آمار باغ مخفی
X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1386 در ساعت 07:13 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : من از مرگ هراسی ندارم (۳)

گفتگوی اشپیگل آن لاین با آلکساندر سولژنیتسین

بخش سوم و پایانی

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

نویسنده ی برجسته ی روسی و برنده ی جایزه ی نوبل آلکساندر سولژنیتسین در باره

  تاریخ پرتلاطم روسیه، قرائت پوتین از دموکراسی و شیوه ی برخورد  خودش

 به مرگ سخن می گوید

 

 

اشپیگل: آیا روسیه به یک آرمان ملی نیاز دارد و اگر دارد این آرمان چگونه باید باشد؟

 

سولژنیتسین: منظور از اصطلاح « آرمان ملی » چندان روشن نیست. برای بعضی ممکن است این آرمان ملی درک مشترک میان مردم به عنوان شیوه ی مناسب برای زندگی در آن کشور باشد، آرمانی که طی نسل های متوالی دوام آورد. مفهومی مانند این می تواند میان مردم به ایجاد اتحاد نائل گردد. اما هرگز نباید به طور مصنوعی یا تحمیلی از بالا به پائین و توسط کسانی که قرار است حکومت کنند ایجاد گردد.

طی آخرین دوره های تاریخی این مفاهیم در فرانسه بوجود آمدند، برای مثال پس از قرن هژدهم در بریتانیا، ایالات متحده، آلمان، لهستان و غیره. هنگامی که در روسیه ی پس از شوروی کل بحث « ایجاد یک آرمان   ملی » به نحو عجولانه ای آغاز گردید، من تلاش به کم اهمیت جلوه دادن آن نمودم و با این اعتراض که پس از تمامی ضایعات ویران گری که از سر گذرانیدیم، حالا فقط یک وظیفه برای ما باقی مانده است که انجام درست آن برایمان کافی است: نگهداری از مردم در حال مرگ.

 

اشپیگل: اما روسیه غالاً تنها است. اخیراً روابط میان روسیه و غرب به سردی گرائیده است واز جمله روابط روسیه با خود کشورهای اروپایی. علت آن چیست؟ دشواری غرب در درک روسیه در کجا است؟

 

سولژنیتسین: می توانم دلایل بسیاری را شمارش کنم. اما جالب توجه ترین آنها دلایل روان شناختی است، به عبارت دیگر برخورد امیدهای واهی با واقعیت. این قضیه هم در غرب و هم در خود روسیه به وقوع پیوسته. هنگامی که من در 1994 به روسیه بازگشتم، جهان غرب و حکومت هایش عملاً در روسیه تقدیس می شدند. اما باید اذعان کرد که این ستایش و تحسین نه از روی آگاهی واقعی یا از روی انتخابی آگاهانه، بلکه توسط انزجار طبیعی مردم از رژیم بلشویکی و تبلیغات غرب نتیجه شده بودند.   

این احساس با بمباران بی رحمانه ی صربستان توسط ناتو تغییر کرد. گفتن این سخن پذیرفتنی است که تمامی لایه های جامعه ی روسیه عمیقاً و به طرزی زایل نشدنی توسط آن بمباران ها شوکه شدند. هنگامی که ناتو آغاز به گسترش نفوذ خود و کشاندن جمهوری های سابق شوروی به درون ساختار خود نمود، این وضعیت بازهم بدتر شد. در خصوص قضیه ی اوکراین به ویژه دردآور بود، کشوری که نزدیکی اش با روسیه توسط به واقع میلیون ها پیوند خانوادگی در میان مردمی که خویشاوندانشان در نوحی متفاوت از مرزهای ملی زندگی می کنند معین می شود. با یک ضربه این خانواده ها توسط یک خط مرزی جدید، یعنی مرز یک بلوک نظامی از هم جدا شدند.

به این ترتیب برداشت از غرب به عنوان « شهسوار دموکراسی » با باوری نقش بر آب شده مبنی بر آن که اصالت عمل اغلب به طور خودخواهانه و نفع طلبانه درست در مرکز سیاست های غرب قرار دارد جایگزین شد. برای بسیاری از مردم روسیه این یک بیداری از خواب غفلت سنگین بود، در هم شکسته شدن ایده آل ها.

در همان زمان غرب در حال کیف کردن از پیروزی خود پس از جنگ سرد و فرساینده و مشاهده ی هرج و مرج پانزده ساله تحت ریاست گورباچف و یلتسین بود. در چنین حال و هوایی عادت کردن به این اندیشه که روسیه به یک کشور جهان سومی تبدیل شده و همیشه هم این گونه باقی خواهد ماند کار دشواری نبود. هنگامی که روسیه به دوباره به دست آوردن بخشی از قدرت خود در اقتصاد و حکومتداری آغاز نمود، عکس العمل غرب ـ شاید عکس العملی ناخودآگاه و مبتنی بر ترس ـ وحشت بود.

 

اشپیگل: غرب آن ها را در همراهی با ابر قدرت پیشین شوروی انجام داد.

 

سولژنیتسین: که باز هم بدتر است. اما حتی پیش از آن، غرب خود را فریب داد ـ یا بلکه با راحت طلبی واقعیت را نادیده گرفت ـ با محسوب کردن روسیه به عنوان یک دموکراسی جوان، در حالی که در عمل اصلاً چیزی به نام دموکراسی در کار نبود. البته روسیه یک کشور دموکراتیک نیست، بلکه آغاز به ساختن آن کرده است. بیش از اندازه ساده است که فهرست بلند و بالایی از تقصیرها، خشونت ها و اشتباه ها را به گردن روسیه بیندازیم.

لیکن آیا روسیه به روشنی و بدون هرگونه ابهامی دست دوستی خود را پس از یازده سپتامبر به سوی غرب دراز نکرد؟ فقط یک نقص روان شناختی یا کوته بینی فاجعه بار می تواند توضیحی باشد برای خودداری نابخردانه از دریافت چنین کمکی. همین که ایالات متحده همکاری مهم روسیه در افغانستان را پذیرفت، بلافاصله آغاز به درخواست های جدیدتر و جدیدتر نمود. ادعای آمریکا در برابر روسیه همچون در مورد اروپا تقریباً به وضوح بر هراس از انرژی مبتنی است، هراسی غیر موجه .

آیا کنار زدن دست دوستی روسیه برای غرب اکنون جنبه ی تجملاتی ندارد، به ویژه در مواجهه با تهدیدات جدید؟ من در آخرین مصاحبه ی خود با رسانه های غربی قبل از بازگشت به روسیه (درآوریل 1994 و با نشریه ی Forbes )  گفتم: « اگر به آینده ی دور نگاهی بیندازیم، می توان زمانی را در قرن 21 دید که هم اروپا و هم ایالات متحده در نیاز مبرم برای همکاری با روسیه به عنوان یک متحد قرار دارند ».

 

اشپیگل: شما گوته، شیلر و هاینه را در همان زبان اصلی آلمانی آنها خوانده اید و شما همیشه امیدوار بودید که آلمان بتواند در حد چیزی مانند یک پل ارتباطی میان روسیه و بقیه ی جهان عمل کند. آیا بر این باورید که آلمانی ها می توانند این نقش را بازی کنند؟

 

سولژنیتسین: البته. در کشش متقابل میان آلمان و روسیه چیزی از پیش تعین شده وجود دارد، وگرنه این کشش پس از دو جنگ جهانی وحشتناک دوام نمی آورد.

 

اشپیگل: کدام شاعر، نویسنده و فیلسوف آلمانی شما را تحت تاثیر قرار داده است؟

 

سولژنیستین: شیلر و گوته در کودکی و نوجوانی من حضوری کاملاً آشکار داشته اند. بعدها من به شلینگ گرایش بیشتری پیدا کردم. من سنت موسیقیایی آلمان را نیز ارج بسیار می گذارم و نمی توانم زندگی خود بدون باخ، بتهوون و شوبرت را تصور کنم.

 

اشپیگل: غرب تقریباً چیزی از ادبیات معاصر روسیه نمی داند. به باور شما وضعیت ادبیات امروز روسیه چگونه است؟

 

سولژنیتسین: دوره های تغییرات سریع و بنیادین هرگز برای ادبیات خجسته نبوده است. آثار مهم، حالا آثار بسیار بزرگ به کنار، تقریباً همیشه و در هر کجا در دوره های ثبات خلق شده اند، چه ثبات منفی و چه مثبت.

ادبیات معاصر روسیه هم استثنایی بر این قاعده نیستند و خواننده فرهیخته امروز بیشتر به آثار غیر داستانی علاقمند است، یعنی به خاطرات، زندگی نامه ها و نثر های مستند. هرچند من عمیقاً باور دارم که عدالت و وجدان را نمی شود در قالب هر چیزی درآورد، اما آنها در بنیان های ادبیات روسی باقی خواهند ماند به طوری که آنها در خدمت جانی تازه بخشیدن به روح و روان های ما و افزایش نیروی اداک ما خواهند بود.

 

اشپیگل: اندیشه ی تاثیر مسیحیت ارتدکس در جهان روسیه را می توان در تمامی آثار شما مشاهده کرد. قابلیت اخلاقی کلیسای روسیه چیست؟ به باور ما کلیسای روسیه امروز تبدیل به کلیسای حکومتی شده است، درست مانند آنچه قرن گذشته بود ـ تشکیلاتی که در عمل سران کرملین را به عنوان نمایندگان خدا در زمین مشروع جلوه می دهد.

 

سولژنیتسین: برعکس، ما باید شگفت زده شویم از این که کلیسای ما توانسته است به جایگاهی تقریباً مستقل طی فقط چند سال دست یابد، یعنی درست از زمانی که از انقیاد کامل حکومت کمونیستی آزاد گردیده. فراموش نکنید چه تلفات انسانی وحشتناکی کلیسای ارتدکس روسیه در سرتاسر تقریباً قرن بیستم از سرگذرانده است. کلیسا تازه روی پای خودش ایستاده. حکومت پسا کمونیستی و جوان ما تازه دارد می آموزد که کلیسا را به عنوان یک نهاد مستقل مورد رعایت و احترام قرار دهد. برای مثال « آموزه ی اجتماعی » کلیسای ارتدکس روسیه به مراتب بیش از برنامه های دولتی را در بر می گیرد. اخیراً متروپولیتن کریل، یک مفسر برجسته ی کلیسای ارتدکس روسیه درخواست های مکرری برای اصلاح سیستم مالیاتی کشور اعلام کرده است. دیدگاه های او کاملاً از آنچه حکومت می اندیشد متفاوت است و او در حال حاضر آنها را از طریق تلویزیون تبلیغ می کند. آیا منظور شما از « مشروع جلوه دادن سران کرملین » توسط کلیسا همان شرکت در مراسم تشییع جنازه ی یلتسین در کلیسای جامع اصلی و تصمیم برای صرف نظر از مراسم رسمی و عرفی است؟

 

اشپیگل: از جمله ی آنها یکی هم همین.

 

سولژنیتسین: خب، این احتمالاً تنها راه برای جلوگیری از خشم عمومی (نسبت به یلتسین) بود که هنوز هم فروکش نکرده بود و اجتناب از ظهور احتمالی عصبانیت مردم طی مراسم تدفین. لیکن من دلیلی نمی بینم که آن مراسم را به عنوان یک تشریفات جدید برای مراسم تشییع جنازه ی ریاست حمهوری های آتی تصور کنیم. تاجایی که به گذشته مربوط می شود، کلیسای ما به طور دائم مراسم نیایش برای آرامش روح قربانیان قتل عام های کمونیستی در بوتووو نزدیک مسکو، در جزیره ی سولووتسکی و سایر مکان هایی که به طور دسته جمی قربانیان دفن شده اند به جا می آورد.

 

اشپیگل: در 1987 در مصاحبه ای که شما با بنیان گذار اشپیگل رودولف آوگستاین داشتید این گونه اظهار نظر کردید که برای شما تقریباً بسیار دشوار است که در باره ی دین در برابر مردم سخن گوئید. ایمان دینی برای شما چه معنا دارد؟

 

سولژنیتسین: برای من ایمان دینی شالوده ای برای زندگی انسان و حمایت از اوست.

 

اشپیگل: آیا شما از مرگ می ترسید؟

 

سولژنیتسین: خیر، من به هیچ وجه از مرگ هراسی ندارم. وقتی جوان بودم مرگ زودهنگام پدرم مرا تحت تاثیر قرار داد. او در سن 27 سالگی از جهان رفت و من از این می ترسیدم که قبل از آن که تمامی برنامه های نویسندگی ام را متحقق سازم بمیرم. لیکن میان 30 تا 40 سالگی برخورد من به مرگ کاملاً متعادل و آرام تر گردید. من احساس می کنم که مرگ نقطه ی عطف در هستی انسان است، اما نه نقطه ای نهایی.

 

اشپیگل: در هر حال ما آرزومند سال های طولانی از کار خلاقه برای شما هستیم.

 

سولژنیتسین: خیر، چنین آرزویی برای من نداشته باشید. هرچه کردم کافی بود.     

 

 

 

http://www.spiegel.de/international/world/0,1518,496003,00.html



زمان ثبت : جمعه 12 بهمن‌ماه سال 1386 در ساعت 07:57 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : زیبائی شناسیِ نوین

اسکار وایلد

برگردان علی محمد طباطبائی

 

 

 

ویویان: تمامی آنچه مایلم در اینجا به آنها اشاره کنم این اصل کلی است که زندگی بسیار بیشتر از آنکه هنر از آن تقلید کند خود از هنر تقلید می کند و من مطمئنم که اگر در باره ی آن به طور جدی اندیشه کنی خواهی دید که این سخن درستی است. تفسیر زندگی در آینه ی هنر است که تجلی می یابد. زندگی، بعضی انواع عجیبی که توسط نقاش یا مجسمه ساز به تصور در آمده را باز سازی می کند و یا در حقیقت آنچه که در داستان و قصه به تصور در آمده  است را جامه ی عمل می پوشاند. به منطق علمی بگویم، مبنای زندگی ـ یعنی انرژی حیات، آنگونه که ارسطو شاید آنرا خطاب می کرد ـ صرفاً اشتیاق برای بیان است و هنر همیشه شکل های بیشماری عرضه می کند که از طریق آنها می توان به این بیان نائل گردید. زندگی وجود آنها را غنیمت می شمرد و از آنها بهره می برد، حتی اگر وجودشان برای زندگی زیان آور باشد. انسان های جوان دست به خودکشی زدند زیرا رولا (Rolla) (1) چنین کرده بود، به دست خود جان باخته اند زیرا ورتر (Werther) (2) با دست خودش از جهان رخت بر بست. بیندیش به این که ما چه چیزهائی را مدیون تقلید کردن از مسیح  هستیم و یا مدیون تقلید از سزار.

 

سریل: این نظریه قطعاً نظریه ی غریبی است، اما برای آنکه آنرا کامل کنید باید نشان دهید که طبیعت به همان اندازه ی زندگی تقلیدی از هنر است. آیا برای اثبات آن آمادگی دارید؟

 

ویویان: دوست عزیزم. من آمادگی اثبات هرچیزی را دارم.

 

سریل: آیا طبیعت از نقاش منظره تبعیت می کند و سپس جلوه ها و تاثیرات بصری خود را از او  به وام      می گیرد؟

 

ویویان: یقیناً اینطور است. ازکجا مگر از امپرسیونیست ها می توانیم چنان مه گرفتگی های قهوه ای رنگ اعجاب آور را بدست آوریم که بر کف خیابانهایمان می خزند، و فانوس های خیابانی از ورای آنها سوسو می زنند و خانه هایمان را به سایه های هولناکی تبدیل می کنند؟ به چه کسانی مگر غیر از آنها واستادانشان آن مه رقیق و نقره فام را مدیونیم که بر روی رودخانه هایمان سایه انداخته اند و به اشکال مبهمی از زیبائی رنگ باختة پلی خمیده و قایقی در حال تاب خوردن تبدیل می شوند؟ تغییرات غیر عادی که طی ده سال گذشته در شرایط اقلیمی لندن روی داده است بطور کامل به علت وجود مکتب هنری خاصی است. دوست عزیز تو لبخند میزنی. موضوع را از نقطه نظری علمی یا ماوراء طبیعی در نظر آور، آنوقت خواهی دید که حق با من است زیرا مگر طبیعت چیست؟ طبیعت مادرِ بزرگی که ما را به دنیا آورده نیست. او خود مخلوق ماست.

این در مغز ماست که او جان می گیرد. اشیاء بدین خاطر وجود دارند که ما آنها را می بینیم و آنچه ما می بینیم و چگونه آنها را می بینیم بستگی دارد به آن هنری که ما را تحت تاثیر قرار داده است. نگاه کردن به یک شئ بسیار متفاوت است از دیدن همان شئ . انسان تا زمانی که زیبائی چیزی را درک نکند آنرا نمی بیند، زیرا آنگاه و فقط آنگاه است که آن چیز هستی می یابد. در حال حاضر مردم مه را می بینند، نه بدین خاطر که  که در آنجا مه وجود دارد، بلکه بدان سبب که شعرا و نقاشان به آنها زیبائی اسرارآمیزی از  چنین جلوه ها و تاثیرات بصری را آموخته اند. از قرنها پیش احتمالاً در لندن مه وجود داشته است. من به جرئت می توانم بگویم چنین بوده است. اما کسی آنرا ندید و بدین ترتیب ما چیزی در باره آن نمی دانستیم. مه ابداً وجود نداشت تا آنکه بالاخره هنر آنرا اختراع کرد. اکنون باید تصدیق کنیم که بیش از اندازه در همه جا وجود دارد. مه به شیوه ی رفتار فرقه تبدیل گردیده است، و واقع گرائی غلو شده ی شیوه هایش مردم خسته را به بیماری برنشیت مبتلا می کند. آنجا که فردی فرهیخته می تواند به معنی و مفهومی برسد، فرد بی فرهنگ دچار سرماخوردگی می شود. و بنابراین بگذار انسان باشیم و هنر را فراخوانیم که چشمان اعجاز آمیزش را به جای دیگری بیفکند. در حقیقت او همین حالا چنین کاری را انجام داده است. آن نور خورشید سفید رنگ و لرزان که اکنون می توان آنرا در فرانسه دید، با آن لکه رنگهای غریب ارغوانی و آن سایه ی ناآرام بنفش، آخرین خیال پردازی اوست، و در مجموع، طبیعت آنرا  به نحو کاملاً تحسین برانگیزی بازتولید می کند. جائی که هنر سابق بر این نقاشانی چون کوروها و دابینگی ها به ما اعطا می کرده است اکنون مونه های بی نظیر و پیساروهای جذاب به ما می بخشد. در واقع لحظاتی وجود دارد که هرچند البته نادر هستند، اما گاه و بیگاه هنوز نیز قابل مشاهده می باشند که طبیعت کاملاً امروزی می شود. البته همیشه نمی توان به طبیعت متکی بود. واقعیت این است که او در چنین موقعیت ناگواری قرار گرفته. هنر تاثیری غیر قابل قیاس و بی نظیر می آفریند و وقتی چنین کرد آن تاثیر را به چیزهای دیگر منتقل می کند. از طرف دیگر طبیعت در حالی که فراموش می کند تقلید می تواند صادقانه ترین شکل از اهانت باشد همچنان به تکرار آن ادامه     می دهد تا زمانی که ما همگی به طور کامل از آن خسته شویم. برای مثال در روزگار ما فرد بافرهنگ به غروب خورشید دیگر توجهی نمی کند. غروب خورشید امروزه دیگر از مد افتاده و درواقع متعلق به زمانی بود که ترنر (Turner) (3) حرف اول را می زد. اکنون ستایش از غروب خورشید نشانه ی روشنی است از دهاتی پسندی در طبع و منش فرد. وانگهی غروب های خورشید همچنان ادامه دارند. شب گذشته خانم آروندل اصرار داشت که به کنار پنجره بروم و به اصطلاح خودش به آسمان باشکوه نظری بیفکنم. البته من می بایست می رفتم و نگاهی می انداختم. او از جمله ی آن افراد نافرهیخته ی کاملاً تهی است که کسی نمی تواند چیزی از او مضایقه کند. و آن چه بود؟ فقط ترنری بود کاملاً دست دوم، ترنری از دوره ای بد، که با تمامی بدترین اشتباهات نقاشان در آن اغراق و مبالغه شده بود. التبه من کاملاً حاضرم اعتراف کنم که زندگی اغلب همان خطا را تکرار می کند. او رنه ی (Rene’) (4) دروغین و وترن ( (Vautrins(5) جعلی خود را بوجود می آورد، درست به همان شکلی که طبیعت در صبح یکروز یک کوپ (Cuyp) (6) مشکوک و در صبح روز بعد یک روسو (Rousseau) (7) بسیار پرسش برانگیز به ما می دهد. با این وجود هنگامی که طبیعت چنین می کند انسان را بیشتر می رنجاند. این مسئله به نظر کاملاً احمقانه، روشن و غیر ضروری    می آید. یک Vautrins دروغین شاید خوشایند و مطبوع باشد. یک کوپ (Cuyp) مشکوک غیر قابل تحمل است. با این وجود من نمی خواهــم در خصوص طبیعت بسیار سختــگیر باشــم. من آرزومـندم که برجستگی های دریای مانش، بخصوص در Hastings (8) همیشه شبیه به یک هنری مور نباشد، مروارید های خاکستری با پرتوهای زردرنگ، اما بعد هنگامی که هنر متنوع تر و متلون تر است طبیعت نیز بدون هر گونه شکی متنوع تر و متلون تر خواهد بود. فکر نمی کنم که بدترین دشمن طبیعت بخواهد تکذیب کند که طبیعت از هنر تقلید می کند. این همان چیزی است که طبیعت را در تماس با انسان فرهیخته نگاه می دارد. آیا توانستم نظریه ام را در حد رضایت به تو ثابت کنم؟

 

سریل: بهتر است بگویم تو نتوانستی مرا قانع کنی. اما حتی با فرض قبول این غریزه ی تقلیدگرایانه ی عجیب در زندگی و طبیعت، مطمئناً تو خواهی پذیرفت که هنر خلق و خوی زمانه اش، روح دوره اش، شرایط اخلاقی و اجتماعی که آن را احاطه کرده و تحت نفوذ و تاثیرات آن است که آن نوع از هنر بوجود می آید را بیان می کند.

 

ویویان: البته که نه! هنر هرگز چیزی بغیر از خودش را بیان نمی کند. این اصول زیبائی شناسی نوین من است. و یقیناً همین است که موسیقی را به الگوی تمامی هنر تبدیل کرده است، یعنی چیزی به مراتب فراتر از آن ارتباط ضروری و زندگی بخش میان سبک و جوهر که آقای پاتر انگشت روی آن می گذارد. یقیناً ملیت ها و افراد با آن غرور و خودبینی طبیعی و عادی که رمز وجود است پیوسته در این گمان و تصور هستند که الهه های هنر در باره ی آنها است که صحبت می کنند و پیوسته در تلاش اند که در شان و بزرگی آرام هنر پر از خلاقیت برخی انعکاسات احساسات آشفته ی خود را بیابند، و پیوسته فراموش می کنند که خواننده ی ترانه ی زندگی آپولو نیست که مارس است. دورافتاده از واقیعت و باچشمانی برگرفته از سایه های غار، هنر کمال خود را برملا می سازد و جماعت شگفت زده ای که به باز شدن گل رُزی حیرت انگیز با گلبرگهای بسیارش می نگرد گمان می برد که این تاریخ خود اوست که تعریف شده است و روح خود او است که در شکلی جدید ابراز شده است. اما این گونه نیست. هنر والا مسئولیت و تکلیف شاق روح انسانی را طرد می کند و آنچه به دست می آورد بیش از هر چیز از واسطه های جدید یا جنس و ماده ای تر و تازه است نه از شور واشتیاقی برای هنر یا از هر احساس رفیع یا از هر بیداری بزرگ از خودآگاهی بشری. هنر فقط بر مسیر شخصی خودش تکامل می یابد. او (هنر) سمبل هر عصر و دوره نیست بلکه این عصر ها هستند که سمبل اویند.

حتی آنها که معتقدند هنر مظهری از زمان و مکان و مردم است نمی توانند انکار کنند که هرچقدر یک هنر واقعگراتر باشد به همان میزان کمتر معرف روح عصر و دوره ی خودش است. چهره های شریر و شیطانی امپراتوری روم از درون سنگ پورفور پرنقش و نگار و سنگ ژسپی لک دارد به ما می نگرند که از کار کردن با آن مواد هنرمندان واقع گرای آن روزگار شادمان بودند و ما تصور می کنیم که در آن لب های بیرحم و آرواره های شهوانی می توانیم اسرار خرابه های امپراتوری را بیابیم. اما این گونه نیست. زشتی ها و شرارت های تیبریوس نتوانست آن والاترین تمدن را بیشتر از آن ویران کند که فضیلتهای آنتونی ها از جلوگیری کردن از سقوط آن ناکام ماند. سقوط آن به دلایلی دیگر و نه چندان جالب توجه بود. زنان غیب گو و پیغمبران حاضر در نماز خانه ی سیستین شاید در عمل تا حدی به تفسیر تولد جدید روح آزاد شده ای خدمت کنند که ما آنرا رنسانس می خوانیم، اما بی ادبان مست و دهقانان نزاع گر در هنرِ سرزمین هلند چه چیزی به ما در باره ی روح بزرگ هلند می گویند؟ هرچقدر هنر انتزاعی تر باشد، آرمانی تر نیز خواهد بود و به همان اندازه مقدار بیشتری از خلق و خو و مشرب عصرش را برای ما تعریف می کند. اگر ما مایلیم که ملتی را توسط هنرش درک کنیم، باید به موسیقی و به هنر معماری اش بنگریم.

سریل: در این مورد با تو کاملاً موافقم. روح هر عصری شاید به بهترین وجه در هنرهای آرمانی و انتزاعی بیان شود، زیرا روح به شخصه انتزاعی و آرمانی است. از طرف دیگر برای جلوه های قابل رویت یک عصر و به اصطلاح برای سیمای آن ما باید به سراغ هنرهای تجسمی برویم.

 

ویویان: من که اینگونه فکر نمی کنم. بالاخره این که، آنچه هنرهای تجسمی واقعاً به ما ارزانی می دارد یا صرفاً سبکهای گوناگون از هنرمندانی معین است یا از سبک های گوناگون مکتب های بخصوص از هنرمندان. یقیناً تو بر این اندیشه نیستی که انسانهای قرون وسطا هیچ گونه شباهتی با آن فیگورها در شیشه های رنگین پنجره های کلیساهای قرون وسطا، با حجاری ها و کنده کاری های روی چوب آن دوران یا آثار فلزی آن ایام یا با فرش های دیواری شان دارند. انسان های قرون وسطا احتمالاً مردمی بودند با قیافه هائی کاملاً معمولی و عادی، بدون هرگونه حالت مضحک (گروتسک) یا عاری از حالتهای استثنائی و عجیب در ظاهر چهره ی شان. قرون وسطائی که ما آن را از آثار هنری می شناسیم فقط شکل مشخص و معینی از یک سبک است وابداً هیچگونه دلیلی وجود ندارد که چرا هیچ هنرمندی با این سبک نباید در قرن نوزدهم بوجود آید. هیچ هنرمند بزرگی چیزها را به همان گونه که هست نمی بیند.اگر چنین می کرد به هنرمند بودنش خاتمه می داد. از روزگار فعلی خودمان مثالی در نظر آور. می دانم که تو به چیزهای ژاپنی بسیار علاقمندی. خوب، آیا تو واقعاً تصور می کنی ژاپنی هائی که ما آنها را از آثار هنرهای ژاپنی می شناسیم وجود واقعی دارند؟ اگر چنین فکر می کنی هرگز هنر ژاپنی را درک نکرده ای. آن انسانهای ژاپنی آفریده هائی هستند از قصدی آگاهانه و حساب شده توسط بعضی هنرمندان منفرد. اگر تو تصویری از Hokusai یا Hokkei (9) یا هر نقاش بومی بزرگ را در کنار یک آقا یا خانم ژاپنی قرار دهی خواهی دید که در آنجا کمترین شباهت بین آنها وجود ندارد. انسانهای واقعی که در ژاپن زندگی می کنند بی شباهت به نوع عادی و معمولی انسانهای انگلیسی نیستند. به عبارت دیگر، آنها در حد نهایت معمولی بودن قرار دارند و هیچ چیز عجیب یا غیر عادی در باره ی آنها وجود ندارد. در واقع تمامی آنچه در باره ی ژاپن گفته می شود یک اختراع خالص است. چنین کشور و مردمی در جهان وجود ندارد. یکی از جذاب ترین نقاشان به این امید واهی که ژاپنی ها را ببیند اخیراً سفری به سرزمین گلهای داوودی کرد. اما تمامی آنچه او مشاهده کرد و تمامی موقعیت هائی که برای نقاشی بدست آورد فقط چند تائی فانوس و بادبزن بود. او کاملاً از کشف ساکنین آنجا ناتوان ماند، به همان شکلی که از نمایشگاه دل انگیز او در گالری Messers Dowdeswell به خوبی می توان دید. او نمی دانست که ژاپنی ها، همانگونه که گفتم، صرفاً حالتی از یک سبک هستند، یعنی تخیلی بی نقص و استادانه از هنر. و به همین نحو، اگر آرزومندی که یک اثر ژاپنی را ببینی نباید مثل یک توریست عمل کنی و به توکیو بروی. بر عکس باید در میهنت اقامت گزینی و خود را در آثار بعضی هنرمندان ژاپنی مستغرق سازی و آنگاه وقتی که روح سبک آنها را جذب نمودی و شیوه ی خلاقه ی بصری آنها را کسب کردی می توانی در بعضی از عصر ها به پارک رفته و بنشینی و یا پیکادلی را قدم بزنی و آنگاه اگر نتوانی در این مکان ها یک اثر ژاپنی را ببینی آنرا هیچ کجای دیگر هم نخواهی دید. یا در بازگشتی دوباره به گذشته و به عنوان مثالی دیگر یونان باستان را در نظر گیر. آیا فکر می کنی که هنر یونان هرگز به ما می گوید که یونانی ها چه شکل و شمایلی داشته اند؟ آیا گمان داری که زنهای آتنی شبیه به آن فیگورهای تشریفانی و موقر در فریز های پانتنون ویا شبیه به آن خدایان شگفت انگیزی که در سنتوری مثلثی شکلِ همان بنا نشسته اند بوده اند؟ اگر از دیدگاه هنری قضاوت کنی آنها مطمئناً چنین بوده اند. اما قطعاتی از شخصیتی مانند آریستوفان را بخوان. خواهی دید که خانم های آتنــی بند کفششان را سفت می بستند، کفش پاشنه بلند به پا می کردند، موهایشان را رنگ می کردند ، صورتهایشان را سرخاب و لب هاشان را قرمز می کردند و کاملاً مانند هر کدام از مخلوقات ابله مد روز از زمانه ی خود ما بودند. واقعیت این است که ما به دوره های گذشته کاملاً از میان واسطه ی هنر چشم می دوزیم و هنر خوشبختانه هرگز یکبار هم به ما حقیقت را نگفته است.

 

سریل: اما برای آنکه از هر خطائی مصون بمانیم از تو می خواهم به طور خلاصه اصول زیبائی شناسی نوین خودت را به من بگوئی.

 

ویویان: به طور خلاصه، و آن از این قرار است. هنر هرگز چیزی جز خودش را بیان نمی کند. هنر مانند فکر دارای زندگی مستقلی است و کاملاً بر مسیر خودش تکامل می یابد. در عصر واقع گرائی لزوماً واقع نما و در عصر ایمان، همیشه مذهبی و معنوی نیست. هنر آفریده ای از زمان خودش نیست و چنین چیزی در تعارض مستقیم با آن است و تنها تاریخی که هنر برایمان محفوظ می دارد همان تاریخ پیشرفت خودش است. گاهی از همان مسیر رد پاهای خودش باز می گردد و بعضی اشکال قدیمی و کهن را از نو به زندگی فرا می خواند، به همان نحوی که در نهضت هنر باستانی یونان روی داد، و در نهضت پیش رافائلی ها از روزگار خودما. در دوره های دیگر کاملاً به عصرش پیشدستی می کند، و در یک قرن اثری می آفریند که به قرنی احتیاج دارد تا درک گردیده و مورد لذت و بهره مندی معنوی قرار گیرد. در هیچ حالتی عصرش را باز تولید نمی کند. گذر از هنر یک دوره به خود همان دوره اشتباه بزرگی است که تمامی تاریخ نگاران مرتکب می شوند.

دومین آموزه بدین قرار است. تمامیِ هنر نازل و بد در اثر بازگشت به زندگی و طبیعت و ارتقاء آنها به آرمانها حاصل می شود. زندگی و طبیعت شاید در بعضی مواقع به عنوان بخشی از مواد خام هنر به مصرف رسند اما قبل از آنکه آنها به خدمت هنر درآیند باید به سنتهای هنری ترجمه شوند. به محض اینکه هنر از واسطه ی خلاقه اش صرف نظر کند از همه چیز دست می کشد. واقع گرائی به عنوان یک روش در حکم شکست کامل است و آن دو چیزی که هر هنرمندی باید از آنها پرهیز کند تجدد (مدرنیته) در شکل و در مضمون است. برای ما که در قرن نوزدهم زندگی می کنیم هر قرنی به استثنای قرنی که در آن هستیم  موضوع مناسبی برای هنر است. تنها چیزهای زیبا آنهائی هستند که فکر و ذکر ما را به خود مشعول نمی دارند. اگر نخواهم لذت نقل قول از خودم را از دست بدهم باید بگویم که دقیقاً بدین خاطر  که Hecuba (10) برای ما اهمیت است، غم های او به عنوان مضمون یک تراژدی بسیار مناسب است. علاوه بر آن این فقط چیز مدرن است که از مد می افتد. آقای زولا خود را وقف مصور ساختن امپراتوری دوم برای ما می کند. اکنون دیگر برای چه کسی امپراتوری دوم اهمیت دارد؟ این دیگر از مد افتاده است. زندگی با گامی سریع تر از واقع گرائی به پیش می تازد، اما رمانتیسم پیوسته جلوتر از زندگی است.

سومین اصل این است که زندگی بسیار بیش از آنکه هنر از آن تقلید کند خود از هنر به تقلید می پردازد. این صرفاً از غریزه ی تقلیدگرایانه ی زندگی ناشی نمی شود، بلکه از این حقیقت مایه می گیرد که هدف خودآگاهانه ی زندگی یافتن بیان است و اینکه هنر آن شکل های مشخص و زیبا را که از طریق آنها آن انرزژی می تواند به واقعیت تبدیل گردد عرضه می دارد. این نظریه ای است که هرگز پیش از این مطرح نشده اما فوق العاده ثمربخش است و نوری کاملاً تازه بر تاریخ هنر می افشاند.

به عنوان پیامد طبیعی آن نتیجه می شود که طبیعت بیرونی نیز از هنر تقلید می کند. تنها حاصل و نتیجه ای که طبیعت می تواند به ما نشان دهد آنهائی هستند که ما از طریق شعر یا نقاشی دریافت کرده ایم. این هم راز و رمز افسون طبیعت است و هم توصیفی است از نقاط ضعف آن.

رازگشائی نهائی این است که دروغگوئی یعنی گفتن چیزهای غیرواقعی و زیبا هدف کامل هنر است. اما در این باره تصور می کنم که به اندازه ی کافی صحبت کرده باشم. و اکنون بگذار که به تراس برویم، جائی که طاووس سفید شیری رنگ همچون شبحی آویزان است. در حالی که ستارگان شب، تاریکی را با نقره می شویند. در هوای تاریک و روشن، طبیعت تبدیل به حاصل و نتیجه ای اعجاب انگیز و وسوسه گر می شود که خالی از جذابیت نیست، هرچند که شاید مهمترین استفاده اش مصورسازی نقل قولهای شاعر است. بیا، ما به اندازه ی کافی صحبت کرده ایم.

 

 

منبع مقاله: Aesthetics,Oxford University Press 1997 ، فصل اول صفحات 40 الی 45.

 

 

1: احتمالاً منظور قهرمان شعری است از آلفرد دو موسه. مترجم.

 

2: منظور قهرمان رمان مشهور گوته است (رنجهای جوانی ورتر). مترجم.

 

3: نقاش انگلیسی از قرن نوزدهم که به خاطر مناظر مخصوص به خود و رمانتیکش مشهور است. مترجم.

 

4: اثری غم انگیز از شاتوبریان. مترجم. 

 

5: شخصیتی در « کمدی انسانی »، یکی از رمان های بالزاک است. مترجم.

 

6: آلبرت یاکوب کیوپ یکی از معروفترین نقاشان منظره کش از قرن هفدهم. مترجم.

 

7: منظور هنری روسو نقاش پسا امپرسیونیسم است. مترجم.

 

8: شهری در جنوب شرقی انگلستان. مترجم.

 

9: هر دو نقاشان ژاپنی از قرن هژدهم هستند. مترجم.

 

10: شخصیت افسانه ای یونان باستان که زندگی غم انگیزی داشت. مترجم.



زمان ثبت : پنج‌شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1386 در ساعت 07:13 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : دون پوتین

گاری کاسپاروف

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

برای درک روسیه ی امروز « پدرخوانده » را بخوانید

 

هنگامی که ولادیمیر پوتین در سال 2000 قدرت را در روسیه به دست گرفت، پرسش پرالتهاب روز این بود: « پوتین کیست ؟ ». اکنون این پرسش به این شکل تغییر کرده است: « سرشت روسیه ی تحت حکومت پوتین چیست ؟ ». این رژیم به نحو قابل توجهی در رفتار خود ثابت قدم بوده است، با این وجود رهبران کشورهای دیگر و مطبوعات غربی هنوز هم در خصوص بی توجهی کامل پوتین به عقاید آنها شگفت زده هستند.

بارها این لابه را شنیده ایم که: « آیا پوتین می داند که این رفتار چقدر بد به نظر می رسد؟ ». هنگامی که یک روزنامه نگار برجسته ی دیگر روسی به قتل می رسد، وقتی تاجری که رفتار دوستانه ای با کرملین ندارد به زندان می افتد، هنگامی که یک شرکت خارجی از سرمایه گذاری هایش در روسیه منفصل می گردد، وقتی تظاهرکنندگان آرامی را که خواهان دموکراسی هستند پلیس کتک می زند، وقتی ذخایر نفت و گاز به عنوان اسلحه مورد استفاده قرار می گیرد یا هنگامی که سلاح های روسی و فن آوری موشکی به کشورهای حامی تروریسم فروخته می شود، آنچه باید مورد پرسش قرار گیرد این است که چه نوع حکومتی می تواند چنین رفتاری را ادامه دهد. این رژیم کرملین بر اساس نظام ارزشی عمل می کند که به طور کامل از نظام های ارزشی کشورهای غربی که تلاش های زیادی به خرج می دهند تا دریابند که در پشت دیوارهای سرخ قرون وسطایی چه می گذرد، بسیار متفاوت است.

دولت آقای پوتین در تاریخ یگانه است. نیمی از کرملین گروه سالاری (الیگارشی) است، باندهای شدیداً مرتبط با هم متشکل از حاکمان ثروتمند. بخش دیگر آن نظام فئودالی است که به تیول داران نیم مستقل تقسیم شده است و در آنها پرداخت های رعیت ها جمع آوری می شود، کسانی که هیچ حق و حقوقی ندارند. بر روی تمامی این ها یک پوسته ی دموکراتیک از رنگ و به اندازه ی کافی ضخیم برای وارد شدن به G - 8  و قرار دادن پولهای گروه سالاران در بانک های غربی قرار دارد.

اما اگر شما واقعاً می خواهید رژیم پوتین را عمیقاً درک کنید می توانم به شما منابع مطالعاتی را توصیه کنم. نه کارل مارکس یا آدام اسمیت، نه منتسکیو یا ماکیاولی. و هرچند نویسنده ای که شما در جستجوی آن هستید منشا ایتالیایی دارد، اما از « تعالیم فاشیسم » موسولینی صرف نظر کرده و تمامی دانش سیاسی را کنار بگذارید. به جای آن یکراست به بخش آثار داستانی بروید و هرچه را که ماریو پوزو نوشته پیدا کنید. اگر عجله ی زیادی برای تبدیل شدن به یک کارشناس حکومت روسیه دارید، به بخش دی وی دی مراجعه کنید تا به آثار ماریو پوزو که به فیلم تبدیل شده است دسترسی یابید. فیلم سه قسمتی « پدرخوانده » نقطه ی خوبی برای شروع کار شما است. اما « آخرین دون »، « اومرتا » و « سیسیلی ها » را هم از دست ندهید.    

شبکه ی خیانتها، پنهان کاری و سرنگه داری، مرزهای مبهم میان آنچه تجارت، حکومت و تبهکارانه است ـ همه ی آنها را می توان در کتاب های آقای پوزو پیدا کرد. امروز یک تاریخ نگار به کرملین می نگرد و عناصری از « حکومت گروهی » موسولینی، خونتاهای آمریکای لاتین و ماشین شبه دموکرات PRI  مکزیک را می بیند. یک عاشق پوزو حکومت پوتین را با دقت بیشتری می بیند: سلسله مراتب بسیار جدی، اخاذی، تهدید و ارعاب، مقررات و اصول حفظ سکوت و از همه مهمتر تفویض اختیار برای آن که عایدات همچنان به سوی مقامات سرازیر باشد. به بیان دیگر همان نظام مافیایی.

اگر عضوی از محفل درونی کاری بر علیه رئیس مافیا یا Capo انجام دهد به عنوان غرامت باید زندگی اش را بدهد. همینکه ثروتمندترین فرد روسی یعنی میخائیل خودروکوفسکی تصمیم به یک زندگی شرافتمندانه گرفت و کمپانی یوکوس را به عنوان یک شرکت قانونی به راه انداخت، و چون دیگر نمی خواست به عنوان یک مهره ی ناچیز دیگر در شرکت کا گ ب آقای پوتین فعال باشد، طولی نکشید که خود را در یک زندان در سیبری یافت، شرکت او برچیده و به تاراج رفت و تکه های آن را دستگاه حکومت مافیایی روزنت و گازپروم بلعید.

قضیه ی یوکوس به یک الگو تبدیل گردید. شرکت های خصوصی به درون دستگاه حکومتی بلعیده شدند در حالی که در همان زمان دارایی های شرکت های حکومتی به حساب های بانکی شخصی سرازیر می شدند.

آلکساندر لیتوینکو یک مامور کا گ ب بود که سنت وفاداری را با فرار خود به بریتانیا زیر پا گذارد. از آن بدتر، او قانون امرتا (یا قانون سکوت مافیایی) را با مراجعه به مطبوعات و منتشر ساختن کتابش در باره ی اعمال کثیف آقای پوتین و سربازان پیاده اش نقض کرد. به جای آن که او را به همان سبک قدیمی پدرخوانده ها به ماهیگیری ببرند، او را در لندن در یک تروریسم هسته ای نوع جدی از پای درآوردند. اکنون کرملین حاضر به تحویل مظنون اصلی این قتل نیست.

آقای پوتین نمی تواند درک کند که انگلیسی ها به خاطر زندگی فقط یک انسان به منافع تجاری خود صدمه برساند. برای او این یک مفهوم بیگانه است. در جهان او همه چیز قابل مذاکره است. اصول و ضوابط اخلاقی فقط ژتون هایی بر روی میز قمار کرملین هستند. در قضیه ی لیتوینکو هیچ سوء تفاهمی وجود ندارد، موضوع این است که در اینجا دو زبان مختلف صحبت می شود.

در جهان متمدن موارد بخصوصی وجود دارد که واجب الاحترام هستند. زندگی انسان بر روی همان میزی معامله نمی شود که تجارت و دیپلماسی مورد مذاکره قرار می گیرند. اما برای پوتین این یک بازی واقعی بی حد و مرز است. کوزوو، سپر موشکی، معاملات خطوط نفت و گاز، برنامه هسته ای ایران و خصوص دموکراتیک فقط برگ هایی برای بازی هستند.

پس از سالها بی توجهی به رعایت قانون در روسیه، بدون پیامدهای اثر بخش از سوی خارج، نباید تعجب انگیز باشد که رفتار آقای پوتین اکنون به روابط بین المللی توسعه یابد. کسی که متهم به قتل لیتوینکواست، یعنی آندره لوگووی اکنون عکس های یادگاری خود را برای طرفدارانش امضا می کند و از حمایت رسانه های روسیه لذت می برد و معنای آن این است که هیچ چیز بدون موافقت کرملین انجام شدنی نیست. برای مدت هفت سال غرب با اطاعت و سخنان محبت آمیز برای تغییر کرملین تلاش نمود و ظاهراً تصور می کرد که می تواند آقای پوتین و باند او را به درون نظام غربی تجارت و دیپلوماسی ادغام کند.

اما آنچه در واقع روی داد درست نقطه ی خلاف آن بود ـ مافیا هرچیزی را که با آن در تماس قرار گیرد فاسد می کند. معامله با حقوق بشر اکنون به نظر می رسد که پذیرفتنی شده است. کرملین استانداردهای خود را تغییر نداده، بلکه آنها را به جهان خارج تحمیل می کند. کرملین از رهبران و بازرگانان غربی نشان مشروعیت دریافت می کند و همان رهبران و بازرگانان را در جنایت هایش شریک می سازد.

در حالی که قیمت های انرژی بسیار بالا است، وسوسه ی خود را به کرملین فروختن پیشنهادی است که تقریبا نمی توان آن را رد کرد. گرهارد شرودر نتوانست از انجام معامله ی تجاری با آقای پوتین بر اساس معیار های او خودداری ورزد، و پس از آن که معامله ی خطوط گاز از دریای بالتیک را در حالی که هنوز صدراعظم بود به تصویب رساند از همان موقع یک شغل نان و آب دار در گازپروم انتظار او را برای دوره ی پس از تصدی گری اش می کشید. سیلویو برلوسکونی نیز به شرکای تجاری آقای پوتین پیوست. او حتی در نشستی در اتحادیه اروپا مسئولیت آقای پوتین را پذیرفت و با قدرت تمام از خشونت های روسیه در چچن و از زندانی کردن آقای خودروکوفسکی به دفاع برخاست و سپس به شوخی به پوتین چنین کفت: « من باید وکیل شما می شدم !». اکنون نیکولا سارکوزی در حال حمایت از منافع کمپانی انرژی فرانسوی توتال در حوزه گاز Shtakman  است.

آیا آقای سارکوزی احتمالاً می تواند در حمایت از بریتانیا با قدرت حرف خود را بزند، آنهم پس از انجام معاملات کلان نفتی با آقای پوتین؟ او باید بداند که اگر گوردون براون با آقای پوتین به توافق برسد و از قضیه ی آقای لوگووی دست کشد شاید توتال مجبور به خروج شده و جای خود را به بریتیش پترولئوم بدهد.

ما اوپوزیسیون روسی مدت ها است که می گوئیم معضل ما به زودی به معضل جهانی تبدیل خواهد شد. مافیا حد و مرزی برای کار های خود نمی شناسد. ترور هسته ای اگر با برنامه ی تجاری کرملین سازگار باشد نباید از آن صرف نظر کرد. اخراج دیپلومات ها و محدودتر کردن دیدارهای رسمی فعلاً تاثیر مهمی نخواهد داشت.

اما در باره ی محدود تر کردن دیدار نخبگان حاکم در روسیه از املاک و دارایی های خود در غرب چه؟ از بازی روزگار آنها دوست دارند که پولهای خود را جایی به امانت گذارند که حکومت قانون در آنجا مستقر است و تا به حال آقای پوتین و حامیان ثروتمند او دلایل بسیاری دارند که باور کنند پول های آنها در جای امنی قرار دارد. آنها چنان پولهای کلانی صرف سفرهای تفریحی برای اسکی کرده اند که اخیراً تصمیم گرفتند اسکی بازی را به روسیه بیاورند و آنهم از طریق قاپیدن بازی های المپیک زمستانی.

هیچ دلیلی برای خاتمه دادن به تجارت با روسیه دیده نمی شود. این توهم وجود دارد که مسئله مهمتر از این ها باشد. مافیا می گیرد و چیزی به کسی نمی دهد. آقای پوتین کشف کرده است که به هنگام معامله با اروپا و آمریکا همیشه می تواند در برای انجام اصلاحات و در برابر پول نقد وعده های توخالی به آنها بدهد. آقای لوگووی شاید اکنون دریابد که او هم قابل فروش است.

 

 

گاری کاسپاروف قهرمان پیشین شطرنج جهان یکی از نویسندگان وال استریت جورنال است و رئیس جبهه ی متحد مدنی روسیه، سازمانی که برای استقرار دموکراسی در روسیه فعالیت می کند.

 

 

Don Putin
BY GARRY KASPAROV
http://www.opinionjournal.com/forms/printThis.html?id=110010398



زمان ثبت : چهارشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1386 در ساعت 10:19 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : بمب گذاران انتحاری: قهرمان های طبقه متوسط

راندال کولینز

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

 ما بیشتر تمایل به آن داریم که بمب گذاران انتحاری را به عنوان جانیان سنگدل و خون آشام به تصور درآوریم. با این وجود بیشتر مردم بر خلاف باور عموم کمتر حاضر به انجام

 اعمال خشونت انگیز هستند. این درواقع اعضای آرام و سربه راه طبقه متوسط

هستند  که تبدیل به بهترین ابزارهای انفجاری انسانی می شوند و این

همان  چیزی است که جلوگیری از سلاح های کشتار

جمعی آنها  را با دشواری روبرو می سازد. 

 

 

 

علت بسیار ساده ای وجود دارد که چرا از دهه 1980 جهان شاهد هزاران بمب گذار انتحاری بوده است: این شکل از خشونت در واقع کارآمدترین روش عمل خشونت آمیز از فاصله نزدیک است. گسترش این روش به ظاهر غیرقابل جلوگیری باعث گشته است که خشونت سیاسی به مراتب موثرتر از پیش باشد و آنهم توسط نام نویسی و عضوگیری از اعضای طبقه متوسط به عنوان کادر غیر متعارفی از داوطلبان بمب گذاری انتحاری.

این واقعیت که بمب گذاران انتحاری معمولاً اعضای آرام طبقه متوسط هستند به نظر بعید و دورازانتظار می آید. در هر حال مگر نه آن که بیشتر اعضای طبقه متوسط دارای تحصیلات سطح بالا، رفتار و آداب معاشرت درست و متین بوده و به این که عضو خوبی از خانواده باشند گرایش دارند. آنها شباهتی به اراذل و اوباش انگلیسی در مسابقات فوتبال یا به دیگر انسان های جنجال برانگیز ندارند. در مقایسه با روش بمب گذارای انتحاری هیچ شکل دیگری از خشونت دارای چنین سهم بالایی از زنان نیست. حتی می توان گفت که گاهی زنان برای انجام چنین عملیاتی راغب تر از مردان هستند.

اما چرا این گونه است؟ به باور من علت آن این است که بمب گذاری انتحاری ساده ترین شیوه خشونت برای افراد معمولی طبقه متوسط است، چنانچه اصلاً تصمیمی برای اجرای آن گرفته شده باشد.

برای آن که بتوانیم به درک این نکته نائل شویم اول باید این افسانه را کنار گذاریم که برای انسان انجام اعمال خشونت انگیز گار ساده ای است. اگر فردی احساس بی عدالتی که به اندازه کافی قوی باشد در خود داشته باشد او فکر کردن را تعطیل کرده و فقط کافی است که از جایی یک اسحله پیدا کرده و شروع به کشتن مقصرین ادعایی کند. اما چنین تصوری بسیار دور از واقعیت است. جامعه شناسان در جنگ جهانی دوم و در تحقیقات خود به این نتیجه رسیدند که فقط 15 تا 25 درصد از سربازان خط مقدم واقعاً سلاح های خود را آتش کرده بودند. روش های آموزش بعدی دفعات تیراندازی را بالاتر برد، اما تیراندازی ها تقریباً بسیار نادقیق بودند. تیراندازی کردن در میدان مشق بسیار متفاوت است از تیراندازی به سوی یک انسان. تحقیقات فردی در باره شکل های ملایم تر خشونت با مشت، لگد و چماق نشان می دهد که بیشتر برخوردها هنگامی که افراد درگیر در دعوا بتوانند بهانه ای برای عقب نشینی پیدا کنند با موازنه به پایان می رسد.

یک افسانه دیگر هم این است که مردم اهل خشونت تا حدی به این دلیل چنین اند که آنها در شرایطی بزرگ شده اند که در آن نظارت اجتماعی خانواده ها و مدارس وجود نداشته و آنها با گروه هایی رفت و آمد داشته اند که رسم و رسوم خشونت ورزی را ترغیب می کنند، چه برای بزه کاری و چه از جهت جلب نظر کردن دیگران. مورد دیگر آن که این نظریه بر این فرض مبتنی است که وقتی افراد به مسئله ی مورد اختلاف می رسند دیگر انجام خشونت بسیار ساده خواهد بود. لیکن بررسی دقیق در باره برخوردهای میان گروه های خشونت طلب و سرقت های مسلحانه نشان می دهد که بزه کاران برای انجام خشونت چندان راحت تر از سربازان یا افراد پلیس نیستند. در واقع حتی برایشان دشوار تر هم هست. به لحاظ آماری یک عضو عادی از گروه های اراذل و اوباش به ندرت به خشونت دست می زند. تبهکاران بیشتر وقت کاری خود را با بیان جمله های خشن می گذرانند و چنانچه ماشه را فشار دهند غالباً بدون خواست خودشان چنین می شود و چنانچه گلوله به کسی برخورد کند غالباً او یک ناظر بی تقصیر است و نه کسی که هدف قرار گرفته بوده.

نمونه ی شاهد روشن است: انسان ها در انجام خشونت چهره به چهره ومستقیم مهارتی ندارند، اما در بیان احساسات خود موفق اند و می توانند به هنگام لزوم فهرست طولانی از شکوه ها و گلایه های خود ارائه کنند، اما از آن نتیجه گرفته نمی شود که برداشتن گام نهایی برای انجام خشونت توسط آنها ساده است. تصویر انسان در حالتی که انفجار خشم او به مویی بسته و در آستانه انفجار قرار دارد و فقط منتظر انگیزه ای برای اعمال خشونت است مغایر است با آنچه ما  در باره ی جامعه شناسی خُرد (microsociology)  در همکاری متقابل میان انسان ها می دانیم.

افراد انسانی خود را تابع حال و هواهای غالب می کنند. چه آنها از یکدیگر خوششان بیاید یا نیاید، آنها گرایش دارند به تطبیق دادن خود با آداب و رسوم موقعیت. مخالفت کردن شفاهی با دیگری بسیار دشوارتر است از موافقت کردن با او. هلهله و شادی در جمع معمولاً بسیار بیشتربه طول می انجامد تا هنگامی که جمعیت های انسانی دست به هو کردن کسی می زنند. این تمایل برای تطبیق دادن خود احتمالاً در دستگاه عصبی و احساسی ما از پیش برنامه ریزی و کار گذاشته شده است ـ آنچه توضیح می دهد که چرا درگیر شدن در منازعه ای خشونت آمیز هنگامی که آن فرد دیگر در برابر ما قرار دارد تا این اندازه کار دشواری است.  

برای آن که بتوان اعمال خشونت نمود باید این موانع را پشت سر گذارد. برای چنین منظوری سه روش بسیار متداول چنین است: اولین و ساده ترین آنها اعمال خشونت از فاصله دور است، مانند بمب انداختن از هواپیما یا آتش توپخانه به دوردستها. این روش از روبرو شدن با چهره ی دشمن کاملاً اجتناب می ورزد.

اگر قرار است که با دشمن روبرو شویم روش دوم و سوم را باید به کار گرفت. در روش دوم یک گروه از افراد به ناگهان سر وقت فردی از گروه مقابل می روند که تنها مانده و معمولاً مقاومتی نمی کند. در نزاع های دسته جمعی هنگامی بیشترین صدمه ها روی می دهد که اعضای باند اراذل و اوباش یا نیروهای پلیس در دسته های چند نفری به کتک کاری یک نفر از گروه مقابل می پردازد که روی زمین افتاده است. باندهای اراذل و اوباش مانند یکه بزن ها هنگامی به خوبی از عهده طرف مقابل برمی آیند که آنها نیز از نظر تعداد بر حریف غالب باشند. نیروهای پلیس نیز هنگامی که از نظر تعداد بسیار بیشتر از افراد مظنون هستند احتمال آن که دست به خشونت بزنند بسیار بیشتر است. در نبردهای نظامی قتل عام ها هنگامی روی می دهد که دشمن به ناگهان از حرکت و توان می افتد و به لحاظ عاطفی و احساسی دچار ضربه روحی شده و ناتوان از مقاومت است. در این شکل از خشونت برتری و تفوق احساسی حتی از اهمیت بیشتری برخوردار است تا برتری و تفوق فیزیکی و بدنی. این روش دوم بسیار مشمئز کننده است، آنهم علی رغم آن که احتمالاً متداول ترین شکل از خشونت است. در ابعاد کوچکتر این روش از اعمال خشونت در بیشتر موارد در خشونت خانوادگی دیده می شود.

برخلاف آنها، شیوه سوم اعمال خشونت روشی آرمانی و شرافتمندانه در چارچوب مبارزه ای منصفانه است. در اینجا حریف های هم وزن برای رویارویی انتخاب می شوند و مطابق با قواعد خاص و در درون یک گروه که خود را به برای این مبارزه به عنوان افرادی سربلند می نگرد می جنگند: چه آن دوئل کننده های آغاز عصر مدرن، چه بچه های خشن دبیرستانی در حیاط مدرسه و یا ورزشکارانی که طی یک مسابقه تمام توان خود را برای از پای درآوردن حریف به کار می گیرند. این گونه مبارزه ها همیشه در برابر تماشاچیان علاقمند انجام می شود و هرچقدر هم که خشونت انگیز باشد باید قواعد بخصوصی رعایت شود. جمعیت حاضر طبق معمول مبارزین را برای مدت زمانی از پیش تعین شده ی نبرد تشویق می کند، آنچه باعث می شود که مبارزین بر تنش های حاصل از رویارویی با حریف فائق آیند و توجه خود را متوجه جمعیت حاضر کنند تا خصومت با طرف مقابل.

لیکن بمب گذاران انتحاری در وضعیت دیگری قرار دارند و بسیار متفاوت از روش های قبلی هستند. آنها معمولاً به تنهایی با قربانیان خود روبرو می شوند. آنها نه حریف خود را تـهدید می کنند و نه این که تلاشی برای درهم شکستن روحی و روانی آنها به خرج می دهند. راز شیوه مبارزه آنها در این خلاصه می شود که باید تا لحظه آخر که بمب را منفجر می کنند هیچ خشونتی نشان ندهند. امتیاز تاکتیکی بمب گذاران انتحاری در این است که، درحالی که آنها به قربانیان خود نزدیک تر می شوند جوری وانمود می کنند که گویی هیچ چیز غیر عادی در جریان نیست. در اینجا هیچ گونه تنش حاصل از رویارویی وجود ندارد زیرا شیوه عمل بمب گذاران انتحاری به نحوی است که گویی رویارویی در کار نیست.

خشونت مخفیانه و اجتناب کننده از رویارویی مانند بمب گذاری انتحاری راه چهارمی است برای غلبه کردن بر تنش های حاصل از رویارویی. این روش فقط به این جهت عمل می کند و درست از آب در می آید که ضارب به نحوی ظاهر خود را نشان می دهد که دیگران هیچ خطری را از جانب او احساس نمی کنند. انسان هایی که به شکل های مردانه اعمال خشونت خو کرده اند به درد این روش نمی خورند. اعضای باند های اراذل و اوباش نیز بمب گذاران انتحاری خوبی از آب در نمی آیند. لیکن افراد آرام و سربه راه طبقه متوسط برای این روش بسیار مناسب هستند. از آنجایی که آنها ذاتاً اهل دعوا نیستند، نیازی به کنترل رفتار و حالت های حاصل از رجزخوانی و تهدید طرف مقابل ندارند، آنچیزی که البته می تواند توجه قربانیان را به سوی آنها جلب کند. آنها که افراد درون گرا و خودتصمیم گیر هستند هنگامی که به قربانی های خود نزدیک می شوند نیازی به شنیدن تشویق خود توسط تماشاچیان ندارند. فرهنگ طبقه متوسط بسیار خودتطبیق گرا است و از بیرون ظاهری متعارف به خود می گیرد که جلب نظر نکند. ما در درون خود هرنوع احساساتی هم که داشته باشـیم، می آموزیم که نباید آنها را در محل کار، اوضاع و احوال اجتماعی یا در انظار عمومی بیان کنیم و نشان دهیم. این بهترین تمرین و آموزش برای وضعیتی است که در آن بمب گذار انتحاری بمبی را در زیر لباس های خود پنهان ساخته و منتظر وضعیتی می ماند که با انفجار بمب بالاترین خسارت ها را بوجود آورد.

به بیان دیگر در بمب گذاری انتحاری مسئله اصلی فقط انگیزه نیست بلکه مهمتر از آن فن آوری است. نهضت های سیاسی خشونت طلب می توانند از آن برای اهداف ایدئولوژیک خود استفاده کند، اما این که مورد استفاده هم قرار می گیرند فقط یک دلیل ساده بیشتر ندارد: این روش به خوبی وظیفه خود را عملی می سازد.

 

راندال کولینز استاد جامعه شناسی در Dorothy Swaine Thomas  است و عضوی از موسسه تحقیقاتی جرم شناسی در دانشگاه شیکاگو. مهمترین کتاب وی « خشونت: یک نظریه جامعه شناسی خرد » است.  

 

http://www.foreignpolicy.com/story/cms.php?story_id=4131

 

http://www.fr-online.de/in_und_ausland/kultur_und_medien/feuilleton/?em_cnt=1277222

 



زمان ثبت : سه‌شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1386 در ساعت 06:31 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : من از مرگ هراسی ندارم

گفتگوی اشپیگل آن لاین با آلکساندر سولژنیتسین

بخش دوم

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

نویسنده ی برجسته ی روسی و برنده ی جایزه ی نوبل آلکساندر سولژنیتسین در باره ی

تاریخ پرتلاطم روسیه، قرائت پوتین از دموکراسی و شیوه ی برخورد

خودش به مرگ سخن می گوید

 

اشپیگل: اثر اخیر و دوجلدی شما « 200 سال در کنار هم » تلاشی برای غلبه بر منع مباحثه ی تاریخ مشترک روسیه و یهودی ها بود. این کتاب بیش از هر کجا در غرب باعث ایجاد سردرگمی شده است. شما می گوئید که یهودی ها نیروی اصلی سرمایه ی جهانی هستند و آنها در میان بزرگترین کسانی بودند که باعث نابودی بورژوازی روسیه شدند. آیا باید از مجموعه ی غنی منابع شما بیه این نتیجه برسیم که یهودی ها در ناکامی تجربه ی شوروی مسئولیت بیشتری دارند؟

 

سولژنیتسین: من دقیقاً از آنچه پرسش شما متضمن آن است پرهیز می کنم. من خواهان هیچ گونه مقابله امتیازها یا مقایسه میان مسئولیت های اخلاقی گروه های مختلف مردم نیستم. علاوه بر آن من به طور کامل تصور از مسئولیت یک ملت علیه ملت دیگر را طرد می کنم. همه ی آنچه من خواهان آن هستم اندیشه ی خود انتقادگری است.  

شما می توانید پرسش سوال خود را از خود کتاب بگیرید: « هر انسانی باید به لحاظ اخلاقی پاسخگوی تمامی گذشته ی خود باشد ـ از جمله آن گذشته ای که شرم آور است. پاسخ به چه طریقی؟ با تلاش برای فهمیدن: چگونه هرگز چنین چیزی می توانست مجاز باشد؟ اشتباه ما در این میان چه بوده است؟ و آیا می توان دوباره چنین وقایعی روی دهد؟ در چنین حال و روحیه ای است که شایسته است مردم یهودی به آن پاسخ دهند، هم برای قاتلین انقلابی و هم کسانی که با علاقه به آنها خدمت کردند. نه پاسخی در برابر دیگر انسان ها، بلکه پاسخی به خود و به وجدان خود و در برابر خداوند. درست همانگونه که ما روس ها باید پاسخ دهیم ـ برای نسل کشی ها، برای آن زارعین بی رحم آتش به پا کن، برای آن سربازان دیوانه ی انقلابی و آن ملوان های وحشی ».

 

اشپیگل: به عقیده ی ما، در میان آثار شما « شبه جزیره ی گولاگ » بیشترین انعکاسات عمومی را ایجاد کرد. در این کتاب شما سرشت مردم ستیزانه و دیکتاتوری شوروی را نشان داده اید. امروز در نگاهی به گذشته آیا می تانید بگوئید تا چه اندازه این کتاب در شکست کمونیسم در جهان نقش داشته است؟

 

سولژنیتسین: شما نباید این را از من بپرسید ـ یک نویسنده نمی تواند چنین ارزشیابی [در باره ی کار خود] انجام دهد.

 

اشپیگل:  در بازگویی آنچه خود شما زمانی گفته بودید، تاریخ سیاه قرن بیستم می بایست به خاطر بشریت  و توسط روسیه تحمل شود. آیا مردم روسیه از درس های این دو انقلاب و پیامدهای آنها چیزی هم آموخته اند؟

 

سولژنیتسین: به نظر می رسد که آنها تازه شروع به چنین کاری کرده اند. تعداد زیاد انتشارات و فیلم های سینمایی در باره ی تاریخ قرن بیستم ـ هرچند با کیفیتی متفاوت ـ شاهدی بر نیاز فزاینده برای آن هستند. همین تازگی ها کانال تلویزیون دولتی « راشا » مجموعه ای را پخش کرد که بر آثار وارلام شالوموف مبتنی بود و حقایق وحشتناک و ظالمانه در باره ی اردوگاه های استالین را بدون هرگونه سطحی سازی نشان       می داد.

و برای مثال از فوریه گذشته من توسط مباحثات فراگیر، پرهیجان و دراز مدتی که مقاله ی من در باره ی انقلاب فوریه ـ که قبلاً نوشته شده و جدیداً دوباره منتشر شده بود ـ ایجاد کرد بسیار شگفت زده شدم و از جمله از کسانی که با نظر من مخالف بودند، چرا که آنها علاقه ی خود را به درک گذشته نشان دادند که بدون آن آینده ای پرمعنا نمی تواند وجود داشته باشد.

 

اشپیگل: شما دوره ی حکومت و اداره ی امور توسط پوتین را در مقایسه با مقامات قبلی اش یلتیسین و گورباچف چگونه ارزیابی می کنید؟

 

سولژنیتسین: روش گورباچف در حکومت و اداره ی امور در قضاوتی سیاسی به طرز حیرت آوری بی تجربه، خام و در برابر کشور همراه با بی مسئولتی بود. آن اصلاً حکومت نبود بلکه انصراف بی ملاحظه از قدرت بود. و در عوض، ستایش غرب از او فقط این باور را در او تقویت کرد که گویا در راه درستی به جلو می رود. در هر حال باید به خاطر آورد که، بر خلاف آنچه فعلاً به طور گسترده ادعا می شود، این گورباچف و نه یلتیسن بود که ابتدا آزادی بیان و فعالیت سیاسی را به شهروندان کشور اعطا کرد.

مشخصه ی دوره ی یلتسین نیز به همان اندازه بی مسئولیتی در برابر زندگی مردم بود، اما به شیوه های دیگر. او در شتابی که برای تبدیل مالکیت دولتی به خصوصی در سریع ترین نحو ممکن داشت، آغاز به حراج چندین میلیارد دلاری میراث ملی کرد. یلتسین در طلب به دست آوردن حمایت رهبران منطقه ای یکراست خواهان جدایی طلبی گردید و قوانینی را به تصویب رساند که سقوط حکومت شوروی را تشویق و در واقع مقدور می ساخت. البته این عمل او روسیه را از نقش تاریخی خود که برای ایفای آن به سختی کار کرده بود محروم ساخت و جایگاه شوروی را در جامعه بین المللی تنزل داد. اما تمامی این ها با تحسین صمیمانه ی بیش از پیش غرب مواجه گردید.

 

اشپیگل: اکنون برای همه به مرور روشن شده است که ثبات روسیه به نفع غرب است. اما یک مسئله که به ویژه باعث تعجب ما است: وقتی از شکل درست استقلال ملی روسیه صحبت می شود، شما همیشه طرفدار خودمختاری مدنی هستید، و این که شما این مدل حکومتی را درست در برابر دموکراسی غربی می دانید. با گذشت هفت سال از حکومت پوتین ما می توانیم کاملاً خلاف آن رویداد را مشاهده کنیم. قدرت در دستان رئیس جمهور متمرکز است و هرچیزی را باید خود او برنامه ریزی کند.

 

سولژنیتسین: بله ، من همیشه بر نیاز برای خودمختاری محلی برای روسیه پافشاری کرده ام، اما هرگز نه با ذکر مثال هایی از نظام های شدیداً کارآمد خودمختاری محلی مانند سوئیس و نیوانگلاند که هردوی آنها را از نزدیک می شناسم.

شما در پرسش خود خودمختاری محلی را ـ آنچه فقط در سطح مردم عادی مقدرو است و آنهم هنگامی که مردم شخصاً مقامات مسئول منتخب خود را از نزدیک می شناسند ـ با سلطه ی فقط چند دوجین فرماندار محلی خلط می کنید، کسانی که طی دوره ی یلتیسین خیلی از این بابت خوشوقت بودند که به دولت فدرال در سرکوب هرگونه ابتکار عمل برای خودمختاری می پیوندند.

امروزه همچنان به شدت نگران تکامل کند و ناکارآمد دولت مستقل محلی هستم، اما در هر حال چنین چیزی بالاخره واقعیت پذیرفته است. در زمان یلتسین دولت مستقل محلی عملاً مسدود بود در حالی که « قدرت عمومی » حکومت (به عبارت دیگر حکومت متمرکز و از بالا به پائین) همواره تصمیمات بیشتری را به عهده  مردم محلی می گذارد. بدبختانه این جریان هنوز هم به طور روشمند شکل نگرفته است.  

 

اشپیگل: اما تقریباً هیچ اپوزیسیونی هم وجود ندارد.

 

سولژنیتسین: البته اپوزیسیون امری ضروری و مطلوب برای تکامل سالم هر کشوری است. شما تقریباً به ندرت می توانید کسی را به عنوان مخالف پیدا کنید، مگر درمیان کمونیست ها. اما اگر شما نگاه بی طرفانه ای به وضعیت بیندازید: در دهه ی 1990 یک کاهش سریع در استانداردهای سطح زندگی وجود داشت و سه چهارم خانواده های روسیه را مورد تاثیر قرار می داد و البته همه آن کسانی را که تحت « شعار دموکراسی خواهی » گردآمده بودند. پس تعجبی ندارد که مردم دیگر به دور این شعار جمع نمی شوند. و اکنون رهبران این احزاب حتی نمی توانند در این باره به توافق برسند که در یک دولت تصوری و در سایه چگونه پست های مهم را با هم قسمت کنند. تاسف انگیز است که هنوز هم هیچ اپوزیسیون سازنده، شفاف و فراگیری در روسیه وجود ندارد. رشد و تکامل اپوزیسیون و به همچنین جاافتاده تر شدن تشکیلات دموکراتیک نیازمند زمان و تجربه بیشتری است.

 

اشپیگل: طی آخرین مصاحبه ای که با هم داشتیم، شما قوانین انتخاباتی نمایندگان دومای کشوری را مورد انتقاد قرار دادید، زیرا فقط نیمی از آنها در حوزه های خود بطور مستقیم انتخاب می شدند، در حالی که نیم دیگر، یعنی نمایندگان احزاب سیاسی غالب بودند. پس از انجام اصلاحات نظام انتخاباتی توسط پوتین، دیگر نمی توان به طور مستقیم در هر حوزه نماینده ی مورد نظر را انتخاب کرد. آیا این برداشتن گامی به عقب نیست؟

 

سولژنیتسین: بله. به عقیده ی من این یک اشتباه است. من یک ناقد جدی و همیشگی « پارلمانتاریسم حزبی »  هستم. من طرفدار انتخابات غیر حزبی نمایندگان واقعی مردم هستم، کسانی که مسئول مناطق و حوزه های خود هستند و کسانی که در صورت رضایت بخش نبودن کارشان مورد بازخواست قرار می گیرند. من البته شکل گیری گروه ها بر اساس اصول اقتصادی، تعاونی، منطقه ای، آموزشی، حرفه ای و صنعتی را درک کرده و ارج می گذارم، لیکن در اجزاب چیزی که ارگانیک باشد را نمی بینم. پیوندهایی که انگیزه ی آنها سیاسی است می تواند ناپایدار باشد و غالباً آنها دارای انگیزه های فردی هستند. لئو تروتسکی همین را طی انقلاب اکتبر چنین بیان کرد: « حزبی که برای گرفتن قدرت تلاش نکند ارزشی هم ندارد ». ما در باره ی تلاش برای کسب منافع برای خود حزب و به هزینه ی بقیه ی مردم صحبت می کنیم. چنین چیزی می تواند روی دهد، حال به دست گیری قدرت چه صلح جویانه باشد و چه نباشد. رای دادن برای احزاب فاقد هویت انسانی و برای برنامه ی آنها جایگزین غلطی است برای تنها راه درست در انتخابات نمایندگی مردم: رای دادن یک فرد واقعی برای انتخاب یک نامزد واقعی. این تمامی نکته ی اصلی در پس نمایندگی برای مردم است.

 

اشپیگل: علی رغم درآمدای سرشار از صادارت نفت و گاز و علی رغم تکامل و رشد یک طبقه ی متوسط، هنوز هم میان فقیر و غنی تفاوت فاحشی در روسیه به چشم می خورد. برای بهبود این وضع چه می توان کرد؟

 

سولژنیتسین: به عقیده ی من شکاف میان فقیر و غنی بی نهایت پدیده ی خطرناکی در روسیه است و این موضوع نیازمند توجه فوری حکومت است. با وجودی که ثروت های بسیاری در دوران یلتسین با تاراج جمع آوری گردید، تنها راه معقول در اصلاح وضعیت امروز رفتن به دنبال تجارت های بزرگ نیست ـ مالکین امروزه در گرداندن آنها تا آنجا که مقدور است تلاش می کنند ـ بلکه دادن فضای تنفس به تجارت متوسط و کوچک است. معنای آن حفاظت از شهروندان و کارفرمایان کوچک در برابر حکومت استبدادی و فساد اداری است. یعنی سرمایه گذاری در آمدهای حاصل از منابع طبیعی در زیرساخت های کشور، در آموزش و پرورش و در بهداشت و درمان. و ما باید بیاموزیم که آن را بدون دزدی و حیف و میل شرم آور آنها انجام دهیم.      

 

 

 

 

ادامه دارد . . .

       

 

http://www.spiegel.de/international/world/0,1518,496003,00.html



زمان ثبت : یکشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1386 در ساعت 08:17 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : شکنجه گاه قذافی

خاطرات هشت سال زندگی در اسارت

برگردان علی محمد طباطبایی

اشرف حجوج پزشک 37 ساله بلغاری و فلسطینی الاصل اسارت 8 ساله ی خود در زندان های لیبی را به خاطر می آورد و از شکنجه ها و بلاهایی سخن می گوید که

آدمکشهای قذافی به سر او و پنج پرستار زندانی آوردند

 

 

 

 

بدترین لحظه طی این هشت سال شکنجه، تحقیر و وحشت از مرگ چه بود؟ این درست همن لحظه ی آزادی ما بود.

هنگامی که نگهبان ها در ساعت سه و سی دقیقه ی نیمه شب 24 جولای وارد سلول من شدند بر خلاف معمول نه صدای جرنگ و جرنگ کلیدهای آنها به گوش رسید و نه سروصداهای معمول و همیشگی آنها. به جای آن نگهبان درگوشی به من چنین گفت: « اشرف، اشرف، بیدار شو!  باید خودت را برای یک دیدار آمده کنی ».

من با عجله از جای خود پریدم. به ساعت نگاه کردم و احساسی ترسناک از نابودی و مرگ وجودم را فراگرفت. چه کسی می خواست در این ساعت از نیمه شب مرا ملاقات کند؟ به ناگهان این فکر در ذهنم جرقه زد که شاید آنها می خواهند مرا اعدام کرده و بعداً ادعا کنند که به هنگام فرار مرا با تیر زده اند.    

چند دقیقه بعد من در دفتر سرپرست زندان بودم. به من گفته شده که اثر انگشت خود را در زیر تکه کاغذی بگذارم و تائید کنم که مایل به ترک لیبی به سوی بلغارستان هستم. در عین حال از تمامی آنچه در حال رویدادن بود فیلم ویدئویی گرفته می شد. سپس آنها مرا به بخشی از زندان منتقل کردند که پنج پرستار بلغاری در آنجا نگه داری می شدند و همگی را به فرودگاه رساندند.

برای بار دیگر در آنجا از من پرسیده شد که آیا مایل به اقامت درلیبی یا رفتن به غزه هست. من پاسخ دادم:  « می خواهم به بلغارستان بروم. شما زندگی من، زندگی خانواده ام و زندگی این پنج پرستار را نابود کردید. حتی برای لحظه ای حاضر به ماندن در چنین کشوری نیستم ». مقام مسئول عصبانی شد. او به نمایندگان فلسطینی و بلغاری با فریاد گفت: « شما شاهد هستید ».

سپس من در هواپیما نشستم، با حالت بسیار خوش و هیجان زده و این احساس که برای بار دیگر به دنیا آمده ام، همراه با پنج پرستار، کمیسر عالی اتحادیه اروپا (روابط خارجی) بنیتا فرروـ والدنر و سسیلیا سارکوزی، همسر رئیس جمهور فرانسه. هنگامی که هواپیما از زمین بلند شد، دریافتم که روزی بالاخره آن روز خواهد رسید که من دیگر قادر به درک این که چگونه توانسته ام این هشت سال را دوام آورم نخواهم بود ـ و آنگاه حتی نمی توانم این تجربه را به کس دیگر تعریف کنم.  

زندگی من در جهنم هشت سال پیش در آگوست 1998 آغاز گردید. من تازه امتحانات پزشکی خود را در لیبی به پایان برده بودم و به عنوان یک انترن در بیمارستان کودکان بسیار بزرگ در بنغازی مشغول به کار شده بودم و ابتدا در بخش بیماری های داخلی فعال بودم. بخش بیماری های عفونی بسته بود. علامتی که روی آن نوشته شده بود « مبتلا به HIV » بر روی دیوار در پشت یکی از تخت های منطقه ی من نصب شده بود. کسی که در آن تخت قرار داشت یک نوزاد هفت ماه بود که در مصر به ناچار و برای اصلاح یک نقص استخوانی روی او عمل جراحی انجام شده بود. آلودگی آن کودک به HIV در همان بیمارستان مصر روشن شده بود. این اولین مورد از کشف ویروس ایدز بود که من دیدم.

هنگامی که در 13 دسامبر 1998 از من خواسته شد در مقر پلیس حاضر باشم و پس از آن بود که مرا دستگیر کردند، مدتی بود که در بخش دیگری از بیمارستان کار می کردم. من سه روز بعدی را در یک سلول کوچک سپری کردم. دلیلش، آن گونه که بعداً به من گفته شد، انتظار برای نتایج آزمایش ویروس ایدز بود که جواب آن منفی بود.

 

صد ها کودک آلوده

یکی از مقامات رسمی به من گفت: « ما صدها کودک آلوده به ایدز داریم و می دانیم که شما مقصر هستید. شما آنها را انتخاب کرده و با ویروس آلوده می ساختید ». من پاسخ دادم: « اگر این درست است پس مرا بی درنگ در برابر مردم در میدان مرکزی بنغازی تیرباران کنید ». البته من هرکدام از بچه ها را قبل از معاینه درآغوش می گرفتن، لیکن این به آن خاطر بود که ترس آنها بریزد.

افسر پلیس ادامه داد: « شما با یک زن خارجی رابطه ی جنسی داشتید ». من تازه فهمیدم که در اینجا سناریویی شکل می گیرد که توسط شخصی در سلسله مراتب بالا تر طراحی شده که در آن من به عنوان بلاگردان انتخاب شده ام ـ من پناهنده ای فلسطینی که به همراه پدر و مادرم در اینجا زندگی می کنم و برای آن دو این کشور حکم خانه را داشت.

خانواده ی من بسیار محافظه کار است. نامزد فلسطینی من سال پیش از آن درگذشته بود و من تازه زندگی جدیدی را با یک زن دیگر آغاز کرده بودم. از آنجا که می دانستم پرستاران بلغاری در بیمارستان ما هم مورد بازجویی قرار گرفته اند، حدس زدم که اتهام « رابطه ی جنسی » باید در رابطه با یکی از آنها مطرح باشد. اما بعد پلیس مرا آزاد کرد و بمن گفته شد که من فقط برای پرسش های معمول به آنجا آورده شده بودم.

بنغازی عملاً در ان زمان یک منطقه ی جنگی بود، همراه با گروهی از اسلام گرایان تندرو که در خیابانها مبارزه می کردند. بیمارستان ما انباشته از زخمی ها بود و شرایط بهداشتی آن فاجعه آمیز. ما سوزن برای بخیه نداشتیم و دستگاه های ضدعفونی همگی خراب بودند. تنها از یک قیچی برای بریدن بند ناف نوزادان استفاده می شد. هفتاد درصد کودکان آلوده به ویروس HIV به هپاتیت بی نیز مبتلا بودند.

مقامات لیبی از آلودگی های ویروس ایدز بسیار نگران بودند. دولت در مواجهه و پرداختن به افزایش نرخ ایدز که به علت رابطه ی آزاد جنسی و رویدادهای بسیار دیگری که دور از چشم آنها انجام می شد خود را کاملاً ناتوان می دید. اپیدمی هپاتید بی بعداً مورد تایید قرار گرفت، هم توسط دادگاه و هم پسر قذافی سیف الاسلام که در خارج تحصیل می کرد و فرد سکولاری بود. اما اراده ی پدر او در لیبی در حکم قانون بود. او بر نظام قضایی و جزایی کشور نظارت می کرد. قذافی می بایست کسی را پیدا می کرد که تقصیر ها را به گردن او بیندازد، کسی که والدین خشمگین کودکان آلوده به ویروس را خشنود سازد. هرگز نمی توان کسی را برای  نظام فاسد بهداشتی که خود حکومت با غفلت خود آن را بوجود آورده بود مسئول دانست. 

 

ناپدید شدن از صحنه ی روزگار

هنگامی که من در 29 ژانویه ی 1999 به محل اقامت خو بازگشتم و پس از ملاقات والدینم در ماه رمضان، یاداشتی به دستم رسید که در آن بار دیگر دستور داده شده بود جهت ارائه ی گزارش به رئیس پلیس مراجعه کنم. طی ده ماه بعدی اوضاع از این قرار بود که گویا من از صحنه ی روزگار ناپدید شده بودم، زیرا والدینم فهرست درگذشتگان را در تمامی بیمارستان ها جستجو کرده و مرا در هیچ کجا نیافته بودند. مدتی طول کشید تا بالاخره آنها دریابند که من برای باردیگر بازداشت شده ام.

در 29 ژانویه در ساعت یازده و سی و پنج دقیقه ی شب در مقر پلیس به من دستبند زده، صورتم را با نقاب تیره ای پوشاینده و مرا در صندوق عقب اتوموبیل پلیس جا دادند. برای مدت چهار ساعت آن اتوموبیل با سرعت زیاد از میان نواحی بیرون از شهر عبور می کرد. سپری شدن آن چهار ساعت برای من به مانند چهارسال به نظر می رسید. هنگامی که ما به ساختمانی در تریپولی رسیدیم هنوز هم آسمان تاریک بود و سرمای سختی همه جا را فرا گرفته بود. آنها به جز پیراهن و شلوارم بقیه چیز های مرا گرفتند.

روز بعد دو مرد مرا به باد کتک گرفتند و هم زمان فریاد می کشیدند: « تو بچه ها را با ویروس ایدز آلوده کرده و آن دستورات را از سازمان سیا و موساد گرفته ای. تو با آن زنهای خارجی که با آنها همبستر می شوی. تو به این کشور به عنوان یک جاسوس قدم گذاشته ای. تو چیزی نیستی مگر گند و کثافت ».        

سپس آنها مرا به ساختمانی در چهارکیلومتری شهر تریپولی منتقل کردند. این مزرعه ای مخصوص تربیت و نگهداری سگهای پلیس بود. از نظر آنها جایگاهی ایده آل، زیرا کسی نمی توانست فریادهای قربانی را بشنود. طی چند روز اول مرا در اتاقی به همراه سه سگ زندانی کردند. آنها به سگها دستور می دادند که به من حمله کنند. پای من از جای زخم دندانهای آنها پر شده بود. در روی زانوی من یک حفره ی بزرگ ایجاد شده بود. آنها غذای مرا در همان کاسه ای می ریختند که برای غذای سگها مورد استفاده قرار می دادند. پنج پرستار بلغاری نیز در همان شکنجه گاه نگهداری می شدند. هر روز شکنجه گر به ما می گفت: « انقدر شما را زجر می دهم تا بالاخره اعتراف کنید ». دوره ی شکنجه ها از ساعت پنج بعدازظهر تا پنج صبح طول می کشید. چهار ماه به همین ترتیب گذشت.

یکی از کارهایی که آنها بر روی من انجام دادند، بستن سیم لخت به دور آلت تناسلی من و سپس کشاندن من به دور یک اتاق 40 در 40 متر بود. من از درد فریاد می زدم. اما یکی از طاقت فرسا ترین شکنجه ها آزار با دستگاه شوک الکتریکی بود. جعبه ای شبیه به یک ژنراتور بود که قطب منفی را به یک انگشت و قطب مثبت آن را به گوش یا به آلت تناسلی وصل می کردند. دردآورترین بخش آن خود جریان دائم نبود، بلکه تغییر شدت آن بود که برای همان هم درست شده و به کار برده می شد. من چنان از شدت درد بیهوش     می شدم که روی بدن برهنه ی من آب سرد می ریختند تا به هوش آمده و شکنجه ها را ادامه دهند. طی شکنجه ها با شوک الکتریکی آنها گذرنامه های پنج پرستار بلغاری را نشان می دادند و می گفتند: « این کریستیانا است، این ناسیا، این والنتیا، این والیا و این هم سنزهانا است ». همان شکنجه ها بر روی آنها نیز اعمال می شد. اما ما نمی توانستیم با یکدیگر ارتباط برقرار کنیم. من در آن زمان هنوز زبان بلغاری را یاد نگرفته بودم.

 

از آنچه آنها نسبت به زنها انجام می دادند بسیار شرمنده ام

گاهی همه ی ما را در در یک زمان و در یک اتاق شکنجه می کردند. من آنها را نیم برهنه می دیدم و آنها هم مرا در شرایطی که کاملاً برهنه بودم و مرا با شوک الکتریکی شکنجه می کردند. ما ناله ها، فریادها و جیغ های یکدیگر را می شنیدیم. کریستیانا را به یک پنجره آویزان کرده بودند، در حالی که مرا بر روی یک تخت فلزی با شوک الکتریکی شکنجه می کردند. من از سخن گفتن در باره ی تمامی آنچه آنها به سر آن زنها    می آوردند به راستی شرمنده هستم. آنها مورد تجاوز قرار گرفتند. کریستیانا را مجبور کردند که یک بتری را در مهبل خود وارد کند. یک بار ناسیا که دیگر قدرت تحملش به انتها رسیده بود شیشه ی پنجره را شکست و با تکه ای از آن مچ دستش را برید. آنها او را تحت نامی جعلی به بیمارستانی بردند و سپس او را برای ادامه ی شکنجه ها بازگرداندند (1).

سلول من به قدری کوچک بود که نمی توانسنم در آن دراز بکشم. برای مدت یک سال من در حالت نشسته       می خوابیدم، یعنی در حالتی که زانوانم را خم کرده و در حالت تکیه به دیوار سلول قرار می گرفتم. از آن بیم داشتم که دیوانه شوم و پی در پی از خود می پرسیدم که چرا در میان این همه انسان آنها مرا انتخاب کردند.

اما بدترین چیز آن بود که آنها تهدید می کردند خانواده ی مرا نیز شکنجه خواهند داد و خواهرم را در برابر دیدگانم مورد تجاوز قرار می دهند. پس از خداوند، خانواده ی من مقدس ترین چیزی بود که داشتم و من تنها برادر چهار خواهر بودم. در یک مورد آنها دختری را آوردند و من می توانستم صدایش را بشنوم که با فریاد  می گفت: « من خواهر تو هستم و آنها دارند به من تجاوز می کنند ».

بالاخره من از مقاومت دست کشیدم. به آنها گفتم که بگوئید از من چه می خواهید و من هر چیزی را امضا می کنم. من حتی حاضرم اعتراف کنم که مسئول بمب گذاری در پرواز لاکربی هستم. سپس پلیس خواهرم را در جریان قرار داد که در آن زمان در تریپولی مشغول تحصیل پزشکی بود. پدرم بلافاصله او را به خانه بازگرداند.

در 17 آوریل سال 2000 مرا به « زندان جدید » در تریپولی منتقل کردند و ما تا 4 فوریه در هماجا ماندیم. سلول های آنجا ابعادی 8/1 در 4/2 متر داشتند و اکثر آنها دارای هشت زندانی بودند. ما مجبور بودیم که در شیفت های دو ساعته بخوابیم. چهار مرد در حالی که زانوانشان را جمع می کردند می خوابیدند، درحالی که چهار زندانی دیگر در کنار آنها می ایستاندند. پس از گذشت یک سال مرا به سلول 5 در 10 متر بردند که دارای 70 زندانی بود. ما درست مانند ماهی های ساردین به طور فشرده در کنار هم و سر ها در کنار پاها قرار می گرفتیم. اگر من خودم گاوداری می داشتم، حیوانات بدبخت را تا این اندازه در کنار هم به طور فشرده نگهداری نمی کردم.

نگهبانها برای دیگر زندانی لیبیایی روزنامه هایی می آوردند که در آنها به ما اتهام کودک کشی زده شده بود. روزنامه های عربی نیز این دروغ ها را منتشر می کردند و داستان های منابع لبنانی را کاملاً می پذیرفتند. نماینده ی سیاسی فلسطین در لبنان به جای آن که از من دفاع کند ادعا نمود که من به او اعتراف کرده ام که یک عامل سازمان موساد هستم و از روی قصد کودکان را آلوده کرده ام. بسیاری از زندانی ها این داستان را باور کرده بودند. ما عرب ها انسان های دورویی هستیم، در حالی که می دانیم واقعیت چیست، اما سخن دروغ را باور می کنیم.

در فوریه 2002 با حمایت پسر قذافی، سیف الاسلام دادگاه اتهام توطئه بر علیه حکومت را مسکوت گذارد، اما اتهام آلوده ساختن 426 کودک همچنان باقی ماند.

پس از آن ما در حالت توقیف خانگی قرار گرفتیم، و همگی به یک خانه ی چهار اتاقه با آشپزخانه و باغچه منتقل شدیم. یک رستوران غذای روزانه ی ما را تامین می کرد. ما حتی اجازه داشتیم برای خرید به شهر برویم و یا در همراهی با یک مامور پلیس به دندانپزشک سربزنیم. دیگر از آن شکنجه ها خبری نبود. ما تلویزیون ماهواره ای در اختیار داشتیم و می توانستیم از میهمان خود پذیرایی کنیم. در اینجا بود که من زبان بلغاری یاد گرفتم. هنگامی که وزیر امور خارجه بلغارستان سلیمان پاسی ما را در می 2002 ملاقات نمود، من از او درخواست کردم که به عنوان تبعه و شهروند بلغارستان پذیرفته شوم که آن را چند هفته قبل از عزیمت خود و با فشار اتحادیه اروپا دریافت کردم.

 

ما می دانیم که شما بی گناه هستید

در این مقطع از زمان گفتگوهای جدی برای آزادی احتمالی ما به جریان افتاده بود و یک روز رئیس سازمان امنیت تریپولی به خانه ی ما آمد و گفت: « ما می دانیم که شما بی گناه هستید. تا دو ماه دیگر در کنار خانواده ی خود خواهید بود ». اما برخلاف آن به ناگهان دادگاه در 6 می 2004 حکم اعدام ما را صادر کرد و آنهم علی رغم نظر پروفسور فرانسوی لوک مونتاگنیر و پروفسور ایتالیایی ویتوریو گولیزی دو کارشناس با شهرت جهانی که به این نتیجه رسیده بودند ما بی گناه هستیم.

محل اقامت بعدی ما بند محکومان به مرگ در زندان تریپولی بود، جایی که زندانی ها در انتظار اجرای حکم خود به انتظار می نشستند. البته هیچ کس زندگی جاودانی ندارد و یک روز من هم بالاخره خواهم مرد. اما این احساس بسیار وحشتناکی است، هنگامی که فردی که با او شما همین چند ساعت قبل غذا می خوردید به ناگهان بیرون برده شده و شما صدای تیرهای جوخه ی اعدام را بشنوید. و وقتی خود شما در چنین جایی قرار گرفتید و در انتظار اجرای حکم اعدام باشید دائم در این هراس هستید که نام اعدامی بعدی می تواند متعلق به خود شما باشد.

حدوداً در 25 می سال 2005 بود که دریافتم من زنده خواهم ماند. این هنگامی بود که کمیسر عالی اتحادیه اروپا فرو والدنر نزد من آمد و گفت: « شما تنها نیستید. 25 کشور اتحادیه اروپا از شما حمایت می کنند. همه ی آنها متقاعد شده اند که شما و آن پنج پرستار بی گناه هستید ».

طی ریاست دوره ای آلمان بر شورای اتحادیه اروپا من همچنین با وزیر امور خارجه آلمان فرانک والتر اشتاین مایر ملاقات کردم. من در آن زمان ساعتی به دست داشتم که روی آن نماد اتحادیه اورپا نقش بسته بود و آن را نماینده ی سیاسی اتحادیه اروپا به من داده بود. اشتاین مایر شگفت زده شده و من به او گفتم: « امیدوارم که به زودی من نیز عضوی از اتحادیه اروپا باشم ». خانواده ی من در 19 دسامبر 2005 در هلند پناهندگی سیاسی دریافت کرده بود.  

هنگامی که سعی کردند مرا از گروه بلغاری جدا کنند، اتحادیه اروپا دخالت نمود. من به مرور امید بیشتری به این که به زودی از آن جهنم آزاد خواهم شد پیدا کردم، هنگامی که همسر رئیس جمهور فرانسه (نیکولاس) سارکوزی نیز پادرمیانی کرد. بنا به درخواست اتحادیه اروپا من تقاضای بخشودگی توسط قذافی را امضا کردم. این همان شرط آزادی ما بود.

هنگامی که رئیس جمهور بلغارستان گئورگی پاروانوف پس از ورود ما به سوفیه ما را مورد بخشودگی قرار داد  به ناگهان احساس کردم که می خواهم از خوشحالی بال در بیاورم. تله کام بلغارستان که مورد حمایت دولت بلغارستان قرار دارد قول داد که به من و به پرستاران هر کدام یک آپارتمان بدهد. من کمک مالی دریافت کردم و آنها حتی این امکان را برایم فراهم ساختند که بتوانم کارآموزی پزشکی خود را به طور مجانی به پایان برم.

هنگامی که خواندم تریپولی از اتحادیه عرب خواهان اعتراض بر علیه حکم بخشایش بلغارستان شده است و این که والدین کودکان آلوده شده خواهان بازگرداندن ما به لیبی شده اند من به هیچ وجه متعجب نشدم. آنها از مدت ها قبل هم می دانستند که ما بی گناه هستیم.

در دعوای حقوقی که یک وکیل بر علیه دو نفر از بدترین شکنجه گران لیبیایی ما خواهان برگزاری آن است من یقیناً شهادت خواهم داد و امیدوارم که پرستاران نیز چنین کنند. من خواهان مبارزه هستم، حتی اگر تا پایان عمرم به طول انجامد، تا به این ترتیب بتوانم در جهان عرب نام خود را پالوده سازم.

 

http://www.spiegel.de/international/world/0,1518,497234,00.html

 

 

1: چند سال پیش من مقاله ای از شلومو آوینری و با عنوان « وقتی قاتلین مدافع حقوق بشر می شوند » ترجمه کردم که در ایران امروز منتشر شد. موضوع آن انتقاد از انتخاب لیبی به عنوان ریاست کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل بود. آوینری مقاله ی خود را به قدری زیبا آغاز کرده بود که هرگز آن را فراموش نمی کنم: « اگر این حادثه ای به غایت تاسف انگیز نمی بود می شد آن را به عنوان لطیفه ی هزاره تلقی کرد: لیبی به ریاست کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل انتخاب شده است! هنگامی که کالیگولا اسبش را به مقام نمایندگی سنای روم منصوب کرد حد اقل سم هایش به خون بیگناهان آغشته نبود ». مترجم.  



زمان ثبت : شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1386 در ساعت 07:56 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : من از مرگ هراسی ندارم

گفتگوی اشپیگل آن لاین با آلکساندر سولژنیتسین

بخش اول

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 

نویسنده ی برجسته ی روسی و برنده ی جایزه ی نوبل آلکساندر سولژنیتسین در باره ی

تاریخ پرتلاطم روسیه، قرائت پوتین از دموکراسی و شیوه ی برخورد

خودش به مرگ سخن می گوید

 

 

ادامه مطلب ...


زمان ثبت : جمعه 5 بهمن‌ماه سال 1386 در ساعت 04:48 ب.ظ
نویسنده : علی محمد طباطبایی
عنوان : ایدئولوژی توسعه

ویلیام ایسترلی

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

ایدئولوژی های شکست خورده ی قرن گذشته به پایان خود رسیدند، لیکن یک ایدئولوژی جدید

برای جانشین شدن آنها سربرآورده است. این ایدئولوژی « توسعه » است که وعده ی

حل تمامی مصیبت های جهان را می دهد. لیکن همچون کمونیسم و

سایر ایدئولوژی ها، توسعه گرایی هم یک اشتباه

خطر ناک و مهلک است

 

 

 

ادامه مطلب ...


<<    1       2       3       4    >>