بیانیه ی نخستین پینوشه مبنی بر آن که او رهبر موقتی یک حکومت موقتی است، اما او ترتیب کنار گذاردن سایر رهبران نظامی را داد و برای شانزده و نیم سال بعدی در قدرت باقی ماند، یعنی طولانی تر از هر حاکم دیگری که چه با انتخاب مردم و چه به هر نحو دیگری در تاریخ پسا استقلال شیلی به مقام حکومت رسیده بود. طی سال های طولانی حکومت ارتش، پینوشه با سنگدلی تمام کشور را در کنترل خود داشت. او احزاب سیاسی را غیر قانونی اعلام نموده و مخالفین را به قتل رساند. صورت حساب  قصابی های دوره ی حکومت او شامل زندگی بیش از 3000 شهروند شیلیایی بود (یعنی در کشوری با 15 میلیون جمعیت)، البته در کنار چندین هزار انسان که توسط حکومت او شکنجه شده و هزاران نفر دیگری که به تبعید فرستاده شدند. پینوشه در تلاش برای تغییر جامعه ی شیلی بود و مجموعه ای از اصلاحات اقتصاد بازار آزاد را به عنوان بخشی از برنامه برای رسیدن به موفقیت پذیرفت.  

محتمل به نظر نمی رسد که استقبال او از اصلاحات اقتصادی از تعهد او به آزادی منشعب شده باشد، آنهم با توجه به بیزاری و نفرت فراگیر او از آزادی که در واقع ویژگی حکومت او بود. پینوشه به جای آن که در جهت دورنگاه داشتن خود از پیامدهای تصرف جنایتکارانه ی قدرت توسط خودش باشد، در جستجوی هم پیمان های سیاسی بود و اصلاحات بازار آزاد او در به دست آوردن حمایت های محلی در جناح راست و همچنین در میان اعضای جامعه بین الملل کمک بسیار نمود. انسان باید مراقب باشد که در دام پینوشه نیفند، یعنی پذیرش این تصور که تصرف خشونت بار قدرت و حکومت سبعانه ی او لازمه ی طبیعی اصلاحات بازار آزاد  است. مبلغین چپگرا هرگز فرصت را در تلاش برای بدنام کردن آزادی اقتصادی از طریق پیوند دادن آن با حکومت پینوشه از دست نمی دهند. ما همواره از مسکو می شنویم که لازمه تحقق موفقیت آمیز اصلاحات اقتصادی به قدرت رسیدن پینوشه بوده است. به نظر می رسد که ولادیمیر پوتین در تغییر دادن اندازه ی یونیفورم پینوشه با شماره های خودش و به تن کردن آن بسیار راغب است.

پینوشه و کسانی که در صدد توجیه اعمال او هستند چنین استدلال می کنند: « کاسترو و چپ های تندرو بسیار بدتر از حکومت نظامیان شیلی بودند زیرا آنها انسان های بیشتری را به قتل رسانده و در نهایت منفعت به مراتب کمتری را برای جامعه به ارمغان آوردند ». آیا باید پینوشه را به این خاطر تحسین کنیم که در ایجاد تولید ناخالص ملی کارایی بیشتری در مقایسه با حکومت های چپگرای مستبد نشان داده است؟ آیا بدون شکنجه، تجاوز و قتل تحقق آزادی اقتصادی و سیاسی در شیلی غیر ممکن می بود؟ به هیچ وجه. اما این استدلالی است که پینوشه در باره ی کارنامه اش به تلویح بیان کرده است. او با موفقیت سفسطه ی فایده گرایانه ای را به نفع خود مورد بهره برداری قرار داد به طوری که بسیاری از چپ ها به دام افتادند: آن جنایت ها و شکنجه ها اگر ظهور مدینه ی فاضله ی مورد نظر ما را شتاب می بخشیدند قابل پذیرش بودند. انسان های بیگناهی که در قرن بیستم قربانی این سفسطه شده اند احتمالا بسیار بیشتر از تلفات بیماری تیفوس در همان قرن بوده و اگر ما خود را در برابر آن مایه کوبی نکنیم در این قرن نیز کار خودش را خواهدکرد.

پینوشه حمایت خود از بازار آزاد را مانند یک چشم بند به دور چشمان مردم می بست تا مانع از دیدن جوخه های اعدام خود شود. هردستاوردی هم که طی سال های حکومت استبدادی نظامیان شیلی به دست آمده باشد به هیچ وجه توجیه گر جنایت هایی که پینوشه مرتکب شده نخواهد بود. از طرف دیگر در محسوب نمودن و پذیرفتن سیاست هایی که توسط حکومت پینوشه انتخاب می شدند به عنوان نمونه ای برای مدل آزادی اقتصادی هیچ درایت و واقعیتی وجود ندارد. حکومت نظامیان مدت ها یک سیاست شدیدا نادرست در ارزش گذاری بیش از حد بر نرخ پول رایج را ادامه داد. طی بحران بدهی ها در دهه ی 1980 حکومت شیلی گام هولناکی در تبدیل نمودن بدهی های شخصی به عمومی برداشت. مسئله ی دیگر فساد حکومت بود که جزئیات آن به مرور برای مردم فاش می شود. در واقع شیلی تا زمان ما همواره به اصلاحات و گشودگی اقتصادی نیازمند بوده و این کشوری است که هنوز هم در آن « شبکه ی بچه های قدیمی محله » به عنوان یک مانع قدرتمند در تحرک اقتصادی و اجتماعی عمل می کند.     

پینوشه بعضی پاسخ های درست به پرسش هایی در باره ی خط و مشی های اقتصادی را به دست داده، اما از روی انگیزه های نادرست. بحث جاری در باره ی آزادی اقتصادی در شیلی و نقاط دیگر با پیوند جعلی میان آزادی و حکومت مستبدانه ی پینوشه مخدوش می شود. آلمانی ها جاده های باریک تر و درآمد کمتر و حتی شاید حافظه ی جمعی بدتری می داشتند اگر پس از جنگ جهانی دوم نازی ها را به خاطر ساختن بزرگ راه ها و تولید و عرضه ی فولکس واگن مورد تایید قرار می دادند. ما نباید دچار اشتباه شده و بر پینوشه به خاطر دستاوردهای اقتصادی که حاصل زحمات میلیون ها شیلیایی سختکوش و متهور است صحه گذاریم.   

 

 

Don't Cry for Pinochet by John Londregan.

Weekly Standard 2006.

 



زمان ثبت : پنج‌شنبه 24 آبان‌ماه سال 1386 در ساعت 05:42 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : گفتگوی اشپیگل با یکی از قربانیان هولوکاوست

گفتگوی اشپیگل آن لاین با خانم لوسیل آیشن گرین از قربانی های هولوکاوست

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

لوسیل آیشن گرین به سال 1925 در هامبورگ و در خانواده ای با ریشه های لهستانی به دنیا آمد. او تنها عضو خانواده ی خود بود که از فاجعه ی هولوکاوست جان به در برد

 

 اشپیگل: خانم آیشن گرین، در 1941 شما همراه با خانواده ی خود به گتوی لودز تبعید شدید. در آنجا به سر خانواده ی شما چه آمد؟

 

آیشن گرین: مادرم از گرسنگی جان سپرد. او در 13 جولای 1942 مرد. من و خواهرم کاترین با دستان خود گور او را حفر کردیم و او را در آنجا دفن نمودیم.

 

اشپیگل: به سر خواهر شما چه آمد؟

 

آیشن گرین: طی برنامه ی به اصطلاح اسکان جدید او را به چلمنو بردند و در آنجا به قتل رساندند. البته من از این واقعه تا پایان جنگ با خبر نشدم. مطابق با قوانین سرپرستی گتو، کودکان 12 ساله در واقع هنوز به سن کافی برای اسکان جدید نرسیده بودند. اما بعدا آلمانی ها به این نتیجه رسیدند که کل برنامه به کندی بسیار پیش می رود و بنابراین آنها به گتو می آمدند و هرکه را می خواستند انتخاب می کردند. تاریخ این رویداد سه ماه پس از مرگ مادر من بود.

 

اشپیگل: آیا شما ناظر انتقال آنها بودید؟

 

آیشن گرین: بله، او در بالای کامیون ایستاده بود و چشم از من بر نمی داشت تا این که بالاخره در میدان دید من به کلی ناپدید شد. من آخرین بازمانده ای بودم که او در زندگی اش داشت.

 

اشپیگل: در تابستان 1944 گتوی لودز منحل شد. به سر شما چه آمد؟

 

آیشن گرین: این در آگوست 1944 بود. ما را به آشویتس بردند، به بیرکناو.

 

اشپیگل: آیا شما هیچ تصوری از آنچه در انتظار شما بود داشتید؟

 

آیشن گرین: خیر. در آغاز ما اصلا هیچ نمی دانستیم. تا آن زمان ما واژه هایی مانند « اتاق گاز » و « کوره های آدم سوزی » را نشنیده بودیم و نمی دانستیم که آنها چیست. اما طولی نکشید که این واژه ها میان اسرا درگوشی ردوبدل می شد. و البته هنوز هم از آنها به درستی سردرنمی آوردیم. تنها کار ما این بود که از یکدیگر می پرسیدیم « کوره ی آدم سوزی دیگر چیست ؟ » یا « اتاق گاز دیگر چه صیغه ای است؟ » . بعد از چند روز در بیرکناو ما پی بردیم که آنها اسرا را به قتل می رسانند. یعنی آنها را در اتاق های گاز خفه کرده و سپس جسد آنها را می سوزاندند. در هر حال ما بوی سوختگی را استشمام می کردیم و دود حاصل از آنها را می دیدیم.

 

اشپیگل: شما برای چه مدت در آشویتس بودید؟

 

آیشن گرین: فقط برای چند هفته.

 

اشپیگل: یعنی مقدار دقیق آن را به خاطر نمی آورید؟

 

آیشن گرین: در اختیار من ساعت یا تقویم یا دفتر خاطرات نبود. تقریبا هیچ چیز نداشتم.

 

اشپیگل: بنابراین فقط منتظر بودید؟

 

آیشن گرین: بله. روزی سه بار ما را صدا زده و به ما تکه ی کوچکی نان می دادند و اگر کمی خوش شانس بودیم شب ها به ما سوپی بسیار رقیق هم داده می شد. در محوطه ی کوچکی که ما زندانی بودیم در مجموع 500 اسیر زن محبوس بودند.

 

اشپیگل: و بعد چه شد؟

 

آیشن گرین: یک روز ما را به هامبورگ به اردوگاه کار اجباری بندر دساور بردند. در واقع به مکانی وابسته به اردوگاه کار اجباری نوین گامه. ما در یک انبار بزرگ خالی روی زمین می خوابیدیم و هر روز صبح نگهبان های اس اس ما را به محل کار خود در محوطه ی شرکت کشتی سازی Blohm & Voss  هدایت می کردند.

 

اشپیگل: تا آنجا را از قلوه سنگ ها پاکسازی کنید؟

 

ایشن گرین: بله. از آنجا که زمستان بود کار ما هم بسیار طاقت فرساتر بود. مرتب برف و باران می آمد. لباس های ما بسیار درب وداغون بودند و چیزی شبیه به یک بارانی نازک که یک نوار زرد رنگ از بالا تا به پائین آن ادامه داشت. سر های ما را تراشیده بودند و هوا واقعا سرد بود. عاقبت کار تمامی ما یا سینه پهلو بود یا بیماری سل. ما می بایست با دستان خالی کار می کردیم. در پایان کار، آنها ما را به یک کمپ مونتاژ بردند، به برگن بسلن. و احتمالا علت آن این بود که جنگ به سرعت به پایان کار خود می رسید.

 

اشپیگل: و این آیا همان زمانی بود که آنها اردوگاه را به حال خود رها کرده بودند، یعنی فقط چند هفته قبل از آزادی؟

 

آیشن گرین: بله. تقریبا دیگر غذایی باقی نمانده بود. مرده ها روی معابر ولو شده بودند و در هر گوشه ی سالن هایی که در آن زندانی بودیم جنازه ای افتاده بود.

 

اشپیگل: شما در آن زمان تقریبا بیست ساله بودید. واقعا چگونه می توانستید با یک چنین وضعیتی کنار بیایید؟

 

آیشن گرین: شما به مرگ پی می بردید. آن را می دیدید. رایحه اش را استشمام می کردید و با این وجود روی خود را برمی گرداندید. ما می دانستیم که زنده بیرون رفتن از برگن بسلن تقریبا غیر ممکن است.

 

اشپیگل: برای اولین بار در چه زمانی بود که شما پی بردید جنگ در حال رسیدن به پایان خود است؟

 

آیشن گرین: اولین نشانه ی آن زمانی بود که ما دیدیم گارد های اس اس ناگهان بر روی بازوان خود نوارهای سفیدی دوخته اند. البته ما بعد ها بود که به معنای آن پی بردیم. ما گاهی می دیدیم که آنها برای سوگواری افراد بخصوصی نوار های سیاه بر روی بازوان خود می دوزند، اما نوار سفید؟ ما هنگامی منظور از آن نوارهای سفید را فهمیدیم که تانک ها به خیابان اصلی کمپ وارد شده و انگلیسی ها از آن پیاده شدند. برای یک دقیقه ما بسیار خوشحال بودیم. اما بلافاصله این فکر به ذهن ما خطور کرد که خانواده ی ما کجا است؟ بقیه ی دوستان و آشنایان ما کجا هستند؟ دوست من پدر و مادر خودش را از دست داده بود. من والدینم را از دست داده بودم، خواهرم، خاله و عمویم. بعد همه فقط یک پرسش داشتیم: « از کجا می توان کمی آب و غذا به دست آورد ».  

 



زمان ثبت : پنج‌شنبه 24 آبان‌ماه سال 1386 در ساعت 05:25 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : ماکلیت خصوصی، آزادی و حکومت قانون

ریچارد پایپس

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

    

من مدت ها در تعجب بودم که چرا مسیر تاریخ سیاسی روسیه تا به این اندازه از تاریخ بقیه ی اروپا متفاوت است، یعنی با نقاطی که روسیه دارای دین، فرهنگ و البته مرزهای مشترک می باشد. دوره های آزادی و حکومت قانون در روسیه همیشه کوتاه و منزلزل بود ـ رویدادهایی گذرا در تاریخ طولانی حکومتی استبدادی که در آن کشور نه توسط قانون بلکه اراده ی فرمانروایان اداره می شد. مدتی پیش من به این نتیجه رسیدم که تفاوت در اصل در تکامل ضعیف و با تاخیر در مالکیت خصوصی در روسیه قرار دارد، به ویژه در خصوص مالکیت زمین کشاورزی که تا قرن گذشته بخش اصلی و بسیار چشمگیر ثروت در روسیه را فراهم می آورد.

محققین غربی بنا به سنت توجه اندکی به نقش و کارکرد مالکیت خصوصی در روش های تولید مبذول داشته اند، زیرا آنها صرفاً این نقش را بدیهی فرض نموده اند. مزیت برخورد به تاریخ غرب از چشم انداز کشورهای غیرغربی مانند روسیه این است که شما چاره ای جز توجه به نقش عظیمی که مالکیت خصوصی در تکامل غرب از گذشته ترین ایام تا کنون بازی کرده است ندارید.

تاریخ نگاران اقتصادی نظیر دوگلاس نورث، دیوید لندس و تام بتهل اخیراً نشان داده اند که تاچه اندازه نهاد مالکیت خصوصی برای تکامل و توسعه ی اقتصادی جدی و حساس است. این فرضیه توسط مطالعات هرناندو د سوتو در جهان سوم مورد تاکید مجدد قرار گرفت، مطالعاتی که نشان می دهد چگونه فقدان حقوق روشن مالکیت در این جوامع رشد اعتبار مالی و وام بانکی را مانع می شود و در نتیجه پیشرفت اقتصادی را به عقب می اندازد.

هرچند که تاکید من در اینجا نه از نقطه نظر اقتصادی که بر ابعاد سیاسی و حقوقی مالکیت متمرکز است. استدلال من این است که چنین حقوقی، حقوق لازمی است، گرچه برای آزادی و حکومت قانون کافی نیست ـ یعنی استبداد با مالکیت جمع می شود، اما آزادی و حکومت قانون بدون مالکیت انجام شدنی نیست.       

 

حکایت دو ملت

مقایسه ی تکامل سیاسی انگلستان و روسیه چشمگیرترین برابر گذاری است که می توان در تاریخ اروپا پیدا نمود. این که انگلستان زادگاه دموکراسی پارلمانی است نیازی به اثبات ندارد و نه نیازی به طول و تفصیل بیشتر. نیازی هم به تاکید نداریم که مفهوم مدرن ما از حقوق مدنی از تجربه ی انگلیسی آن مشتق شده است. پرسشی که نیازمند پاسخ است این است که چرا این نهادها و مفاهیم در ابتدا در این جزیره ی به نسبت کوچک و نه در خود قاره ی اروپا ظاهر شد. توضیح من به ظهور اولیه مالکیت زمین در انگلستان مربوط    می شود. تحقیقات جدید نشان داده است که در اوایل قرون میانه زمین زراعی به آزادی خرید و فروش می شد و با ارث منتقل می گردید. حتی طی دوره ی فئودالی هنگامی که اسماً همه ی آنها متعلق به شاه بود.

این واقعیت دارای تاثیر عمیق بر سرنوشت سیاسی انگلستان بود. در حدود سال 1300 میلادی شاهان انگلستان به این نتیجه رسیدند که آنها متناسب با نظریه ی قرون وسطایی نمی توانند از منابع مالی خود هزینه های دربار و اداره ی امور قلمروی خود را تامین نمایند. در نتیجه آنها می بایست مجلس عوام را فراخوانند که به تنهایی دارای این قدرت بود که برای پادشاهان کمک های مالی درخواستی را به تصویب رساند. در چهارصد سال بعدی هنگامی که منابع مالی شخص شاه از طریق بخشش زمین و فروش آنها همواره در حال کمتر شدن بود و درآمد آن زمین ها نیز به علت تورم کاهش می یافت، تکیه شاه به پارلمان همچنان افزایش می یافت. در برابر موافقت با کمک های مالی برای شاه، پارلمان نیز از سلطنت اختیارات و قدرت بیشتری طلب می کرد. در پایان قرن هفدهم شاه تقریباً به طور کامل برای درآمدهایش به کمک های مالی پارلمان وابسته شده بود و مقامات سلطنتی چنان تضعیف شدند که مرکز قدرت به مجلس عوام منتقل گشت. این واقعیت توسط انقلاب شکوهمند 1689 و منشور حقوق (Bill of Rights) که آن را همراهی     می کرد قطعی شد ـ در واقع مبنایی برای تمامی دموکراسی مدرن سیاسی، به همانگونه که ادموند برک اشاره کرده است: « مبارزه های عظیم برای آزادی (در انگلستان) از همان آغاز خود ستیزهایی بودند برای حل مسئله ی مالیات ».

قانون نیز به طور جدانشدنی به مالکیت گره خورده است. جرمی بنتام به درستی نوشت که « جایی که قانون وجود ندارد مالکیت هم وجود ندارد، و آنجا که از مالکیت اثری نیست از قانون اثری نمی توان یافت ».

اگر به روسیه نگاهی بیندازیم، تصویر کاملاً دیگری خواهیم داشت. روسیه ی قرون میانه با نهادها و شیوه های مشابهی با انگلستان آشنا بود. برای مثال در امیر نشین نووگورود (Novgorod) که از جهت امور تجاری بسیار مشهور بود و در روزگار شکوه وسربلندی خود در قرن های 14 و 15 با مسکو رقابت می کرد. ثروت آن امیر نشین در دستان بخش خصوصی بود و حاکمانش به توسط انتخابات گزینش می شدند. به هنگام سرکارآمدن یک پرنس جدید در نووگورود وی می بایست سوگند بخورد که به کسب مال و دارایی نپردازد به طوری که از نظر مالی به اتباع خودش وابسته ماند. قدرت قانون گذاری در دستان مجلس مردمی قرار داشت که به آن veche می گفتند. در اواخر قرن چهاردهم نووگورود از همسایه ی خود مسکو که از جهت نظامی بسیار قوی تر بود شکست خورد، یعنی از ایالتی که بر اصولی بسیار متفاوت مبتنی بود.

فرمانروایان مسکو در میان امیرنشین های پراکنده به عنوان عوامل خان های مغول موقعیت ممتازی به دست آوردند، یا به عبارت دیگر خان های مغول آنها را جهت برقرار کردن نظم در قلمروی روسی خود و جمع آوری خراج به خدمت گرفته بودند. پرنس های مسکو در چنین مقام و موقعیتی با خشونت تمام و بدون هرگونه نظارتی توسط veche ـ که در واقع مغول ها تمامی آنها را در سراسر روسیه به استثنای Novgorod و ‍Pskov برانداخته بودند ـ حکومت می کردند. همین که بالاخره پرنس های مسکو خود را از زیر سلطه ی مغول ها خلاص کردند، یعنی در اواخر قرن 15 ، به محدود کردن و سپس برچیدن حقوق مالکیت بر زمین آغاز نمودند.

سرانجام تمامی اشراف روسیه می بایست به خدمت مقام سلطنت در آیند: آنها زمین های خود را در مالکیت مشروط و فقط تا زمانی که همواره در خدمت فراهم آوردن اسباب رضایت تنها قدرت کشور بودند حفظ می کردند. از آنجا که تزار تمامی منابع مولد در قلمروی حکومتی خود را در اختیار داشت، وی هیچ اجباری به فراخواندن هیئت های نمایندگی نداشت ـ او می توانست به خواست و اراده ی خودش مالیات گیری کند. تزار همچنین نیازی به اعطا کردن حقوق به اتباع خود نداشت: تا اواخر تاریخ روسیه مردم فقط می دانستند که وظایف آنها چیست، اما از حقوق خود اطلاعی نداشتند. حاکم کشور هم حاکم خودمختار و مستقل بود و هم مالک تمامی کشور، نوعی رژیم که جامعه شناس های سیاسی اصطلاح پاتریمونال را برایش وضع کرده اند. روسیه ی آن دوران شباهت بسیار نزدیکی داشت به دسپوتیسم شرقی، مانند آنچه در بین النهرین و مصر فرعون ها وجود داشت، جایی که حکام مالکان و صاحبان انحصاری همه ی آنچه در قلمروی حکومتی آنها وجود داشت بودند.

با کنارهم گذاردن تکامل تاریخی انگلستان و روسیه، تاریخ نگاران از اهمیت مالکیت خصوصی در ظهور حقوق سیاسی و مدنی آگاه گشتند. در انگلستان هر مالک برای خودش در حکم یک فرمانروای مستقل محسوب  می شد: دارای و مایملک او قدرت حکومت را محدود می کرد، تا حدی از این جهت که دارایی های وی خارج از میدان دسترسی اختیارات حاکم اصلی بود، چرا که حاکم اصلی به این دارایی ها از جهت توانایی پرداخت بدهی های مالی اش وابسته بود.

 

عصر جدید: استبداد و دولت رفاه

حال اجازه دهید که به قرن بیستم بازگردیم و نشان دهیم که چگونه این قرن از جهت دارایی و آزادی مطلوب نبود. روسیه کمونیستی البته خودش مثال کاملاً روشنی است. در حدود دو سه سال پس از گرفتن قدرت حکومتی، لنین به نفع حکومت تمامی دارایی های شخصی را به استثنای زمین های زراعی کوچک ملغا کرد. ده سال بعد این روند با « مالکیت اشتراکی » کشاورزی توسط استالین کامل گشت (به عبارتی ملی کردن تمامی زمین ها و تبدیل کردن کشاورزان به اموال دولت). در آستانه ی جنگ جهانی دوم در حدود 98 درصد تمامی ثروت مولد اتحاد شوروی به دولت متعلق بود، یا دقیقتر گفته شود به حزب کمونیست. تاثیری که این عمل بر حقوق سیاسی و مدنی شهروندان شوروی داشت نیازی به طول و تفصیل بیشتر ندارد: تمامی آنها به طور کامل حذف شدند.

چیزی شبیه به آن البته با شدتی کمتر در ایتالیای فاشیستی و آلمان نازی ـ که معمولاً به خطا به عنوان جوامع « سرمایه داری » خوانده می شوند ـ روی داد. این درست که هم موسولینی و هم هیتلر مالکیت خصوصی را برای تولید تحمل می کردند، اما فقط تا زمانی که در خدمت حکومت بود. در اوایل دهه ی 1920 هیتلر به یک روزنامه نگار دیدگاه هایش را در باره ی این موضوع چنین شرح می دهد: « من می خواهم که هرکس دارایی هایی را که مطابق با این اصل به دست آورده است همچنان برای خودش حفظ کند: خیر عمومی بر منافع شخصی مقدم است. اما حکومت باید نظارت خود را حفظ کند و هر مالک باید خودش را به عنوان عامل حکومت بداند . . . رایش سوم همیشه حق کنترل و نظارت بر مالکان دارایی ها را برای خودش محفوظ نگه می دارد ».

و درواقع هنگامی که نازی ها به قدرت رسیدند بر همین حق خود به توسط کنترل سود سهام، نرخ بهره و دستمزدها اصرار ورزیدند. به این ترتیب آنچه در این دو کشور وجود داشت مالکیت خصوصی در مفهومی کاملاً محدود شده بود و بیشتر شباهت داشت به نوعی تولیت تا مالکیت به معنای حقیقی اش. 

و اکنون اجازه دهید که دولت های مدرن رفاه اجتماعی را مورد توجه قرار دهیم. به باور من کشورهای دموکراتیک غربی در حالی که اصول حقوق مالکیت را مورد تایید و حمایت قرار می دهند، اما در عین حال آن ها را به نحو زیرکانه ای نقض می کنند. این واقعیت که از طریق مالیات گیری و ادامه ی توزیع ثروت دولت رفاه اجتماعی همواره سهم بزرگتری از ثروت ملی را زیر نظارت می گیرد مرا پریشان می کند. در ایالات متحده ی آمریکا دولت فدرال و دولت های محلی به طور تقریبی یک سوم از تولید ناخالص ملی را در اختیار خود دارند. در اروپا هنوز هم اوضاع بدتر از این است: دولت بریتانیا 42 درصد از تولید ناخالص ملی را صرف می کند و دولت آلمان بیش از 50 درصد. در مقایسه با آنها دولت های بریتانیایی از قرن هفدهم فقط 7 درصد از تولیدات ملی را زیر نظارت خود داشتند.

البته این سهم فزاینده از ثروت ملی که در خدمت دولت ها است قدرت های آنها را به همان نسبت افزایش می دهد. برای مثال از طریق قانون موسوم به حقوق مدنی سال 1964 در آمریکا ، واشنگتن می تواند اطلاعاتی در باره ی کسانی که در بیشتر صنایع و تقریباً اکثر دانشگاه ها مشغول به کار هستند داشته باشد، یعنی آنچه در اصل نقض آشکار حقوق شهروندی است. دولت از طریق قانون گذاری مانند قوانین مربوط به زمین های مردابی می تواند مالکان زمین ها را از شیوه های استفاده ی آنها به نحوی که خود مالکان صلاح می دانند بازدارد. در مبارزه با خلاف های مربوط به مواد مخدر، دولت قوانین مربوط به غرامت و جریمه را مورد سوء استفاده قرار می دهد و دارایی هایی را مصادره می کند که ممکن است در استفاده از مواد مخدر یا تجارت آنها نقشی داشته باشند.

به طور کل به اعتقاد من در جهان مدرن دشمن اصلی آزادی همان استبداد نیست، بلکه تلاش برای برابری است ـ برابری که نه به عنوان برابری موقعیت ها و فرصت ها یا برخورد یکسان قانون به افراد بلکه به عنوان برابری در پاداش و امتیاز تفسیر می شود. 

از آنجا که اساساً مردم در استعدادها و تمایلات خود متفاوت هستند و این دارایی های دنیوی را در اندازه های نابرابر کسب می کنند، آنها را فقط توسط اعمال زور می توان در آنچه دارند شریک نمود ـ و این اعمال فشار نه فقط آزادی را از میان برمی دارد که برابری را نیز مانع می شود. زیرا دولت برای تحمیل زور نیازمند دستگاه های قهری مناسب است ـ و کسانی که در این دستگاه های به خدمت مشغول اند کاملاً طبیعی است که انواع و اقسام سوء استفاده ها را برای خود معمول سازند.

اتحاد شوروی برای نهادینه ساختن برابری اقتصادی در میان شهروندان خود و آنهم در قاطعانه ترین و ظالمانه ترین شیوه هایی که هرگز از آنها استفاده شده بود تلاش فراوان نمود. پس از سپری شدن 70 سال از حکومت مستبدانه ی بی مانندی که به هزینه ی جان میلیون ها انسان تمام شد نتیجه اش کشوری بود که نه تنها آزاد نبود که به نحو رقت انگیزی فقیر بود و به لحاظ اجتماعی شدیداً نامتوازن، با قشر ممتازی در یک طرف که از استانداردهای زندگی غربی برخوردار بود و توده هایی در طرف دیگر که در سطح جهان سومی زندگی می کرد.

به جای تعقیب توهم یک برابری بی نقص ما باید یقین حاصل کنیم که به انسان ها هرگونه فرصت و مجالی برای ارتقاء و پیشرفت داده خواهد شد، در حالی که یک سطح زندگی حداقل را برای افرادی که از بخت و اقبال کمتری برخورداراند تضمین نمائیم. چنین برنامه ای آزادی را سرکوب نمی کند، و همچنین به ایجاد شرایطی نمی انجامد که در هر کشور کمونیستی متداول بود: یعنی بی تفاوتی عمومی و ناامیدی همگانی.

 

 

1: Hoover institution. May 2000.

 



زمان ثبت : چهارشنبه 23 آبان‌ماه سال 1386 در ساعت 09:46 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : داوکینز و توهم هایش

داوکینز و توهم هایش

مایکل فیتس پاتریک

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

مایکل فیتس پاتریک، کافری کاتولیک از مجادله ی عاری از ظرافت و دارای پیش داوری ریچارد داوکینز

در برابر دین احساس انزجار می کند

 

لطیفه ای ایرلندی و قدیمی در باره ی شخصی در ایرلند شمالی وجود دارد که داوکینز در کتاب خودش (توهم خدا) آن را بازگو می کند. شخص مورد نظر به پرسشی در یک نظر خواهی در باره ی وابستگی دینی پاسخ می دهد و خود را به عنوان یک کافر می خواند. واکنش مصرانه این گونه است: « آیا او یک کافر پروتستان است یا کافری کاتولیک ؟». من نیز که با پرسشی مشابه روبرو هستم خود را موظف به گفتن آن می دانم که من یک کافر کاتولیکم. منظور من از این اظهار نظر آن است که من از نظر اعتقادی یک ملحدم، اما از جهت تربیت خانوادگی و وابستگی قومی یک کاتولیک.

به آن واقف هستم که بعضی افراد که با تربیت کاتولیک بزرگ شده اند با توجه به مشکلات در زندگی بعدی خود کلیسای روم را سرزنش می کنند و از این که با یک ژانر ادبی شدیدا منحط تغذیه شده اند شکایت دارند. من که در کودکی خود توسط راهبه ها و برادران دینی آموزش دیده ام مجبور بودم که به حد کافی گزافه گویی های پرهیزکارانه و تنبیه بدنی گاه و بیگاه را تحمل کنم و البته بعضی علائق ناشایست جنسی، اما تمامی لطمه های وارده به کمک تعلیم و تربیت سالم و قرار گرفتن در معرض میراث فرهنگی غنی ـ یعنی هنرهای تجسمی، موسیقی، نوشته های مقدس و مناسک ـ کاملا جبران شدند. به همین خاطر من قدردانی، محبت و احترام را در خود حفظ کرده ام.

هرچند که من به عنوان یک ملحد احساس می کنم که باید از انتقاد تند ضددینی داوکینز استقبال کنم، اما به عنوان یک کافر کاتولیک از مجادله ی عاری از ظرافت او احساس انزجار دارم و البته در این مورد من تنها نیستم. داوکینز در اظهار نظرهای خود در باره ی دین کاتولیک ترکیبی از مخالفت ضد پاپی از مد افتاده ی پروتستانی را با تحقیر مد روز جماعت روشنفکران لیبرال در برابر هر نوع ایمان دینی آشکار می سازد. از این رو او به « وضعیت نیمه دائمی گناه بیمارگونه ای که کاتولیک رومی دچار آن است، یعنی شخصی دارای لغزش پذیری معمولی و کسی که هوشش از حد طبیعی کمتر است » رجوع می کند. او در بحث خود در باره ی پیامد های سوء استفاده ی جنسی کشیشان در ایرلند بر این نظر است که « هرچند تردیدی وجود ندارد که سوء استفاده ی جنسی به قدر کافی عمل وحشتناکی است، اما تاثیر سوء آن یقینا کمتر است از آسیب های روان شناختی طولانی مدت، وقتی کودک در درجه ی اول با تعلیم و تربیت کاتولیک بزرگ می شود ». این ها اظهارنظرهایی چنان بی کم و کاست جانبدارانه هستند که ـ درواقع اظهار نظری هایی بی معنا ـ که یافتن آنها در یک کتاب جدی که توسط نویسنده ای سرشناس به رشته ی تحریر درآمده است بسیار تعجب برانگیز است.    

تحقیر اشرافی داوکینز نسبت به تمامی شکل های ایمان دینی او را به آنجا کشانده است که از درک نکته ی اصلی غافل مانده. ایمان دینی را نمی توان به عنوان تجلی (یا علتی) برای جامعه ستیزی یا کندذهنی از نظر دورداشت. دین در سخنان مارکس « تحقق غیر واقعی و موهوم جوهر انسانی است زیرا جوهر انسانی دارای واقعیت حقیقی نیست ». دین « خودآگاهی و اعتماد به نفس انسانی است که یا خودش را پیدا نکرده و یا آن که دوباره خودش را گم کرده است ». در جهانی که در آن انسان ها از یکدیگر و از خودشان بیگانه شده اند و بر سرنوشت خود تسلطی ندارند، در پرستش نیروهای آسمانی است که برای خود پناهگاه و مرهمی جستجو می کنند. دین در حکم عاملی بازدارنده است، یک بهانه، یک گریز، کنارگذاردن مسئولیت فردی. سرسختی و استمرار دین دامنه ای از پرسش های ویژه ی تاریخی و سیاسی را مطرح می سازد که رویکرد قاطعنه ی غیر تاریخی داوکینز حتی زحمتی هم برای پاسخ دادن به آنها به خرج نمی دهد.

آنجا که او به قلمروی علم کاملا نزدیک می شود یعنی جایی که با آن کاملا آشنا است داوکینز از هر جای دیگر سخنانش قانع کننده تر است. او نشان می دهد که خدا در توضیحی برای آغاز جهان در مقایسه با یک نظریه ی علمی و ماتریالیستی بسیار دورازذهن تر است. او تایید می کند که نظریه ی داورینی تکامل در کنار تورات روایت به مراتب قابل پذیرفتنی تری در باره ی ظهور زندگی انسان بر روی زمین به دست می دهد. با این حال تلاش او در به کار گرفتن روان شناسی تکاملی در توضیح برجستگی چشمگیر و مداوم دین در قرن بیست و یکم برای من همانقدر غیر قابل قبول است که شنیدن پنج روش اثبات وجود خداوند از برادر آلپتوس در شرح آکویناس وقتی که من 13 ساله بودم. وقتی داوکینز مناقشه های مختلف سیاسی ـ در ایرلند شمالی، در اسرائیل و یوگوسلاوی سابق ـ را به علت های دینی تقلیل می دهد در واقع تهی بودن رویکرد غیر تاریخی خودش را برملا می سازد (در حالی که وی همان پیش داوری های عامیانه را مورد تایید قرار می دهد). وقتی او در تلاش برای توضیح خشونت های 11/9 و 7/7 با ملاک های بنیادگرایی اسلامی است، او عوامل تعین کننده ی مهم تر این رویدادها در ایدئولوژی تعدد فرهنگ ها را تحت شعاع قرار می دهد (بخشی از اتفاق نظر لیبرالی که از نظر داوکینز اوج پیشرفت تکاملی انسان است).

شگفت انگیز ترین ویژگی جهاد داوکینز بر علیه دین آن است که این تلاش درست در زمانی اوج گرفته که نفوذ اجتماعی دین در حالت رکود فرو رفته است. در ایالات متحده آمریکا، داوکینز از لیبرال ها تبعیت می کند، کسانی که با توجه به این که برنامه های کاری خودشان دیگر برای کسی جاذبه ای ندارد مسئله ی اصلی را به شکل بسیار مبالغه آمیزی در مبارزه با نفوذ دست راستی های مذهبی دیده اند. در بریتانیا داوکینز مبارزه ی خود را بر مدرسه ای در Gateshaed متمرکز نموده، جایی که در برنانه ی درسی اش آفرینش باوری (creationism) رخنه کرده است. به این ترتیب او می تواند پیتر واردی را ریشخند کند، یعنی میلیونری مبتذل و فروشنده ی اتوموبیل که آن مدرسه را تامین مالی می کند. با این حال در حالی که داوکینز با شادمانی به جنگ دشمنان موهوم می رود، جریان های پرنفوذ تر مبتنی بر بی منطقی بشری ـ مانند فرقه ی محیط زیست گرایان ـ را نادیده می گیرد، یعنی کسانی که دارای تاثیرات به مراتب بیشتری بر برنامه ی آموزشی مدارس کشور در مقایسه با گرایش هایی مانند « آفزینش هوشمند » (inteligent design) هستند.

در حالی که داوکینز می تواند به سهولت ویژگی های معمول میان دور افتاده ترین کیش های دینی را با آئین مسیحیت تشخیص دهد، اما به نظر می رسد که او نسبت به مضمون های دینی نهضت طرفداران محیط زیست بی توجه است. طرفداران محیط زیست همچون مسیحی های اوانگلیکن این پیام را موعظه می کنند که « توبه کنید که روز قیامت نزدیک است » این نهضت نیز یحیی تعمید دهنده ی (John the Baptist) خودش را دارد، یعنی فردی به نام جورج مونبیت که از صحرا بیرون آمده است (یعنی از آکسفورد) تا به ما خطر قریب الوقوع آتش جهنم (یا همان گرمایش جهانی) را هشدار دهد ـ اگر ما توبه نکنیم و تعالیم زاهدانه و قید و بند آنها را پذیرا نشویم. مراقب باشید، جانور زشت آخرالزمانی به طرف بیت اللحم (زادگاه عیسی مسیح) می رود تا به دنیا آید.

داوکینز به جای آن که تاثیر فراگیر این دورنمای مایوس کننده را به چالش گیرد تا آنجا پیش می رود که بر نظریه های به طرز شرم آوری ضد بشری پیتر سینگر صحه گذارد، یعنی یکی از بنیادگراترین حواریون این نهضت. هرچند این تشویق و ترغیب « اصول پیشرگیرانه » ضد علمی خود تهدید بزرگتری برای آزمایش علمی است تا تلاش رقت انگیز چند تایی اوانگلیکن در بازگرداندن آموزش زیست شناسی به کتاب تورات، اما به طور کامل توسط پروفسور آکسفورد ما که متخصص « علم به زبان ساده است » است نادیده گرفته      می شود. در حالی که رشته های دانشگاهی الهیات رو به انحطاط می روند، دوره هایی در انواع مدارس « سلامتی و بهداشت آلترناتیو » (که همگی در اندیشه ی ماقبل علمی با هم مشترک هستند) در سال های اخیر به سرعت در حال شد است، اما داوکینز بیش از حد مشغول نکوهش کشیش ها است تا فرصتی برای توجه به آنها داشته باشد.

در سال های متلاطم قبل از جنگ جهانی اول، آنارشیست های یهودی  در محله ی East End  لندن موجب برانگیختن آشوب می شدند به این ترتیب که آنها در روزهای تعطیل با محصور کردن کنیسه ها در Birk Lane به خوردن علنی ساندویچ ژامبون پرداخته و روزه گیران متدین را آزار می دادند. در شیوه ای به همان اندازه عنان گسیخته داوکینز به نظر می رسد که با توهین کردن به دینداران به شادی می پردازد. اما این قسم ژست گرفتن در برابر دین هیچ نقطه ی مشترکی با چالش گرفتن ریشه های ایمان دینی ندارد. آن کنیسه در محله ی Birk Lane ابتدا به عنوان یک کلیسای مسیحیان ساخته شده بود و اکنون هم به یک مسجد تبدیل شده است: در حالی که در اطراف آن اکنون بسیاری چیز ها تغییر کرده است، اما روشن است که نیاز برای پرستش و نیایش دینی ادامه یافته. به قول مارکس « دین خورشیدی خیالی بیشتر نیست و تا هر زمانی که انسان به دور خودش نگردد به گردش به دور انسان ادامه خواهد داد ».   

 

The Dawkins Delusion by Michael Fitzpatrick.

Spiked-online.com

 



زمان ثبت : چهارشنبه 23 آبان‌ماه سال 1386 در ساعت 09:19 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : شب

الی ویزل

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

الی ویزل متولد 1928 در شهر سیگت در رومانی است. در 1944 او را به همراه خانواده ی خود به اردوگاه کار اجباری بوخنوالد تبعید کردند. ویزل از آشویتس، بونا، بوخن والد و گلایویتس جان سالم به در برد. پس از آزادی از اردوگاه کار اجباری در آوریل 1945 ویزل چند سالی را در یک یتیم خانه در فرانسه گذراند و در 1948 در پاریس آغاز به تحصیل در ساربون نمود. در این هنگام او برای روزنامه ی فرانسه زبان L'arche به کار گزارشگری پرداخت. ویزل از دوستان نزدیک فرانسیس  موریاس برنده ی جایزه نوبل بود همان شخصی که سرانجام باعث گردید ویزل که سوگند خورده بود در باره ی تجربیاتش در اردوگاه های کار اجباری چیزی ننویسد تغییر عقیده دهد. و به این ترتیب عمری از انجام وظیفه آغاز گردید. از آن زمان تا به امروز ویزل بیش از 30 کتاب منتشر کرده است. وی ازمحققین و استادان میهمان در دانشگاه Yale  است و همچنین استادی برجسته در رشته ی مطالعات دین یهود در سیتی کالج نیویورک. ویزل همچنین از 1976 به عنوان استاد علوم انسانی در دانشگاه بوستون منصوب گردیده، جایی که او « ادبیات خاطره » را تدریس می کند. ویزل در 1978 به عنوان ریاست کمیسیون بزرگ هولوکاوست تعیین گردید و در 1985مدال طلای کنگره را به دست آورد و در نهایت در 1986 به دریافت جایزه ی صلح نوبل مفتخر گشت. وی در حال حاضر در نیویورک زندگی می کند. آنچه به دنبال می آید بخش کوتاهی از فصل اول رمان معروف او « شب » است.

 

یک روز، هنگامی که در حال رفتن به کنیسه بودم موشه، خادم آنجا را دیدم که بر روی نیم کتی در کنار در نشسته بود. او برایم حکایت خودش و رفقایش را تعریف کرد. قطار پر از تبعیدی ها از مرز مجارستان که گذشت و وارد خاک لهستان شد گشتاپو مسئولیت آن را به عهده گرفت. آنها قطار را متوقف کرده و یهودی ها را وادار کردند که از واگن ها خارج شده و سوار بر کامیون هایی شوند که در آنجا آماده بودند. آنها به سوی جنگل حرکت کردند. در جنگل به اسیران دستور داده شد که از کامیون ها پایین آمده و گور های بزرگی بکنند. و وقتی آنها کارشان به پایان رسید تازه کار گشتاپو آغاز شده بود. آلمان ها با خونسردی و بدون درنگ زندانی های خود را به گلوله بستند. هرکدام از یهودی ها می بایست داخل گودال شده و سرش را جلو بیاورد. آلمانی ها بچه های خردسال را به هوا پرتاب می کردند و مسلسل ها آنها را هدف قرار می دادند. این اتفاقات در جنگل گالیسیا روی داد. اما خود موشه ی خادم چگونه جان سالم به در برده بود؟ به طور معجزه آسا. تیری به پای او خورده بود و فکر کرده بودند که مرده است . . . طی روزها و شب های طولانی او از خانه ی یک یهودی به دیگری می رفت و داستان مالکا را برای آنها تعریف می کرد. مالکا دختر خردسالی بود که مرگ او سه روز به طول انجامیده بود. و داستان توبیاز خیاط را برایشان تعریف می کرد که به آلمانی ها التماس کرده بود اول او را با تیر بزنند تا شاهد مرگ پسرش نباشد . . . اما موشه حالا دیگر خیلی تغییر کرده بود. در چشمان او دیگر کمترین نشانه ای از شادی دیده نمی شد. اودیگر آواز نمی خواند و با من از خداوند و کبالا (1) صحبت نمی کرد مگر از آنچه در جنگل شاهدش بود. مردم نه فقط داستان او را باور نمی کردند که حاضر نبودند اصلا به سخنان او گوش دهند. آنها می گفتند: « موشه سعی دارد با این سخنان دلسوزی دیگران را نسبت به خودش برانگیزد ». دیگری می گفت: « مردک بیچاره به سرش زده ». گاهی به هنگام نمازمغرب و صبح او به میان نمازگزارانی که به کنیسه آمده بودند می رفت و با گریه و زارای چنین می گفت: « ای یهودی ها به سخنان من گوش دهید، همه ی آنچه من از شما می خواهم همین است. من نه پول می خواهم و نه این که برای من دلسوزی کنید. فقط به من گوش دهید ». خود من هم سخنان او را باور نمی کردم. اغلب شب ها بعد از مراسم نیایش کنار او می نشستم و او در حالی که گلوله های اشک مانند قطره های موم از چشمانش سرازیر می شدند می گفت: « آنها همه خیال می کنند که من دیوانه شده ام ». یک بار من این سوال را از او پرسیدم: « موشه، چرا انقدر از این که شاید مردم حرف های تو را باور نکنند نگرانی؟ من اگر جای تو بودم اصلا اهمیتی نمی دادم که آیا سخنان مرا باور می کنند یا نه . . . او چشمانش را بست. انگار که می خواست از زمان حال بگریزد. او با حالت مایوسانه ای پاسخ داد: « تو نمی فهمی، نمی توانی بفهمی. من به طور معجزه آسایی نجات پیدا کردم و توانستم به اینجا برگردم. من از کجا چنین نیرویی به دست آورده ام؟ من می خواستم به سیگت (Sighet) برگردم تا داستان مرگ خودم را برای شما تعریف کنم تا به این ترتیب تا زمانی که هنوز هم فرصتی هست خودتان را آماده کنید. به خاطر زندگی؟ من دیگر برای زندگی خودم اصلا اهمیتی قائل نیستم. من تنها هستم. خیر، من می خواستم بازگردم و به شما ها هشدار دهم. اما حالا هیچ کس نمی خواهد به سخنان من گوش دهد » . . . این رویدادها مربوط به اواخر 1942 بودند. پس از آن زندگی به حالت عادی برگشت. رادیو لندن که هرشب به آن گوش می دادیم اخبار دلگرم کننده ای برای ما داشت: بمباران های هر روزه ی آلمان، خبرهای استالینگراد، آماده شدن برای یک جبهه ی دوم و ما یهودی های سیگت منتظر روزهای بهتری بودیم که به نظر می رسید خیلی ما را در انتظار نخواهند گذارد.

 

           

  1: کبالا فلسفه ی برخی متفکران یهودی است که پایه ی آن برداشت عرفانی از تورات می باشد.

 

 

 



زمان ثبت : سه‌شنبه 22 آبان‌ماه سال 1386 در ساعت 07:36 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : سالهای نابودی

دن دینر

برگردان علی محمد طباطبایی

دن دینر تاریخ سه جلده ی سائول فریدلندر در باره ی هولوکاوست را

مورد بررسی قرارمی دهد

 

 

 

در 29 سپتامبر 1941 در تنگه ی Babi Yar در نزدیکی های شهر کیف، آلمان ها 33700 یهودی را با گلوله به قتل رساندند. هنگامی که شایعه ی آن قتل عام پخش شد، بعضی از مردم اوکراین در باره ی صحت آن دچار تردید گردیدند. در همان روز، ارزنا خوروشنوا در خاطرات خودش چنین نوشت: « من همین اندازه می دانم که عمل هولناک و مخوفی روی داده است. عملی غیر قابل باور که نمی توان آنرا به درستی درک نمود، به [انگیزه های ] آن پی برد یا آن را توضیح داد ». چند روز بعد تردیدهای او برطرف گردید: « یک زن روسی کوچک اندام همراه با دوستش به قبرستان می رفتند (درست در محل ورود به آن تنگه)، اما از زیر حصار به آن طرف خزیده و انسان های برهنه ای را می بیند که به Babi Yar  برده می شوند و آنگاه صدای آتش مسلسل ها را می شوند. هرچه می گذشت از این قبیل شایعه ها و گزارش ها بیشتر و بیشتر به گوش ما می رسید. آنها به قدری فجیع بودند که باور آنها غیر ممکن می نمود. اما ما مجبور به باور به آنها بودیم، زیرا به گلوله بستن یهودی ها یک واقعیت بود. واقعیتی که دارد کار ما را به دیوانگی می کشاند. زندگی با یک چنین جنونی غیر ممکن است. زنان در اطراف ما مویه می کنند. و ما؟ در 19 سپتامبر هنگامی که فکر کردیم که آنها را به اردوگاه های کار اجباری می برند ما نیز گریستیم. اما اکنون؟ آیا به واقع می توانیم فریاد بکشیم؟ من اینجا نشسته ام و می نویسم اما از ترس مو بر تنم سیخ شده است. در این بیم جنگ در جبهه ی شرق به چهارمین ماه خود رسیده است ».

تاریخ نگار سائول فریدلندر بخش دوم از اثر حجیم، پردامنه و سه جلدی خود در باره ی هولوکاوست با عنوان « سال های نابودی » را به این ترتیب آغاز می کند. این جلد از کتاب « قتل عام » نامگذاری شده است و به دوره ی زمانی تابستان 1941 تا 1942 می پردازد. عنوان جلد اول « ترور » است و به حوادث دوره ی پائیز 1939 تا 1941 باز می گردد. به جلد سوم عنوان نمادین Shoah [یا به عبری قتل عام] داده شده است و از تابستان 1942 تا 1945 را دربر می گیرد. این سه جلد عظیم در مجموع به ده فصل تقسیم می شوند که هرکدام به یک دوره ی کوتاه زمانی مانند ژوئن و سپتامبر 1941 باز می گردند. خاطرات ارزنا خوروشنوا آغازگر همین فصل چهارم کتاب است و علت قراردادن آن در ابتدای این فصل نشان دادن هیبت و اندوه قتل عامی است که در شرف وقوع است.

این مدخل آغازین [یعنی خاطرات ایرزنا خوروشنوا] یکی پس از دیگری شهادت نامه های بیشتری را به صفحات کتاب می افزاید. اصالت و حقیقی بودن این قسمت های جداگانه از هم شدیداً قابل اعتماد است. در این کتاب چشم اندازهای متفاوتی به هم آمیخته شده و برداشت های قربانی ها، عاملین و ناظرینی که به طرزی ماهرانه بر روی هم سوار شده اند به روشنی کامل آن رویدادهای هولناک را به تصویر می کشند.

بازنمود سائول فریدلندر از هولوکاوست حقیقتاً استثنایی و در واقع از جهت استانداردهای این ژانر جسورانه است. « برداشت » های کوتاهی که او با آن متن را شکل می بخشد مانند روش های یک کارگردان سینمایی است و تاثیر آن به شکل فزاینده ای در طول اثر بیشتر می شود. سبک و طرز بیان منطقی گزارشات او خود را در پس زمینه نگاه می دارند و به طرزی ملایم شده اند که گویی موضوع کتاب نمی تواند چیزی بیشتر از کلمات درگوشی را تحمل کند. نویسنده در پس زمینه باقی می ماند، با این حال به توسط ایجاز و کنایه ی به کار رفته در متن هر چه بیشتر و قدرتمندتر در همه ی صفحه های کتاب حاضر است. محدودیت وقایع نگار از درون او به سخن در می آید.

سبک نوشتاری کتاب از وقایع نامه ها الهام گرفته شده است، اما این وقایع نامه ای است که بر خلاف نمونه های معمول نه در ابتدای بررسی یک موضوع تاریخی که در انتهای آن قرار می گیرد. با وجود روشنی و سهولت ظاهری اش، سبک وقایع نگاری روایت نشان می دهد که شکل ادبی به کار رفته در آن بی نظیر است، یعنی از این جهت که به منبع آگاهی تاریخی باز می گردد و تمامی تفسیر های روی هم انباشته شده ی چندین دهه ی گذشته را نادیده می گیرد. شاید پس از تمامی سال های برداشت پرطمطراق از هولوکاوست، این تنها شکل ممکن است که با آن می توان موضوع را به نحو مناسب توصیف نمود، زیرا در آن شفافیتی اصیل به تصرف نویسنده درآمده است.

فصل چهارم کتاب که قبلاً به آن اشاره شد، احتمالاً روشن ترین نمونه ای است که روش انتخابی فریدلندر را به خوبی بازتاب می دهد. در کنار توصیفات فشرده ی شاهدین هولوکاوست که نگاهی بسیار دقیق به جنایت های سازماندهی شده می افکند، موقعیت و شرایط وسیع تر جهانی و همچنین شرح مبسوطی از پیشرفت تصمیم ها و اعمال نازی ها نیز در آن عرضه می شود. در شیوه ی نگارش او روند ریز و درشت رویدادها به طرزی ماهرانه در هم ادغام می شود و چشم اندازهای مربوط به هر دوره ی زمانی بخصوص، گام به گام در برابر خواننده قرار می گیرد: ورود قریب الوقوع ایالات متحده به جنگ، اقدامات جنایتکارانه گاردهای مخصوص یا جوخه های مرگ نازی ها در تمامی نواحی شوروی که اکنون به تسخیر درآمده است، همکاری مردم محلی در قتل عام همسایه های یهودی خود، عکس العمل های مطیعانه ی یهودی ها در سرتاسر مناطق از بالتیک گرفته تا دریای سیاه ـ سربه راهی که پیامد ترور و عدم درک اوضاع در انسان های کتک خورده، به آتش کشیده شده، تیرخورده و زنده به گور شده بود. فریدلندر تا آن اندازه که برای درک شرایط تاریخی ضرورت دارد به گذشته ی دور باز می گردد، البته بدون افتادن در دام فراخ تر کردن غیرضروری محدوده ها. « برش » های ناگهانی در مسیر روایت، جابجایی های سریع صحنه ها را طی زمانی واحد سهولت بخشیده و تغییر مکان از لهستان به فرانسه، از هلند به مجارستان، از بلغارستان به دانمارک و از اوکراین به لیتوانی را تسهیل می کند. با توجه به تنوع عملاً بی پایان از شرایط و موقعیت ها این برش ها و جابجایی ها به نوبه ی خود وحدت آنچه دهه ها پس از اصل رویداد تحت برچسب نمادین « هولوکاوست » مشهور می شود را وضوح بیشتر می بخشد.    

آیا هدف فریدلندر از این تاریخ همه جانبه ی نابودی یهودیان اروپا صرفاً توصیف و گزارش است؟ یا چون این اثر با توجه به کتاب هایی که قبلاً در باره ی این رویداد نوشته شده است و تنها کتاب در نوع خود نیست چیزی همچون منظور و هدفی به ویژه تاریخ نگارانه را با خود منتقل می کند؟ نویسنده در مقدمه ی طولانی خود حقیقتاً موضع گیری کرده و آشکارا چشم انداز خودش را آشکار می سازد. چشم انداز او در باره ی رویدادهای هولناگ دقیقاً بر برخورد و نگرش خصومت با یهودی ها متمرکز می شود، بدون نیاز به آن که همچون گولدهاگن هر موردی را ابتدا از جهت یهودستیز بودنش به اثبات برساند.

شاید چنین نگرشی با توجه به مسلم بودن آن تعجب برانگیز باشد، زیرا غیر از این واقعیت که آنها یهودی بودند چه چیز دیگری می توانست علت کشتار یهودیان باشد؟ لیکن این بدیهی بودن را نمی توان بدیهی دانست. در سال های گذشته این قبیل کتاب ها در باره ی هولوکاوست که به محبوبیت بسیاری دست یافتند ـ و تقریباً فروش فوق العاده ای در مقایسه با سایر کتاب های تاریخی به ثبت رساندند ـ بیشتر گرایش داشتند به آن که خصومت با یهودیان را به عنوان انگیزه ی اصلی نابودی آنها در اروپا نادیده بگیرند. این واقعیت که یهودی های به قتل رسیده به واقع یهودی بودند، به عنوان یک مسئله ی فرعی تنزل یافت و تبدیل به علت ثانوی قتل عام ها گردید. یک چنین رویکردی به این خاطر پرطرفدار است که توجه و تمرکز بر تاملات مادی را میسر می سازد: یعنی توجه و تمرکز بر دزدی و چپاول، بر طمع ورزی و برآوردهای اقتصادی. در یک چنین نگرشی این گونه ضعف های انسانی برای همه قابل درک است، و بر مبنای چیزی مانند یک « انسان شناسی منفی » که بدیهی می نماید ایستاده است. وسعت هولوکاوست در حدی است که می تواند تمامی حد و مرز ها را پشت سر گذارد، اما در تحلیل نهایی مسئله ی مورد بحث ما در اینجا جریانی است که کمتر بصیرت های به سختی به دست آمده در مسیر تجربه ی جهانی را به چالش می گیرد تا انگیزه هایی که فراتر از فایده گرایی صرف قرار دارد. در هر حال، یک گرایش قطعی و مسلم برای بازسازی هولوکاوست بدون یهودی ها وجود دارد.

تاریخ سائول فریدلندر در باره ی هولوکاوست درست بر خلاف چنین مسیری سیر می کند. به جای بر ملاکردن پدیده های جانبی و نامعمول به طریقی که گویی آنها واقعاً همه چیز را توضیح می دهند، او بر ضروریات متمرکز می شود، بر جریان های وجودی که درست در ریشه حوادث قرار داشتند. در میان تمامی چشم اندازهای متعدد کتاب، تاکید بیشتر بر قربانی ها به آن رویدادهایی وضوح بیشتر می بخشد که در سال های اخیر به نحوی فزاینده به توسط جابجایی تاکید ها بر موضوعات ثانوی از دست رفته بودند. در تحلیل نهایی، قصد فریدلندر در این اثر بیشتر مرئی ساختن چیز هایی است که هولوکاوست را در برابر زمینه ای از فرهنگ هنوز هم معتبر روشنگری برجسته می سازد.

 

The Years of Extermination. Dan Diener reviews Saul Friedlaender’s three-part history of the Holocaust.

The article originally appeared in german in Die Welt on September 30, 2006.

  

 



زمان ثبت : سه‌شنبه 22 آبان‌ماه سال 1386 در ساعت 07:20 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : میلتون فریدمن، الهه ی انقلابی آزادی

لچک بالسروویچ

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

اندیشمندان بزرگ اجتماعی کار خود را تقریبا همیشه به عنوان چهره های مناقشه برانگیز آغاز می کنند، یعنی در حالی که بعضی ها، آنها را ستایش می کنند اما دیگرانی هم هستند که آنها را به شدت مورد انتقاد قرار می دهند تا آن که سرانجام مبارزه طلبی بنیادین آنها نسبت به درک ما از جهان به پیروزی می رسد. میلتون فریدمن در میان اندیشمندان معاصر حد اقل به دو دلیل چهره ای بسیار برجسته است. اول، او نه فقط در رشته ی تخصصی خودش علم اقتصاد، بلکه در علوم اجتماعی نیز به طور گسترده تاثیر و نفوذ قابل توجهی از خود باقی گذارده است. دوم، در قضاوت بر اساس تجربه ی تاریخی، نفوذ او بر عقاید عمومی و نظریه پردازی های اقتصادی باعث بهبود شرایط زندگی بسیاری از انسان ها گردیده است.     

برای چندین دهه فریدمن در برهوت روشنفکری سرگردان بود. او اتفاق نظر دوره ی پس از جنگ مبتنی بر نظریه های کینزی را که معتقد بودند دولت ها باید با استفاده از خط مشی های مالی نظارت بر مجموع تقاضای اجتماعی را در دست خود گیرند نمی پذیرفت _ همان دیدگاهی که سیاست های اقتصادی در سرتاسر دهه ی 1970 را تداوم بخشیده بود. در واقع در زمینه و شرایط آن دوره، فریدمن یک روشنفکر انقلابی واقعی بود، و تحقیقات منسجم دانشگاهی، کتاب های به زیبایی به نگارش درآمده و پرطرفدار و روزنامه نگاری های خود را با هم ترکیب می کرد تا بر خط مشی های بازار آزاد و همچنین بر پیوند میان آزادی و اقصاد سیاسی که توسط اندیشمندانی از آدام اسمیت گرفته تا فریدریش فون هایک مورد حمایت قرار گرفته بودند صحه گذارد.

در علم اقتصاد فریدمن نظریه ی پولی را احیا نموده و توسعه داد، نظریه ای که مطابق با آن کمیت پول در گردش عامل اصلی در چگونگی پیشرفت اقتصاد جامعه است. او در شاهکار خود تاریخ پولی ایالات متحده از 1867 تا 1960 (که در همکاری با آنا شوارتس به نگارش در آمده بود) به طرز جالب توجهی رکودها و از جمله بحران بزرگ دهه ی 1930 را به کاهش ذخیره ی پولی نسبت داد. او همچنین استدلال نمود که علت اصلی تورم در واقع عرضه ی بیش از اندازه ی پول است.

در دهه ی 60 فریدمن نشان داد که هدایت تقاضا بر اساس نظریه های کینز توسط افزایش مخارج و هزینه های دولتی باعث افزایش دائمی ذخیره ی پولی شده و شتاب مزدها و رشد قیمت ها را به دنبال داشته است. او همراه با ادموند فلپس _ یعنی برنده ی جایزه ی نوبل اقتصاد در سال جاری _ ثابت کرد که هیچ گونه رابطه ی متقابل پایدار میان عدم اشتغال و تورم وجود ندارد. آنها نشان دادند که هرگونه تلاش برای استفاده از سیاست های توسعه طلبانه ی دولتی جهت هدایت عدم اشتغال به پائین تر از یک سطح بخصوص به دامن زدن به توقعات تورمی و تضعیف رشد اقتصادی و اشتغال منجر خواهد شد. این بررسی ها پیوند میان تورم در حال افزایش و عدم اشتغال پیشرونده در دهه ی 1970 را که بعدها تحت نام رکود تورمی مشهور گردید هم پیش بینی نموده و هم موفق به توضیح آن گشتند.

فریدمن در حکم آغازگری برای جابجایی عمیق در این اندیشه بود که دولت ها سیاست های اقتصادی خود را چگونه هدایت کنند. یعنی امروزه به جای ایجاد انگیزه های مالی و نظارت دولتی، ابزار مدیریت اقتصادی به سیاست های پولی تبدیل شده است، آنچه توسط بانک های مرکزی مستقل به اجرا در می آید. مدیریت و تمهید کینزی بر تقاضا به این ترتیب با یک درک جدید جایگزین گردید که بر اساس آن پیگیری نظم و انضباط مالی و ثبات قیمت ها بهترین ضامن ثبات اقتصادی است، و این آن چیزی است که در درجه ی اول به نظریه های فریدمن نسبت داده می شود.

آنچه به همان اندازه مهم است نقش فریدمن در تاثیرگذاری بر افکار عمومی از طریق آثاری است که نقش دولت و حکومت در جامعه را مخاطب قرار می دهد. فریدمن از دانشگاه شیکاگو در کنار همکارش فردریش فون هایک یورشی روشنفکرانه را متوجه اندیشه های کینزی نمود، آنهم با این استدلال که هر حکومتی که در نام برابری تعدیل اقتصادی را مجاز بداند در واقع خطری را نسبت به آزادی های فردی برخواهدانگیخت.

فریدمن در ستون های دائمی خود در روزنامه ی نیوزویک که میان 1966 تا 1983 منتشر می شدند و در کتاب هایش سرمایه داری و آزادی، آزادی انتخاب و استبداد موقعیت موجود (که این آخری در همکاری با همسرش رز نوشته شد) دیدگاهی از آزادی را عرضه نمود که هم خوشایند بود و هم تحقق یافتنی. در واقع آزادی برای انتخاب _ که بعدا پایه و مبنایی برای مجموعه ی تلویزیونی محبوبی گردید که خود وی مجری آن بود _  به طور غیر قانونی در لهستان در دهه ی 1980 منتشر شد و به منبع الهامی برای من و بسیاری دیگر برای رویابافی در باره ی آینده آزادی طی تیره ترین سال های حکومت کمونیستی تبدیل گردید. نوشتارهای پرطرفدار او با روشنی قابل توجهی یک فلسفه ی سیاسی قانع کننده را همراه با پیشنهادهای ملموس سیاسی به پیش برد. برای مثال او اولین کسی بود که موضوع کوپن های تحصیلی را مطرح ساخت، آنهم با این استدلال که رقابت های شخصی اجرای بهتر تحصیلات را در مقایسه با نظام دولتی تضمین خواهد نمود.

دیدگاه های فریدمن او را به یک چراغ راهنما برای محافظه کاران اقتصادی در سراسر جهان تبدیل نمود. تاثیر او بر دولت مارگارت تاچر به انتقال بریتانیا از یک شلوغ بازار پسا صنعتی که در آن مبارزات طبقاتی حرف اول را می زد به قدرت اقتصادی اصلی در اروپا کمک نمود. هنگامی که ویتنام در دهه ی 1980 اصلاحات بازار آزاد خود را آغاز کرد مقامات رسمی دولتی در بحر نوشته های او فرو رفته بودند. او همچنین شیوه ی کاملا مرسوم فعلی در ارزیابی و مقایسه آزادی های سیاسی و اقتصادی در سراسر کشور های جهان را متداول ساخت و به تاثیر گذاری بر افکار عمومی در کشورهایی که در آنها آزادی در وضعیت نامطلوبی قرار داشت کمک نمود.

لیکن اندیشه ی ضد دولت مدار و پیگیر فریدمن او را به پذیرش مواضعی سوق داد که با حساسیت های سیاسی محافظه کاران در برخورد قرار گرفت و صداقت روشنفکرانه ای را که مشخصه ی حرفه ی وی بود مورد تاکید مجدد قرار داد. برای مثال موضع منفی او در برابر اقتدار حکومت در ممنوع ساختن یا تنظیم رفتار انسانی حتی به مواردی از قبیل نیازمندی به گواهی نامه و حق امتیاز توسعه یافت، مانند نیاز به مدرک پزشکی و گواهی نامه ی رانندگی و همچنین در مورد قوانین ضد مواد مخدر که او معتقد بود به عنوان یارانه ای برای سازماندهی جنایت عمل می کند. و به نحوی مشابه او تلاش های قابل توجهی برای مبارزه برعلیه خدمت نظام وظیفه ی اجباری صرف نمود.

با وجودی که او در تمامی مبارزه های روشنفکرانه اش به پیروزی نرسید، اما به ندرت می توان در باره ی کسی با چنین قاطعیتی ادعا نمود که انسان بزرگی بود و این که آثاری که او از خود باقی گذارد همچنان تاثیر و نفوذ خود را حفظ خواهد کرد. لهستانی که من اکنون در آن زندگی می کنم کشوری آزاد است و من میلتون فریدمن را به عنوان یکی از معماران روشنفکر می دانم که در آزادی من سهم قابل توجهی داشته اند.

 

 

Liberty's Revolutionary Muse by Leszek Balcerowicz.

Project Syndicate 2006.

 

 

 



زمان ثبت : سه‌شنبه 22 آبان‌ماه سال 1386 در ساعت 07:01 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : در باره ی آزادی بیان، شوخی با ادیان و تکذیب هولوکاوست

پتر سینگر

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

آزادی بیان اهمیت بسیار دارد، اما باید به آن آزادی ابراز هرآنچه شاید دیگری معتقد به اشتباه بودن آن است و حتی بیان آنچه بسیاری آن را به عنوان سخنی برخورنده می پندارند اضافه شود. دین همچنان به عنوان مانعی اصلی برای اصلاحات بنیادینی که در نتیجه ی آنها درد و رنج های غیر ضروری انسان ها کاهش می یابد باقی مانده است. به مواردی چون جلوگیری از بارداری، سقط جنین، جایگاه زنان در جامعه، استفاده از جنین برای تحقیقات علم پزشکی، خودکشی به کمک پزشک معالج، نگرش و برخورد به همجنس گرایی و تلقی در باره ی حیوانات بیندیشیم. در هر کدام از این موارد و در جایی در این جهان پهناور باورهای دینی مانعی برای تغییراتی بودند است که رفع آنها می توانست جهان را ادامه پذیر تر، آزاد تر و انسانی تر سازد.

بنابراین ما باید از آزادی هایی که امروز به کمک آنها می توانیم وجود خدا را تکذیب کرده و به انتقاد از تعالیم دینی بپردازیم ـ تعالیمی که در متن های مقدس ادیانی چون مسیحیت، دین یهود و سلام آمده است و میلیارها انسان آنها را به عنوان متونی مقدس می نگرند ـ محافظت کنیم. از آنجا که گاهی ضرورت دارد که از اندکی شوخ طبعی هم استفاده شود تا پوسته ی پرهیزگاری زهدفروشانه ای که اغلب تعالیم دینی را احاطه کرده است ترکانیده شود، آزادی بیان باید آزادی برای مورد استهزا قرار دادن را هم شامل گردد.  

با این وجود پیامد انتشار کاریکاتورهایی که با پیامبر اسلام شوخی کرده بودند خود به یک تراژدی تبدیل گردید. بیش از یک صد نفر در سوریه، لبنان، افغانستان، لیبی، نیجریه و سایر کشورهای اسلامی و طی تظاهرات و شورش هایی که متعاقب انتشار آن کاریکاتورها به راه افتاد کشته شدند. در بازنگری به این وقایع شاید این گونه به نظر رسد که عدم انتشار آنها عملی عاقلانه تر می بود زیرا فواید حاصل از انتشار آنها به هزینه هایش نمی ارزید. لیکن به باور من چنین قضاوتی صرفاً در بازنگری آن وقایع به دست می آید و    نمی تواند به عنوان انتقادی به تصمیم هیئت تحریریه ای که آنها را منتشر کردند مطرح باشد، زیرا از پیش به هیچ وجه امکان ندارد که پیامدهای انتشار هر چیز را به دقت تعین نمود.

محدود کردن آزادی بیان از  بیم آن که مبادا چنین پیشامدهایی روی دهد واکنش درستی نیست و فقط به دلگرمی کسانی می انجامد که علاقه ای به این که دیدگاه هایشان مورد نقد قرار گیرد ندارند و آماده برای انجام تظاهرات خشونت انگیز در واکنش به نقد دیدگاه هایشان هستند. در عوض ما باید با قدرت تمام از حق هیئت تحریریه نشریات و روزنامه ها برای انتشار چنین کاریکاتورهایی به دفاع برخیزیم و امیدوار باشیم که احترام و توجه به آزادی بیان در نهایت به کشورهایی که فعلاً در آنها چنین حقوقی رعایت نمی شود نیز گسترش یابد.

متاسفانه در حالی که تظاهرات بر ضد انتشار کاریکاتورها هنوز هم در جریان بودند، یک معضل جدید برای قانع کردن مسلمان ها از واقعی بودن احترام و توجه ما غربی ها به آزادی بیان مطرح گردید. منظور من در اینجا محکومیت و زندانی شدن دیوید اروینگ در اتریش به خاطر تکذیب وجود هولوکاوست است. ما نمی توانیم پیوسته از این نظر به دفاع برخیزیم که تکذیب وجود هولوکاوست یک جرم بزرگ است و در عین حال کاریکاتوریست ها از چنین حقی برخوردارند که با شخصیت های دینی به شوخی بپردازند. دیوید اروینگ باید آزاد شود. 

قبل از آن که من متهم به آن شوم که درک روشنی از حساسیت های قربانیان هولوکاوست یا سرشت یهودستیزی در اتریش ندارم باید بگویم که من فرزند خانواده ای اتریشی و یهودی هستم. والدین من توانستند که به موقع از مهلکه جان سالم به در برند، اما پدر و مادر بزرگ پدری و مادرم ام موفق نشدند. سرنوشت هر چهارنفر آنها گتوهایی در لهستان و چکسلواکی بود. دو نفر از آنها به لودز در لهستان ارسال شدند و سپس احتمالاً با گاز مونواکسید کربن در اردوگاه مرگ چلمنو به قتل رسیدند. یکی دیگر از آنها بیمار شد و در گتوهایی در درزینشتاد که دچار ازدحام زیاد انسانی و سوء تغذیه بودند جان سپرد. مادر بزرگ مادری من تنها کسی بود که جان به در برد. به این ترتیب من کمترین همدلی با تکذیب احمقانه ی هولوکاوست توسط دیوید اروینگ ندارم، یعنی با کسی که بالاخره در محاکمه اش اعتراف کرد که دچار اشتباه شده بوده است. من از تلاش هایی که برای جلوگیری از بازگشت نازیسم به اتریش انجام می گردد ـ یا البته به هر کجای دیگر ـ حمایت می کنم. اما با ممنوع ساختن تکذیب هولکاوست چه خدمتی به آرمان حقیقت می شود؟ اگر هنوز هم افرادی به اندازه ی کافی نادان وجود داشته باشند که صحت وجود هولوکاوست را مورد تردید قرار دهند، زندانی کردن آنها چگونه باعث خواهد شد که به نادرست بودن دیدگاه خود متقاعد شوند؟ احتمال بیشتری وجود دارد که آنها چنین تصور کنند که زندانی شدن آنها به این خاطر است که با شواهد و مدارک نمی توان اشتباه بودن تکذیب هولوکاوست را به اثبات رساند.

پس از پایان جنگ جهانی دوم و هنگامی که جمهوری اتریش در تلاش تثبیت خود به عنوان کشوری که تازه به دموکراسی رسیده بود قرار داشت معقول می نمود که به عنوان اقدامی ضروری ـ و البته موقتی ـ دموکرات های اتریش اندیشه ها و تبلیغات نازیسم را سرکوب کنند. اما اکنون چنین خطری دیگر وجود ندارد. اتریش یک دموکراسی است و عضوی از اتحادیه ی اروپا. علی رغم بازگشت موقتی دیدگاه های ضد مهاجرین و نژادپرستانه ـ یعنی آنچه به طور تاسف انگیزی به کشورهایی که پیشتر نازی ها در آنها حکومت می کردند محدود نمی شود ـ دیگر هیچ خطر جدی برای بازگشت نازیسم به اتریش وجود ندارد.

اتریش باید قانون خود بر ضد تکذیب هولوکاوست را لغو کند. سایر کشورهای اروپایی با قوانین مشابه ـ مثلاً آلمان، فرانسه، ایتالیا و لهستان ـ نیز باید همین کار را انجام دهند، آنهم در حالی که تلاش های خود را برای مطلع ساختن شهروندانشان از حقیقت رویدادهای هولوکاوست و این که چرا ایدئولوژی نژادپرستانه ای که به آن ختم شد باید طرد شود تشدید کنند.

وضع قوانین جدید برضد تشویق تنفر نژادی، دینی یا قومی در شرایطی که هدف از آنها اعمال خشونت یا سایر اعمال جنایتکارانه است ـ یا می توان از قبل به طور معقولی چنین حوادثی را در اثر تبلیغ آنها پیش بینی کرد ـ موضوعی متفاوت است و در کل هیچ گونه تناقضی با آزادی بیان دیدگاه های متفاوت ندارد.

در جو فعلی کشورهای غربی سوء ظن به یک خصومت بخصوص در برابر اسلام ـ و نه نسبت به ادیان دیگر ـ البته توجیه پذیر است. اما فقط هنگامی که دیوید اروینگ آزاد شود برای اروپایی ها مقدور خواهد بود که مخالفت های مسلمانان را معکوس سازند و بگویند که: ما به طور بی طرفانه اصول آزادی بیان را به اجرا در می آوریم، حال اگر مسلمان ها، مسیحی ها، یهودی ها یا هر کس دیگری دلخور می شود مانعی ندارد. 

 

The Freedom to Ridicule Religion and Deny the Holocaust by Peter Singer.

Secularhumanism.org

 

 



<<    1       ...       59       60       61       62       63    >>